آموزش بافت فرشهای هنری و تابلو فرش در استان مرکزی
توسط فارغ التحصیلان رشته کارشاسی فرش و مدرسان با سابقه(به صورت علمی)

..........
دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !
مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!
فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!! !!
آهنگری میگوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفتم روحم را وقف کارهای خیر کنم. سالها با علاقه کار کردم، به دیگران نیکی کردم، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیام چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتم مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنم آمده بود و از وضعیت دشوارم مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده». آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده. اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: «در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست». آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد: «گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد». باز مکث کرد و بعد ادامه داد: «میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن». |
در روي امواج تيره ،
خورشيد را به چنگ بياوريد ! نناليد
زندگي دريايي پر طوفاني است كه در هر جايي ممكن است با امواج آن روبرو شد.
امواج را بشكافيد و عبور كنيد .
ويلر
|
1- |
آیا تصور میكنید كه اطرافیان ، شما را شخصی بسیار مثبت تلقی میكنند؟ | |||
|
|
|
2- |
آیا دوست دارید در یك اتوبان خلوت با نهایت سرعت برانید؟ | |||
|
|
|
3- |
در تصمیم گیری هایتان تا چه حد اعتماد به نفس دارید؟ آیا به تصمیمی كه می گیرید، اطمینان دارید؟ | |||
|
|
|
4- |
اگر از شما بخواهند که در مراسم جشن فارغ التحصیلی دانشگاه ( یا مدرسه ) برای همکلاسانتان سخنرانی کنید، تا چه حد احساس نگرانی می کنید؟ | |||
|
|
|
5- |
تاکنون چند بار در یك جلسه و نشست اظهار تشكر كردهاید؟ | |||
|
|
|
6- |
در اجتماعات و گردهماییهای اجتماعی ، ترجیح میدهید كه چرخی در اطراف بزنید و با غریبهها صحبت كنید ، یا این که مایلید در كانون دوستان و آشنایان خودتان باقی بمانید؟ | |||
|
|
|
7- |
آیا از تصور ملاقات و دیدار با افراد سرشناسعصبی میشوید؟ | |||
|
|
|
8- |
چند وقت یك بار در مورد سر و وضع ظاهریتان احساس نگرانی به شما دست میدهد؟ | |||
|
|
|
9- |
اگر به شما پیشنهاد كنند كه در مورد مسئلهای كه در موردش اطلاعات زیادی دارید، با مؤسسه ذیربط صحبتی داشته باشید، چه احساسی پیدا میكنید؟ | |||
|
|
|
10- |
معمولاً برای پیروزی و برنده شدن به ورزش میپردازید و یا صرفاً برای تفریح و سرگرمی؟ | |||
|
|
|
11- |
آیا تا به حال برای شركت در یك مسابقه اطلاعات عمومی فرم پر كردهاید؟ | |||
|
|
|
12- |
آیا مایلید در هر فرصت به دست آمده ، گفتگویی با افراد با نفوذ داشته باشید؟ | |||
|
|
|
13- |
آیا به قدرت مثبت اندیشی معتقد هستید؟ | |||
|
|
|
14- |
آیا تا به حال برای شركت كردن در یك مباحثه در مورد موضوع روز با یك ایستگاه رادیویی یا تلویزیونی تماس حاصل كردهاید؟ | |||
|
|
|
15- |
تا به حال چند مرتبه به رئیس تان گفتهاید كه با شیوه كاری او موافق نیستید؟ | |||
|
|
|
16- |
از این كه دیگران شما را با لباس های نامناسب مشاهده كنند، تا چه حد عصبی میشوید؟ | |||
|
|
|
17- |
آیا شیرین كاری یا هنر نمایی را بلد هستید كه بتوانید آن را در تجمعات خانوادگی انجام دهید؟ | |||
|
|
|
18- |
زمانی كه بلیط بخت آزمایی میخرید و یا در یك قرعه كشی شركت میكنید، تا چه حد به برندهشدن امیدوار هستید؟ | |||
|
|
|
19- |
فرض كنید كه در بحثی با افراد مختلفی درگیر شدهاید كه همگی نقطه نظراتی كاملاً متفاوت با عقاید شما دارند. اگر حتم داشته باشید كه حق با شماست، چه واكنشی از خود نشان میدهید؟ | |||
|
|
|
20- |
آیا حاضرید، به نفع امور خیریه دست به كارهای خطرناك بزنید؟ | |||
|
|
|
21 - |
فرض كنید مدت یك ساعت برای خریدن بلیط قطار در صف ایستادهاید و زمانی كه مقابل باجه میرسید، متوجه میشوید كه متصدی، شخصی فوق العاده منفی و فاقد حس همكاری است. چه واكنشی از خود نشان میدهید؟ | |||
|
|
|
22- |
تاكنون چند بار در بحث و مذاكرهای مغلوب شدهاید؟ | |||
|
|
|
23- |
آیا از هم صحبتی با دیگران خشنود میشوید؟ | |||
|
|
|
24- |
آیا به نظر شما سفر با هواپیما نگران كننده است؟ | |||
|
|
|
25- |
اگر به شما بگویند كه قرار است در محل كارتان تغییر و تحولات و تجدید سازمانی صورت بگیرد، چه احساسی پیدا میكنید؟ | |||
|
|
تقويت اعتماد به نفس
عزت نفس از اصلي ترين عوامل رشد مطلوب شخصيت مي باشد و از جمله مفاهيمي است كه در چند دهه اخير مورد توجه پژوهشگران و صاحبنظران روانشناسي و علوم تربيتي قرار گرفته است. نياز به «عزت نفس» را انديشمنداني نظير: آدلر(۱۹۴۰)، آلپورت (۱۹۳۰) و ساليوان(۱۹۳۷) نيز پذيرفته اند. فريج (۱۹۶۸) و وارگو(۱۹۷۲) از عزت نفس به عنوان يك سپر فرهنگي در مقابل اضطراب نام مي برند. همچنين كوپر اسميت (۱۹۶۷) در تحقيق خود به اين نتيجه رسيد كه كودكان برخوردار از «عزت نفس بالا» ، افرادي هستند كه با احساس اعتماد به نفس و بهره گيري از استعداد و خلاقيت خود به ابراز وجود مي پردازند و به راحتي تحت تأثير عوامل محيطي قرار نمي گيرند
پوپ و همكارانش (۱۹۸۹) معتقدند كه وجود شكاف و فاصله بين «خود ادراك شده» و «خود ايده آل» از جمله عواملي است كه مشكلاتي را براي عزت نفس انسان فراهم مي كند.(بيابانگرد، ۱۳۷۳: ۲)
شخصيتي كه از عزت نفس بالايي برخوردار است خود را به گونه اي مثبت ارزشيابي كرده و برخورد مناسبي به نظريات مثبت خود و ديگران دارد. اما در مقابل كسي كه عزت نفس پاييني دارد، اغلب نوعي نگرش مثبت تصنعي نسبت به جهان پيرامون خود دارد. اين شخص اساساً فردي است كه غرور كمي در خود احساس مي كند (بيابانگرد، ۱۳۷۳: ۲۱ و۲۰)
يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقهها، جايزه بهترين غله را به دست ميآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش ميداد و آنان را از اين نظر تأمين ميكرد. بنابراين، همسايگان او ميبايست برنده مسابقهها ميشدند نه خود او!
كنجكاويشان بيشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر ميبرد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان ميدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصولهاي مرا خراب نكند!»
همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقههاي بهترين غله را برايش به ارمغان ميآورد.
گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم
خيال پردازي
"فردريش نيچه مي گويد: بزرگترين فاجعه آن روزي به سراغ بشريت مي آيد كه خيال پردازان ناپديد گردند " سراسر تكامل انسان به اين سبب بوده است كه انسان درباره اش خيال پردازي كرده است . آن چه ديروز يك رويا بود، امروز يك واقعيت است و آن چه امروز يك روياست، فردا به واقعيت خواهد پيوست .
همه ي شاعران، موسيقي دانان و عارفان خيال پردازند. در حقيقت خلاقيت محصول نوعي خيال پردازي است .
اما اين روياها آن روياهايي كه زيگموند فرويد به تحليل آن مي پرداخت، نيست. بنابراين بايد بين روياي يك شاعر، يك مجسمه ساز، يك معمار، يك عارف و يك رقصنده از يك سو و روياي يك ذهن بيمار از سوي ديگر تمايز قائل گرديد .
بسيار مايه ي تأسف است كه زيگموند فرويد درباره ي خيال پردازان بزرگي كه شالوده ي كل تكامل انساني را تشكيل مي دهند، دست روي دست گذاشته است. او فقط با رويكردي روان شناختي به افراد بيمار نزديك شد و از آن جا كه كل تجربه ي زندگي اش تحليل روياهاي افراد جامعه ستيز و رواني بود، خود واژه ي خيالبافي مطرود و منفور ماند. هر چند ديوانه به خيالبافي مي پردازد، اما خيالاتي كه در سر مي پرورد، براي خود او نيز مخرب است. فرد خلاق خيالبافي مي كند، اما روياهايش دنيا را غنا مي بخشد .
به ياد ميكلآنژ مي افتم. او داشت از بازاري كه در آن همه نوع سنگ مرمر يافت مي شد، عبور مي كرد كه چشمش به سنگ زيبايي افتاد. قيمت را جوي شد. صاحب مغازه گفت: «مي تواني اين سنگ را مجاني برداري، چون مدتي است اين ج افتاده و فضاي زيادي را اشغال كرده … دوازده سال است كه هيچ كس حتي احوالش ر نپرسيده. من هم چشمم آب نمي خورد اين تخته سنگ حتي به درد لاي جرز بخورد .»
ميكل آنژ سنگ را برداشت و تقريباً يك سال تمام بر روي آن كار كرد و چه بسا زيباترين مجسمه اي را كه تا به حال دنيا به خود نديده است ر ساخت و همين چند سال پيش ديوانه اي سعي كرد آن را نابود كند. اين مجسمه كه در واتيكان قرار داشت مجسمه اي از عيسي مسيح پس از باز شدن از صليب بود كه بر روي پاهاي مادرش، مريم مقدس، بي جان دراز كشيده بود. من فقط عكس آن را ديده ام، اما اين مجسمه چنان طبيعي و زنده است، كه گويي عيسي هر آن قرار است از خواب بيدار شود. و او با چنان هنرمندي بي نظيري آن مرمر را تراشيده بود كه مي توانستي اين هر دو را احساس كني ـ قدرت مسيح و شكنندگي مسيح. و اشك در چشمان مريم مقدس، مادر عيسي مسيح، حلقه زده …
چند سال پيش بود كه ديوانه اي با چكش به جان اين شاهكار ميكل آنژ افتاد و وقتي دليل اين كار را از آن ديوانه پرسيدند، جواب داد: «من هم مي خواهم مشهور شوم. ميكل آنژ يك سال جان كند تا مشهور شد. من فقط بايد پنج دقيقه وقت مي گذاشتم تا كل مجسمه را خراب كنم و الان اسم من تيتر اول روزنامه هاي سراسر دنيا شده است!
هر دو نفر بر روي سنگ مرمر واحدي كار كرده بودند، يكي آفرينشگر بود و ديگري فقط يك ديوانه ي زنجيري .
پس از يك سال كه ميكل آنژ كار مجسمه را به پايان رساند، از سنگفروش خواست كه به منزلش بيايد تا چيزي را به او نشان دهد. سنگفروش كه نمي توانست آن چه را مي بيند باور كند، گفت «اين مرمر زيبا را از كجا آورده اي؟ »
و ميكل آنژ گفت: «به جا نياوردي؟ اين همان سنگ بدقواره اي است كه دوازده سال آزگار جلوي مغازه ات خاك خورد.» و من اين واقعه را خوب به خاطر سپرده ام كه سنگفروش پرسيد: «چي شد فكر كردي كه اين سنگ بدقواره مي تواند به چنين مجسمه ي زيبايي تبديل شود؟ »
ميكل آنژ گفت: «من در اين باره فكر نكردم. من روياي ساختن چنين مجسمه اي را در سر داشتم و وقتي از كنار آن قطعه سنگ مي گذشتم، ناگهان مسيح را ديدم كه مرا صدا مي زد: «من در اين سنگ محبوسم . آزادم كن، كمك كن تا از اين سنگ بيرون بيايم.» و من دقيقاً همان مجسمه را در آن سنگ ديدم. بنابراين من فقط كار ناچيزي انجام دادم؛ من بخش هاي اضافي و غير ضروري سنگ ر كندم و بيرون ريختم تا مسيح و مادرش هر دو از اسارت خويش آزاد گرديدند .»
چه خدمت بزرگي براي بشريت بود اگر فردي با قابليت زيگموند فرويد، به جاي روانكاوي بيماران رواني و تحليل روياهاي آن ها، بر روي روياها و خيالپردازي هاي كساني كار مي كرد كه از نظر روان شناسي سالم بودند و نه تنها سالم كه افرادي خلاق و آفرينشگر بودند. تحليل روياهاي اين عده نشان خواهد داد كه همه ي روياها واپس خورده نيستند، بلكه روياهايي هستند كه از شعوري خلاق تر از مردمان عادي نشأت گرفته اند. و روياهاي آن ها بيمارگونه نيست، بلكه به طرزي واقعي و اصيل سالم است. سراسر تكامل انسان و آگاهي او به وجود همين خيال پردازان بستگي داشته است
صد حقیقت در مورد زندگی
۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران میکنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز میمانند.
۲ – کسانی که میگویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو میگویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو مینمایند.
ادامه مطلب...
اگر تخیلت را به کار بیندازی!
موضوع برای خندیدن زیاد است.
بخند دلبر من
بر همه چیز
بر اینهمه
بر همه لحظهها
بر همه رفتهها
نیامدهها
بخند دلبرکم.
*
اگر دقیقتر نگاهی کنی!
همیشه بهانهای برای خندیدن هست.
بخند بر لبها
بخند بر بوسهها
بخند بر این تمنا که در دستانشان هست
بخند بر گریههایمان
بخند بر لحظههایمان
بخند بر زمانی که میگذرد.
چه کوههای سپید دور دستی!
بخند بر درها
بخند بر دیوارها
بخند بر آن لحظهها که در دوردست میگذرند.
بخند بر کوچهها، بر دشتهای رو به آفتاب، بر درختان انار
بخند دلبرکم
بخند...
*
دقیق نگاه کن، خیالت را نگذار که برود
تماشا کن
بایست بر حاشیه گذرگاهها، بر لب آبهای درگذر، بر کناره ساکن آفتاب گیری در آن افق
سایهها رسیدنشان را آرزو میکنند.
بر همه اینها تو بخند.
بخند دلبرکم
بر ردیف به ردیف درختان تازه
بر نهالهای کهنه
بر گل صد پر پرپر
بخند.
آرزو مودی خراسان رضوی
سه نفر کارگر برای یافتن کار به شهری مسافرت کردند . منتها یکی از این سه نفر ،یک روز صبح زود ، قبل از آن که دو رفیقش بیدار شوند ، خواست زرنگی کند ، برخاست و دنبال کار رفت . در راه خانمی را دید که بچه ای را در بغل دارد و گریه می کند . گفت : خانم چرا گریه میکنی ؟
گفت : شوهرم مرا طلاق داده ولی دفتر را امضا نکرده است . هنگامی که می خواهم ازدواج مجدد کنم ، می گویند تو مطلقه نیستی . زن از آن کارگر درخواست کرد که شما اگر میشود چند دقیقه تشریف بیارید و در دفتر ثبت ازدواج و طلاق به عنوان همسر من ، دفتر را امضا کنید و من نیز مبلغی زیاد به شما می دهم .
مرد کارگر گفت : خوب درآمدی برایم پیدا شد، پس الان سریع به دفتر ثبت ازدواج و طلاق می روم و آن را امضا می کنم و مزد و اجرت چندین روز را که باید کارگری کنم می گیرم .
کارگر ساده به دفتر رفت و گفت : من شوهر این زنم و او را طلاق داده ام ، دفتر را بیاورید تا امضا کنم . موقعی که دفتر طلاق را امضا کرد ، زن به دفتر دار گفت : تکلیف نفقه زمان عده چه میشود ؟
دفتر دار گفت : این مرد باید متحمل پرداخت شود . بالاخره حساب کرد و نفقه زمان عده را از مرد کارگر گرفت .
بعد گفت نگه داری بچه با چه کسی است ؟
گفت : نگهداری و مخارج بچه نیز به عهده مرد است .
زن گفت : من بچه ام را نمی خواهم . بچه را نیز به مرد کارگر بدبخت داد.
بعد ار تمام گرفتاری ها به منزل آمد و دید دوستانش مشغول صبحانه خوردن هستند . گفتند: این بچه کجا بوده که تو آن را به اینجا آورده ای ؟
کارگر نگونبخت جریان را تعریف کرد ، گفتند : مانعی ندارد پولهایی را که داده ای کار میکنی و جبران میشود ؛ اما این بچه را فردا صبح بعد از نماز که مردم به خانه هایشان باز میگردند ، ببر و داخل مسجد بگذار و بدین جا بازگرد . صبح شد بچه را به مسجد برد . هنگامی که مردم نمازشان را خواندند و به منزل بازگشتند ، بسیار آهسته بچه را گوشه مسجد گذاشت ، در حال بیرون آمدن از مسجد بود که صدای گریه بچه بلند شد .
خادم مسجد متوجه شد و به سرعت آمد و گریبان مرد را کارگر را گرفت و گفت : پس تو بچه ها را می آ<ری و در مسجد می گذاری و به امان خدا می روی ؟ چون قبلا نیز دو بچه دیگر را در مسجد رها کرده بودند ، خادم فکر کرد که این کارگر است . بالاخره آن دو بچه دیگر را هم به او دادند و با سه بچه به سمت منزل روانه شد ، برای دوستانش جریان را تعریف کرد .
گفتند : خوب هنگامی که به محل بازگشتیم به آنان بگو ، در فلان شهر بچه های زنازاده را تقسیم میکردند و سه تای از آنان نصیب من شد !!!
رسول خدا (ص) :
« شرورترین مردم کسی است ،که دینش را به دنیایش بفروشد و شرورتراز وی ، کسی باشد که دین خود به دنیای دیگری بفروشد .»
سالها پیش، یک مردی عامی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.
پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گل اندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و نعلینی به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای دیار خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.
باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.
پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمی الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟
پسر گفت که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.
پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.
اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل ، اثری هیچ ندارد.
|
340000 سایت و وبلاگ ایرانی
|
|
برای داشتن ۳۴۰۰۰۰ سایت و وبلاگ ایرانی کلیک کنید
|
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا /اگه اسمم همه جا هست روی لبها تو کتابا/ اگه رودم رود گنگم/ مث مریم اگه پاک/ اگه نوری به صلیبم/ اگه گنجی زیر خاک /واسه تو قد یه برگم /پیش تو راضی به مرگم.../اگه پاکم مث معبد /اگه عاشق مث هندو /مث بندر واسه قایق/ واسه قایق مث پارو/ اگه عکس چل ستونم/ اگه شهری بی حصار/واسه آرش تیر آخر /واسه جاده یه سوار/ واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم.../اگه قیمتی ترین سنگ زمینم /توی تابستون دستای تو برفم/اگه حرفای قشنگ هر کتابم/برای اسم تو چندتا دونه حرفم/ اگه سیلم پیش تو قد یه قطره/ اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن/اگه تنپوش بلند هر درختم/ پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن/واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم/اگه تلخی مث نفرین/ اکه تندی مث رگبار/ اکه زخمی زخم کهنه/ بغض یه در رو به دیوار/ اگه جام شوکرانی/ تو عزیزی مث آب/ اگه ترسی اگه وحشت / مث مردن توی خواب/ واسه تو قد یه برگم /پیش تو راضی به مرگم...
تو نه بارونی نه شن باد/ تو نه مرهمی نه فریاد/ تو نه خسته ای نه هم پا/ تو نه از غیری نه از ما/ تو نه بیرون نه درونی/ تو نه ارزون نه گرونی/ تو نه خاکی پوشش گنج نه یه مهره توی شطرنج/ تو فقط هستی که باشی تو نه مرگی نه تلاشی/ نمیتونم نمیتونم تو رو هم صدا بدونم/ تو یه روز سبزی یه روز زرد یه روز همدردی یه روز درد/ اگه اشتباه می خونم بگو راست بگو بدونم/ تو کدوم رنگی کدوم بو اگه سکه ای کدوم رو/ که نه ظلمت نه فروغی /نه رکودی نه بلوغ/ی نکنه حرفای خامم خاطر عزیزو آزر/د نکنه اسم حقیرم تو کتابای تو خط خورد....
قصه ی من و غم تو قصه ی گل و تگرگه/ ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه/ ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن/ سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من/ همیشه میون قاب خالی درهای بسته /طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته/ کاش می شد چشام ببینن طرح اندام تو داره/ زنده میشه جون می گیره پا توی اتاق میذاره/
کاش میشد صدای باهات بپیچه تو گوش دالون/ طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون/ کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه /غنچه ی سفید مریم با نوازش تو وا شه/
کاش می شد اما نمیشه، نمیشه بیای دوباره /نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره /کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره/ رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره...
طاووس پرهاي زيباش و باز كرد و به رودخانه نزديك شد,به تصوير خودش در آب زلال رودخانه نگاه كرد,چقدر زيبا بود.با خودش گفت :من زيبا ترين پرنده ء دنيا هستم و از ته دل خنديد و دوباره به تصوير خودش در آب خيره شد.پرهايي با نقشه زيبا و رنگهاي دلنشين.تركيبي از سبز و آبي,كه به زيباترين شكل ممكن كنار هم چيده شده بودند همراه با گردني كشيده و تاجي با شكوه. .با وجود اين همه زيبايي طاووس خيلي تنها بود و حتي يك دوست هم نداشت.اون هيچ پرنده اي رو لايق همنشيني با خودش نمي دونست و اونقدر مغرور بود كه حتي به سلام ديگران پاسخ نمي داد
ادامه مطلب...
خلاقيت
تا به حال شنیدهاید باغبانی که زندگی میآفریند و به زندگی زیبایی میبخشد، جایزهی نوبلی دریافت کرده باشد؟ آن کشاورزی که زمین را شخم میزند و غذای همه را تأمین میکند ـ آیا تا به حال کسی به او پاداشی داده است؟ نه. او طوری زندگی میکند و طوری میمیرد که گویی بر روی این کرهی خاکی هرگز چنین کسی وجود نداشته است.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
آوردهاند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسمالله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و هر لقمه كه ميخورم «بسمالله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم..
...................ادامه مطلب...
عکسهایی از عاشقانه ها
مجموعه عکس فوق العاده از عشق ژسران به دختران و برعکس !!!!
..
در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
شخص ميتواند صورت زيبايي نداشته باشد اما بسيار جذاب باشد و هم چنين ميتواند بسيار زيبا باشد اما اصلاً جذابيت نداشته باشد. جذابيت و گيرايي يك ويژگي كاملاً اكتسابي است و به راحتي ميتوانيم صاحب آن باشيم:
ظاهري آراسته داشته باشيد.
تميز و مرتب باشيد، هماهنگي و پاكيزگي شما، ناخودآگاه شما را جذاب ميكند. بعضي از افراد براساس تصوري اشتباه براي جذاب شدن به زحمت زيادي ميافتند و خود را به شكلهاي عجيب و غريبي درست ميكنند.
مهمترين مسئله اين است كه مرتب و هماهنگ و در عين حال ساده باشيد. نامرتب بودن حتي حرفهاي قشنگ، مثبت و تأثيرگذار شما را ضايع ميكند. فرزندي كه هميشه پدر و مادر خود را آراسته و با ظاهري مرتب ميبيند، ظاهر آراسته فردِ ناآشنا او را نميفريبد. چون ممكن است جذب ظاهر آراسته كسي شوند كه تأثير منفي او از اثرات مثبتش به مراتب بيشتر باشد.
: بيشتر سكوت كنيد
غالباً افراد به اشتباه براي اين كه جذابتر شوند، بيشتر شلوغ ميكنند و به خطا ميروند. سكوت، يك تأثير ذهني و رواني بسيار قوي ميگذارد. در سكوت، فرد پيرامون خود خلاء ايجاد ميكند و هر خلايي، جذب را سبب ميشود. آنها كه بيشتر صحبت ميكنند و كمتر ميشنوند از جذابيت خود ميكاهند، حال آن كه سكوت و گوش دادن بيشتر به واقع شما را عاقلتر و قابل اطمينانتر معرفي ميكند و اين زمينهاي مساعد براي صميميت بيشتر است. سكوتي سرشار از اعتماد به نفس سرچشمه صميميت است.
: نرم و ملايم سخن بگوييد
هنگامي كه نرم و ملايم صحبت ميكنيد افراد را جذب خود ميكنيد و به راحتي ميتوانيد بر روي آنها تأثير بگذاريد. آدمهاي خشن و داد و بيدادي افراد مناسبي براي اطمينان كردن، نيستند.
فرد محترمي باشید
بياحترامي به خود، به ديگران و بياحترامي و بي ادبي در كلام و رفتار همگي از جذابيت شما ميكاهد. شما بايد هم در ظاهر آراسته باشيد و هم در باطن وارسته. افراد مؤدب و متين و محترم بي ترديد جذابند و اين جذابيت از درون موج ميزند.
محترم و مؤدب و باشخصيت باشيد، خواهيد ديد خود به خود جذاب ميشويد.
زياد شوخي نكنيد اما بسيار تبسم كنيد
شوخي فراوان از انرژي ذهني و جذابيت شما ميكاهد چرا كه شوخي فراوان به تدريج مرزهاي لازم بين افراد را از بين ميبرد. متبسم باشيد كه تبسم به چهره شما جذابيتي عميق و ژرف ميبخشد. در تبسم، سنگيني و متانت و جذابيت است.
قاطعيت يعني جذابيت
كساني كه شخصيت قاطعي دارند و هدفها و ارزشهاي معيني دارند، بياستثنأ ميتوانند افراد جذابي باشند. زيرا شخصيتهايي جذاب و تأثيرگذارند كه بسيار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند. به دنبال اهداف مشخصي بودن و به آنها رسيدن اعتماد به نفس زيادي به ارمغان ميآورد و جذابيت از وجود چنين شخصي موج ميزند.
آسان بود، اين طور نيست؟ فكر ميكنم شما هم ميتوانيد يكي از جذابترين و ماندگارترينها باشيد. معطل نشويد دست به كار شويد،
چگونه از زندگی خود لذت ببرید
زندگی شما میتواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که میتوانید کارهای سادهای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، اورده شده است. هر روز انها را به کار بگیرید و از زندگی خود لذت ببرید.
سلامتی
1- اب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.
3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).
5- از نماز و دعا کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیادهروی کنید و در حین پیادهروی، لبخند بزنید.
شخصیت
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید، شما نمیدانید که بین انها چه میگذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیالپردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته ی شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار ارامش زمان حال شما را از بین میبرد.
19- زندگی کوتاهتر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی به مدرسهای میماند که باید در ان چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر میباشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. گاهی مخالفت هم وجود دارد.
جامعه
25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری میکنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری، شغل شما به کمک شما نمیاید، بلکه دوستان شما به شما مدد میرسانند، پس با انها در ارتباط باشید.
زندگی
32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید و زشت دوری بجویید.
34- خداوند درمانگر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)
35- هر موقعیتی، خوب یا بد، گذراست.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- همین که صبح از خواب بیدار میشوید، باید از خداوند تشکر کنید.
38- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
تفاوت شخصیتی افراد از روی ماه تولد
در کارهاي خصوصي متولدين فروردين ماه دخالت نکنيد
متولدين فروردين ماه به دنبال ارضاي خواستهها وتوقعات خود هستند و در اين زمينه، بسيار خودمحور و خودبين به شمار ميآيند. هرگز نگذاريد متولدين فروردين ماه به راحتي دل شما را به دست آورند، وگرنه به همان آساني نيز شما را از دست خواهند داد و تا ابد فراموشتان ميکنند. آنها به سمت افرادي جذب ميشوند که شخصيتي مستقل و آزاده از خود بروز دهند.. هر روز براي آنها به منزله آغازي جديد است، پس خودتان را آماده مواجهه با هر واکنش غيرمنتظره از سوي آنها کنيد. در مقابل آنها، سربلند و مغرور ظاهر شويد. هميشه آنها را تحسين کنيد و به وجودشان افتخار نماييد. هرگز مزاحم آنها نشويد و در کارهاي خصوصيشان دخالت نکنيد. آنها را مورد انتقاد قرار ندهيد و دوستانشان را هم بپذيريد و از آنها خرده نگيريد. هرگز از آنها پول قرض نگيريد. اگر به درخواستهاي آنها، پاسخ منفي دهيد، بايد منتظر مشاهده واکنشهايي بسيار تند و غيرمنطقي از سوي آنها باشيد
ادامه مطلب...
فرض می کنیم که شما متولد ۲۹ اردیبهشت ۱۳۶۴ هستید. اردیبهشت، ماه دوم (۲) سال است پس :
۹=۱+۸=۱۸=۵+۹+۳+۱=۱۳۹۵=۱۳۶۴+۲+۲۹
شماره تولد ۹ است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید.
‘’یک’’ ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خود خواه می شوند. با این حال ‘’یک’’ ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارتهای سیاسی را یاد میگیرند . همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که ‘’بهترین’’ باشند . در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند .
‘’دو’’ ها سیاستمدار به دنیا می آیند ! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می کنند . اصلا تنهایی را دوست ندارند . دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد . اما از طرف دیگر ، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند .
‘’ سه ‘’ ها ایده آلیست هستند، بسیار فعال،اجتماعی،جذاب،رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل .خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه تری هم ببینند .
‘’چهار’’ ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند . بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند .
‘’پنج’’ ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود،غالبا برایشان درد سر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آنها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری ،تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند .
‘’ شش’’ ها ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند . یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند . دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند.’’شش’’ ها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند .
‘’هفت’’ ها جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند.احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعارآنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوفهای آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند . مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه!
‘’هشت ‘’ ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستندو طرحهاو نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند .
‘’نه ‘’ ها ذاتا هنرمند هستند . بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج میکنند . با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ کـس برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید.در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد . آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقتها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند
او به چه جهتی می چرخد؟




