تبليغاتX
هدیه برای دانش تو
هدیه برای دانش تو
مرکز بهترینها
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط علی حامدی

قرآن مجید به همراه ترجمه فارسی
برای موبایل شما (جاوا)

 

شرکت آسان افزار به مناسبت ماه رمضان نرم افزاری ویژه را تهیه کرده است . نرم افزار قرآن به همراه ترجمه قارسی برای موبایل یک نرم افزار فوق العاده است که جای خالی آن بر روی موبایل ها احساس می شد.
این نرم افزار جاوا می باشد و بر روی اکثر موبایل های فعلی قابل نصب و اجرا می باشد. از ویژگی های این نرم افزار می توان به :
- مشخص کردن مکی و یا مدنی بودن سوره
- علامت گذاری در بخش های دلخواه برای یادآوری دوباره
- جست و جو در بین آیات و سوره ها
- جست و جوی کلمه خاص در بین تمامی آیات و سوره ها
- علامت گذاری حروف با رنگی دیگر
- و…

لينک دانلود
براي دانلود، روي لينک بالا کليک سمت راست کرده و Save Target As را بزنيد.

نکته: فایل مورد نظر بصورت فشرده با پسوند های Zip یا Rar میباشد. لذا بعد از دریافت فایل ، آن را از حالت فشرده خارج و سپس با استفاده از دستگاه بلوتوث یا کابل و یا دستگاه کارت ریدر برروی گوشی موبایل خود Install نمایید.

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 

ماشینی که دروغ را می‌بیند


از دیرباز آدمیان در فکر این بودند که روشی برای شناسایی دروغ از راست پیدا کنند. در زمان‌های مختلف و به تناوب آنها از ترفندهای بازجویی ، شکنجه ، روبرو کردن ، دقت در ظاهر و لحن صدا و روش‌های روانشناسانه برای این کار استفاده کردند. اما هیچ یک از این روش‌ها مستقیما ما را به حقیقت نمی‌رساند و با هیچ کدام نمی‌توانستیم اندرون افراد را ببینیم.
بازتاب آرزوهایمان را برای داشتن یک روش آسان و مستقیم کشف حقیقت ، می‌توانیم در برخی از داستان‌های طنز و همچنین علمی تخیلی ببینیم ، اما شاید واضح‌تر از هر جای دیگر، این آرزو در بینی پینوکیو تظاهر یافته باشد!:

pinocchio.jpg

«هاروی ناتان» یک اغذیه‌فروشی در چارلستون داشت. سال 2003 مغازه وی طعمه حریق شد. مغازه آقای ناتان بیمه بود ولی کارشناسان شرکت بیمه‌ای که وی با آن قرارداد بسته بود ، عقیده داشتند که حریق عمدی بوده و ناتان به قصد دریافت پول مبادرت به این کار کرده است.
گرچه قاضی دادگاه ، او را تبرئه کرد ولی شرکت بیمه با گذشت زمان زیاد ، هنوز حرف‌های آقای ناتان را باور نداشت و پولی به او پرداخت نمی‌کرد. ناتان به دنبال راهی بود که ثابت کند دروغ نمی‌گوید بنابراین به شرکتی در سن دیه‌گو با عنوان No Lie MRI مراجعه کرد. این شرکت ادعا می‌کند که امکان تشخیص مستقیم دروغ در ذهن آدمی را فراهم می‌سازد و این کار را با نقشه‌برداری از قسمت‌هایی از مغز که در دروغ و فریب نقش دارند ، انجام می‌دهد.
استاندارد قدیمی تشخیص دروغ پیش از این تستی به نام «چندنگار» Polygraph بود که به ندرت از سوی دادگاه به عنوان یک دلیل و شاهد ، مورد پذیرش قرار می‌گرفت. فشار خون ، میزان عرق و تعداد تنفس افراد مورد آزمایش در طی تست «چندنگار» برای پیدا کردن علایم احساسی دروغ ، اندازه‌گیری می‌شد تا دروغ‌گو بودن افراد اثبات شود.
اشکالی که این تست داشت این بود که افراد خاصی می‌توانستند با آموزش ، این علایم را تحت کنترل خود بگیرند.
مؤسس شرکت No Lie MRI می‌گوید که روش شرکت آنها می‌تواند از همه افرادی که به اشتباه متهم شوند حمایت کند ، خواه این فرد همسری باشد که به خیانت متهم شده باشد و خواه فردی که متهم به سرقت ناکرده باشد.
فناوری‌ای که این شرکت برای تشخیص دروغ از آن استفاده می‌کند سالهاست که در پزشکی برای درمان و پژوهش در مورد بیماری‌های مغز مورد استفاده قرار می‌گرفته است و MRI عملکردی نام دارد.
به صورت ساده مکانیسم کشف دروغ به وسیله MRI عملکردی را می‌توان به این ترتیب توضیح داد : وقتی شخصی دروغ می‌گوید نخست باید مغزش را از گفتن حقیقت بازدارد و در مرحله بعد دروغ بسازد. این کار باعث می‌شود که جریان خون بیشتری به مناطق خاصی از مغز برود. فناوری MRI عملکردی می‌تواند این افزایش جریان خون را شناسایی کند.

gkt_time_small.jpg

برای تشخیص درستی عملکرد این روش برای تشخیص افراد خطارکار و بی‌گناه ، آزمایش‌هایی انجام شد که نشان داد این روش 90 تا 95 درصد ، صحت دارد.
گرچه فناوری MRI عملکردی هنوز از لحاظ قانونی ، مورد پذیرش دادگاه‌ها قرار نمی‌گیرد ولی انتظار می‌رود به زودی در موارد امنیتی و بازجویی از افراد تهدیدکننده امنیت ملی و موارد توهین و افترا بازار قابل توجهی را نصیب خود کند.

منبع : ABC News
سایت شرکت No Lie MRI

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 قانون براي موفقيت در شركتها


"سفر 1000 مایلی باید با اولین گام آغاز شود." فیلسوف چینی لائوتزو این جمله را طی قرن ششم قبل از میلاد گفته است. توصیه ای فوق العاده است که طی سالیان سال همچنان پابرجا مانده است. همین که مشغول خواندن این مقاله هستید—یک قدم برمی دارید—باعث می شود از رقیبانتان جلو افتاده و بر آنها ارجحیت پیدا کنید.
شما میتوانید هم از گذشته و هم از دیگران، و حتی از موفقیت ها و شکست های خودتان در گذشته، درس عبرت گیرید. عبرت گرفتن باعث می شود بتوانید با شتاب بیشتری از راه به سمت کار درست عبور کنید، و کار درست است که باعث می شود شما بالاتر از سایرین قرار گیرد.
سعی و تلاش برای ترفیع و ترقی در شرکت، با خطرات و ماجراهای بسیاری همراه است. هیچ فرمول جادویی وجود ندارد که موفقیت شما را در این راه تضمین کند. برای این کار، فقط یکسری قانون های سیاه و سفید است که اگر می خواهید به موفقیت برسید، باید از آنها پیروی کنید.
در اینجا این 10 قانون مفید را آورده ام که حاصل تجربه های 20 ساله ی من با شرکت های بسیار بزرگ است. قبل از اینکه این 10 قانون را شروع کنم، یک قانون اصلی را باز هم متذکر می شوم و آن هم سخت و خردمندانه کار کردن است.

قانون اول: هیچ کس مستحق هیچ چیز نیست!
این را به گوشتان بسپارید: هیچ کس در شرکت مستحق آنچه دارد نیست. اگر تصور می کنید که مستحق مقامی بالاتر، پول بیشتر، یک شرکت بزرگتر و...هستید، خیر نیستید.
کار و تجارت هیچ رابطه ای با استحقاق ندارد—همه چیز به پیشرفت و موفقیت بستگی دراد. اگر همیشه کارهایتان را به درستی و بدون اشتباه انجام دهید، مطمئناً پاداشتان هم در راه خواهد بود.

قانون دوم: از زمانتان بیشترین بهره را ببرید
اگر از نظر زمانی به کارتان تعهد نداشته باشید، مطمئناً جلو نخواهید افتاد. شرکت های حرفه ای و بزرگ تعهد و همکاری افراد برحسب چگونگی گذران وقت آنها در شرکت تخمین می زنند. پس زمانتان را تنظیم کنید و تا می توانید در وقت موجود کارهای مفید انجام دهید.
اگر شما اینکار را نکنید، کسی که به اندازه ی شما باهوش و زیرک است این کار را میکند. البته من موافق کار در تعطیلات آخر هفته نیستم اما بعضی وقت ها کمک بسیار خوبی است. شما شنبه تا پنجشنبه تقریباً 60 ساعت کار می کنید، سعی کنید تا می توانید از این 60 ساعت بهره ی کافی ببرید و سخت کار کنید و تا حد ممکن از کار کردن در ساعات آخر هفته خودداری کنید.
مهم نیست که شغلتان چیست، کمی سخت کوشانه تر و طولانی مدت تر در ایام کاری کار کنید.

قانون سوم: در جنگ با رئیستان شما برنده نمی شوید
یکی از راه های خیلی آسان برای از بین بردن کارتان مشاجره و دعوا با رئیستان است. مطمئن باشید که تحت هیچ شرایطی شما برنده ی میدان نواهید بود.
البته عدم توافق و مباحثه بسیار سالم است و گاهي کمک می کند تا شرکت ها و افراد تصمیمات عاقلانه تری بگیرند. مطمئناً شما هم بحث های زیادی با رئیستان خواهید داشت. هر چقدر می خواهید بحث کنید اما نگذارید کار به مشاجره و دعوا بکشد. می توایند نقطه نظرات خود را پیشنهاد دهید اما سعی کنید همیشه نظر نهایی رئیستان را اجرا کنید.

قانون چهارم: رئیستان را بشناسید
چه چیز بهتر از این است که رئیستان را آگاه نگاه دارید؟ رئیستان کدام را می پسندد، یک ایمیل کوتاه، تماس تلفنی، ایمیل صوتی،... یا ترکیبی از برخی از این موارد؟ اگر نمی دانید، تلاش کنید تا متوجه شوید. قانون اول برای برقراری ارتباط با رئیستان این است که آنطور که دوست دارند با آنها رفتار کنید.

قانون پنجم: کتاب بخوانید—کارشناس شوید
کارشناس شدن در هر موضوعی کاری بسیار ساده است. 5 کتاب در مورد آن موضوع بخوانید و متوجه خواهید شد که دیگر همه چیز را در مورد آن موضوع می دانید. بهترین کتاب های موجود در رابطه با کار و تجارت را مطالعه کنید. همیشه در جستجوی جدیدترین کتاب ها گوش به زنگ باشید.

قانون ششم: ارقامتان را بدانید
اعداد و ارقام هیچگاه دروغ نمی گویند. مدیرعاملان و هیئت اجرایی باید همیشه از حساب و کتاب های خود باخبر باشند تا وقتی از آنها سوال شد، بتوانند از موقعیت خود از نظر مالی دفاع کنند. اگر به کمک احتیاج داشتید، از دیگران بخواهید. کار دشواری نیست و برای موفقیتتان ضروری است.

قانون هفتم: درخواست بررسی عملکرد دهید
اگر کارتان را تازه شروع کرده باشید، به طور روتین بررسی عملکرد به شما می دهند اما پس از گذشت چند سال و ارتقاء شما به مقام های بالاتر اینکار متوقف می شود. اما شما باید خودتان درخواست بدهید و بررسی عملکردتان را بگیرید. همچنین میتوانید گهگاه رئیستان را به ناهار دعوت کنید درمورد عملکردتان در شرکت و نقاط ضعف و قدرتتان نظر او را جویا شوید. حتی اگر رئیستان کسی نباشد که رو در رو مسائل را بازگو کند، باز هم نکاتی را خواهید فهمید که می توانید روی آنها کار کنید.

قانون هشتم: سیاست ها را بپذیرید
سیاست های شرکتی برای بقای زندگی آن لازم هستند، و هرچه شرکت بزرگتر باشد این سیاست ها نیز پیچیده تر می شوند. در یک شرکت، همه سعی دارند که جلو بیفتند و بر دیگران ارجحیت پیدا کنند. هرکس استراتژی خاص خود را دارد که زاینده ی سیاست های مختلف است. برخی سیاست های کثیفی دارند، و شما باید طرفتان را خوب بشناسید و برای مقابله با آنها استراتژی های مخصوص ابداع کنید.

قانون نهم: شیرین کاری های الکی نکنید
شیرین کارها افرادی هستند که معمولاً بیش از اندازه به یک موضوع می پردازند که معمولاً به زیان دیگران و به نفع خودشان است. اگر حتی یکبار چنین کاری مرتکب شوید، دیگران تصور بدی درموردتان خواهند کرد و از چشم همه خواهید افتاد.

قانون دهم: خود را برای یک سخنرانی بزرگ آماده کنید
در شرکت ها معمولاً اتفاق نمی افتد که بتوانید برای بیش از یک یا دو نفر سخنرانی کنید، اما اگر چنین موقعیتی دست داد، همه ی تلاشتان را کرده و خود را برای آن آماده کنید. سعی کنید پیام خود را کوتاه و مفید بگویید. سخنرانی های طولانی را کسی راغب به گوش کردن نیست.
منصب های زیادی به خاطر سخنرانی بد از دست می روند. آمادگی قبل از سخنرانی و شناخت حضار و شنوندگان امری بسیار مفید خواهد بود. در این زمینه به خاطر داشته باشید که:
برای آماده سازی خود زمان بگذارید
شنوندگانتان را بشناسید
پیامتان را به شکلی ساده ارائه دهید
پیشنهاد و نتیجه گیری در سخنرانیتان داشته باشید
در آخر سخنرانی، اظهارات خود را به طور خلاصه مطرح کنید
سر وقت سخنرانی خود را به اتمام برسانید
از شنوندگانتان در آخر کار تشکر کنید

از نردبان ترقی بالا بروید
حالا که قانون های لازم براي موفقیت را دانستید، کار خود را شروع کنید. باز هم تکرار می کنم، عبرت گرفتن باعث می شود بتوانید با شتاب بیشتری از راه به سمت کارِ درست عبور کنید، و کار درست است که باعث می شود شما بالاتر از سایرین در شرکت قرار گیرید. پس عجله کنید!

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

پازل دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست ..... هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر يک پازل دل جديد براش ساختي هنر کردي
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

مي توان در کوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توان جاي غروب عشق را با طلوع ساده ي احساس داد در نگاهت بوي باران مانده است خاطرات سبز ياران مانده است درميان جنگل سبز دلت رد پاي بي قراران مانده است
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ماه را دوست دارم به خاطر نور زيبايش در شب تار زندگيم ! روز را دوست دارن به خاطر زيبائي وجودش ! شب را دوست دارم به خاطر وجود ستارگان كه به جاي دلبري چشمك مي زنند ! بهار را دوست دارم به خاطر گلهايش و نسيم نازش ! و .... دوست دارم ! اما !!! تو را دوست دارم مانند تمام وجودم بي آنكه بدانم چرا ؟ .... و تو را مي پرستم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ديدم کسي در ميزند . در را گشودم سوي او . ديدم غم است در ميزند غم با همه غم بودنش هر شب به من سر ميزند . اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا . غم با همه غم بودنش هر شب به من سر ميزند
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

همه ميدانند همه ميدانند که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس باغ را ديديم و از آن شاخهء بازيگر دور از دست سيب را چيديم همه ميترسند همه ميترسند ، اما من وتو به چراغ و آب و آينه پيوستيم و نترسيديم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

گل عشق را در دست ميگيرم و هي زير لب زمزمه ميکنم دوسم داره دوسم نداره... با ترس تک تک گلبرگهارا يواش يواش ميکنم و همچنان زمزمه ميکنم... براي ادامه دادن مردد هستم ولي نه!!!! ميترسم!!!!!!!!! چشمهايم را بسته نيت ميکنم"دوسم داره" و همه ي گلبرگ ها رو يهو ميکنم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

لحظه هايم را با گريه پر مي کنم رؤيايم را با تبسمي تلخ مي سازم من جاي خالي حضور ديگران را با اشک پر مي کنم دنيايم را با عذاب ساخته ام خوشبختي ام را به ديگران باخته ام من فردايم را با هيچ مي سازم خانه ام را با ترديد مي سازم . من درد را مي نويسم با اشک بر ديواره هاي اين دل تنها
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...مي توان از نگاهش خواند ...اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

بي دلي در همه احوال خدا با او بود...او نمي ديدش و از دور خدايا مي کرد..........
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط علی حامدی
هدیه
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط علی حامدی

"آنتوان" در بیابانی زندگی می کرد که مرد جوانی به او رسید و گفت:

- پدر ، هرچه داشتم فروختم و پولش را به فقرا دادم.فقط چند تکه چیز نگه داشتم که برای زندگی در این جا به دردم می خورد. دلم می خواهد شما راه رستگاری را نشانم دهید.

"آنتوان"قدیس از آن جوان خواست که همان چند تکه چیزی را هم که نگه داشته بود بفروشد و با پول آن مقداری گوشت از شهر بخرد و در مراجعت از شهر ، گوشت ها را با نخ به بدنش ببندد.

جوان مطابق این راهنمایی عمل کرد . هنگامی که به بیابان بر می گشت ، سگ ها و بازها به هوای گوشت به او حمله کردند . وقتی به پدر روحانی رسید ، گفت :

- من آمدم!

و بدن مجروح و لباس پاره اش را به او نشان داد. قدیس گفت:

- کسانی که راه جدیدی را در پیش می گیرند و در همان حال می خواهند که اندکی از زندگی گذشته را هم حفظ کنند ، عاقبت به خاطر گذشته شان به رنج می افتند

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط علی حامدی
بایزدی بسطامی روزی گفت : خدایا من شصت سال است که تو را دوست دارم .

 

جواب آمد : ای بایزید ما تو را از صبح ازل دوست داریم !

 

 

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط علی حامدی
اگر بتوانی در برابر طوفانهایی که عشق به پا میکند پایدار بمانی زندگیت شروع به رشد میکند. و با بیشتر شدن ایستادگی تو در برابر موانع و مشکلات وقتی که چنان عمیق ریشه بدوانی که هیچ چیز نتواند تو را در هم بشکند و در برابر تمام بحرانها منسجم و استوار بمانی، سپاسگزار عشق خواهی شد، زیرا تنها از راه آن مشکلات بوده که این انسجام و استواری ایجاد شده است.

و انگاه تو شروع به فراتر رفتن از عشق میکنی و این همان معنای جذابیت است.آنگاه که تو عشق بورزی ولی عشق نتواند هیچ مشکلی برای تو ایجاد کند، جذاب میشوی. بدن، ذهن و روحت زیبایی خیره کننده ای می یابند. این سه در هماهنگی پرجذبه به هم میپیوندند. اما اگر از عشق دوری کنی راهی نخواهی یافت.

هرگز از عشق و مشکلاتی که به بار می آورد نگریز. با آنها رو در رو شو. مشکلها و دردسرها را بپذیر اما در عین حال آرام و آسوده باقی بمان

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط علی حامدی

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !

 

چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ،  پس چرا این قدر غمگینی

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط علی حامدی
چقدر می توانیم رشد كنیم؟   

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم.شغلم را٬دوستانم را،زندگی ام را
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می ‏ بینی؟

پاسخ دادم : بلی .

فرمود : ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبودمن از او قطع امید نكردم . دردومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند . اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردنداما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود. اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 

۵ سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوندریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند. و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود : آیا می ‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی .من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم .

همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم. ‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند . اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می ‏ كنند.

‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید. تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می ‏كشی. ‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم. ‏در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می ‏ كند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند.

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط علی حامدی
یك برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابریشم تبدیل می شود.



یك مشت خاك در اثر تماس با نبوغ انسان به قصری بدل می شود.




یك درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون می شود و شكل معبدی می گیرد.



یك رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتكار انسان به صورت لباس فاخر در می اید.



اگر در برگ ٬خا ك٬ چوب و پشم این امكان هست كه ارزش خود را از طریق انسان صد برابر بلكه هزار برابركند.

 

آیا من نمی توانم با این بدن خاكی كه نام مرا حمل می كند ٬ چنان كنم

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
رسيدن به موفقيت، قدرت و هر چيز خوب ديگري در اين دنيا آرزوي مشترك بيشتر انسانهاست ولي با اين حال هنوز اكثريت انسان ها از وضعيت مالي، فكري و روحي مناسبي برخوردار نيستند. در دنيايي كه ما انسان ها در آن زندگي مي كنيم فرصت هاي زيادي براي رسيدن به موفقيت وجود دارد ولي متأسفانه كمتر كسي مي تواند از اين فرصت ها به نفع خود استفاده كند. متأسفانه انسان ها بيشتر در رؤياي رسيدن به موفقيت زندگي مي كنند تا اين كه بخواهند براي رسيدن به آن تلاشي از خود نشان دهند. حقيقتي كه هر انساني در راه رسيدن به موفقيت بايد همواره به آن توجه كند اين است كه نه كسي شانسي و از روي اتفاق به موفقيت مي رسد و نه كسي به همين صورت موفقيت هاي خود را از دست مي دهد. اين موضوع بيانگر اين مطلب است كه رسيدن به موفقيت خود مراحلي دارد و فقط كساني كه از اين موضوع باخبرند که مي توانند اميدوار به دستيابي به آن باشند.

افكار همه چيز شماست
با كمي مطالعه و تحقيق در زندگي بيشتر انسان هاي موفق جهان به اين نتيجه مي رسيم كه پشتكار داشتن و سخت كوش بودن ويژگي مشترك تمام انسان هاي موفقي است كه تا به حال روي كره زمين زندگي كرده و مي كنند. اگر در زندگي بيشتر انسان هاي موفق جهان نگاهي بيندازيد به اين نتيجه مي رسيد كه بيشتر آنها در ابتدا به اشخاصي خانه به دوش شبيه بوده اند اما در عين حال افكاري سلاطين گونه داشته اند! بنابراين اگر شما هم مي خواهيد به موفقيت برسيد (بسته به اين كه موفقيت براي شما چه مفهومي دارد) بايد جنس ذهنيت شما از افكار مثبت و اميد به آينده باشد تا شما بتوانيد با اشتياق و طراحي برنامه اي مناسب براي رسيدن به آن تلاش كنيد. ......

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
1.     تسلط بر نفس از فرمانروايي بر نفوس مشكل تر است.
2.     اگر براي تغيير زندگي خود مصمم هستيد، براي تغيير محيط خود نيز مصمم شويد.
3.     اجازه ندهيد كه ديگران با اعمالشان اعتماد به نفس را از شما بگيرند.
4.     راز پيروزي انسان داشتن اعتماد به نفس است.
5.     شكست همان شكست خوردن نيست، شكست كاري صورت ندادن است.
6.  اگر شما جزو افرادي هستيد كه از برخورد نگاه مي هراسيد به اين معناست كه يا ريگي به كفش داريد يا اعتماد به نفستان متزلزل شده است.
7.     اگر با اطمينان زندگي كنيد ، اعتماد به خود و اعتماد به ديگران را مي آموزيد.
8.     با اعتماد به نفس انتظار وقوع چيزي را داشته باشيد تا در جهان پيرامونتان امكان وقوع پيدا  كند.
9.     ذهن ناخودآگاه شما با توجه به اين كه چگونه آن را برنامه ريزي كنيد مي تواند شما را به پيش ببرد و يا از پيشرفت باز دارد.
10. معيار ايمان به خود، توانايي استقامت در برابرسختي ها، شكست ها و نااميدي هاست.
11. پيش فرض هاي  نادرست ريشه شكست ها هستند . شهامت محك زدن پيش فرض هاي خود را داشته باشيد.
12. هرگز خودتان را دست كم نگيريد. وقتي كس ديگري ازعهده كاري برآمده باشد، به احتمال زياد شما هم مي توانيد از عهده آن برآييد.
13. نام شما زيباترين صوت در زندگي شماست . آن را با غرور بر زبان آوريد.
14. رمز اعتماد به نفس و شناخت صحيح ، عملكرد عالي است.
15. براي كسب اعتماد به نفس و احترام به خود، توانايي شما در به دست آوردن استقلال مالي ضروري است.
نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
برخي اوقات استرس منجر به پيامـدهاي تـهديـدكنـنده سلامتي مي‌گردد اما حقيقت بيرحم اين مي‌باشد كـه در دنياي رقابت‌آميز امروزه استرس به يك امـر اجتـناب‌ناپذير بـدل شـده اسـت.

يـك پـژوهـش بين‌المللي در رابـطه با نـگرانـي و دلـواپسـي‌هاي مردم نـشان داده است كـه 40 درصد اوقات نگراني ما در مورد مسائلي است كه هيچـگاه بـه وقـوع نخواهد پيوست و 30 درصد نـگراني‌هاي مــا در مورد مسائلي مي‌باشد كه به پايان رسيده‌اند و درگذشته روي داده‌اند. 12 درصد نگراني‌هاي بـي‌مورد در رابطه با سـلامـتي است و 10 درصد نگراني‌هاي متفرقه. تـنـهـا 8 درصد باقيمانده از نگراني‌هاي ما بجا و توجيه‌پذير هستند.
هر چند در صورتي كه شما در گرداب نگراني گرفتار گرديـد راه‌حلي براي رهايي يافتن از آن موجود است و آن تكنيك توقف افكار مي‌باشد، تـكنيكي كه با آن مي‌توان به جنـگ افكار آشفته و مستمر رفت. اين تكنيك مستلزم زمان، شكيبايي و ممارست مداوم است. افـكار مزاحم به آساني دست از سر شما بر نخواهند داشت بنـابرايـن به محض آنكه با يك انديشه مشكل‌ساز مـواجـه شـديد در آن وقفه ايجاد كنـيـد. ايـن عـمل منـجــر به كاهش تدريجي در تـكرار آن گشته و سرانجام سبب محو آن مي‌گردد. ابتدا افكاري را انتخاب كنيد كه زياد استـرس‌زا نـبـاشد سپس به‌تدريج به سراغ افكار تنش‌زا‌تر برويد تا به‌تدريج بر اين تكنيك تسلط يابيد. در كنار تكنيك توقف افكار، شما مي‌توانيد از نكات ذيل براي كنترل افكار منفي خود سود ببريد:
1 - رويداد آينده را در ذهن مجسم كنيد: شما قادريد از روي تـجـارب گـذشتـه تـعيين كنيد كه يك واقعه خاص و يا فردي كه دلواپسش هستيد چـگونـه و به چه طريق شما را تحت‌تاثير خود قرار خواهد داد. با اين عمل آمـادگي واكـنش نـشـان دادن شـمـا افـزايش مي‌يابد.
2 - هدف خود را تعيين كنيد: مشكل خود را مشخص كـرده و به روي تـمـام جـزئـيـات آن بينديشيد و براي آن تدابير مناسبي اتخاذ كنيد. براي مثـال از قـبل خود را آماده كنيد كه چگونه با انتقاد برخورد كنيد بدون آنكه دلخور شويد.
3 - پيش از رويداد تمرين كنيد: در صورتي كه كاملا تمرين كنيد مي‌توانيد مطمئن گرديد يك عملكرد بي‌نقص را ارائه خواهيد كرد.
4 - توسط يك فعاليت فرح بخش به خودتان استراحت دهيد: هـنگامي كه براي يك فعاليت استرس‌زا آماده مي‌گرديد به خودتان زنگ تفريح بدهيد. به پياده‌روي برويد و يا به موسيقي گوش دهيد.
5 - انتظار بدترين‌ها را داشته باشيد: بـه بدترين و غير منتظره‌ترين اتفاقي كه ممكن است روي دهد بينديشيد و البته راه‌هايي كه مي‌توانيد با آنها مقابله كنيد.
6 - پيش از واقعه آرامش خود را حفظ كنيد: درسـت پـيـش از واقـعـه آسـوده‌خـاطــر بـاشيد يك نفس عميق و آهسته بكشيد، مشت‌ها و آرواره‌هاي خـود را شـل كـنـيـد و در صورتي كه پاها را بروي هم انداخته‌ايد از روي هم برداريد و بگذاريد تمام بدنتان ريلكس گردد.
7 - انتظار اندكي استرس را داشته باشيد: مـقدار انـدكي اسـترس عملكرد را بهبود بخشيده و كارايي را افزايش مي‌دهد.
8 - برنامه‌ريزي كنيد: دلـواپسـي هيـچ چيـز را حـل نـكرده و شـرايـط و نـتيجه نـهايي را نمي‌تواند تغيير دهد. تنها راه‌حل از طريق عمل مي‌باشد، بـنـابـر اين به‌جاي آنكه نگران مسائل مالي خود باشيد براي بهبود شرايط مالي خـود برنامه‌ريزي كرده و دست به‌كار گرديد.
9 - لبخند بزنيد و زندگي خود را زياد جدي نگيريد: حـس شوخ طبـعـي به شما كمك مي‌كند تا بر دلواپسي چيره گرديد. خنديدن همچنين سبـب تـوليد آنـدورفين مي‌گردد كه سبب تخفيف درد شده و ايجاد حس آرامش و سرور مي‌كند. لطيفه تعريف كنيد و يا فيلم كمدي نگاه نماييد. 

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
منظور و هدف اصلي بخشودن اين است كه به خودتان اجازه دهيد كه به پيش برانيد. چنانچه عفو نكنيد،همچنان به بند خشم و درد ِ ناشي از آن رويداد گرفتار هستيد. شما بيش از آنچه كه حقتان است،براي آن درد ارج و ارزش قائل مي شويد. اگر شما تمايل نداشته باشيد،كه علت ِ به سر بردنتان در درد و رنج را تائيد و تصديق كنيد،عشق و مهرباني درونتان و همه آنچه كه به جانب شما سوق يافته است،بي مفهوم و بي معني خواهد بود. درد و رنج تان را مورد عفو و بخشش قرار دهيد و مركب زندگي را برانيد.
نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
روزی مرد نابینایی روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه درداخل کلاه بود . اوچند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه ازمردکور اجازه بگیرد تابلوی اورا برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری  روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصرآنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مردنابینا پر از سکه و اسکناس شده است مرد نابینا از صدای قدمهای آن خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زدو به راه خود ادامه داد.مرد نابینا هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هرتغییربهترین چیزبرای زندگی است حتی برای کوچکترین اعمالتان ازدل ،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی

 

 

 

سنگی که طاقت تیشه را ندارد تندیس زیبائی نمی شود. فقط یکبار فرصت داری تا از وجودت تندیس زیبا

 

بسازی. پس،از زخم تیشه خسته نشو.

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی

 

 

 

آنچه زیباست عزیز نیست بلکه آنچه عزیز است زیباست.

                                                                                                 مهرناز

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
1. موفقيت افراد بيش از آنكه به ميزان هوش آنها بستگي داشته باشد به ميزان اشخاص بستگي دارد.
2. همه ما بيش از آنكه متوجه خود باشيم محصول تفكرات پيرامون خويش هستيم پس بايد اين تفكرات را تقويت كنيم.
3. امرسون مي گويد : مردان بزرگ كساني هستند كه مي دانند انديشه ها بر جهان حكم مي رانند.
4. ميلتون در بهشت گمشده مي گويد : ذهن بر تخت خود نشسته است و مي تواند درون خود بهشتي از جهنم و جهنمي از بهشت بر پا كند.
5. كساني كه خود را در رده دوم مي بينند ، زندگي و كارهايشان هم در رده دوم باقي مي ماند.
6. نگذاريد فكرتان عليه شما به كار افتد ، در عوض كوشش كنيد كه آنرا به خدمت بگيريد.
7. اولين رمز موفقيت ايمان و اعتقاد به تواناييهاي خويش است.
8. افراد موفق آدمهاي معمولي هستند كه از اعتماد به نفس و ايمان بيشتري برخوردارند.
9. پايداري و پشتكار95% از توانايي را تشكيل مي دهد
10. از انيشتين پرسيدند : يك مايل چند فوت است؟ پاسخ داد :چرا بايد مغزم را از اطلاعاتي پر كنم كه مي توان در عرض دو دقيقه از هر كتاب مرجعي يافت. پس اطلاعات بهينه و به جا را در فكر خود جايگزين اطلاعات بيهوده سازيد.
11. ذهن انسان براي فكر كردن است نه براي انبار كردن اطلاعات.
12. اقدام ترس را از ميان بر مي دارد.
13. براي موفقيت و نفوذ بهتر به ميان ديگران اقدامات زير را در زندگي روزمره به كار گيريد:
•        هميشه در رديف هاي جلو بنشينيد.
•        مستقيماً به چشم ديگران نگاه كنيد.
•        بلند و قاطع سخن بگوييد.
•        خنده رو باشيد.
•        انعطاف پذير باشيد.
14. براي نفوذ بر قلب هاي افراد نكات زير را به كار گيريد:
•        افراد در هر سني كه باشند تشنه تعريفند.
•        در تعريف از ديگران زياده روي و مبالغه ننماييد.
•        خودتان را آنگونه كه هستيد بنگريد و ديگران را آنگونه كه بايد باشند بنگريد.
 15. وقتي كه فكر كنيد چيزي غير ممكن است فكرتان در پي آنست كه دلايلي بيابد كه اين مطلب را اثبات كند ، ولي هنگامي كه ايمان داشته باشيد ، ايماني حقيقتي انكار نشدني است ، فكرتان راه هاي انجام آن كار را مي يابد.
 16. وقتي كاري را شروع مي كنيد ، زياد مهم نيست كه از آن چه ميدانيد ، مهم اين است كه وقتي كارتان را شروع مي كنيد ، چه چيزهايي ياد مي گيريد و چه طور از آنها استفاده مي نماييد.
 17. انسان هاي بزرگ گوش كردن را به انحصار خود در مي آورند.
 18. انسان هاي كوچك حرف زدن را به انحصار خود در مي آورند.
19 . رهبران بزرگ بيشتر وقت خود را صرف نصصيحت شدن مي گذرانند تا نصيحت كردن.
20. براي به حركت در آوردن ديگران اول بايد خودتان را به حركت در آوريد.
21. براي موفق بودن بايد احساس ارزشمند بودن كنيد.
22. نكات مهم زير را براي موفق شدن به كار ببنديد:
•        قدر داني و تشكر را از ياد نبريد.
•        تعريف و تجيد از ديگران را از ياد نبريد.
•        افراد را محترمانه مورد خطاب قرار دهيد.
•        افتخارات را در انحصار خويش قرار ندهيد.
23. موفقيت هر شخص به حمايت ديگران بستگي دارد.

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 
 
گاهی می بینیم که همه احساس می کنند یک چیزی بت است ، ولی جرات اینکه تبر را بردارند و آنرا بزنند ، ندارند و بخاطر همین ضعف مدتها بت ، بت می ماند ، علیرغم افکار عمومی و با اینکه همه فهمیده اند که دیگر این ارزشش را از دست داده و نقشی ندارد ، ولی جرات این را که نفی کنند ندارند
نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 

ای جاودانه ترین . . .

 آن گاه كه عشق زمینی را تجربه می كردم ، دلم چیزی فراتر می خواست .

 خط بطلان بر تمام آن ها كشیدم و دل در گرو عشق تو سپردم .

 نوری از عشق تو مرا در گرفت . چه عشقی و چه حلاوتی ، چه نعمتی . . .

خداوندا ! عشقت را از من دریغ نكن .

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 
 

سه پرسش سقراط

دفعه بعدکه شایعه ای رو شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرارکنیداین فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!
دریونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.
روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد: " لحظه ای صبرکن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.
"مرد پرسید: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی،
لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش حقیقت است.
کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد جواب داد: "نه، فقط در موردش شنیده ام.
"سقراط گفت :" بسیار خوب، پس واقعا نمی دانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم، "پرسش خوبی" آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟" مرد پاسخ داد: "نه، برعکس…"
سقراط ادامه داد: "پس می خواهی خبری بد درمورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟" مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: "و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
"مرد پاسخ داد: "نه، واقعا…"

سقراط نتیجه گیری کرد:
"اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمنداست پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 
 
چقدر زیبا بود اگر شبه غرور بر ما چیره می شد نگاهی به آسمان می کردیم و از غرور خود می کاستیم. چقدر زیبا بود اگر هنگام تنها یی سری به دادگاه دلمان می زدیم و همیشه دیگران را محکوم به حبس ابد نمی کردیم. چقدر زیبا بود وقتی یتیمی می دیدیم گرد یتیمی از چهره اش می زودودیم ودستی به مهربانی بر سر و رویش می کشیدیم. چقدر زیبا بود اگر می دانستیم چرا شقایق هامی میرند و چقدر زیبا بود اگر می فهمیدیم چرا زندگی زیباست:-S
نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی

 

 

یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهی بود .
از مكزیكی پرسید : چقدر طول كشید كه این چند تا رو گرفتی ؟
مكزیكی : مدت خیلی كمی .
آمریكایی : پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟
مكزیكی : چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافیه .

آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چیكار می كنی ؟
مكزیكی : تا دیر وقت می خوابم ، یه كم ماهی گیری می كنم . با بچه ها بازی می كنم . بعد میرم توی دهكده می چرخم ، یه لیوان شراب می خورم و با دوستان شروع می كنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولم به این نوع زندگی !

آمریكایی : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم . تو باید بیشتر ماهی گیری كنی . اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میكنی . اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری !
مكزیكی : خوب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : به جای این كه ماهی ها رو با واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست می كنی ... بعدش كار خونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی ... این دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و می روی مكزیكوسیتی ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیو یورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری هم می زنی ...
مكزیكی : اما آقا ! این كار چقدر طول می كشه ؟
آمریكایی : پانزده تا بیست سال !
مكزیكی : اما بعدش چی اقا ؟
آمریكایی : بهترین قسمت همینه ، موقع مناسب كه گیر اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی ! این كار میلیون ها دلار برات عایدی داره .
مكزیكی : میلیون ها دلار ! خب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : اون وقت بازنشسته می شی ! می ری یه دهكده ساحلی كوچیك ! جایی كه می تونی تا دیر وقت تا دیر وقت بخوابی ! یه كم ماهیگیری كنی . با بچه هات بازی كنی ! بری دهكده و یه لیوان شراب بنوشی ! و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی ....

 

نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
یكى از استادان رشته ى فلسفه ، در یكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجویان می گوید می خواهد از آنها امتحان بگیرد ، بعدش صندلى اش را بلند می كند و می گذارد روى میزش ، و می رود پاى تخته سیاه ، و روى تابلو ، چنین مى نویسد :
 ثابت كنید كه اصلا این " صندلى " وجود ندارد !
دانشجویان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار می آورند و هر چه فرضیه ها و فرمول هاى فلسفى و ریاضى را زیر و بالا می كنند ، نمى توانند از این امتحان سر بلند بیرون آیند . تنها یك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را می دهد . او روى ورقه اش می نویسد : كدام صندلى ؟؟
نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
یكی از قدرتمندترین ابزاری كه می تواند حس عزت نفس و خودباوری را در ما پرورش دهد ، معنویت قدرتمند است . اعتقادات معنوی و مذهبی را در خود تقویت كنید . برای خود اوقات خلوت و تنهایی ایجاد كنید .و به عبادت و معنویت بپردازید .
 
از محبت نار ، نوری می شود
وزمحبت دیو ، حوری می شود
 
« مولوی
 
نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
 
آخرین راه رسیدن به آزادی شخصی ، آماده كردن خویش برای تشرف به مرگ است و پذیرفتن مرگ به عنوان استاد . آنچه فرشته ی مرگ می تواند به ما بیاموزد این است كه چگونه حقیقتاً زنده باشیم . ما آگاه می شویم كه هر لحظه ممكن است بمیریم ، فقط لحظه حاضر را برای زنده بودن در اختیار داریم .
نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
ماهاتما گاندی می‌گوید: هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاک می سازد:
 
 1-سیاست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4-شناخت بدون ارزش‌ها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانیت 7- عبادت بدون فداکاری
نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی

فقط وقتی مجازیم از بالا به كسی نگاه كنیم كه بخواهیم از زمین بلندش كنیم.

آدم ها فقط در یك چیز مشتركند: متفاوت بودن .

انسانها باید یاد بگیرند كه اشتباهات هوشمندانه، قسمتی از هزینه پیشرفت هستند

 

نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
دلم را همچون نی لبكی چوبین بر لب های خود بگذار
و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم كن!
چنان بنواز دلم را كه هرجا نفرتی هست,عشق باشم من!
هر جا زخمی هست,مرهم باشم من!
هرجا تردیدی هست,ایمان باشم من!
هرجا ناامیدی هست,امید باشم من!
هرجا تاریكی هست,روشنایی باشم من!
هرجا غمی هست,شادمانی باشم من!
خدایا!
توانم ده تا دوست بدارم بی چشم داشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!
آمین!
نگارش در تاريخ دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 توسط علی حامدی

بخوان ما را                             منم پروردگارت

 

خالقت از ذره ای ناچیز           

 

صدایم کن مرا

 

آموزگار قادر خود را               

 

قلم را،علم را،من هدیه ات کردم

 

بخوان مارا

 

منم معشوق زیبایت                

 

 منم نزدیک تر از تو به تو

 

اینک صدایم کن                      

 

رها کن غیر ما را سوی مابازآ

 

منم پروردگار پاک بی همتا         

 

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم

 

تو بگشا گوش دل                    

 

پروردگارت با تو میگوید:تو در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد                            

 

تو راه بندگی طی کن

 

عزیزا،من خدایی خوب میدانم        

 

تو دعوت کن مرا بر خود

 

به اشکی ،یا خدایی ،میهمانم کن

 

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

 

طلب کن خالق خود را

 

بجوی مارا       تو خواهی یافت                که عاشق میشوی بر ما        و عاشق میشوم بر تو

 

که وصل عاشق و معشوق هم                 آهسته میگویم خدایی عالمی دارد

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان                  قسم بر اسب های خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات آوردم                           قسم بر عصر روشن

 

تکیه کن بر من

 

قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن، اما دور                رهایت من نخواهم کرد            بخوان مارا

 

که میگوید که تو خواندن نمیدانی؟

 

تو بگشا لب                               

 

تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

 

رها کن غیر مارا                       

 

 آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از ما چه می جویی؟                تو با هر کس به جز ما ،چه میگویی؟

 

وتو بی من چه داری؟هیچ!        

 

هزاران کهکشان و کوه ودریا را

 

خورشید و گیاه و نور وهستی را

 

برای جلوه خود آفریدم من

 

ولی وقتی تو را من آفریدم

 

بر خودم احسنت میگفتم

 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

 

تویی والاترین مهمان دنیایم

 

که دنیا بی تو ،چیزی چون تو را ،کم داشت

 

تو ای محبوب ترین مهمان دنیایم

 

نمیخوانی چرا ما را؟؟

 

مگر کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

 

ببینم ،من تو را از درگهم راندم!

 

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

 

اما به روز شادیت ،یک لحظه هم یادم نمیکردی

 

به رویت بنده من؟هیچ آوردم؟؟

 

که میترساندت از من ؟رها کن  ان خدای دور را

 

این منم پروردگار مهربانت ،خالقت

 

اینک صدایم کن مرا ،با قطره اشکی

 

به پیش اور دو دست خالی خود را

 

با زبان بسته ات کاری ندارم

 

لیک غوغای دلت را من  شنیدم

 

آیا عزیزم حاجتی داری؟

 

تو ای از ما

 

کنون برگشته ای ،اما

 

کلام آشتی را تو نمیدانی؟

 

بخوان مارا

 

بگردان قبله ات را به سوی ما

 

اینک وضویی کن

 

خجالت میکشی از من

 

بگو ،جز من ،کسی دیگر نمیفهمد

 

به نجوایی صدایم کن

 

بدان آغوش من باز است

 

برای درک اغوشم

 

شروع کن یک قدم با تو

 

تمام گام های مانده اش ، با من

نگارش در تاريخ شنبه دهم شهریور 1386 توسط علی حامدی

تو باید یکه بودن و بی بدیل بودن خود را بفهمی.

 

خودِ یگانه ات را دوست بدار،

 

خودت را محترم بدان،

 

به صدای خودت احترام بگذار،

 

به آن گوش بسپار و به توصیه اش عمل کن.

 

با پای خود به دوزخ رفتن،

 

بهتر از آن است که با پای دیگران به بهشت بروی.

 

زیرا آزادی خود را به دیگران سپردن،

 

به هیچ وجه حلاوت بهشت را ندارد.

 

با چشمان طبیعی خودت به جهان نگاه کن،

 

چشم عاریه ای دیگران،

 

هیچ چیز را به تو نشان نخواهد داد.

 

کورانه دیگران را دنبال نکن،

 

چشمان تو برای دیدن است،

 

نه برای بستن.

 

خود را محترم بدان و دیگران را نیز.

 

همین تغییر مختصر،

 

تحولی شگرف را در زندگی ات به وجود خواهد آورد.

 

این تغییر،

 

استحاله ی روح تو را در پی خواهد داشت.

 

این جاست که تاب و شکیباییٍ نگاه می شکند

نگارش در تاريخ شنبه دهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
در ۲۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند
و گاهی اوقات پدران هم از همه بهتر می فهمند.

 

-در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست

که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.

 

-در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت شدن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه در آن است

 که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم

 

-در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ده درصد از زندگی چیزهایی است

که برای انسان اتفاق می افتد و نود درصدآن است

 که چگونه به آن واکنش نشان می دهد

 

-در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب!!

 

-در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق

می توان ایثار کرد اما هرگز بدون ایثار نمی توان عشق  داشت!

 

-در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز باید بعد از خوردن آنچه لازم است آنچه را میل دارد بخورد

 

-در۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله ی در اختیار داشتن کارت های خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است!!

 

-در ۷۵ سالگی دانستم که انسان  تا وقتی فکر می کند  نارس است به رشد و تکامل خود ادامه می دهد

و به محض اینکه گمان کرد رسیده شده دچار آفت میشود!!

 

-ودر ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و

مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترین لذت جهان است(چقدر دیر فهمیدم!)

 

-بعدش هم دیگه مُردم!!!

نگارش در تاريخ شنبه دهم شهریور 1386 توسط علی حامدی
در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش. منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب. فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . .

 

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من : با شما هستم من !

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . !

من چرا آمده ام روی زمین ؟

 

شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟  

بتوانید خدایی بکنید ؟ و شما ساخته اید این عالم،  

با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید، قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟

هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، تنمان می لرزد . . . !

 

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید، ... آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم، چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی، و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال، حور و پردیس و پری هم دارید ...

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید، همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، (راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر ؟)

داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده، جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار. قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار، پدرم این بوده، که به من گفت : پسر ! مذهبت این باشد ! راه و رسم و روشت این باشد !

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم ... ! هرچه شد قرعۀ من این آمد ! راستی باز سؤالی دارم، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود ؟ من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست. ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت :

 

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

                       چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 

تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

 

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما !

به شما بر نخورد . . . ! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید ؟ شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار ! یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید ! ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نازیبایی ؟

 

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده ! عجبا ! عشق ما یک طرفه ست ؟ به چه کس گویم من ؟ می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟ زورکی نیست که عاشق شدنِ ما بر هم ! من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟ بنده را آوردی، که شوم عاشق تو ؟ که برایت بشوم والِه و حیران و خراب ؟ مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش ! عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر !

می روم تا کپه ام بگذارم. صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان ! به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . ! خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالادست ! تو و یک آینۀ بی انصاف ! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار. وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟

 

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،   

               از دل خلوت شب،   

                                   از درون خود من

 

من خدایت هستم،   

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی !

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی، ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی !

 

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، ز ِته دل، زِ درون، خواهشی نامحسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

 

تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین ؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست !

 

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

در همان لحظۀ آن خواستنت. و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟                                              

دلبرم حرف قشنگت این بود :

شهر زاییده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم، و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

 

پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش،  همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

 

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست، تو را می خواهم، به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای، شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،8->

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،

 

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

 

دیر بازی ست به من سر نزدی !

نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی :

" من چرا آمده ام روی زمین ؟ "

 

باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . !

 

خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،

 

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم  به خدا

نگارش در تاريخ سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط علی حامدی
گفت : «مي ... مي خوري مـ ... مـ ... محبوبه ؟»
كيسه‌ي پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدي تو هم ؟» . دستش را عقب كشيد . يك سال مي شد كه عروسي كرده بوديم . از روي مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توي هال . تلويزيون روشن بود . گفت : «تا ... تا ... تازه اومـ ... مدن ؟ » .
نگاهش به پايين بود . به خانه‌ي ويلايي آن طرف كوچه انگار . چند ماهي بود كه خالي بود . گفتم : «دو سه روزي مي شه . تو ماموريت بودي» . توي يك شركت ساختماني كار مي كرد . از كيسه‌ي پفكي كه دستش گرفته بود ، يكي برداشت : «چند نـ ... نفرن؟ » .
بلند شدم و رفتم كنارش . گفتم : «سه نفر» .
گفت : «هـ ... هـ ... همين حالاش كه سـ ... سه نفرن»
دختر و پسر كوچكي توي حياط ، لاي درخت‌هاي خانه‌ي ويلايي دنبال هم مي‌دويدند. گفتم :« اينا كه دوتان» .
ابروهاي كلفتش را بالا داد و با انگشت اشاره كرد : «نيگا ، اين يـ ... يك ، اين د...دو ، اينم
سـ ... سـ .... سه » .
دست هام را روي سكوي پنجره گذاشتم . بازويم را گرفت و كنارم كشيد : «كـ ... كنار بيا
خـ ... خره مي بيننت » .
روبرومان ، پشت شيشه هاي قدي خانه‌ي ويلايي ايستاده بود . تاپ قرمز تنش بود و دامن گلدار سفيد پايش . رفته بود بالاي چهارپايه و شيشه را از داخل دستمال مي‌كشيد.
گفت :«با شوهرش مي ... مي ... ميشن چـ ... چهار تا » .
گرمم شده بود . از كنار مبل و تلويزيون گذشتم و رفتم توي آشپزخانه . گفتم : «نداره».
بالا تنه اش را از پشت پيشخوان مي ديدم . خودش را مثل بچه ها پشت ستون كنار پنجره قايم كرده بود . گفت : «تـ ... تو از كجا مي ... مي دوني؟» .
كولر را روشن كردم . يك استكان از جاظرفي برداشتم :«چايي كه نمي خوري؟». چيزي نگفت . تي‌شرت مشكي اش تنش بود . چاي ريختم . گفتم :«خودتو نمال به ديوار ، گچي مي شي » . كمي از ستون فاصله گرفت .
«ديروز كه رفته بودم خريد ، ديدمش . با هم برگشتيم».
يك دانه پفك توي دهانش گذاشت : «خب ؟ » . وقتي گير مي داد به چيزي ول‌كن نبود . استكان چاي را برداشتم و از آشپزخانه بيرون آمدم : «هيچي ، زن خوبيه ، مي‌گفت شوهرش دو سال پيش مرده ». نشستم روي مبل . باد كولر مي زد به صورتم . تلويزيون چيزي نداشت . كنترل را برداشتم و خاموشش كردم . كنار پنجره ، سيخ ايستاده بود .
«نمي‌ياي بشيني ؟» .
كيسه‌ي خالي پفك را از پنجره انداخت بيرون . از توي قندان يك قند برداشتم و گفتم: «امروز بريم خونه مامان اينا؟» .
نشست كنارم : «نه مـ ... محبوبه خيلي خـ ...خـ ... خستم» .
يك قلپ چاي خوردم :«تو هم كه يا نيستي ، يا خسته اي» . خم شد طرفم و خواست پيشاني ام را ببوسد . ريش هاش پوستم را اذيت مي كرد . خودم را عقب كشيدم :«چاييم ريخت ...» . بلند شد و رفت توي اتاق خواب :«ما...ماشاا... د...د...دو تا بچه».
گفتم :«حسوديت مي شه ؟» .
صداش از اتاق خواب آمد :«بـ ... بـ ... به شوهرش؟»
داد زدم : «حرف دهنتو بفهم » . از اتاق بيرون آمد . دستش به شلوارش بود . شلوارش را بالا كشيد :«مـ ... مـ ... مگه من چـ ... چي گفتم؟» .
به پنجره نگاه كردم : «حرف مفت مي زني ديگه ؛ همة زحمتش با منه » .
كمربندش را سفت كرد و گفت :«مي گي چـي ... چيكار كنم؟ مـي ... مي خواي خـ ... خودم جات ... ؟ » .
بلند شدم و رفتم كنار پنجره :«خفه شو حامد» . حالم خوب نبود . احمق فقط فكر خودش بود . داد زد : «يـ ... يـ ... يعني تو ا... ا... از اون ... از اون ...» .
زن هنوز داشت دستمال مي كشيد . به پايين شيشه رسيده بود . بچه ها پيدا نبودند . گفتم :«آره ، كمترم . خيلي ناراحتي ؟ » . چيزي به ديوار هال خورد . شيشه‌ي عطرش را كوبيده بود به ديوار. دست‌هاش را مثل ديوانه ها توي هوا تكان داد : «آره لعنتي ، ناراحتم.مي فهمي لامصب ؟ ناراحتم ».
به روي خودم نياوردم . دست‌هام را به سينه زدم و گفتم :«هر وقت فرچه ات به بند
كـ ... كـ ... كونت رسيد اونوقت بچه بچه راه بنداز » .
صورتش سرخ شده بود . نفس نفس مي زد . رفت سمت در . كفش‌هاش را از روي جاكفشي برداشت : «من مي رم خير سرم قدم بزنم » .
خيلي وقت بود صداش را اينقدر روان نشنيده بودم . پوزخندي زدم و گفتم : «خوش اومدي ».
در را محكم بست . مي دانستم شب نشده منت كشي مي كند . پنجره را باز كردم . صداي پاهاش را كه انگار پله ها را دو تا يكي مي رفت پايين ، مي شنيدم . بوي عطر داشت خفه ام مي كرد . توي كوچه پيدا شد . ايستاد وسط كوچه و به بالا نگاه كرد . خودم را كنار كشيدم و پشت ستون قايم شدم . سرش را تكان داد و رفت زير ساختمان . گريه ام گرفته بود . پرده كركره را پايين دادم . زن لعنتي روبرو ديگر نبود . از روي خورده شيشه ها پريدم و نشستم روي مبل . دماغم را بالا كشيدم . تلويزيون را روشن كردم :«يك مرد كلاه به سر روي يك گاو زخمي نشسته بود و با گاو به اين طرف و آن طرف مي پريد».
كليد را انداخت به در و وارد شد . سرم را سمت پنجره برگرداندم . با كفش آمد و ايستاد روبروم . گردنش را ماليد و گفت :«چيزي نـ ... نـ ... نمي خواي و...واسه خونه ؟»
نگارش در تاريخ سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط علی حامدی






دوستان عزیز این لینک کتابهای جدیدیه که تازه آپلود کردم:


کتاب ساعات(اشعار راینر ماریا ریلکه)(قسمت اول):

https://www.sharemation.com/dastanhayekootah/mariarilke1.doc?uniq=c0ucqz

کتاب ساعات(اشعار راینر ماریا ریلکه)(قسمت دوم):

https://www.sharemation.com/dastanhayekootah/mariarilke2.doc?uniq=c0ucr5

پاهای کثیف(اشعار شل سیلوراستاین):

https://www.sharemation.com/dastanhayekootah/pahayekasif.doc?uniq=c0ucrb
درباره وبلاگ

موفقیت...پيروزي....آرمان....هدف
...زندگي با طعم دوست داشتن
.خواستن .توانستن
........

.......
اگر نمي تواني بالا روي ،
سيب باش تا افتادنت انديشه اي را بالا برد .

دکتر شريعتي
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ