مردی آخر شب تلو تلو خوران به منزل مراجعت کرد و برای اینکه مبادا صدای گوش خراش بچه از اتاق بلند شود فورا بالای سر او رفت و مشغول تکان دادن گهواره شد . زنش سر خود را از رختخواب بیرون آورد و گفت : چکار میکنی ؟ مرد گفت : هیچی !! هلن گریه می کرد ، آنقدر گهواره اش را تکان دادم تا خوابش برد ، تو که اصلا به فکر بچه نیستی !! مخصوصا وقتی که میخوابی انگار نه انگار که بچه ای هم داری ، فکر می کنم خوابیده باشد .
زنش گفت : بله ، خوابش برده ، اما در بغل من !! نه در گهواره !!! نیم ساعت است که او را از گهواره برداشته ام . بیخود گهواره را تکان مده ، خجالت بکش !
ویلیام هلندی که در یکی از کوچه های دور افتاده آمستردام خانه داشت ، هر شب دیر هنگام و مست به خانه برمیگشت و گرفتار اوقات تلخی خانمش میشد . یکی از شبها تصمیم گرفت کاری کند تا همسرش متوجه ورود او به خانه نشود .
آخر شب که به خانه آمد ، ابتدا به آشپزخانه رفت و یک طناب به کمر خود بست و هر چه دیگ و قاشق بود به خود آویزان کرد . بعد کفشها را از پا درآورده و با قدم های آهسته به طرف اتاق خواب رفت و با خود گفت : دیگر زنم در اثر این همه سر و صدا متوجه ورود من به خانه نخواهد شد .!!!


