تبليغاتX
هدیه برای دانش تو
هدیه برای دانش تو
مرکز بهترینها
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط علی حامدی

داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد. پــرنده ای که تنها یــک بار در عمرش مــی خواند. اما زیباتر از همه موجودات دیگر روی زمین می خواند ایـــن پرنده از اولین لحظه ای که لانه خود را تــــرک مـــی کند به دنبال یک بـــوته خــار مـــی گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده آرام نمی یابد. بعد در حــالی که در میان شاخه های وخشی آواز می خواند خود را با آن مــی فشارد. سپس در حالی که جان می دهد.آوازی مـــی خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایـــی صوت سبقت مــی گیرد.آوازی خارق العاده که بهای آن زندگـــی است اما تمامـی دنیا به سکوت فـرو می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد، زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد .

 

 

از کتاب پرندگان خارزار از کالین مک كالو   

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط علی حامدی
یادداشتی از طرف خدا

به: شما

تاریخ : امروز

از: رئیس

موضوع : خودت

عطف به : زندگی



من خدا هستم.

امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم.

اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی برای رفع كردن آن تلاش نكن .

آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار .

همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نكن .

در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان درزندگی ات وجود دارد تمركز کن .

ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.

شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فكر كن كه با تنگدستی

وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند

وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده

وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی : به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شكر گذار باش . در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند

وقتی متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند
24آبان
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط علی حامدی
قتی بچه بودم        دلم میخواست دنیا رو عوض کنم

بزرگتر که شدم        گفتم دنیا بزرگ است، کشورم را تغییر میدهم.

در نوجوانی              گفتم کشورم خیلی بزرگ است ، شهرم را تغییر میدهم

جوان که شدم          گفتم که شهر خیلی بزرگ است،محله خود را تغییر میدهم.

به میانسالی که رسیدم   گفتم از خانواده ام شروع میکنم.

 

در این آخر عمر میبینم که باید از خودم شروع میکردم . اگر تغییر را از خودم آغاز کرده بودم ، خانواده ام ، محله ام ، شهرم ، کشورم و بالاخره  جهان را به قدر توانم تغییر میدادم

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط علی حامدی
نسانها به شیوه هندیان بر زمین راه می روند . با یک سبد درجلو و یک سبد در پشت .
در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم . و در سبد پشتی عیب های خود را نگاه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی ، چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میرود به ما به همین شیوه می اندیشد .

 

رئیس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد :
ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم
نگارش در تاريخ شنبه دوازدهم آبان 1386 توسط علی حامدی

 

 

نگارش در تاريخ شنبه دوازدهم آبان 1386 توسط علی حامدی

 

من برای تمامی آنچه از طفولیت "من" می نامم ، به زنان مدیونم . زنان پنجره های چشمانم را و نیز دروازه های روحم را گشودند . اگر نبودند زنانی همچون مادر ، خواهر و دوست ، من اکنون در میان آن کسانی خوابیده بودم که آرامش جهان را در خر و پف جستجو می کردند . 16.gif

 

جبران خلیل جبران

 

 

شکسپیر :

 

 

زن : گذر زمان را توان پژمرده کردن او نیست و رسوم و عادات نیز نمی توانند از طراوت بی پایان او بکاهند.

 

زنان به او عشق خواهند ورزید چون او زنی است با ارزش تر از هر مردی و مردان به او عشق خواهند ورزید چون او کمیاب ترین زن هاست .

 

 

 

حوا در باغ عدن قدم می زدکه ابلیس در هیات مار به او نزدیک شد و گفت : این سیب را بخور .

حوا آن گونه که خدا به او دستور داده بود ، سر باز زد.

مار اسرار کرد .این سیب را بخور . باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی .

حوا گفت : احتیاجی نیست . او کسی را غیر من ندارد.

مار قهقهه زد و گفت البته که دارد .

چون حوا حرف مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه ای برد که چشمه ای در آنجا بود .

مار گفت : او این پایین است . آدم او را اینجا مخفی کرده است .

حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار تعارف کرده بود، خورد.

 

درباره وبلاگ

موفقیت...پيروزي....آرمان....هدف
...زندگي با طعم دوست داشتن
.خواستن .توانستن
........

.......
اگر نمي تواني بالا روي ،
سيب باش تا افتادنت انديشه اي را بالا برد .

دکتر شريعتي
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ