داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد. پــرنده ای که تنها یــک بار در عمرش مــی خواند. اما زیباتر از همه موجودات دیگر روی زمین می خواند ایـــن پرنده از اولین لحظه ای که لانه خود را تــــرک مـــی کند به دنبال یک بـــوته خــار مـــی گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده آرام نمی یابد. بعد در حــالی که در میان شاخه های وخشی آواز می خواند خود را با آن مــی فشارد. سپس در حالی که جان می دهد.آوازی مـــی خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایـــی صوت سبقت مــی گیرد.آوازی خارق العاده که بهای آن زندگـــی است اما تمامـی دنیا به سکوت فـرو می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد، زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد .
از کتاب پرندگان خارزار از کالین مک كالو
به: شما
تاریخ : امروز
از: رئیس
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خدا هستم.
امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم.
اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی برای رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار .
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نكن .
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان درزندگی ات وجود دارد تمركز کن .
ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.
شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فكر كن كه با تنگدستی
وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند
وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی : به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد
ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شكر گذار باش . در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند
وقتی متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند
بزرگتر که شدم گفتم دنیا بزرگ است، کشورم را تغییر میدهم.
در نوجوانی گفتم کشورم خیلی بزرگ است ، شهرم را تغییر میدهم
جوان که شدم گفتم که شهر خیلی بزرگ است،محله خود را تغییر میدهم.
به میانسالی که رسیدم گفتم از خانواده ام شروع میکنم.
در این آخر عمر میبینم که باید از خودم شروع میکردم . اگر تغییر را از خودم آغاز کرده بودم ، خانواده ام ، محله ام ، شهرم ، کشورم و بالاخره جهان را به قدر توانم تغییر میدادم


|
من برای تمامی آنچه از طفولیت "من" می نامم ، به زنان مدیونم . زنان پنجره های چشمانم را و نیز دروازه های روحم را گشودند . اگر نبودند زنانی همچون مادر ، خواهر و دوست ، من اکنون در میان آن کسانی خوابیده بودم که آرامش جهان را در خر و پف جستجو می کردند .
جبران خلیل جبران
شکسپیر :
زن : گذر زمان را توان پژمرده کردن او نیست و رسوم و عادات نیز نمی توانند از طراوت بی پایان او بکاهند.
زنان به او عشق خواهند ورزید چون او زنی است با ارزش تر از هر مردی و مردان به او عشق خواهند ورزید چون او کمیاب ترین زن هاست .
حوا در باغ عدن قدم می زدکه ابلیس در هیات مار به او نزدیک شد و گفت : این سیب را بخور . حوا آن گونه که خدا به او دستور داده بود ، سر باز زد. مار اسرار کرد .این سیب را بخور . باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی . حوا گفت : احتیاجی نیست . او کسی را غیر من ندارد. مار قهقهه زد و گفت البته که دارد . چون حوا حرف مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه ای برد که چشمه ای در آنجا بود . مار گفت : او این پایین است . آدم او را اینجا مخفی کرده است . حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار تعارف کرده بود، خورد.
| |



