| گربه سرخ | |
| لوییزه رینزر؛ ترجمهی رضا نجفی ۱۳۸۶/۰۸/۱۹ | |
|
| |
برای همیشه فکر این شیطان سرخ که یک گربه باشد با من است و رهایم نمیکند. نمیدانم کاری که کردم درست بود یا نه؟ماجرا از اینجا شروع شد که من روی کپه سنگها، کنار گودالی که بر اثر انفجار بمب ایجاد شده بود، توی حیاط خانهمان نشسته بودم. این کپه سنگ، زمانی نیمه بزرگتر خانه ما بود، نیمه کوچکتر خانه هنوز باقی مانده است و ما یعنی من، مادرم، لنی و پتر که خواهر و برادر کوچکتر من هستند، در آن زندگی میکنیم. به هرحال، روی سنگها نشسته بودم. همه جا را علفهای بلند گزنه و بوتههای دیگر فرا گرفته بود. تکه نانی در دست داشتم که دیگر به کلی خشک شده بود. هر چند مادرم میگوید نان بیات بهتر از نان تازه است، چرا که به عقیده مادرم آدم مجبور است نان بیات را مدت بیشتری بجود، به همین خاطر با مقدار کمتری نان بیات آدم زودتر سیر میشود. به هر حال در مورد من یکی که اینطور نبود. غفلتاً تکه نانی از دستم به زمین افتاد، با اینکه فوراً برای برداشتن آن خم شدم اما به یک چشم به هم زدن پنجه سرخرنگی از لابهلای گزنهها بیرون آمد و نان را قاپ زد. این اتفاق چنان سریع رخ داد که من ماتم برد. همان وقت بود که آن گربه را دیدم که توی گزنهها کز کرده و نشسته بود. قرمز بود، مثل یک روباه، خیلی هم لاغر و نحیف به نظر میآمد. گفتم: "جونور لعنتی" و سنگی به طرفش پرت کردم. نمیخواستم سنگ به او بخورد فقط میخواستم فرارش بدهم، اما مثل اینکه سنگ به او خورده بود، چون جیغ کشید، درست مثل یک بچه کوچولو، اما فرار نکرد. از اینکه طرفش سنگ پرت کرده بودم، دلم سوخت. سعی کردم او را به سوی خود جلب کنم، اما گربه از توی علفها بیرون نیامد. نفسنفس میزد. خوب میدیدم که چطور شکم قرمزش هی بالا و پایین میرود. با آن چشمهای سبزش مرا نگاه میکرد. پرسیدم: "چی میخوای؟" این کارم احمقانه و بیمعنا بود؛ چون او که آدم نبود تا بتوانم با او حرف بزنم. آنوقت از دست او از دست خودم کفرم درآمد. دیگر به آن طرف نگاه نکردم و مشغول بلعیدن نانم شدم، آخرین لقمه را که تکه بزرگی بود به طرفش انداختم و خیلی پکر از آنجا دور شدم. توی باغچه جلو خانه، پتر و لنی لوبیا میچیدند و از شدت گرسنگی چنان لوبیاهای سبز را خامخام توی دهانشان میچپاندند که صدای قرچ و قروچشان به گوش میرسید. لنی خیلی آهسته پرسید: "یک تیکه کوچولو نون داری؟" گفتم: "ای بابا، تو که خودتم یک تیکه نون اندازه تکه نون من گرفته بودی، تازه تو هنوز نه سالته اما من سیزده سالمه و بزرگترها هم نون بیشتری لازم دارن." گفت: "آره..." و دیگه چیزی نگفت. در این موقع پتر گفت: "آخه اون نونش رو به یه گربه داد." پرسیدم: "به کدوم گربه؟" لنی گفت: "آخ، یه گربه قرمز اومد اینجا، درست عین یه روباه کوچولو، وای که چقدر لاغر بود، اون همش نگاه میکرد که من چطور نونم رو میخورم." با عصبانیت داد زدم: "کله پوک، جایی که ما خودمون هیچی برای خوردن نداریم. تو نونت رو به یه گربه میدی؟" اما او فقط شانههایش را بالا انداخت، پتر از خجالت صورتش سرخ شد. حتم داشتم که او هم نانش را به آن گربه داده است. دیگر واقعاً کفرم درآمده بود. فوراً از آنجا دور شدم. همانطور که توی خیابان میرفتم. یک ماشین آمریکایی جلویم ایستاد. یک ماشین دراز و بزرگ؛ به گمانم یک بیوک بود. راننده ماشین آدرس شهرداری را از من پرسید. به زبان انگلیسی سؤال کرد، من هم کمی انگلیسی میدانستم. مستقیم را به انگلیسی بلد نبودم، با دست اشاره کردم، او هم فهمید. فکر میکنم یارو آمریکاییه، آدم خیلی خوبی بود. زنی که توی ماشین نشسته بود دو تکه نان سفید به من داد. چقدر سفید بودند! نانها را که باز کردم، کالباس لایشان بود، عجب کالباس گندهای هم بود!فوری با نانها طرف خانه دویدم، وارد آشپزخانه که شدم دو تا کوچولوها فوراً چیزی را زیر نیمکت قایم کردند اما دیگر دیده بودمش، همان گربه قرمزه بود. روی زمین هم چند قطره شیر ریخته بود. همه چیز را فهمیدم. داد زدم: "شماها راستی که دیوونه شدید، ما در روز فقط نیم لیتر شیر گیرمون مییاد؛ اونم برای چهار نفر". گربه را از زیر نیمکت بیرون کشیدم و از پنجره پایین پرت کردم. هر دو کوچولوها یک کلمه هم نگفتند. بعد نان سفید آمریکایی را به چهار قسمت تقسیم کردم و سهم مادر را در قفسه آشپزخانه گذاشتم. باید هرچه سریعتر نگاهی به خیابان میانداختم که ببینم آیا زغالی آنجا افتاده است یا نه. چرا که یک کامیون زغالسنگ از آنجا رد شده بود و در چنین مواقعی گاهگداری زغالسنگی از کامیون پایین میافتاد. گربه قرمزه بیرون توی باغچه نشسته بود. همینطور زل زد به من، لگدی به او زدم و گفتم: "گم شو"، اما فرار نکرد فقط پوزه کوچکش را از هم باز کرد و گفت: "میاوو" مثل گربههای دیگر جیغ نکشید، بلکه میاوو را هم خیلی ساده گفت. نه، نمیتوانم تعریف کنم. همانطور با آن چشمهای سبزش به من زل زده بود. از زور خشم تکهای از نان سفید آمریکاییام را جلویش انداختم و بعد هم پشیمان شدم. وقتی به خیابان رسیدم دیگر دیر شده بود، دو نفر آدم بزرگ آنجا بودند و زغالها را جمع میکردند، خیلی ساده از جلویشان رد شدم. آنها یک سطل بزرگ را کاملاً پر کرده بودند. اگر آن گربه مرا معطل نکرده بود میتوانستم همه آن زغالها را خودم به تنهایی به چنگ بیاورم. با آن زغالها میتوانستیم شام امشب را بپزیم. عجب برقی هم میزدند. پس از آن، به یک گاری پر از سیبزمینی تازه برخورد کردم. تنه محکمی به گاری زدم، اینطوری اول دو تا سیبزمینی و بعد دو تای دیگر روی زمین غلتید. فوراً آنها را توی جیب و کلاهم چپاندم. وقتی گاریچی سرش را به طرف من چرخاند، داد زدم: "سیبزمینیهات از کف رفت" و زدم به چاک. فقط مادر توی خانه بود، گربه قرمزه هم توی بغلش نشسته بود. گفتم: "لعنت بر شیطون، این جانور که بازم اینجاست!" مادر گفت: "چرند نگو، این یه گربه بیصاحبه و کسی چه میدونه که از کی تا حالا هیچی نخورده. ببین چقدر لاغره!" گفتم: "ما هم لاغریم!" مادر خیره مرا نگاه کرد و گفت: "من یه کمی از نونم رو به اون دادم." یاد نانهای خودمان، یاد شیر و آن نان سفید آمریکایی افتادم، اما چیزی نگفتم. سیبزمینیها را پختم، مادر خوشحال بود. اما دربارهی اینکه آنها را از کجا آوردهام چیزی به او نگفتم. گرچه جای تعجب داشت که مادرم هیچی در این باره نپرسید. بعد مادر قهوه سیاه خود را نوشید و همگی تماشا کردیم که چطور آن جانور قرمز شیرش را خورد و سر آخر از پنجره بیرون پرید. زودی پنجره را بستم و نفس راحتی کشیدم. فردا صبح ساعت شش رفتم توی صف سبزیفروشی، ساعت هشت به خانه برگشتم بچهها سر میز صبحانه نشسته بودند و آن حیوان قرمز رنگ نیز وسط آن دو، روی صندلی چمباتمه زده و از نعلبکی لنی نان تلیت شده میخورد. چند دقیقه بعد مادر به خانه آمد؛ او از ساعت پنج و نیم به قصابی رفته بود. گربه فوراً پیش او دوید. مادر به خیالش که من متوجه نیستم، تکهای کالباس را عمداً از دستش به زمین انداخت. چنین کالباس خاکستری رنگی حتماً کالباس بازار آزاد بود، اما ما همان را هم با کمال میل لای نان میگذاشتیم و میخوردیم. مادر باید این را میفهمید. خشمم را فرو خوردم و کلاهم را برداشتم و بیرون رفتم. دوچرخه کهنهام را از انبار درآوردم و به طرف خارج از شهر راه افتادم. بیرون از شهر برکهای بود که در آن ماهی پیدا میشد. من قلابی برای ماهیگیری نداشتم، فقط چوبی داشتم که دو میخ به آن وصل کرده بودم و با آن ماهی صید میکردم. اغلب شانس یارم بود، این بار هم همینطور شد. هنوز ساعت ده نشده بود که دوتا ماهی چاق و چله که برای ناهار آن روز کفایت میکرد صید کردم. با بیشترین سرعتی که ممکن بود، خودم را به خانه رساندم. ماهیها را روی میز آشپزخانه گذاشتم و به زیرزمین رفتم تا مادر را خبر کنم، او آن روز مشغول لباس شستن بود. با هم بالا آمدیم، اما حال دیگر روی میز فقط یک ماهی بود، دقیقتر بگویم فقط ماهی کوچکتر باقی مانده بود. روی لبه پنجره آن شیطان قرمز نشسته بود و آخرین لقمه ماهی را میخورد. کفرم درآمد، چوبی را برداشته و به طرفش پرت کردم. چوب به او خورد و او از پنجره پایین افتاد. شنیدم که چطور مثل یک گونی توی باغچه به زمین خورد. گفتم: "خب، این برایش بسه." اما یک سیلی از مادرم خوردم، سیلیای که صدایش توی گوشم پیچید. سیزده سالم بود و مطمئن بودم که از پنج سال قبل تا آن روز سیلی نخورده بودم. مادرم که از ناراحتی رنگش مثل گچ سفید شده بود سرم داد کشید: "سنگدل!" هیچ کاری از من برنمیآمد جز آنکه از آنجا دور شوم. آن روز سالاد ماهی داشتیم که بیشتر به سالاد سیبزمینی میمانست تا سالاد ماهی. به هر حال از شر آن جانور سرخ خلاص شده بودیم، گرچه هیچکس باور نمیکرد که این طور بهتر است. بچهها توی باغچه دنبال او میگشتند و صدایش میزدند و مادر هم هر شب پیالهای شیر جلوی در میگذاشت و نگاه پر از سرزنشش را به من میدوخت. دست آخر خود من هم به ناچار دنبالش همه سوراخ سنبهها را گشتم. لابد یک جایی مریض افتاده و یا شاید هم مرده بود. اما بعد از سه روز دوباره برگشت. میلنگید و پایش هم زخمی شده بود. مادر زخمش را بست و به او غذا داد. بعد از آن هر روز پیش ما بود. هیچوقت نمیشد موقع غذاخوردن آن جانور قرمز پیدایش نشود و هیچکدام از ما نیز نمیتوانستیم چیزی را از او پنهان کنیم. نمیشد کسی چیزی بخورد بیآنکه آن گربه جلویش ننشیند و به او زل نزند. همه ما -حتی من- هر چه میخواست به او میدادیم، اما من عصبانی بودم. او دائماً چاقتر میشد. گمان کنم واقعاً هم گربه قشنگی بود. زمستان 46 و 47 پشتسر هم رسیدند. ما واقعاً به زحمت چیزی برای خوردن گیر میآوردیم. دو هفته میشد که حتی یک گرم هم گوشت نخورده بودیم. تنها به زحمت سیبزمینی یخزده گیرمان میآمد. لباسهایمان نیز به تنمان زار میزد. یک بار لنی از فرط گرسنگی تکه نانی از نانوایی دزدید. البته این را فقط من میدانستم. اوایل فوریه بود که به مادر گفتم: "حالا دیگه مجبوریم این حیوون رو بکشیم". مادر نگاه تندی به من کرد و پرسید: "کدوم حیوون رو؟" گفتم: "این گربه رو که نگه داشتیم". با خونسردی مشغول کار خود شدم؛ اما میدانستم چه پیش خواهد آمد. همه از حرفم یکه خوردند. - چی؟ گربهمون رو؟ تو خجالت نمیکشی؟ گفتم: "نه، من خجالت نمیکشم، ما از گلومون زدیم تا اون رو پروار کنیم، الان هم که مثل یه بچه خوک گنده، چاق شده؛ تازه هنوزم پیر نشده و خودش میتونه دنبال غذا بگرده." اما لنی به گریه افتاد و پتر هم از زیر میز لگدی به من زد. مادر هم با اندوه گفت: "باور نمیکنم تو اینقدر سنگدل باشی." گربه کنار اجاق لم داده و خوابیده بود. واقعاً گرد و قلنبه شده بود و آنقدر هم تنبل بود که به زحمت از خانه برای شکار بیرون میرفت. اوضاع همینطور گذشت. تا اینکه در آوریل حتی سیبزمینی هم برای خوردن نداشتیم و اصلاً نمیدانستیم چه باید بخوریم. تا اینکه یک روز حسابی عصبانی شدم؛ او را گرفته، به طرف خود کشیدم و گفتم: "خوب، گوشهایت را باز کن، ما دیگه هیچی واسه خوردن نداریم، نمیتونی این رو بفهمی؟" جعبه خالی سیبزمینی و قوطی خالی نان را نشانش دادم و به او گفتم: "گم شو، مگه نمیبینی وضع ما چطوره؟" از شدت خشم گریهام گرفت و مشتی روی میز آشپزخانه کوبیدم. اما او ککش هم نگزید. ناچار گرفتمش و او را زیر بغل زدم، بیرون هوا رو به تاریکی میرفت، کوچولوها با مادرم برای پیدا کردن زغالسنگ، راهی خیابانهای اطراف شده بودند. حیوان سرخ چنان تنبل بود که بدون هیچ تلاشی توی بغلم باقی ماند. به طرف رودخانه که میرفتم، به مردی برخورد کردم، از من پرسید آیا گربه را میفروشم؟ با خوشحالی جواب دادم: "آره" اما او فقط خندید و راهش را ادامه داد و رفت. سرانجام به رودخانه رسیدیم. توی رود یخها شناور بودند. هوا مه گرفته و سرد بود. گربه خود را محکم به من چسبانده بود. در حالی که نوازشش میکردم به او گفتم: "ببین من دیگه نمیتونم طاقت بیارم که خواهر و برادرم گرسنه باشن و تو چاق بشی، برای من آسون نیست که بشینم و تماشا کنم..." ناگهان فریادی کشیدم و حیوان را از پاهایش گرفتم و به تنه درخت کوبیدم، اما او تنها نالهای کرد. هنوز نمرده بود. او را روی یک قطعه یخ کوبیدم. اما فقط سرش شکاف برداشت و خون از آن فوران زد. همه جا روی برفها را لکههای تیره خون پوشانده بود. مثل یک بچه جیغ کشید. کاش ولش کرده بودم، اما حالا دیگر مجبور بودم کارش را تمام کنم. باز هم او را روی یخ کوبیدم چیزی شکست، نمیدانم استخوانهای او بود یا یخ؛ هنوز هم نمرده بود. مردم میگویند گربه هفت جان دارد، اما این یکی بیشتر از هفت جان داشت. با هر ضربه او بلند ناله میکشید، دست آخر من هم نالهای کشیدم. بدنم از عرق سردی کاملاً خیس شده بود. دیگر مرده بود. او را داخل رودخانه پرتاب کردم و دستهایم را با برف شستم. وقتی برای آخرین بار نگاهش کردم، آن دورها وسط رود، زیر تکههای یخ شناور بود، تا اینکه کاملاً توی مه ناپدید شد. یخ کرده بودم، اما نمیخواستم به خانه بروم. مدتی داخل شهر پرسه زدم و سرانجام به خانه برگشتم. مادر پرسید: "برات چه اتفاقی افتاده؟ رنگت مثل گچ سفید شده، این لکههای خون روی لباست چیه؟" گفتم: "خون دماغ شدم". نگاهی کرد و به طرف اجاق رفت تا برایم چای نعناع دم کند. ناگهان حالم به هم خورد، مجبور شدم فوراً بیرون بروم، وقتی برگشتم فوراً توی تختخواب رفتم. کمی بعد مادرم بالای سرم آمد و به آرامی گفت: "تو رو درک میکنم، حالا دیگه دربارهش فکر نکن." اما نیمه شب شنیدم که پتر و لنی زیر لحاف گریه میکنند. و حالا نمیدانم آیا کار درستی کردم که آن گربه سرخ را کشتم؟ راستش حیوان بیچاره چندان هم زیاد غذا نمیخورد. *** لوییزه رینزر Luise Rinser به سال 1911 در شهر پیتسینگPitzing به دنیا آمد، در شهر مونیخ در رشته آموزش و پرورش و روانشناسی مشغول تحصیل شد و تا سال 1939 (آغاز جنگ جهانی دوم) آموزگاری پیشه کرد. او نخستین کتاب خود را که مجموعه داستانهای کوتاه بود در سال1940 منتشر کرد. وی به زودی از جانب حکومت رایش سوم به ممنوعیت شغلی محکوم شد. تا پایان حکومت نازیها هیچ کتابی از او منتشر نشد و در سال 1944 او را به اتهام خیانت به میهن دستگیر و زندانی کردند. رینزر خاطرات دوران زندان را که تا پایان جنگ (1945) به طول انجامید در کتاب خود به نام خاطرات زندان (1946) منتشر کرد. در ازدواج دومش به سال 1953 به همسری کارل اورف آهنگساز معروف آلمانی درآمد و سرانجام نیز ساکن مونیخ باقی ماند. لوییزه رینزر از داستاننویسان خوب آلمان پس از جنگ است که بیشتر به کار نوشتن رمان پرداخته است. رینزر در نوشتههای خود بیشتر سرنوشت زنان و دختران را از دید روانشناسانه مورد توجه قرار میدهد |
| یک روز خوب | |
| کلاوس مان ؛ترجمهی پریسا رضایی ۱۳۸۶/۰۸/۲۷ | |
|
| |
|
| مرگ | |
| توماس مان ؛ ترجمهی پریسا رضایی ۱۳۸۶/۰۸/۲۹ | |
|
| |
10 سپتامبر اکنون پاییز فرا رسیده است و تابستان نیز دیگر بازنخواهد گشت، هرگز بار دیگر تابستان را نخواهم دید... دریا خاکستری و آرام است و باران لطیف و غمانگیزی میبارد. امروز صبح با دیدن اینها، تابستان را وداع گفتم و پاییز را سلام دادم، چهلمین پاییز زندگانیم را، که به راستی ناخواسته تا به اینجا رسیده است و ناخواسته نیز روزی را به همراه خواهد آورد که تاریخ آن را گاه و بیگاه به آرامی نزد خود زمزمه میکنم، با احساسی توأم با احترام باطنی و هراس... 12 سپتامبر
با آسونسیون کوچک، اندکی به قدم زدن پرداختم. او همراه خوبی است. ساکت است و فقط گاهی با چشمان درشت و پرمهرش به سویم نگاهی میاندازد. از راه ساحلی به سوی بندر کرنزهافن رفتیم و درست قبل از اینکه مجبور شویم در راه به بیش از یکی دو نفر بربخوریم بازگشتیم. در حین بازگشت از دیدن منظره خانهام احساس رضایت میکردم. چه انتخاب خوبی کرده بودم؛ ساده و خاکستری رنگ، بر روی تپهای که سبزههایش اکنون دیگر پژمرده و مرطوبند و از فراز جاده نمناک آن، دریای خاکستری نمایان است. از قسمت پشت خانه جاده شوسه میگذرد و آن سوی جاده نیز مزارع قرار دارند. اما من به اینها توجهی ندارم. ذهن من تنها متوجه دریاست. 15 سپتامبر
این خانه تک و تنها روی تپه، کنار دریا، زیر آسمان خاکستری همچون افسانهای غمانگیز و اسرارآمیز است و من نیز در آخرین پاییز زندگانیم آنرا همینطور میخواهم. اما امروز بعدازظهر، هنگامی که کنار پنجره اتاق کارم نشسته بودم، ارابهای که آذوقه میآورد، آمده بود. فرانس پیر در تخلیه بار کمک میکرد. سر و صداهای گوناگونی ایجاد شده بود. نمیتوانم بگویم چقدر باعث آزارم شد. از نافرمانی که شده بود برخود میلرزیدم؛ چرا که دستور داده بودم که این قبیل کارها را صبح زود، هنگامی که خواب هستم انجام دهند. فرانس پیر فقط گفت: "چشم جناب کنت" اما با چشمان ملتهب خود، با ترس و تردید مرا نگاه میکرد. چگونه میتوانست مرا درک کند؟ او که نمیدانست، نمیخواهم روزمرهگی و ابتذال، آخرین روزهای عمرم را برهم زند. از این میترسم که مرگ چیزی عامیانه و معمولی با خود داشته باشد. مرگ باید برای من بیگانه و نادر باشد، در آنروز بزرگ و مهم و پرمعما -- دوازدهم اکتبر. 18 سپتامبر
در خلال روزهای گذشته از خانه خارج نشدهام، بلکه بیشتر اوقات را روی کاناپه گذراندهام. زیاد هم نمیتوانستم بخوابم زیرا اعصابم به شدت ناراحت میشد. فقط به آرامی دراز میکشیدم و به این باران آهسته پایانناپذیر خیره میشدم. آسونسیون اغلب میآمد و یک بار هم برایم گل آورد، چند گیاه پلاسیده و خیس که در ساحل پیدا کرده بود. وقتی کودک را برای تشکر بوسیدم، شروع به گریه کرد. زیرا من "بیمار" بودم. عشق پرلطافت و غمانگیز او چه ناگفتنی و دردناک مرا تحت تاثیر قرار میداد! 21 سپتامبر
مدت مدیدی در اتاق کارم، کنار پنجره نشستم و آسونسیون هم روی زانوانم نشست. ما به دریای خاکستری و پهناور نگاه میکردیم و پشت سر ما درون اتاق بزرگ با آن در بلند سفید و مبلهای پشتبلندش سکوت عمیقی حکمفرما بود. در حالی که موهای لطیف کودکم را که سیاه و ساده روی شانههای ظریفش ریخته بود، به آرامی نوازش میکردم، به زندگی آشفته و رنگارنگم میاندیشیدم. به جوانیم فکر میکردم که در سکوت و مراقبت خانواده گذشت، به گشت و گذارهایم در تمامی نقاط دنیا و دوران کوتاه و درخشان خوشبختیام. آیا آن موجود دوستداشتنی و بینهایت ظریف را زیر آسمان تابستانی لیسبون به یاد میآوری؟ دوازده سال پیش بود که او، کودک را به تو سپرد و از دنیا رفت. در حالی که بازوان لاغرش به دور گردنت حلقه شده بود. آسونسیون کوچک چشمان سیاه مادرش را به ارث برده است. این چشمان، تنها خستهتر و متفکرتر هستند. بخصوص دهان او شباهت بسیاری به مادرش دارد، این دهان به غایت لطیف و اندکی هم انعطافناپذیر که وقتی سکوت میکند و فقط آهسته لبخند میزند، زیباترینحالت را دارد. آسونسیون کوچک من، آیا میدانستی که باید تو را ترک گویم. چرا گریه میکنی؟ به این خاطر که من "بیمار" هستم؟ آه این چه ربطی به آن موضوع دارد؟ این را با دوازدهم اکتبر چه کار؟... 23 سپتامبر
روزهایی از گذشته که بتوانم به آنها فکر کنم و خود را به دست خاطرات بسپارم، نادرند. چندین سال است که فقط قادرم به آینده فکر کنم و بس. تنها در انتظار آن روز پرشکوه و هراسبرانگیز، دوازدهم اکتبر چهلمین سال زندگانیم! این روز به راستی چگونه خواهد بود؟ من فقط میخواهم بدانم چگونه خواهد بود؟ هراسی ندارم، اما به نظرم میرسد که این روز با کندی بسیاری فرا خواهد رسید، این دوازدهم اکتبر لعنتی. 27 سپتامبر
دکتر گودهوس پیر از بندر کرنزهافن آمد، با اتومبیل و از طریق راه شوسه آمده بود و دومین صبحانهاش را با آسونسیون و من خورد. در حالیکه یک نصفه تخممرغ را میبلعید، گفت: "داشتن حرکت برایتان ضروریست آقای کنت. حرکت بسیار در هوای آزاد. کتاب نخوانید. فکر نکنید. خودخوری نکنید. راستش را بخواهید من شما را یک فیلسوف میدانم. هاها!" شانههایم را بالا انداختم و برای زحماتی که کشیده بود، صمیمانه تشکر کردم. چند توصیه هم به آسونسیون کوچک کرد و با لبخندی اجباری او را نگریست. مجبور شده بود میزان دارویم را بیفزاید، شاید برای اینکه بتوانم کمی بیشتر بخوابم.
30 سپتامبر
واپسین سپتامبر، اکنون دیگر مدت زیادی باقی نمانده، دیگر تا مرگ راهی نیست. ساعت سه بعدازظهر است. با خود حساب میکنم که تا آغاز روز دوازدهم اکتبر چند دقیقه باقی است؛ 8470 دقیقه. دیشب نتوانستم بخوابم، زیرا باد شروع شده بود و دریا و باران ولولهای به پا کرده بودند. دراز کشیدم و وقت گذراندم. فکر و خودخوری؟ آه نه! دکتر گودهوس مرا یک فیلسوف میداند، اما ذهن من بسیار کند است. تنها میتوانم به یک چیز بیندیشم: مرگ، مرگ! 2 اکتبر
به شدت منقلب هستم. احساسی از پیروزی با حرکاتم آمیخته شده است. گاه که به آن موضوع میاندیشم و مردم مرا با شک و هراس مینگرند، متوجه میشوم که آنها مرا دیوانه میپندارند. خودم نیز دچار سوءظن شدهام. آه نه، من دیوانه نیستم. امروز داستان امپراتور فریدریش را میخواندم که برایش پیشبینی کرده بودند، در شهری که پیشوند اول آن واژه "فلور" باشد از دنیا خواهد رفت. او از رفتن به شهرهای فلورانس و فلورنتینوم خودداری میکرد، با این وجود یک بار به فلورنتینوم رفت و همانجا درگذشت. چرا؟ یک پیشگویی به خودی خود فاقد ارزش است. بستگی به این دارد که بتواند قدرتی بر تو اعمال کند یا نه. اما اگر چنین شود، پیشگویی درست از آب در آمده و برآورده میشود. اما چگونه؟ و آیا آن پیشگویی که در درون شخص من پدید آمده و مدام نیز تقویت میشود، با ارزشتر از آنی نیست که در خارج شکل میگیرد؟ و آیا این آگاهی هیجانانگیز از زمان مرگمان، مشکوکتر از دانستن مکان مرگمان است؟ آه، گونهای پیوستگی جاودان میان انسان و مرگ وجود دارد. تو میتوانی با اراده و باورت حیطه مرگ را در اختیارت بگیری، میتوانی آن را جلو بکشی تا به سویت آید، در ساعتی که بدان باور داری... اغلب هنگامی که افکارم چون آبهای خاکستری و تیره که به علت ابهام به نظرم بیپایان میرسند، جلوی رویم گسترده میشوند، چیزی مانند به همپیوستگی اشیا را میبینم و باور میکنم که باید پوچی مفاهیم را دریابم. خودکشی چیست؟ مرگ داوطلبانه؟ اما هیچکس غیرداوطلبانه نمیمیرد. رها کردن زندگی و ایثار برای مرگ، بدون استثنا از ضعف ناشی میشود و این ضعف همواره نتیجه یک بیماری جسمی یا روحی یا هر دوست. قبل از این که موافق مرگ نباشیم، نخواهیم مرد. آیا من موافق هستم؟ حتماً باید باشم، زیرا معتقدم اگر در روز دوازدهم اکتبر نمیرم، ممکن است دیوانه شوم. 5 اکتبر
بیوقفه به آن روز فکر میکنم و این کار تمام وقت، مرا مشغول میسازد. به این مسئله میاندیشم که این آگاهی چه وقت و از کجا به ذهنم رسیده است، قادر به بیان پاسخ آن نیستم. هنگامی که نوزده یا بیست ساله بودم میدانستم باید در سن چهل سالگی بمیرم و یکی از همین روزها وقتی فیالبداهه از خود پرسیدم که تاریخ دقیق آن چه موقع خواهد بود با کمال تعجب دریافتم که حتی روزش را نیز میدانم! و اکنون آنقدر نزدیک شدهام که نفسهای سرد مرگ را به خوبی حس میکنم. میدانم که اگر روز دوزادهم اکتبر نمیرم، حتماً دیوانه میشوم! باد شدیدتر شده است، دریا میخروشد و باران بر روی سقف ضرب گرفته است. شب نخوابیدم، با بارانی به ساحل رفتم و روی سنگی نشستم. پشت سر من در تاریکی و باران، تپه با خانه تیره و تاری که آسونسیون کوچک در آن خوابیده بود، قرار داشت. آسونسیون کوچکم! و جلوی رویم دریا، کفهای گلآلودش را تا کنار پاهایم میغلتاند. تمام شب را به بیرون نگریستم و به نظرم آمد که مرگ یا پس از مرگ باید چیزی شبیه این باشد. آنجا، در آن طرف و بیرون از خانه تاریکی بیپایان و مرموزی از من باقی خواهد ماند و مشهود خواهد شد و با این صدای غیرقابل درک باد همواره به گوش خواهد رسید؟ 8 اکتبر
زمانی که مرگ فرا رسد، مایلم از او تشکر کنم زیرا زودتر از آن که مجبور شوم مدتی در انتظارش بمانم، فرا خواهد رسید. فقط سه روز کوتاه پاییزی و آنگاه بهوقوع خواهد پیوست. چقدر در برابر آخرین لحظه هیجان زده هستم. انتهای همه چیز، آیا این یک لحظه، یک لحظه شعف و حلاوتی ناگفتنی نخواهد بود؟ یک لحظه در اوج سرخوشی. فقط سه روز کوتاه پاییزی و مرگ اینجا در اتاق به نزدم خواهد آمد، تنها میخواهم بدانم، چگونه با من رفتار خواهد کرد؟ مانند یک کرم؟ حلقومم را میگیرد و خفهام میکند؟ یا با دستش مغزم را در چنگالش میفشارد؟ اما من آن را عظیم و زیبا و چون شکوهی وحشی میدانم. 9 اکتبر
هنگامی که آسونسیون روی زانوانم نشسته بود به او گفتم: "اگر به زودی، به طریقی از نزدت بروم چه میشود؟ آیا خیلی غمگین میشوی؟" پس از ادای این سخن، سرکوچکش را روی سینهام تکیه داد و به تلخی گریست. قلبم از درد فشرده شد. از همه اینها گذشته من تب دارم، سرم داغ است و در عین حال از سرما میلرزم. 10 اکتبر
نزد من بود. امشب نزد من بود مرگ را میگویم. او را ندیدم، صدایش را هم نشنیدم. با وجود این با او صحبت کردم. مضحک است اما خواهش میکنم باور کنید. او گفت: "بهتر است همین حالا تمامش کنیم." اما من نمیخواستم و علیه آن جنگیدم. با چند سخن کوتاه او را پس فرستادم. "بهتر است همین حالا تمامش کنیم." چه طنینی داشت! تا مغز استخوانم نفوذ کرد. چه یکنواخت، چه معمولی! هرگز احساس یأسی، سردتر و پستتر از این تجربه نکرده بودم. 11 اکتبر، ساعت 11 شب
آیا میفهمم؟ آه! باور کنید که میفهمم. یک ساعت و نیم پیش هنگامی که دراتاقم نشسته بودم، فرانس پیر نزدم آمد. میلرزید و هقهق گریه میکرد. فریاد کشید: "جناب کنت... دخترخانم... آسونسیون... کاری برای او بکنید...." بیدرنگ به سمت اتاق او رفتم ولی گریه نکردم. تنها لرزشی سرد مرا تکان داد. او در تخت کوچکش دراز کشیده بود، موهای سیاهش، اطراف چهره کوچک و بیرنگ و پردردش را فراگرفته بود. کنارش زانو زدم. کاری نکردم. به چیزی فکر نکردم. دکتر گودهوس آمد. گفت: "یک حمله قلبی بوده است." و مانند کسی که اصلاً تعجب نکرده است، سرش را تکان داد. این مرد ناشی و دیوانه طوری رفتار میکرد که گویی همه چیز را میداند. اما من، آیا میفهمیدم؟ هنگامی که با او تنها شدم، بیرون باران و دریا سر و صدا میکردند و باران در لوله بخاری زوزه میکشید روی میز کوبیدم، برای یک لحظه ناگهان همه چیز برایم روشن شد. بیست سال از مرگ خواسته بودم که در یک روز و در یک لحظه فرا برسد. در اعماق وجودم، چیزی وجود دارد که پنهانی میدانسته است که من نمیتوانم این کودک را ترک کنم. شاید بعد از نیمهشب نمیمردم و حتماً هم اینطور میشد، اگر مرگ میآمد، بار دیگر او را بازمیگرداندم. اما او اول به سراغ این کودک آمد، زیرا باید از درونم آگاه شده باشد. آیا من خودم مرگ را به تخت کوچک او کشانده بودم؟ آیا تو را کشتهام آسونسیون کوچکم؟ آه، برای نکات ظریف و پر رمز و راز، واژهها چه خشن و حقیرانهاند! بدرود، بدرود! شاید در آن دنیا اندیشه یا خبری از تو را دوباره بازیابم، از آن رو که عقربه ساعت حرکت میکند و چراغی که به چهره شیرینش نور میافشاند، به زودی خاموش خواهد شد. دست کوچک و سردش را در دست میگیرم و انتظار میکشم. هماکنون به سراغم خواهد آمد و اگر بشنوم که به من میگوید: "بهتر است همین حالا تمامش کنیم"، به رضایت سرم را تکان داده و چشمانم را برهم خواهم نهاد. ***
توماس مان
Thomas Mann 1875-1955 بسیاری از منتقدان بر این باورند که پس از لوتر، گوته و نیچه هیچ نثرنویس دیگری به اهمیت و توانایی توماس مان در ادبیات آلمانی پدید نیامده است. خاندان بودنبروک او که نخستین رمان وی بود، نخستین رمان خانوادگی آلمانی نیز شمرده میشود. همین اثر در آلمان صدها بار تجدید چاپ شده و میلیونها نسخه از آن به فروش رفته است.
توماس مان را باید یکی از اصیلترین نویسندگان آلمانی دانست، زیرا او هرگز از سنتهای فرهنگی کشورش غافل نماند. بیهوده نیست که در زمان جمهوری وایمار(1918-1933) وی را نماینده رسمی ادبیات آلمان میشمردند و تنها عده اندکی مانند هرمان هسه، هاینریش مان (برادرش) و گرهارت هاوپتمان دارای شهرتی در حد وی بودند. توماس مان در رمانهایش، نویسندهای پیچیده و سنگین شناخته شده است و آثار او همچون کوه جادو، یوسف و برادرانش، دکتر فاستوس و... را میباید چندین بار بازخواند تا مفاهیم پنهان آن آشکار شود، اما بیشتر داستانهای کوتاه توماس مان، سادهفهم و به دور از پیچیدگی است. توماس مان همچنین دارای مقالات و رسالههای ارزشمند فراوانی درباره گوته، نیچه، تولستوی، واگنر، شوپنهاوئر و... است که نشاندهنده تاثیرگیریهای او از این بزرگان نیز شمرده میشود. از آثار توماس مان کوه جادو، تونیو کروگر، مرگ در ونیز و یوسف و برادرانش به فارسی ترجمه شدهاند. |
| سربازی که به خانهاش بازگشت | |
| دینو بوتزاتی؛ ترجمهی رضا نجفی ۱۳۸۶/۰۹/۰۳ | |
|
| |
*** Dino Buzzati 1906-1972 |
| سربازی که به خانهاش بازگشت | |
| دینو بوتزاتی؛ ترجمهی رضا نجفی ۱۳۸۶/۰۹/۰۳ | |
|
| |
*** Dino Buzzati 1906-1972 |
| تشییع تابوت | |
| فلیکس تیمرمانس؛ ترجمهی رضا نجفی ۱۳۸۶/۰۹/۰۷ | |
|
| |
|
چارلز دیکنز؛ ترجمهی رضا نجفی
هی شما که آن پایین هستید!
| داستان کوتاه |
|
ارسطو پشت فرمان سید محمد حسین نواب 1
بُرد را وسط راه رو گذاشتهاند و همه گِردش جمع شدهاند. به زحمت خودم را جلوی بُرد میکشم تا بهتر ببینم. کلی بالا و پائین میکنم که کلاسها با هم تلاقی نداشته باشد. برگه چرکنویس را از اسم استادها و ساعت کلاسها پر میکنم. پاک قاطی کردهام. خانمی بچهاش را بغل کرده. بچه گریه میکند و نمیگذارد مادر به بُرد نزدیک شود. میگویم: کاش سارا هم… و بعد میگویم: حالا زود است. همه فشار میدهند و تمرکزم را از دست میدهم. دنبال کاغذ تمییزی میگردم و از اول شروع میکنم. این بار کلاسهایی را که مهم است مینویسم و بعد بقبه کلاسها را بین برنامه جا میدهم. ورودیهای امسال مرتب سؤال میکنند کدام استاد بهتر است؟ کی آخر ترم تحقیق میخواهد؟ همهشان دنبال استادی میگردند که حضور و غیاب نکند. امروز اولین روز انتخاب واحد است و در واقع شلوغترین روز. برنامه کلاسهایم را تقریبا کامل کردهام.
صف انتخاب واحد تا بیرون از اتاق آموزش کشیده شده. همه با هم مشغول حرف زدن هستند. دو تا دختر قبل از من ایستادهاند. یکیشان با صدای خروسیاش بلند بلند برنامهاش را میخواند و دومی هم زیر لب چیزی میگوید. یاد سارا میافتم؛ گفت امروز نمیروم. خیلی شلوغ است. راست گفت امروز غلغله است. سارا از شلوغی متنفر است. پشت سریام فشار میدهد و تنهام میخورد به جلویی. عذرخواهی میکنم ولی مثل این که مقبول نمیافتد.
بعد از نیم ساعت نوبت من میرسد. آقایی که پشت میز نشسته کارمند جدید است. من را نمیشناسد. ابرو هایش را در هم کرده:
-«شماره دانشجویی»
از روی کارت شمارهام را میخوانم.
-«اسم»؟
-«مهراب کاوه»
چند لحظه طول میکشد تا سرش را از پشت کامپیوتر بالا بیاورد. نگاه که میکند میفهمم که باید واحدها را بخوانم. مبانی اخلاقی ارسطو گروه 2 استاد کاوه، زبان تخصصی گروه5 استاد سعیدی، فلسفه علم گروه 1 استاد کیوان، فیلسوفان انگلیسی گروه 2 استاد شیوایی. ساکت میشوم. کارمند بی آن که نگاهم کند می گوید: «اولین نفری که تلاقی نداره».
و بعد هم جملهای که متوجه نمیشوم. منتظر بقیه حرفهایش نمیشوم. خدا را شکر هیچ کدام از کلاسها پر نشده بود. ترم قبل روز آخر ثبت نام کردم همه کلاسها بد موقع افتاد. زود از اتاق میزنم بیرون. آخر راهرو، دوستان سارا جمع شدهاند. محلشان نمیگذارم و رد میشوم. عجیب است امروز هیچ کدام از بچههای گروهمان را ندیدم.
2
کتابفروشی روبروی دانشگاه، کرکرهی مغازهاش را هل میدهد بالا. ساعت 9 صبح است. افسر راهنمایی مرد مسافرکش را جریمه میکند. مسافرکش التماس میکند اما فایدهای ندارد. به دانشکـده کـه میرسم ماشین بابا را میبینم. برای پاسخ دادن به حس کنجکاوی توی ماشین سرک میکشم. بـرگهای درختان زیر پا قرچ و قروچ میکند. وارد دانشکده میشوم. روی بُرد اسم استادها و شماره کلاسها را نوشتهاند.
«مبانی اخلاقی ارسطو، استاد کاوه کلاس 7»
خوشحال نمیشوم. خاطرهی بدی از این کلاس دارم. سرم را بالا نمیآورم. تند راهم را میکشم و میروم. به آخر راهرو که میرسم، دست راست کلاس شماره 7 است.
از سر و صدا میفهمم که بابا نیامده است. کلاسهای کارشناسی ارشد هفتهشت نفر هستند ولی سر و صدا بیشتر از اینها است. وارد کلاس میشوم. تک و توک بچههای ترم قبل هستند. آهسته سلام میکنم.
حمید هم از آن طرف کلاس آرام جوابم را میدهد. لبخوانی میکنم. تابلوی کلاس بر خلاف بقیه تابلوها وایتبُرد است.حتما وقتی استاد بیاید ماژیک نیست و یکی باید برود از خدمات آموزشی بگیرد.
بابا وارد کلاس میشود؛ با 10 دقیقه تاخیر. حتما توی خانه روی شوخی اعتراض میکنم. کتابش را هم آورده است. باید حدس میزدم از روی چه کتابی درس میدهد. ردیف جلو نشستهام. سرش را بلند نمیکند و حضور و غیاب میکند. برای اولین بار اسمم را کامل میخواند. خودش هم جا میخورد. نمیدانست این ترم با او درس گرفتهام. درباره ارسطو صحبت میکند و اینکه علم اخلاق ارسطو خیلی ارزشمند است. شروع میکند به درس اخلاق گفتن و نصیحت کردن. مثل وقتی که زن نداشتم و شیطنت میکردم.
«حالا که مشغول کتاب ارسطو شدید و ارسطو را به عنوان استاد اخلاق انتخاب کردید باید اخلاقتان فرق کند. همه باید بفهمند از پدر و مادر و همسر گرفته تا راننده تاکسی و بقال و نانوا؛ حتا مردمی که کنار شما راه میروند. باید اختیارتان رو بدهید دست ارسطو تا شما رو به بالاترین درجات نیکبختی برساند».
با خودم فکر میکنم نیکبختی یعنی چه؟
«جامعه وقتی اختیار خودش رو به ارسطو داد. وقتی ارسطو پشت فرمان ماشین انسانیت بشیند. این ماشین مقصدی به جز نیکبختی ندارد. خلاصه این که باید اختیارمان رو بدهیم دست ارسطو و افلاطون. نباید اگر با مشکلی رو به رو شدیم صورت مسئله رو پاک کنیم. باید از ارسطو کمک بگیریم. باید خودمان را اصلاح کنیم.»
اختیارم را بدهم دست بابا یا عقل خودم. یکی از دانشجوها دستش را بلند میکند و سؤال میکند:
-« مگر ارسطو و افلاطون عقل کل هستند که اختیار خودمان رو بدهیم دست اینها؟!»
بابا خوشش نمیآید. جوابش را درست نمیدهد و سرسری رد میشود. دانشجو راضی نمیشود. اعتراض میکند. از اعتراضش ناراحت میشوم. مجبورم ساکت بنشینم. با خودم فکر میکنم چرا بابا جوابش را درست نداد. میگویم شاید بابا سؤالش را متوجه نشد وبعد زود جواب خودم را میدهم «سؤال که واضح بود». میگویم: شاید بابا صورت مسئله را پاک کرد. دختری با چادر مشکی، دستش را بلند میکند. بابا محل نمیگذارد.
بلند بلند از روی کتاب میخواند:
«(علم اخلاق) ارسطو آشکارا غایتانگارانه است. او با عمل سر و کار دارد، نه عمل فی نفسه، صرف نظر از هر ملاحظه دیگری، حق و درست است بلکه با عملی که به خیر انسان رهنمون میشود. هرچه به حصول خیر یا غایت او منجر شود از جهت انسان، عملی «صحیح و درست» خواهد بود و عملی خلاف نیل به خیر حقیقی او باشد عملی «خطا و نادرست» خواهد بود.»
از خودم میپرسم «خیرِحقیقی» یعنی چه؟ بغل دستیام دستش را بلند میکند.
میپرسد: «استاد! خیر حقیقی از نظر ارسطو یعنی چه؟»
بابا از پشت تریبون بلند میشود وبا لحنی ناراحت میگوید:
«از دانشجوی فوقلیسانس بعید است. خیر ِحقیقی یعنی خیرِحقیقی.»
دوباره مینشیند پشت تریبون و به خواندنش ادامه میدهد. با خودم میگویم واقعا این قدر روشن است؟!
3
دانشگاه از آن حالت مردگی تابستان در آمده. دربان دانشکده از اتاقک بیرون میآید و سلام میکند. میداند من پسر آقای کاوه هستم. استخوانهای زیر کتفم تیر میکشد. ماشینها کیپ هم پارک کردهاند. خانمی میخواهد ماشینش را پارک کند. دنده عقب میگیرد و دوباره میرود جلو. دندهعقب میگیرد و دوباره جلو میرود. دندهعقب میگیرد و دوباره میرود جلو. دربان میآید و فرمان میدهد. خانم دنده عقب میگیرد و بین دو ماشین جاگیر میشود. درب دانشکده را که باز میکنم هُرم گرما میزند توی صورتم. دماغم گرم میشود. آخر راهرو دست راست. هنوز بابا نیامده است. کنار حمید مینشینم. سلام میکنم میپرسد: «کجایی؟ چند وقته کمپیدایی. البته حق داری بابات برات حاضری رد میکنه.» میگویم: «تو که بابام رو میشناسی؛ به من هم رحم نمیکنه.» میگوید: «پس مواظب باش. یه جلسه دیگر غیبت کنی حذف میشیها!»
سارا سرک میکشد توی کلاس. از جایم بلند میشوم و میآیم دم در میپرسم کاری داری میگوید: «مگه دوشنبهها کلاس داری؟» میگوید: «اگه میدونستم صبر میکردم باهم بیاییم.» عقب ایستاده است؛ مثل آن وقتها که تازه با هم آشنا شده بودیم. اولین بار سر کلاس زبان عمومی بود که با هم صحبت کردیم. میپرسد: «بخاری را خاموش کردی؟»
یکی از دخترهای کلاس از راه میرسد. مثل اینکه با سارا دوست است. خداحافظی میکنم و میآیم سر جایم مینشینم. دو نفری بلند بلند میخندند. بابا از راه میرسد و دختره روسریاش را درست میکند. بابا و سارا احوالپرسی میکنند. تند تند حضور و غیاب میکند. به هیچ کس نمیگوید ماژیک بیاور. کتاب را باز میکند و شروع به خواندن میکند. حمید میگوید: « چرا بابات اینقدر بیحوصله است؟» خوشم نمیآید.
«خیر غایت همه امور است لیکن بر حسب فنون یا علوم مختلف خیرهای گوناگونی وجود دارد. بدین ترتیب غایت فن پزشکی تندرستی است و غایت دریانوردی مسافرت سالم، غایت فن تدبیر منزل جمع ثروت است.»
از خودم میپرسم انسانیت غایت چه علمی است. دستم را بلند نمیکنم چون مطمئنم استاد جوابم را نمیدهد. دوست سارا آخر کلاس سرش را گذاشته روی دستانش و خوابیده.
امشب حتما باید از ویدئو کلوپ چند تا فیلم هندی برای سارا بگیرم. چند وقت است میگوید و یادم میرود. اول کتاب مینویسم فیلم. راستی چرا سارا این قدر فیلم هندی دوست دارد؟ این کارش به دانشجوی رشته فلسفه نمیآید. صدای یکی از دانشجوها بلند شده است. بابا هم دستش را لبه تریبون گذاشته و تکیهاش را داده است به دیوار.
استاد داد میزند: «جواب منو بده. صورت مسئله رو پاک نکن. تو به من بگو غایت خود علم اخلاق چیه؟ تا جوابت رو بدم.»
دانشجو زبانش گرفته است. استاد میگوید: «اگه جوابی نداری تمومش کن.»
و بیچاره مینشیند. این پنجمین سؤالی است که استاد امروز جواب نمیدهد. با خودم میگویم کاش ارسطو از طرز برخورد با دانشجو هم صحبت میکرد. آیینه دختر از دستش میافتد. دو سه نفر برمیگردند و نگاهش میکنند. چانه مقنعهاش را درست میکند. استاد ادامه میدهد:
«لیکن به سختی میتوان ارسطو را به کوشش برای یک اخلاق اولی و قبلی ِ محض و قیاسی یا اخلاقی که از طریق برهان هندسی قابل اثبات است متهم کرد. به علاوه، اگر چه ما میتوانیم دلائل و شواهد ذوق انسانی آن عصر را…»
خاطرههایم را مرور میکنم: «کلاس دوم دبستان که بودیم کتابهایمان را باز میکردیم و معلم از رو میخواند.» استاد محکم کتابش را میبندد.
4
سارا داد میزند: «تلفن با تو کار داره.» بعد از شش ساعت این اولین جملهای است که با من صحبت میکند. عروسکهایش را وسط حال ولو کرده. بعضی وقتها که دلش میگیرد این کار را میکند. پردهها را هم کنده است تا بشورد. از توی پنجره، خانه آقای یوسفی را میبینم. دستی وسط قاب عکس روی دیوار مشغول دعا کردن است. با خودم میگویم غایت دعا کردن چیست؟ سارا پشتش را به من میکند و از کنارم رد میشود. آقای رحیمی از انتشارات است. جمعه هم آدم را راحت نمیگذارد. یادم به شکم برآمده آقای رحیمی میافتد و دستی روی شکمم میکشم.
از نگاه سارا میفهمم که میخواهد بداند کی بود. میگویم: «آقای رحیمی بود از انتشارات ،کاری…» سارا سرش را بلند نمیکند. میخواهد به من بفهماند برایش اهمیتی ندارد.
سارا میگوید چند روزی است اخلاقم عوض شده. میگوید محلش نمیگذارم و همهاش توی لاک خودم هستم. ناراحت است که حتما موضوعی هست و میخواهم به او نگویم. فکر میکند اعتمادم به او کم شده است. خیال میکند که اشتباهی کرده است و من میخواهم توی روی خودم نیاورم.
صدای گریه زنی که به شوهرش التماس میکند حواسم را پرت میکند. میگویم: «گریه کردن غایت چه علمی است؟» میروم توی هال مینشینم. دستم را آویزان گردن سارا میکنم. محو نگاه کردن فیلم هندی است و محل نمیگذارد. بلند میشوم. کنار پنجره میآیم. مادر آقای یوسفی را میبینم؛ مثل اردک راه میرود. خندهام نمیگیرد. بر میگردم پشت میزم. ریشهای پائین لبم را لای دندانهایم گاز میگیرم. سرم گیج میرود. فکر میکنم اگر الآن یک لیوان آب روی سرم بریزد مثل بخاری جلیز و ولیز میکنم. ته گلویم میسوزد. پشت زیرپوشم خیس شده است. انگار آتش غضب لباسهایم را هم سوزانده است. کتابها را هل میدهم آن طرف و سرم را روی میز میگذارم.
مگر میشود آدم نسبت به پدرش این قدر بد قضاوت کند. خُب استاد با سوادی هست که هست. شاید دلش نمیخواهد همهی علمش را سر کلاس بیرون بریزد. اصلا تقصیر ارسطو است. اگر یک خط توی کتابش نوشته بود استاد نباید به درس دادن، مادی نگاه کند پدر هم مادی نگاه نمیکرد و سر کلاس بیشتر انرژی صرف میکرد. با خودم دعوایم میشود «آدم که با پدرش این قدر بیادبانه حرف نمیزند!»
همیشه وقتی مطالعهام خیلی طول میکشید سارا یک فنجان چای پر رنگ برایم میآورد. اما چند روز است که از چایی خبری نیست.
کاش بابا صادق بود و به بچهها میگفت که من بلدم ولی جواب شما را نمیدهم. یا بهتر بود بگوید میترسم اگر همه چیز را به شما بگویم زیادی با سواد شوید و از من مشهورتر شوید. یا میگفت من از جوان با سواد بدم میآید؛ چون جوان با سواد خطری است برای فرصت شغلی پیرمردها. یک چیزی ته دلم میگوید: «این چه مزخرفاتی است سرهم میکنی؟!» شاید وجدانم باشد.
نگاهم میافتد به قفسه کتابها. یک جلد از کتابهای «کاپلستون»م نیست. یادم نیست به کی دادهام. شاید اگر بابا یک دور نوار درسهایش را گوش میداد عوض میشد و کلاسش از روخوانی به مبانی اخلاق تبدیل میشد. شاید هم من به خاطر اینکه برایم غیبت رد کرده است عصبانیم و این جوری قضاوت میکنم. من چقدر پسر ناسپاسی هستم. کاش ارسطو گفته بود پسر نباید ناشکری کند.
سارا در اتاق را باز میکند و میآید تو. لیوان آبی دستش است، میگذارد روی میز. لیوان را برمیدارم و سر میکشم. لیوان را که میگذارم روی میز نصفه شده است. خیسی ته لیوان روی میز برق میزند.
مینشیند روی زمین. برای اولین بار است که سارا کوتاه آمده و پاپیش گذاشته. یک چیزی ته دلم قلقلکم میکند که اذیتش کنم. میگوید: «حتما باید گریه کنم که بهم توجه کنی؟ یک هفته است نه حرف میزنی نه میگویی چِت شده. نه محل میگذاری. سر موقع هم که نمیخوابی. صبح هم بیدارم نمیکنی. تنها میروی دانشگاه. باورکن برایم فرق نمیکند با تاکسی بروم دانشگاه یا ماشین تو. فقط میخواهم با تو باشم.
یادم میافتد که جلد پنجم کاپلستون را سارا امانت داد به یکی از دوستانش.
میگوید: «یک هفته است از خانه بیرون نرفتیم. ماماناینا فکر میکنند اتفاقی افتاده که اونجا نمیریم. خُب بگو چی شده من بدونم. اگه من کاری کردم عذرخواهی میکنم.»
بقیه لیوان را سر میکشم. وسط حرفهایش میگویم متشکر. با دستش دانه اشک روی کتاب را پاک میکند. انگار دلم پنج تا پله را یکی میکند و محکم میخورد زمین. میگوید: «اگر غریبهام بگو که بدانم.» این جملهای است که همیشه من به سارا میگفتم.
میگویم: «غریبه چیه عزیزم من هم دارم دیوانه میشم من هم میدانم چه کار زشتی میکنم که به تو نمیگم چه مرگیم شده. من هم میدانم اخلاقم سگی شده است ولی باور کن اینها هیچ ربطی به تو ندارد. همهاش تقصیر بابا است. بابا که نه، ارسطو و بابا. از وقتی این 3 واحدی لعنتی را گرفتم. چند جلسه که گذشت فهمیدم که این استاد با پدر من خیلی فرق میکند. احساس کردم استاد دوست ندارد به هیچ کدام از سؤالها جواب بدهد. احساس کردم استاد فقط روخوانی میکند و میرود. آخر ترم امتحانش را از روی کتاب خودش میگیره که کتابش ده تا بیشتر فروش کنه. فهمیدم استاد ما با استاد کاوه، استاد معروف فلسفه اخلاق خیلی فرق میکند. فهمیدم استاد حرفهای ارسطو را بیشتر از عقل و دینش قبول دارد. استاد ارسطو را حفظ کرده ولی نفهمیده.»
نمیدانم چرا سارا اشک میریزد. از اینکه این حرفها را به سارا زدهام احساس گناه میکنم.
سارا میگوید: «آدم درباره پدرش این جوری حرف نمیزنه!» حق دارد. اگر من هم جای او بودم همین را میگفتم.
-:«من که پدر شوهرم رو دوست دارم حاضر هم نیستم اراجیف تو رو گوش کنم.»
-: «پس یادت باشه هیچ وقت با اون درس نگیری.»
سارا راست میگوید «آدم دربارهی باباش …»
ساعت دوازده شده. برنامه شبکه 3 میافتد روی شبکه 2. روی تخت دراز کشیدهام. بد جوری هوس پرتقال کردهام. اگر فردا صبح مغازهها باز بودند حتما 3 کیلو پرتقال میخرم. راستی یادم باشد نان هم بخرم.
5
انگار باهواپیما رفته باشم بین ابرها. هوا گرفته است. ساعت 8 صبح است. از خانه میزنم بیرون. سنگکی شلوغ نیست. صبحهای جمعه مردم میخوابند. همهجا خلوت است. میوهفروشی هم بسته است. مادر آقای عسگری هم یک نان دستش گرفته. بیشتر شبیه مرغابی را میرود تا اُردک. خندهام میگیرد. به زحمت جلوی خودم را میگیرم. سلام میکنم. به سارا سلام میرساند. چهار طبقه پله را یک نفس بالا میروم. آرام وارد خانه میشوم. سارا خواب است. عروسکها هنوز وسط هال پخش هستند. سفره را باز میکنم. نان را میگذارم لای سفره. در یخچال را باز میکنم. دنبال کره میگردم نیست. پنیر هم نداریم. مربا را وسط سفره میگذارم. آرام سارا را بیدار میکنم. دست و صورتش را میشورد. کنارم مینشیند. لبخند میزند. میگوید: «حضرت فیلسوف! با قضیه بابا و ارسطو چه کردید؟»
میخندم و میگویم: «صورت مسئله را پاک کردم.» قهقهه میزند. لای خندهاش میگوید: «به همین راحتی!» میگویم: «راحتتر از این.» قیافه جدی به خودش میگیرد و میگوید: «در هر صورت من ترم بعد با بابا درس میگیرم.»
نان هنوز داغ است. بعد از کلی اصرار اجازه میدهد یک لقمه بگذارم دهانش. دهانش را که باز میکند میفهمم لقمه را خیلی بزرگ گرفتهام. مربا از لای لقمه میریزد روی لباسش |
منبر
محمد حسین سرانجام
| داستان کوتاه |
دستهای امام جماعت که پایین میآید پسر، تکبیرةالاحرام را میگوید و نیمنگاهی به منبر میاندازد، پنج سال بیشتر ندارد، بعد از گفتن «سبحانالله»، آرام عقب میرود، کنار منبر میایستد و «الله اکبر» میگوید. مردم به سجده میروند از نگاههای سنگین و مراقب بزرگترها خلاص میشود. دست به کنار منبر میگیرد و همین طور که به امام چشم دوخته است، خود را روی پله اول بالا میکشد. امام سر از سجده برمیدارد، پسر دوبار تکبیر میگوید و مردم باز به سجده میروند. این بار دور از نگاه مردم، روی خود را برمیگرداند یک دست را روی پله میگذارد و دست دیگر را به نرده منبر میگیرد، از پله دوم هم بالا میرود. به امام نگاه میکند. امام و تعدادی از مامومین برخاستهاند و بقیه منتظر تکبیر پسر در سجدهاند. سریع تکبیر میگوید، گوشهایش کمی سرخ میشود. به جمعیت نگاه میکند.پیرمردی که پشت سر امام است و یکیدو نفر دیگر زیر چشمی نگاهش میکنند. امام دستها را بالا میبرد، پسر میگوید: «کذال الله لبی قنوت». بدون اینکه خود بفهمد، قنوتش را داد زده است. منتظر میماند تا برای رکوع، سرها پایین بیفتد. به بالای منبر نگاه می کند و باز به مردم. میترسد مردم سر از رکوع بر دارند و وقتی دارد بالا میرود او را ببینند. |
![]()
گویند: وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.
یا حق
تقصیر همان دو نفری بود که پرسیدند:«شما خیلی وقته این جایین؟» و بعد با هم بلند بلند زمزمه کردند: «میخواد خودکشی کنه!» اینطور گفتند که من بشنوم. شاید. داشتم میرفتم. سرک کشیدند طرف دختر. انگار منتظر یک اتفاق بودند برای مجلس گرم کردن.| داستان فارسی |
|
انسیه سیاوش کوک میزد و قطرات خون روی شلوار خاکستری چرکش میچکید. شست دست راستش انگار بیحس شده باشد دیگر سوزن را حس نمیکرد. از استخوان کنار مچ دست چپ تکههای خونی گوشت و پوستش همچنان مشهود بود.
بیمار تخت کناری محکم به تخت بسته شده بود، هر صبح سرنگ با برچسب ده را به او تزریق میکردند، انگار نفس میکشید اما خاکستری بود. خاکی بود. مرگ بود.
تکسرفهای به خود آوردش. رویش را برگرداند سمت در، سپید با ابروان درهم بالای سرش ایستاده بود.
حمله کرد به سمت سوزن آغشته به خون:
"میخواهی خودت را سلاخی کنی؟ اینجا آسایشگاه است نه سلاخخانه."
لبهایش را چسباند به مچ دست چپش و سوزن را مستقیم گرفت سمت سپید.
"مچ دستش را بریدم. باید کوک میزدم."
سپید کمی خودش را عقب کشید، چند لحظه آرام ایستاد و یک باره سوزن را از دست او قاپید.
"عصر نرو هواخوری! بیا بالا."
خودش را گوشه تخت جمع کرد. از گوشهی لبش قطرات خون به زیر گلویش میریخت. مچ دستش را از روی لبهایش برداشت.
"مچ پایش خونی بود. باید کوک میزدم. میفهمی؟"
سپید سرنگ را از جیبش بیرون آورد، رفت سمت خاکستری که خوابیده بود، کمی بالای سرش ایستاد و سرنگ ده را تزریق کرد. برگشت سمت خاکستری، لیوان آب را از روی زمین برداشت، قرصی از جیبش بیرون آورد و به خاکستری نزدیک شد.
"دستت را باند میپیچم، بیا قرص را بخور، کمی بخوابی"
زانوانش را داخل شکمش جمع کرد. مچ دستش را روی انگشتان پایش گذاشت و چشمهایش را بست.
"فقط این باند را باز نکن. من را نگاه کن، خب نگاه نکن. عصر یادت نره."
خودش را جمع کرد گوشهی بالای تخت و به هم اتاقیاش نگاه کرد.
"هفته بعد این چند تکه نخ لابهلای پوستش آب میشد، درست مثل نخی برای دوختن ماهی شکمپر. وقتی ماهی را تکه تکه میکنیم، فکر نمیکنیم ممکن است با یک نخ و سوزن عادی باز به هم دوخته شوند، اما دوختن تکهای از لباس به تکهای دیگر امکان دارد. وقتی تکهتکه میبریم باید به هم وصل شوند؛ درست مثل پازل. باید راهی وجود داشته باشد. حتما راهی هست."
سپید از پشت شیشه پنجره او را نگاه میکرد. چشمهایش بسته بود و مچ دست خونی باندپیچی شدهاش روی پیشانیاش.
*** از داخل محوطه عبور کرد و به سمت ساختمان اصلی رفت. خاکستری روی صندلی نشسته بود. دستش را روی شانه خاکستری گذاشت، سرش کاملا باندپیچی بود و روی گوشهایش بسته بود.
پشت صندلیاش نشست، خودکارش را از داخل کشو بیرون کشید و روی کاغذ سپید روبهرویش گذاشت.
"بیا تو. در را ببند. بنشین."
خاکستری نشست و انگشت سبابه دست راستش را میان دندانهایش گذاشت.
"داروهام را خوردم."
با خودکار چیزی روی کاغذ تیک زد و به خاکستری نگاه کرد.
"چرا لاله گوشت را بریدی؟ چند بار باید قضیه را تعریف کنی؟"
سیبک گلوی خاکستری جابهجا شد. ناخن نیمجویده را مزمزه کرد.
"پیوند زدن، پیوند دادن، پیوستن، مهم نیست؟"
سپید روی کاغذ دوباره تیک زد، لیوان آب را از روی میز برداشت و یکباره آب داخل آن را سر کشید.
خاکستری که خیره به انگشتش نگاه میکرد گفت:
" کراهت دارد، یکباره آب را نباید خورد."
سپید زیر لب تکرار کرد:
"کراهت، کراهت" و دوباره روی کاغذ تیک زد.
"زنت شکایتاش را پس گرفته، البته طلاق هم گرفته است."
خاکستری گفت:
"لاله گوشش را پیوند زدم، اما ریشه نکرد، نشنید."
سپید بلند شد سمت کمدی رفت و انگار چیزی را داخل جیبش گذاشت. برگشت سمت خاکستری و گفت:
"برو بیرون."
سپید داخل جیبش سرنگی گذاشت. خاکستری برچسب شماره هفت را روی سرنگ دید.
سپید در را باز کرد و بیرون رفت به انتهای سالن نگاه کرد و فریاد زد.
"وقت تزریقه!"
آبی همراه با یک نفر از انتهای سالن ظاهر شدند، به سمت خاکستری رفتند و او را روی زمین دراز کردند. او پاهایش را تکان میداد و دائم تف میکرد.
سپید سرنگ را از داخل جیبش در آورد و در بدن او فرو کرد. خون داخل سرنگ برگشت. سپید به دقت نگاه کرد و مایع را تزریق کرد.
چند دقیقهای او را نگه داشتند و بعد آبی کشانکشان او را به سمت در خروجی برد.
*** از داخل محوطه عبور کرد و به سمت ساختمان اصلی رفت. روی صندلی خاکستری نشسته بود، سرش کاملا باندپیچی بود و روی یکی از چشمهایش نیز بسته بود. سپید رفت سمت زونکن بیماران. "بیا تو در را ببند و بنشین. هم اتاقیات احوالش به جاست؟"
خاکستری نشست.
"داروهام را خوردم، او بسته به تخت خوابیده، شاید هم مرده، شاید هم میخواهد بمیرد اما مرگ نمیآید، شاید هم مرگ دور است مثل کودکیهای دور، شاید هم مثل من دور است از دسترسش مثل داروی دور از دسترس بچهها، مرگ سخت است؟ اما میگویند میمیریم، عمو هم مرد، پدر هم مرد..."
با خودکار چیزی روی کاغذ تیک زد و صورتکی بیلبخند روی کاغذ کشید. به خاکستری گفت:
"چرا چشمت را زخمی کردی؟"
خاکستری انگشتانش را داخل دهانش گذاشت. به زمین نگاه کرد.
"زخم زدن، زخمی کردن، بریدن، دوختن بلدی؟"
روی کاغذ دوباره تیک زد، سیگار برگی از داخل کشوی میزش بیرون آورد، گوشهی لبش گذاشت و شروع کرد به جویدن فیلترش.
خاکستری خیره شد به سیگار و گفت:
"سیگار همهاش ضرر است، ضرر!"
سپید زیر لب تکرار کرد:
"ضرر، ضرر" و دوباره روی کاغذ تیک زد:
"ماه پیش دخترت در بیمارستان تمام کرد، زنات اما از تو شکایت کرده."
خاکستری آب دهانش را قورت داد، سیبک گلویش بالا و پایین شد.
"بیگوش، بیچشم، ...، فقط نشنید و..."
سپید بلند شد، سمت کمدی رفت و سرنگ شماره هفت را داخل جیبش گذاشت. برگشت سمت خاکستری و گفت:
"برو بیرون، برای امروز کافی است!"
بلند شد، به دستهایش خیره شد و بعد به دست سپید خیره شد که داخل جیبش بود.
سپید در را باز کرد و بیرون رفت.
"بیا، وقت تزریقه!"
آبی از انتهای سالن ظاهر شد، به سمت خاکستری رفت و دو بازوی او را محکم از پشت در بغل گرفت. خاکستری شروع کرد به فریاد کشیدن.
سپید سرنگ را از داخل جیبش در آورد و در بدن خاکستری فرو کرد. خون داخل سرنگ برگشت. سپید به دقت نگاه کرد و مایع را تزریق کرد.
چند دقیقهای او را همانطور نگه داشتند و بعد آبی همانطور که او را روی زمین میکشید در سالن ناپدید شد.
*** از محوطه عبور کرد. پیچید سمت ساختمان اصلی. دستش را روی شانه خاکستری گذاشت، از پایین گردن تا روی لب پایینیاش را کاملا باندپیچی کرده بودند. سپید در را بست.
"بیا تو. با هم اتاقیات آشنا شدی؟ هر بار قصد مردن کرده، زنده دیگری به جایش از میان رفته، میدانستی؟"
خاکستری نشست. لب بالاییاش را تکان داد.
"داروهام را خوردم."
سپید با خودکار چیزی روی کاغذ تیک زد و به سمت پنجره رفت.
"چرا لبت را زخمی کردی؟ من میشنوم، حرف بزن."
خاکستری به زمین نگاه کرد.
"کوک زدن، کوک بریدن، میفهمی؟"
روی کاغذ دوباره تیک زد، دستمالی از روی میز برداشت و بینیاش را با آن پاک کرد.
خاکستری به او نگاه کرد.
"باید ببری این کثیفی را، و دوباره بدوزیاش، این بار تمیز، قشنگ."
سپید تکرار کرد:
"تمیز، قشنگ" و دوباره روی کاغذ تیک زد.
"جدا از بقیه هواخوری میکنی تا تکلیف مجروح پروندهات کاملا روشن شود. تو از مرگ نمیترسی؟"
خاکستری روی صندلی کمی جابهجا شد. انگشت سبابهاش را داخل دهانش گذاشت و شروع کرد به جویدن.
"مرگ حق است، اصل شکلاش مهم نیست، دلیلاش، دلیلاش مهم است."
سپید بلند شد کاغذها را بین پوشه صورتی رنگی گذاشت. برچسبی روی پوشه چسباند و نوشت هفت.
"برای امروز کافی است!"
ضربهای به در زده شد، آبی در را باز کرد و داخل شد.
"وقت تزریقه!"
سپید بلند شد و رو به پنجره ایستاد.
آبی به سمت میز جلو آمد. سرنگ هفت را از روی میز برداشت و به سمت خاکستری رفت، او نگاهش میکرد. آبی دست او را گرفت و بعد کشانکشان او را به سمت در خروجی برد.
*** از محوطه عبور کرد. آبی زیر آفتاب ورودی ساختمان روی صندلی نشسته بود. "برایش ناهار ببر، مراقب وسایل باش که برندارد."
بلند شد و ایستاد:
"کاری انجام داده؟"
سپید دستش را داخل جیب لباساش مشت کرد.
"با یک سوزن مشغول دوختن پوست و گوشت مچ دستش بود."
*** پشت شیشه ایستاد و نگاهش کرد. خاکستری چشمهایش بسته بود و مچ دست خونی باند پیچیشدهاش روی پیشانیاش. دستش را داخل جیبش مشت کرد سرنگ ده را دست فشرد، تخت آن سوتر جسم سنگینی را حفظ میکرد.
داخل ساختمان شد. وارد اتاق شد.
"بلند شو. غذا بخور."
کمی روی تخت جابهجا شد:
"سیگار به من میدی؟"
آبی ظرف غذا را روی لبه تخت گذاشت، سمت تخت کناری رفت، سرنگ را بیرون آورد، خاکستری عدد ده را دید.
"مرگ، پس و پیش داره، درد اما نداره، وقتی میاد بیصدا میاد، مثل زندگی جنجال نداره."
آبی سرش را به سمت او برگرداند.
"غذات سرد میشه، با سه شماره بلند شو!"
خودش را روی تخت جمع کرد و نشست. سینی ملامین غذا را با دست جلو کشید و بعد یکباره با پا هل داد به سمت آبی.
ظرف غذا روی زمین و تخت ریخته شد و تکههای خرد شده بشقاب ملامین روی زمین ریخت.
آبی نگاهی به لباسهایش کرد؛ پر از لکههای غذا بود، بیرون رفت و در را قفل کرد.
*** سپید داخل اتاقش پوشه صورتی را باز کرده بود. روی کاغذ سفیدی پر از مهرهای آبی و قرمز مراکز مختلف درمانی و قضایی بود. ورقهای سفید پر بود از موارد مختلف که تیک خورده بود. کودک آزاری، عدم تعادل روانی، اقدام ناموفق برای خودکشی، ضرب و شتم فرزند منجر به قتل و... . روی برگه سفید چرکی نوشته بود متهم بنا به حکم صادره دادگاه شش ماه در زندان بوده است، او پدر کودک مضروب است، طبق قوانین اگر چه قاتل میباشد اما... . روی برگهی آبیرنگی نوشته بود بیمار از بلعیدن قرصها خودداری میکند... .
"داروهام را خوردم."
روی برگه سپید چرکی مهر آبی، بیرنگ، خاکستری و قرمز خورده بود. خطوط در هم فرو میرفت، نوشتهها خوانا نبود.
سپید چشمانش را بست، خودکاری از کشو میز بیرون آورد و روی کاغذ سپیدی نوشت بررسی پرونده به شکل دورهای و عدد هفت را نوشت. دستش را داخل جیبش برد و قوطی کبریت را در دستش گرفت و روی میز گذاشت.
آبی، سپید، آبی، سپید. با قوطی کبریت روی میز بازی میکرد، قوطی چرخ میخورد در هوا و روی کاغذها فرود میآمد، با قوطی کبریت داخل جیبش بازی میکرد، قوطی چرخ میخورد در هوا و میان کف دستش فرود میآمد.
آبی چند ضربه به در زد و بعد داخل شد.
"مثل سه روز پیش ظرفهای غذا را شکست. بیمار ده نیز عکسالعملی ندارد."
سپید دستش را به سمت قوطی کبریت برد، آن را برداشت و داخل جیبش گذاشت. بلند شد و ایستاد.
"ممنون، فقط لطفا اتاقش را از ظرفهای خرد شده خالی کنید."
آبی کبریت را داخل جیبش قرار داد و از اتاق خارج شد.
*** خودش را جمع کرد گوشهی بالای تخت. به هم اتاقیاش نگاه کرد و گفت: "هفته بعد این چند تکه نخ لابهلای پوستش آب میشد، درست مثل نخی برای دوختن ماهی شکم پر. دخترم ماهی شکمپر دوست نداشت. چشمهایش شبیه چشمهای آهویی بود که پلنگی او را میدرد. ماهی را که تکه تکه میکنیم فکر نمیکنیم با یک نخ و سوزن باز به هم دوخته شوند، اما دوختن هر تکهای به تکهای دیگر امکان دارد."
*** "دختر را پلنگی بدرد؟!" قرصهایش را از پاکت در آورد، همسرش گفته بود از هر کدام یک عدد هر هشت ساعت یک بار. "زن کجا رفته بود؟"
" مادرت کجا رفته؟"
دخترک از روی صندلی بلند شد و به او نگاه کرد:
" قرصهایت را دور نریز، قرص بخوری خوب میشی، مگه نه؟"
رفت داخل آشپزخانه. به سینک ظرفشویی نگاه کرد. ظرفی داخل آن نبود.
"با دست و انگشت غذا بخوریم؟"
دختر آمد و کنار چارچوب در ایستاد:
"دایی میآید پیش ما."
*** روی تخت کمی خودش را سر داد به سمت پایین و دوباره شروع کرد: "وقتی تکه تکه میبریم باید به هم وصل شوند؛ درست مثل پازل. باید راهی وجود داشته باشد. راهی هست."
آبی از پشت شیشه پنجره او را نگاه میکرد. چشمهایش بسته بود و مچ دست خونی باند پیچی شدهاش روی پیشانیاش.
*** رفت سمت کاغذ و کتابهای روی میز اتاق. قوطی کبریت را پیدا کرد. سیگاری گیراند و روی صندلی نشست. دخترک عروسکش را بغل کرده بود و از پلهها بالا میرفت:
"سیگار نباید بکشی، مامان گفته. یادت رفته؟"
دود غلیظی از سوراخهای بینیاش به بیرون فرستاد:
"از من فرار میکنی؟ شبیه شاگردهای کلاسم!"
دختر لبهایش را جمع کرد و از بالای پلهها برایش بوسه فرستاد.
"مامان زنگ میزند حال من را بپرسد. میگم قرصهایت را دور ریختی!"
سیگار را کف دستش خاموش کرد، نگاهی به دختر کرد.
*** آبی از پشت شیشه پنجره او را نگاه میکرد. چشمهایش بسته بود و مچ دست خونی باندپیچی شدهاش روی پیشانیاش. سپید از پشت شیشه پنجره او را نگاه میکرد. چشمهایش بسته بود و مچ دست خونی باندپیچی شدهاش روی پیشانیاش.
داخل اتاق شدند. خودش را جمع کرد بالای تخت. لکههای بزرگ چربی غذا روی لباسش نقش بسته بود.
سپید سیگاری آتش کرد. سمت او رفت.
"بفرما سیگار."
آبی سیگار را گوشه لب او گذاشت و قوطی کبریتش را از داخل جیبش بیرون آورد. سیگار را روشن کرد.
سپید پنجره اتاق را باز کرد. دستش را روی لبه کنار پنجره گذاشت و خودش را بالا کشید و کنار پنجره نشست. دود غلیظی را از سوراخهای بینیاش به بیرون فرستاد.
آبی برگشت سمت سپید:
"من بیرون هستم."
سپید به خاکستری نگاه کرد و سرش را تکان داد.
خاکستری به سپید خیره شد. تمام صورتش پر بود از خطوطی که درست بخیه نشده بودند.
"هوا بد نیست میخوای بریم بیرون؟"
خاکستری نگاهی به هم اتاقیاش کرد و دود غلیظی از سوراخهای بینیاش به بیرون فرستاد.
"دخترم بازی میکرد، صدای زنگ تلفن را شنیدم -روزی که عزیزجانم رفت سفر هوا همینطوری بود. من و پسر عموهایم گرم بازی بودیم، آقا عموی کوچکم صدایم کرد، از سمت آب انبار صدایش میآمد- دخترم میخندید شنیدم به مادرش گفت "نه آرام نشسته، سیگار میکشه." دوباره خندید.- چشمهای آقا عمو برق میزد. آب انبار تاریک تاریک بود. وهم برم داشت گفتم: "عمو جان چی باید ببرم؟" آمد طرفم بغلم کرد، یک جوری شدم، مور مور شد تنم. حالت تهوع داشتم. عمو فشارم میداد، بیحال شدم نمیدانم چه شد."
سپید یک لیوان آب برای او آورد.
"کمی آب بخور."
خاکستری آرام زمین را نگاه کرد:
" هیچکس نفهمید عمویم در آن چند وقت نبودن مادرم سراغم آمد. دو باری با فریاد و تهدیدهای پدرم مرا برد خانهاش. بیچاره پدر ساده من، بلا را نمیفهمید، شیطان را نمیدید... خانباجی آنجا را آب بکش، کر بده... . بیچاره پدرم. رنگم زرد میشد، وحشت داشتم از مرگ، از مردانی که به خلوتشان صدایم میزدند. آرزوی مرگ عمو، آرزوی مرگ عمو. آرزوی مرگ خودم."
خاکستری آرام اشک میریخت، دود سیگارش را حلقه حلقه از دهانش بیرون فرستاد.
سپید روی لبه کنار پنجره نشسته بود و به بیمار روی تخت نگاه میکرد.
خاکستری پک دیگری به سیگارش زد:
"عمو تصادف کرد وقتی خبر را برای ما آوردند عزیز جانم تازه از سفر نجف آمده بودند. فریاد از خوشحالی کشیدم. آقا جانم داشتند قلیان میکشیدند، آن قدر عصبانی شدند که زغالهای داغ را سمت من پاشیدند، نه انگار قلیان را پرتاب کردند..."
پیراهنش را بالا کشید و سینهاش را نشان داد:
"این قصه آن سوختگی است. مجازات بیگناهی، کتک مفصلی هم خوردم اما مرگ نیامد، من نرفتم."
سپید از لبه پنجره پایین جست.
"برادر زنم هر روز قبل از آمدن زنم از محل کار دو ساعتی را منزل ما بود، هر روز حتی آن روزهایی که من تدریس میکردم. میفهمی؟ گفتم که نیاید اما نشد، فریاد کشیدم اما بستری بیمارستان شدم، گفتم بمیرم تا نبینم اما نشد... ."
پک عمیقتری به سیگار زد.
سپید ته سیگارش را از بین نردههای پنجره به بیرون پرتاب کرد.
"چیزی میخوری؟"
سیگار دیگری آتش کرد.
"دخترم با داییاش بیرون میرفت، ناهار میخورد، بازی میکرد، به اتاقش میرفت، میفهمی؟ آن روز داییاش دیر کرده بود. دخترکم تلفنش که تمام شد، از اتاقش آمد بیرون، از پلهها آمد پایین، از من پرسید: "میآیی برویم پیش دایی؟"
پک محکمی به سیگار زد:
"رفتم داخل آشپزخانه، آنقدر گشتم تا کارد و سوزنی پیدا کردم. اگر چشم نداشت، اگر حس نداشت، اگر نمیشنید، اگر نمیدید، اگر نمیبوسید، اگر دست برای... . میفهمی؟ رفتم سمت دخترکم. جیغ کشید، غش کرد؟!! نه جیغ کشید..."
کام آخر سیگار را بلعید، انگار آتش کرد تا بر سر و دستش بزند، بوی کز موهایش بلند شد؛ بوی سوختگی لباس تنش.
سپید در اتاق را باز کرد به انتهای سالن نگاه کرد.
"کسی اینجا نیست؟"
آبی با لیوان آب از انتهای سالن به سمت او آمد. داخل اتاق شد و آب را روی خاکستری پاشید.
او به سمت آبی حمله کرد، لیوان شیشهای را از دستش گرفت و به زمین کوبید. تکهای از لیوان را از روی زمین برداشت، طوری در دستش گرفت که از کف دستش خون روی تکههای خرد شده لیوان میریخت.
سپید کمی جلو رفت.
"داشتی برای من حرف میزدی. من کاملا تو را میفهمم، خودم دختر دارم."
آبی به سپید نگاه کرد و ابروهایش را بالا برد. انگار نمیفهمد. چند قدم به سمت خاکستری، زرد، سرخ برداشت.
خاکستری، زرد، سرخ نگاهی به سپید کرد، نگاهی به آبی.
"طوری باید برید که با کوک هم به هم وصل نشوند."
با تکه لیوان، گردنش را برید، دستانش، چشمش، لبش را برید، کوک زد، زمان را به زمان.
خون روی صورت مرد خوابیده و روی زمین کف اتاق ریخته بود. مورچهای دانه برنجی را از میان رد خون روی صورت مرد با خودش میبرد.
سپید به ملافه سپید که روی بیمارش کشیده بودند نگاه میکرد و دود غلیظی از سوراخهای بینیاش به بیرون میفرستاد.
"میفهمی؟ |
عجیب ترین هتل جهان
در برلین، آلمان، هتلی وجود دارد كه بدون شك یكی از غریب ترین مكانهای عمومی در جهان است. تمام اتاقها و اشیاء داخل این محل كه پروپلر آیلند سیتی لاج (The Propeller Island City Lodge) نام دارد، توسط هنرمند آلمانی لارس استروشن (Lars Stroschen) خلق شده است. در واقع بهتر است این محل را به جای هتل، با عنوان "مكانی برای زندگی در درون یك اثر هنری" بنامیم.
در اینجا 30 اتاق با محیطی كاملا منحصر به فرد و شخصی وجود دارد. این اتاقها از این جهت منحصر به فردند كه به معنای واقعی كلمه، مبلمان و اشیاء درون آنها دست ساز و اختصاصا برای این فضا ساخته شده و هیچ یك در سراسر جهان نمونه مشابهی ندارند. به این ترتیب میتوان سیتی لاج را موزه ای با امكانات كافی برای اقامت یا سازه هنریی قابل سكونت دانست.
اتاقها بدون درنظر گرفتن استانداردهای تعریف شده طراحی شده اند كه بعضی ساده تر و تعدادی به شدت افراطی هستند. شما با توجه به سلیقه و میزان حس ماجراجویی خود میتوانید با حضور در این اتاقها، دیدگاهی تازه نسبت به واقعیت و رویا پیدا كرده و اگر بتوانید انتخاب صحیحی داشته باشید، اقامتی فراموش نشدنی در این هتل را تجربه خواهید كرد.
یك نكته دیگر در زمینه اقامت در این اثر هنری این است كه این فضا از مواد و مصالحی متفاوت با هتلها و بناهای عادی ساخته شده است. برای مثال دیوارها و قفسه های پلكسی گلس آن و همچنین رنگهای تیره و غلیظ دیوارها هنگام جای دادن وسایل و چمدانها به راحتی خط می افتد. به همین جهت شما نباید این نكته را فراموش كرده و باید با احتیاطی بیشتر از حد معمول در این تابلوهای سه بعدی حركت كنید. معرفی چند اتاق
دو شیر: خوابیدن در قفس
دوقفس بزرگ در مركز این باغ وحش وسیع قرار دارند.رنگ غالب بر اتاق نارنجی و قرمز بوده و قفسها بر تیرهای چوبی مستحكمی به ارتفاع 1.5 متر قرار گرفته و با زنجیرهای متعددی در جای خود محكم شده اند. این قفسها، تختهای این اتاق هستند كه هر یك برای یك نفر در نظر گرفته شده است. حمام و دستشویی بزرگ و مجلل كه شامل یك وان طلایی در مركز، دوش در گوشه و سرویس بهداشتی قرار گرفته بر پایه ای بلندتر از سطح حمام است.
تابوت:
تختهای این اتاق بسیار ساده دو تابوت هستند كه میتوان حتی با درب بسته در آنها چرتی زد. این اتاق مناسب آن دسته از افراد علاقمند به داستانهای خون آشامان و همچنین كسانی است كه برای رسیدن به آن سرنوشت محتوم، عجله دارند و میخواهند خوابیدن در تابوت را زودتر از زمان موعود تجربه كنند. اگر كسی پس از مدتی خوابیدن در تابوت دچار وحشت شود میتواند به پایین خزیده و در جای خوابی كه زیر این سطح قرار دارد بخوابد.
اتاق واژگون:
این تنها اتاق چهار تخته هتل است. تمام اسباب و اثاثیه اتاق بر روی سقف قرار دارد و شما میتوانید در جعبه های راحتی كه بر كف اتاق تعبیه شده نشسته یا بخوابید. حتی منظره پشت پنجره هم واژگون است. اقامت در این اتاق كه دارای خاص ترین مبلمان است، یكی از سوررئال ترین تجربیات ممكن خواهد بود.
اتاق آینه:
بدون شك این اتاق یكی ازبخشهای بسیار شاخص این هتل است. اتاق آینه به شكل الماس و كاملا پوشیده از آینه است، به طوریكه تصور میكنید درون یك كالئیدوسكوپ (استوانه ای مجهز به عدسی و 3 آینه 45 درجه كه با وجود دانه های ریز رنگین درونش، تصاویری زیبا و منحصر به فرد ایجاد میكند) زندگی میكنید.
سلول زندان:
یك سلول زندان دوستانه یك نفره، با سوراخی در دیوار. سرویس بهداشتی این اتاق درست مانند هر سلول زندانی، در داخل اتاق قرار دارد. اما تفاوت در این است كه شما واقعا ماندن در این اتاق راحت را دوست دارید و آزادی در بالكن وسیع و سایبان زیبایش در انتظار شماست.
چند نكته:
با توجه به اینكه هتل سیتی لاج از جمله هتلهای عادی و بسیار پر رفت و آمد نیست، در آنجا میز پذیرش قراردادی و معمول هتلهای دیگر كه شبانه روز باز باشد، وجود ندارد. در عوض این هتل دفتری دارد كه از ساعت 8 صبح تا 12 ظهر باز است. در نتیجه رزرو اتاق و اطلاع زمان دقیق رسیدن به هتل بسیار اهمیت دارد. پاسپورت، كارت شناسایی یا بلیط هواپیمای مسافرین به عنوان تضمینی برای بازگرداندن كلید اتاق در این دفتر پذیرش باقی میماند.
سیتی لاج دارای اتاقهایی است كه با وجود راحتی و زیبایی بسیار، به دلیل كمبود جا یا ویژگیهای خاص اتاق (مانند سلول زندان) فاقد حمام هستند. به همین دلیل حمامهایی بسیار مجهز و راحت در مجاورت این اتاقهای قرار داده شده تا مسافران بتوانند به راحتی از امكانات حمامی مشابه با سایر اتاقها بهره مند شوند. برای رفت و آمد ساده در بین اتاق و حمام، پالتو حوله ای در اختیار مسافران قرار خواهد گرفت.
قیمت اقامت در اتاقها از 79 تا 110 یورو برای هر نفر متغیر است و با اضافه شدن هر نفر، 15 یورو به مبلغ كل اتاق اضافه خواهد شد. صبحانه برای هر نفر نیز 7 یورو است. اتاقها در ایام خاصی بین 69 تا 110 یورو قیمت دارند.
اتاق نارنجی
اتاق سمبل ها
اتاق قلعه
اتاق ابرها
اتاق تخت پرنده
اتاق تمپل
اتاق آئینه
اتاق آبی
اتاق میز
اتاق برعكس
اتاق آزادی
اتاق مادر بزرگ
اتاق تابوت
اتاق كاری مرغ
اتاق دو شیر
![]()

![]()
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او اکواریمی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا میکرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد. میدانید چرا؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.
ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شدهاند
برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم * :
* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .
* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .
* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .
* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .
* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
|
پاییز است | |
|
هوا سرد است! به روى بینىام از سقف منزل مىچكد باران، زمین یخ، دست یخ، پا یخ، كمر یخ، سینه یخ، دل یخ غلط كردم اگر هنگام گرما "اوخ و اَخ" كردم خدایا! پاك، یخ كردم! ××× چراغى دارم اى یاران كه هر سالى در این ایام بارانى زمن چیزى عجایبناك و هشت الهفت! مىخواهد چراغم، "نفت" مىخواهد! چراغى مانده از اجداد من باقى - الا یا ایها الساقى! - دمش سرد است و آهش گرم اما حیف، خاموش است! ××× الا اى مرد نفتى، مرد روغنمال چركین جامه، در بگشا! منم، من! مرد سرما خورده بىحال منم، من! مرد هالوى كوپندار مشنگ بیخودى خوشحال! نباشد بشكهات خالى، زبانم لال! ××× هوا سرد است و جانسوز است یكى مىگفت: "روز اول هر سال نوروز است - و گرما مىرسد از راه..." صد و سى روز و اندى مانده تا نوروز صد و سى روز طاقت سوز به فكر نفت باید بود - از امروز! ××× على از من كتاب و كیف مىخواهد حسن كفش و ثریا دامن و مهرى جهاز و اصغرى قاقا! زنم از من لباس پشمى و زربفت مىخواهد در این احوال وانفسا چراغم نفت مىخواهد! ××× ستایش باد خیاطان ایران را كه ارزانى به ما بیچارگان كردند تنبان را مربا، لوله قورى، صنوبر، طبل تو خالى الك، دفتر، سماور، اشك! یعنى كشك! خداوندا! دلم، غمگین و لرزان است و پر درد است وزیر نفت و بنزینا! هوا سرد است! | |
|
***** یادت باشد **** | |
|
یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بربخورد نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را . یادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل من دل نیست . یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دورنگی را با كمتر از صداقت ندهم . یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم . یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاك زیستن . یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ..... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند . یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام.. نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان . یادم باشد زندگی را دوست دارم . یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم . یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد . یادم باشد سنجاقك های سبز قهر كرده و از اینجا رفته اند... بایدسنجاقك ها راپیدا كنم . یادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم. یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود . یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم. یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم . یادم باشد , یادم باشد . ..... . ولی زمانه از یادمون می بره | |
|
قطعه گمشده | |
|
قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد. بعضی ها با او جور می شدند... اما نمی تونستند قل بخورند. بعضی ها می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند. یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست. و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست... یکی خیلی نازک بود................ و ترکید...... یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت. بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند. بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! .... بعضی ها خیلی نکته سنج بودند. بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند. سعی کرد خوش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت.... آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود. اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... ! و باز هم رشد کرد.... - « فکر نمیکردم تو رشد میکنی » قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! » - « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...» .... .... .... تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت. قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟» - « هیچ چیز. » - « از من چه انتظاری داری ؟» - « هیچ. » - « اصلاً تو کی هستی ؟ » دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.» قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.» دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. » قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....» دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. » - « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. » دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟» قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.» دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......» و قل خورد و رفت.... قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید...... تالاپ ! دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد..... حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد.....
( آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ- شل سیلور استاین) | |







شاید به نگاهی از عشق,
یا خریدن گل از كودك سر چهرراه,
یا كه داس زدن گندم در پاییز,
گشودن چشم بیماری در كما,
لبخند خدا وقت قنوت,
یا به بلندای سكوتی است كه من وقت معراج حضورت, وقت خندیدن تو میبینم.
زندگى مانند قهوه است
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.
وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:
در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.
زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.
پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید
دعای صلح در زمین
خداوندا؛ ما را وسیله صلح خویش قرار ده!
- آنجا که کین است؛ بادا که عشق آوریم.
- آنجا که غم است؛ بادا که شادی آوریم.
- آنجا که تفرقه است؛ بادا که همبستگی آوریم.
- آنجا که نومیدی است؛ بادا که ایمان آوریم.
- آنجا که ظلمت است؛ بادا که شادی آوریم.
- آنجا که جنگ است؛ بادا که صلح آوریم.
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.
--------------------------------------------------------------------------------
یک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم ، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.
--------------------------------------------------------------------------------
مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه می کردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه ای بود که کارگر به کارش علاقمند می شد ، به نحوی که اگر یک روز سر کارش نمی آمد دلش برای همکاران ، محل کار وحتی دستگاهی که با آن کار می کرد تنگ می شد . مسئول ، وقتی می خواست کاری را به کسی بسپارد ، نخست ساعتی آن کار را با وی انجام می داد وقتی مطمئن می شد وی آن کار را یاد گرفته است می پرسید: بروم ؟ و سپس می رفت . آنها هیچ وقت نمی گغتند بیا این کار را انجام بده ، می گفتند ممکن است به ما کمک کنید ؟ یا می گفتند بیایید این کار را با هم انجام دهیم . مدیران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدیر وقتی می دید قسمتی از کارخانه کثیف است یک حوله سفید به پیشانی می بست و آنجا را جارو می کرد . در آنجا حتی اعضای خانواده صاحب کارخانه هم دوشادوش کارکنان کار می کردند . هیچکس از صاحب کارش نمی ترسید . همه سعی می کردند کار خوب ارائه دهند و از این می ترسیدند که کارشان خراب شود ودیگران فکر کنند که فلانی کارش بد است . اگر کاری خراب می شد مدیر داد و فریاد راه نمی انداخت و کارگر را جلوی دیگران خوار نمی کرد ، بلکه برای او به آرامی شرح می داد که بهتر نیست کار را به این طریق انجام می دادی ؟ اگر در ماه کسی غیبت نمی کرد و کارش را خوب انجام می داد مبلغ قابل توجهی به او پاداش می دادند . این باعث می شد کارگر تشویق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .
زمانی برای صحبت کردن و ارتباط با کارگر در نظر گرفته می شد . سرپرست لحظاتی را در حین کارکردن به بهانه آموزش دادن با کارگر حرف می زد تا روحیاتش را بهتر بشناسد . کارگر وقتی مشکلی داشت با سرپرست خود صحبت می کرد تا مشکلات برای حل به بالاتر انعکاس پیدا کند . وقتی به اضافه کاری نیاز بود مستقیم به کسی نمی گفتند اضافه کار بمانید بلکه صبح در حین صحبت به یک نفر می گفتند امروز کار زیاد است و افراد دیگر به خود اجازه نمی دادند محیط را ترک کنند ، می ماندند تا کار را به اتمام برسانند . صاحب کارخانه هیچوقت لفظ کارگرهایم ، یا کارخانه ام را به کار نمی برد . آنجا از یک کارگر معمولی تا صاحب کارخانه همه لفظ کارخانه مان را به کار می بردند . وقتی سودی وارد کارخانه می شد این سود نسبت به میزان حقوق بین همه توزیع می شد. در آنجا کارگران معتقدند اگر خوب کار کنند سود کارخانه بیشتر می شود اگر سود بیشتر شود شرکتشان گسترش می یابد شرکت که گسترش یابد اعتبارشان در کشور بالا می رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنیای آنها دنیای همدلی و همکاری است . آنها تعطیلاتی دارند به اسم «گلدن ویک» که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند و می روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کار کنند.
--------------------------------------------------------------------------------
با آنکه در شرکت های تولیدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کیفی ) ، که این قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند . کارگری که قطعه ای را تولید می کند به چشم یک خریدار به آن نگاه می کند . اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحویل می گیرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ایراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط تولید ، هر بخش نسبت به بخش دیگر مثل مشتری است.
--------------------------------------------------------------------------------
برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر و مشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهارخوری را هم در قسمت فوقانی و دارای چشم انداز بنا می کنند.
--------------------------------------------------------------------------------
در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .
--------------------------------------------------------------------------------
اگر کارگری در حین کار متوجه شود قطعه ای اندازه یک دهم میکرون ایراد دارد ، سریع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدیر شرکت تامین کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدیر حتی اگر با کارخانه فاصله زیادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی و جبران کند .
--------------------------------------------------------------------------------
هیئتی برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند . آنها تعریف می کنند که : ما با مشاهده خطوط تولید ، نظم و انضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید ، و ... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم . اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد . شما باید چیزی ورای آنچه می بینید، را ببینید! آنچه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است !
--------------------------------------------------------------------------------
ژاپنی ها گرایش دارند که خود را با کارشان هماهنگ کنند . هنگامی که از آنان پرسیده شود شما کی هستید ؟ در پاسخ به ترتیب نام خود و نام شرکت یا سازمانی که در آن کار می کنند را خواهند گفت . حتی یک استاد دانشگاه که اقتصاددان است ،خواهد گفت : من استاد دانشگاه توکیو هستم . ژاپنی ها چون خود را عضو جامعه سازمانی می پندارند از کار اضافه برای شرکتشان سرباز نخواهند زد و هرگاه لازم باشد کارهای شخصی خود را فدا خواهند کرد . هنگامی که در آمد شرکت ناچیز باشد ، آنان به افزایش دستمزد اندک تن خواهند داد ، زیرا آنان خوب می دانند که اگر شرکتشان نتواند به دلیل دستمزدهای بالا به رشد ثابتی دست یابد ، در آمد آنان در دراز مدت کاهش خواهد یافت .
--------------------------------------------------------------------------------
ادوین لند، مخترع دوربین عکاسی پولاروید، حدودا پانزده سال اول حیات شرکت پولاروید ، اداره آن را به عهده داشت . وقتی شرکت به طور فزاینده ای رشد کرد ، ادو ین لند ، اقدام به تشکیل تیم مدیریت ارشد شرکت نمود .
نکته جالب توجه اینجاست که وی به این نتیجه رسید که خودش فرد مناسبی برای عضویت در این تیم نیست ، بلکه حمایت و مشارکت در نوآوری عملی ، نقشی بود که برای خود در نظر گرفت . و در این شرکت آزمایشگاهی برای خود ساخت و خود را مدیر مشاور شرکت در تحقیقات پایه معرفی کرد.
|
تکنیک های کسب آرامش
| |
|
تکنیک های مختلف کسب آرامش خانگی میتواند برای افراد مختلف مناسب باشد.این مطلب خطاب به کسانی است که هر روز منزل را به قصد محیط کار ترک می کنند و غروب به خانه باز می گردند. هر کدام از ما در زندگی شیوه های مختلفی داریم.پس هر پیشنهادی که ارایه می شود برای یک شخص متعادل و با شیوه زندگی متوسط تصور و فرض میشود.ایده ها و تکنیک های پیش رو در جهت گره گشایی از استرس های روزمره هستند تا شانس و فرصت استراحت در رختخواب و بعد احساس آرامش و آمادگی برای یک خواب کامل را به ارمغان آورند. سکوت زمانی که افراد بعد از یک روز کاری سخت به خانه و خصوصا یک خانه خالی می رسنداغلب تمایل دارند تلویزیون و یا رادیو را روشن کنند.نگرش شما نسبت به این صداها چیست؟حقیقت اینجاست که اینکار نمیتواند بهترین آغاز برای رسیدن به آرامش خانگی باشد.در واقع این شروع پلی ارتباطی میان فشارهای بیرون از خانه به درون خانه ایجاد میکند.برای شناخت تفاوت میان دنیای بیرون و درون خانه سکوت خصوصا در دقایق اولیه ای که به خانه بازگشتید می تواند تاثیر عمده ای به جا بگذارد.پس تلاش کنید تا در برابر این تمایل مقاومت کنید.
حمام یا دوش آرامبخش با یک حمام آرامبخش بازمانده و بقایای یک روز کاری را بشویید و از بین ببرید.بعد چشماهیتان را ببندید تا برای یک آرامش خانگی آماده شوید. استراحت کنید هنگامی که دوش گرفتید و خودتان را خشک کردید یک لباس راحت بپوشید.روی تختخواب به پشت دراز بکشید و آرام بگیرید.بعد چشم هایتان را ببندید و برای تمرکز آماده شوید اما نخوابید.یک نفس عمیق بکشید و بعد به جاهایی مثل یک ساحل استوایی یا شنا در دریا که آرامش را در آن می یابید فکر کنید.هیچ نیازی به انجام دراز مدت این تمرین نیست
از تلویزیون به عنوان یک زمینه صوتی استفاده نکنید تماشای تلویزیون هیچ اشکالی ندارد خیلی هم می تواند آرامبخش باشد.اما روشن نگاه داشتن تلویزیون از همان لحظه ای که به خانه می رسید تا زمانی که به رختخواب می روید نه تنها ارتباطی به آرامش خانگی ندارد بلکه شاید کاملا برعکس هم شود.بهتر است برنامه ریزی کنید و تلویزیون را فقط برای آن زمان و برنامه هایی که واقعا دوست دارید ببینید روشن کنید. موسیقی گوش کنید موسیقی تاثیر شگفت انگیزی در درمان دارد.وقتی به موسیقی گوش و روی آن تمرکز کردید از دشواریهای روزمره زندگی رهایی می یابید.هیچ فرقی نمیکند چه نوع موسیقی باشد.البته موسیقی کلاسیک بهترین است. نور کم و شمع وجود شمع در خانه می تواند بسیار آرامبخش باشد.ایده استفاده از شمع به علت کسب حس آرامش و تاثیر معنوی آن بسیار مفید است.شمع تنها جوی رمانتیک پدید نمی اورد بلکه فضای ایده آلی را هم برای کسب آرامش خانگی فراهم می کند.نور کم چراغ البته نه به اثر بخشی شمع ها،در کمک به آرامشتان موثر است.
بوی خوش مواد و روغن های خوشبویی هستند که می توانند در آرامشتان تاثیر خوبی داشته باشد. واما............ عبادت و اندیشه هدایت شده اینو خودم اضافه میکنم تمام این متدها و روش ها زمانی میتونن موثر واقع بشن که معنی واقعی الا بذکر الله تطمئن القلوب رو توی وجودمون حل و تو زندگیمون جاری | |
- زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس چهارم درس می خواند٬ معلمش - خانم فیلیپس- مدام به او می گفت :" پیتر! تو اصلا خوب نیستی ٬تو یک سیب زمینی گندیده ای که هرگز به جایی نخواهی رسید ." پیتر تا سن 26 سالگی کاملا بی سواد ماند. یکی از دوستانش تمام شب پیش او می ماند و برایش کتاب می خواند. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا می جنگید و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام " خانم فیلیپس شما اشتباه می کردید!" را به چاپ رساند.
- لوئیزا می آلکوت ٬ نویسنده ی کتاب " زنان کوچک" از طرف خانواده اش تشویق می شد که به عنوان پیش خدمت یا خیاط کاری برای خود دست و پا کند.
- بتهوون ویولن را به طرز ناشیانه ای حمل می کرد و به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح می داد که به نواختن ساخته های خود بپردازد. استادش او را یک آهنگساز مایوس می نامید.
- والدین انریکو کاروسو ٬ خواننده ی مشهور اپرا ٬از او می خواستند که مهندس شود . استاد او اعتقاد داشت که او اصلا صدای خوبی ندارد و قادر به آواز خواندن نیست.
- چارلز داروین ٬ پدر نظریه ی تکامل٬ حرفه ی پزشکی را رها کرد. پدرش اظهار نمود :" تو به هیچ چیز جز تیر اندازی و گرفتن سگ ها و گربه ها علاقه نداری." داروین در زندگینامه ی خود نوشته :" همه ی استادان و پدرم بر این عقیده بودند که من از نظر هوشی یک پسر کاملا عادی و زیر استانداردهای معمولی هستم."
- ویراستار روزنامه ای٬ والت دیسنی را به خاطر نداشتن فکر و اندیشه اخراج کرده بود. والت دیسنی قبل از احداث دیزنی لند چندین بار ورشکست شده بود.
- آموزگاران توماس ادیسون اظهار می داشتند که او به قدری کودن است که قادر به یادگیری نیست. وی مبتلا به دیسلکسی بود.
- انیشتین اولین کلمات خود را با 3 سال تاخیر در سن 4 سالگی بیان کرد. آموزگارانش در مورد او می گفتند :" کند ذهن ٬ غیر اجتماعی و کسی که همواره دستخوش رویاهای احمقانه است." از مدرسه اخراج شد و مدرسه ی پلی تکنیک زوریخ نیز از نام نویسی او امتناع ورزید.
- لوئیس پاستور قبل از تحصیلات دانشگاهی یک دانش آموز متوسط بود و در درس شیمی بین 22 نفر ٬پانزدهمین نفر بود.
- اسحاق نیوتن در مدرسه ی ابتدایی شاگرد بسیار ضعیفی بود.
- پدر رودین مجسمه ساز در مورد او گفته بود :" من به جای یک پسر٬ یک احمق دارم ." رودین بدترین شاگرد مدرسه شناخته شده بود و مدرسه ی هنرهای زیبا نیز سه بار از ثبت نام وی اجتناب کرده بود. عمویش او را غیر قابل آموزش تصور می کرد.
- لئو تولستوی ٬ نویسنده ی رمان مشهور "جنگ و صلح" در امتحانات دانشگاه مردود شد. او را بی میل و ناتوان در یادگیری توصیف کرده بودند.
- کارفرمایان اف. دبلیو. وولورث ٬ تاجر مشهور آمریکایی٬ اظهار داشته اند که او به قدری گیج و کودن بود که حتی قادر به انجام امور پیش خدمتی هم نبود.
- مورخین ورزش دنیا بر این عقیده اند که بیب روث بزرگترین قهرمان بیسبال دنیا است. او نه تنها رکورد توپ زنی به هدف ٬بلکه رکورد توپ نزنی به هدف را هم شکسته است !
- وینستون چرچیل در کلاس ششم مردود شد . او پس از پشت سر گذاشتن عمری از شکست ها زمانی به نخست وزیری انگلستان رسید که 62 سال سن داشت.
- 18 ناشر از چاپ داستان 10000 کلمه ای ریچارد باخ به نام " جاناتان ٬ مرغ دریایی " که درباره ی یک مرغ دریایی بلند پرواز است٬ امتناع کردند تا این که سر انجام در سال 1970 توسط انتشارات مک میلان به چاپ رسید . از این کتاب تا سال 1975 بیش از هفت میلیون نسخه تنها در آمریکا به فروش رسید.


برای همیشه فکر این شیطان سرخ که یک گربه باشد با من است و رهایم نمیکند. نمیدانم کاری که کردم درست بود یا نه؟
فکر میکنم یارو آمریکاییه، آدم خیلی خوبی بود. زنی که توی ماشین نشسته بود دو تکه نان سفید به من داد. چقدر سفید بودند! نانها را که باز کردم، کالباس لایشان بود، عجب کالباس گندهای هم بود!
خانم لرو صاحب مهمانخانه دولاپلاژ با خانم و آقای پیری که در باغ کوچک و سایهسار مهمانخانه ناهار میخوردند، گفتگو میکرد.
10 سپتامبر 
پس از انتظاری دراز، زمانی که دیگر همه دست از امید شسته بودند، یوهانس به خانهاش بازگشت. یکی از روزهای تیره و تار ماه مارس بود. کلاغها به این سوی و آن سوی پرواز میکردند. به صورت غیر مترقبهای از در وارد شد. هیچ کس انتظار ورودش را نمیکشید. مادرش دوید تا او را در آغوش بکشد و فریاد زد: «خدایا، ای خدای بزرگ!». خواهر و برادر کوچک یوهانس یعنی آنا و پتر نیز از شادی به جنب و جوش در آمده بودند. لحظهای که ماههای مدید در آرزوی رسیدنش بودند، فرا رسیده بود؛ لحظهای که بارها آن را در خواب دیده بودند.
پترلرم در زمستان نذر کرده بود، اگر دخترش روشن از تب مخملک شفا پیدا کند، پای پیاده برای زیارت به شرپن هویفل برود، تا در برابر تمثال شفابخش مریم مقدس، گوشوارههای طلایی همسر مرحومش را همراه ده فرانک پول نقد تقدیم کند. پترلرم در آن هنگام در بورگوت اقامت داشت اما اکنون ساکن سانکت- آندرهآس- فیرتل بود.






























