تبليغاتX
هدیه برای دانش تو
هدیه برای دانش تو
مرکز بهترینها
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
درخت کریسمس بچه‌های فقیر
فیودور داستایفسکی؛ ترجمه‌ی پریسا رضایی  ۱۳۸۶/۰۸/۰۵
داستان کوتاه

صبحی‌ زود بود. در دالانی‌ سرد و مرطوب‌ از خواب‌ بیدار شد. پیراهن‌ کوچکش‌ نازک‌ بود، از سرما می‌لرزید. در حالی‌ که‌ کنج‌ دالان‌ روی‌ جعبه‌ای‌ نشسته‌ بود، از بی‌حوصلگی‌ مشغول‌ تماشای‌ بخار سفیدی‌ شد که‌ با هر نفس‌ از دهانش‌ بیرون‌ می‌آمد. بالای‌ سر مادر مریضش‌ رفت‌ که‌ روی‌ تخت‌ کهنه‌ و فرسوده‌ای‌ خوابیده‌ بود. مادرش‌ مانند تکه‌ چوبی لاغر شده‌ بود. به‌ جای‌ بالش‌ زیر سرش‌ چیزی‌ مثل‌ یک‌ بقچه‌ قرار داشت.
چرا آنان‌ به‌ این‌ روز افتاده‌ بودند؟ حقیقت‌ ماجرا این‌ بود که‌ او با پسر کوچکش‌ از شهر دیگری‌ به‌ این‌جا آمده‌ بودند و او به‌ طور ناگهانی‌ بیمار شده‌ بود...
پشت‌ در جشن‌ برپا بود، به‌ همین‌ علت‌ از سایر ساکنان‌ آن‌ دالان‌ حالا کسی‌ آن‌جا نبود، همه‌ بیرون‌ رفته‌ بودند. شاید می‌شد آبی‌ برای‌ نوشیدن‌ یافت، اما پسربچه‌ هر چه‌ گشت‌ حتی‌ یک‌ تکه‌ نان‌ خشک‌ هم‌ برای‌ خوردن‌ نتوانست‌ پیدا کند. وقتی‌ به‌ گونه‌های‌ مادرش‌ دست‌ کشید، از این‌که‌ مادرش‌ هیچ‌ تکانی‌ نخورد، بسیار تعجب‌ کرد. صورت‌ مادرش‌ مثل‌ دیوارهای‌ دالان‌ سرد و یخ‌زده‌ بود.
بچه‌ با خودش‌ فکر کرد این‌جا چقدر سرد است. نمی‌دانست‌ که‌ دست‌هایش‌ را روی‌ شانه‌های‌ یک‌ مرده‌ گذاشته‌ است. برای‌ گرم‌ کردن‌ دست‌هایش‌ روی‌ آن‌ها دمید. وقتی‌ کلاه‌ کپی‌ خود را روی‌ تخت‌ پیدا کرد، آن‌ را برداشت‌ و پاورچین‌ پاورچین‌ از دالان‌ خارج‌ شد.
با خودش‌ گفت: "آه، خداوندا، عجب‌ شهری!"
او هیچ‌ وقت‌ در زندگی‌ خود با چنین‌ منظره‌ای‌ روبرو نشده‌ بود. آن‌قدر اسب، درشکه‌ و برف‌ زیاد بود که‌ دهانش‌ باز مانده‌ بود. بخار غلیظی‌ که‌ از بینی‌ اسب‌ها در حال‌ گذر خارج‌ می‌شد، روی‌ پوزه‌شان‌ یخ‌ می‌زد، اسب‌ها سم‌کوبان‌ از میان‌ برف‌های‌ نرم‌ سنگفرش‌ خیابان‌ عبور می‌کردند. پسر بچه‌ توی‌ خیابان‌ دیگری‌ پیچید و حیرت‌زده‌ با خود گفت: "چه‌ خیابان‌ پهنی! همش‌ به‌ آدم‌ تنه‌ می‌زنند و پایت‌ را لگد می‌کنند. همه‌ داد می‌کشند، می‌دوند یا سواره‌ می‌گذرند. و چراغ، چقدر چراغ‌ زیاد است. این‌ دیگر چیست؟ عجب‌ ویترین‌ بزرگی، پشت‌ ویترین‌ اتاقی‌ است‌ و توی‌ اتاق‌ درختی‌ که‌ تا سقف‌ اتاق‌ قد دارد. این‌ درخت‌ کریسمس‌ است‌ با یک‌ عالمه‌ کاغذ رنگی‌ و سیب‌های‌ طلای‌ی و دور و بر درخت‌ هم‌ پر از عروسک‌ها و اسب‌های‌ کوچک‌ است. توی‌ اتاق‌ چند بچه‌ تمیز در حال‌ جست‌‌و‌خیز و بازی‌ هستند، همه‌شان‌ می‌خندند. بازی‌ می‌کنند، می‌خورند و می‌نوشند."
کودک‌ بی‌نوا همه‌ این‌ها را تماشا کرد و گیج‌ بر جای‌ ماند و خندید. اما حالا دیگر انگشت‌های‌ پایش‌ شروع‌ به‌ درد گرفتن‌ کرده‌ و دست‌هایش‌ کاملاً‌ سرخ‌ شده‌ بود. انگشت‌هایش‌ از شدت‌ سرما خم‌ نمی‌شد و وقتی‌ حرکت‌شان‌ می‌داد، درد می‌گرفت. کودک‌ به‌ تلخی‌ به‌ گریه‌ افتاد و دوان‌ دوان‌ دور شد.
از پشت‌ ویترین‌ دیگری، مغازه‌ای‌ دیگر را تماشا کرد که‌ در آن‌ باز هم‌ یک‌ درخت‌ کریسمس‌ تزئین‌ شده‌ قرار داشت. داخل‌ مغازه‌ میزی‌ قرار داشت‌ که‌ روی‌ آن‌ همه‌ نوع‌ کیک‌ چیده‌ شده‌ بود؛ کیک‌ بادام، کیک‌ سرخ، کیک‌ زرد و ... پشت‌ میز چهار خانم‌ شیک‌پوش‌ نشسته‌ بودند و به‌ هر کس‌ که‌ داخل‌ می‌شد کیک‌ می‌دادند و آدم‌های‌ آراسته‌ فراوانی‌ از خیابان‌ می‌آمدند و داخل‌ می‌رفتند. کودک‌ نیز دزدکی‌ در را باز کرد که‌ داخل‌ برود.
-  اوهو!
چرا این‌ طور سرش‌ داد کشیدند، یک‌ نفر با دست‌ اشاره‌ای‌ کرد که‌ یعنی‌ گورت‌ را گم‌ کن! یکی‌ از خانم‌ها به‌ سرعت‌ به‌ او نزدیک‌ شد و یک‌ کوپک‌ توی‌ دستش‌ گذاشت‌ و در را به‌ طرف‌ خیابان‌ باز کرد. پسر بچه‌ خیلی‌ ترسید. سکه‌ یک‌ کوپکی‌ از دستش‌ افتاد و به‌ داخل‌ خیابان‌ قل‌ خورد. او می‌بایست‌ آن‌ را محکم‌ می‌گرفت‌ ولی‌ انگشت‌هایش‌ اصلاً‌ خم‌ نمی‌شد. به‌ سرعت‌ پا به‌ فرار گذاشت. به‌ کجا؟ خودش‌ هم‌ نمی‌دانست.
دوید و دوید. توی‌ دست‌هایش‌ دمید و "ها" کرد. ناگهان‌ احساس‌ کرد یک‌ نفر از پشت‌ سر یقه‌اش‌ را چسبید. بچه‌ ولگرد و شروری‌ که‌ بزرگ‌تر از او بود مشتی‌ بر سر او زد و کلاهش‌ را قاپید، آن‌گاه‌ پشت‌پایی‌ به‌ او زد. پسربچه‌ زمین‌ خورد. مردم‌ در پی‌ دزد داد زدند، او باز هم‌ ترسید. از جا جهید، دوید و دوید. به‌ کجا؟ خودش‌ هم‌ نمی‌دانست. توی‌ حیاطی‌ غریبه، پشت‌ هیزم‌های‌ چیده‌ شده‌ خود را پنهان‌ کرد. با خودش‌ فکر کرد: "این‌جا تاریک‌ است. دیگر هیچ‌‌کس‌ نمی‌تواند پیدایم‌ کند."
همان‌جا چمباتمه‌ زد، از شدت‌ ترس‌ نفسش‌ در نمی‌آمد. ناگهان‌ به‌ گونه‌ای‌ حیرت‌آور احساس‌ سبکی‌ به‌ او دست‌ داد. دیگر دست‌ها و پاهایش‌ درد نمی‌کردند، گرما در تمامی‌ بدنش‌ جریان‌ پیدا کرد. چنان‌ گرمش‌ شد که‌ گویی‌ روی‌ اجاقی‌ دراز کشیده‌ است. لرزه‌ای‌ دیگر بر او مستولی‌ شد و آن‌گاه‌ به‌ خواب‌ فرو رفت.
چقدر خوشحال‌ بود که‌ به‌ این‌ راحتی‌ به‌ خوابی‌ چنین‌ آسوده‌ و خوش‌ فرو رفته‌ است. گویی‌ در رؤ‌یا می‌دید که‌ مادرش‌ مانند گذشته‌ بالای‌ سرش‌ لالایی‌ می‌خواند.
 - مامان‌ من‌ می‌خواهم‌ بخوابم، آخ‌ چقدر خوبه‌ آدم‌ این‌جا بخوابه.
صدایی‌ لطیف‌ توی‌ گوشش‌ پیچید: "پسرم‌ بیا به‌ سوی‌ من، به‌ سوی‌ درخت‌ کریسمس".
پسر بچه‌ با خودش‌ فکر کرد مادرش‌ او را صدا می‌زند. اما نه!‌ این‌ صدای‌ مادرش‌ نبود. کسی‌ توی‌ تاریکی‌ روی‌ او خم‌ شد و بغلش‌ کرد. سبکی‌ لطیفی‌ او را فرا گرفت. آه‌ چه‌ درخت‌ کریسمس‌ قشنگی! اما نه، این‌ که‌ درخت‌ کریسمس‌ نیست، هرگز هیچ‌کس‌ چنین‌ درختی‌ را به‌ عمر خود ندیده‌ است. همه‌ چیزهایش‌ برق‌ می‌زند، همه‌ چیزهایش‌ می‌درخشد و دور تا دور آن‌ عروسک‌ قرار دارد. اما نه، این‌ها پسر بچه‌ها و دختر بچه‌هایی‌ هستند که‌ به‌ سبکی‌ نسیم‌ در پرواز هستند، آنان‌ به‌ سوی‌ او پرواز می‌کنند و او را می‌بوسند، و او را در آغوش‌ می‌گیرند. حالا او هم‌ پرواز می‌کند. مادرش‌ او را می‌بیند و شادمانه‌ لبخند می‌زند.
-  مادر! مادر! آخ‌ مادر این‌جا چقدر خوب‌ است.
بار دیگر بچه‌ها او را می‌بوسند. او خندان‌ می‌پرسد: "پسرها، دخترها، شما کی‌ هستید؟"
آنان‌ به‌ او پاسخ‌ می‌دهند: "این‌ درخت‌ کریسمس‌ مسیح‌ است. در این‌ روز همیشه‌ برای‌ آن‌ دسته‌ از کودکانی‌ که‌ روی‌ زمین‌ هیچ‌ درخت‌ کریسمسی‌ ندارند، این‌ درخت‌ را به‌ پا می‌کند."
و پسر بچه‌ می‌شنود که‌ دختر بچه‌ها و پسر بچه‌ها زمانی‌ بچه‌هایی‌ مثل‌ خود او بودند و حالا همه‌شان‌ این‌جایند، همه‌شان‌ حالا فرشته‌ هستند، حضرت‌ مسیح‌ دست‌هایش‌ را بر فراز سرشان‌ گرفته‌ و دارد برای‌ آنان‌ و برای‌ مادران‌ فقیرشان‌ دعای‌ خیر می‌خواند.
 
***
 
فیودور میخایلوویچ‌ داستایفسکی‌
Fedor Mikhailovich Dostoyevskiy
1821-1881
 
در سراسر تاریخ‌ ادبیات‌ روس‌ شاید یک‌ یا دو تن‌ به‌ مانند چخوف‌ یا تولستوی‌ را بتوان‌ یافت‌ که‌ رقیبی‌ برای‌ داستایفسکی‌ به‌ شمار آیند.
داستایفسکی‌ از همان‌ کودکی‌ در محیطی‌ تیره‌ و تار و غم‌آلود با پدری‌ تندخو و خسیس‌ پرورش‌ یافت. هجده‌ ساله‌ بود که‌ پدرش‌ نیز به‌ دست‌ چند دهقان‌ کشته‌ شد و از این‌ پس‌ بیماری‌ صرع‌ وی‌ آغاز شد.
اولین‌ اثر داستایفسکی، بزرگ‌ترین‌ منتقدان‌ زمانه‌ را به‌ ستایش‌ برانگیخت؛ اما چندی‌ نگذشت‌ که‌ داستایفسکی‌ به‌ جرم‌ فعالیت‌های‌ سیاسی‌ دستگیر و به‌ اعدام‌ محکوم‌ شد. پای‌ چوبه‌ اعدام‌ ناگهان‌ خبر دادند که‌ حکم‌ اعدام‌ به‌ حبس‌ با اعمال‌ شاقه‌ تبدیل‌ شده‌ است. اما داستایفسکی‌ هرگز از ضربه‌ حاصل‌ از اجرای‌ دروغین‌ مراسم‌ اعدام‌ رهایی‌ نیافت.
خاطرات‌ خانه‌ مردگان، جنایت‌ و مکافات، جن‌زدگان، ابله، برادران‌ کارامازوف‌ و ... از جمله‌ آثاری‌ بودند که‌ ادبیات‌ روسی‌ را زیر و رو کردند.
در واقع‌ داستایفسکی‌ را باید پدر ادبیات‌ روانشناختی‌ شمرد. وی‌ همو بود که‌ فروید، نیچه‌ و آینشتاین‌ بزرگ‌ترین‌ ستایش‌ها را نثار او کردند.
گرچه‌ داستایفسکی‌ را با رمان‌هایش‌ می‌شناسند اما او صاحب‌ داستان‌های‌ کوتاه‌ فراوانی‌ نیز هست که‌ خواندن‌شان‌ خالی‌ از لطف‌ نیست.

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
گربه‌ سرخ‌
لوییزه‌ رینزر؛ ترجمه‌ی رضا نجفی  ۱۳۸۶/۰۸/۱۹
داستان کوتاه آلمانی

لوییزه رینزهبرای‌ همیشه‌ فکر این‌ شیطان‌ سرخ‌ که‌ یک‌ گربه‌ باشد با من‌ است‌ و رهایم‌ نمی‌کند. نمی‌دانم‌ کاری‌ که‌ کردم‌ درست‌ بود یا نه؟
ماجرا از این‌جا شروع‌ شد که‌ من‌ روی‌ کپه‌ سنگ‌ها، کنار گودالی‌ که‌ بر اثر انفجار بمب‌ ایجاد شده‌ بود، توی‌ حیاط‌ خانه‌مان‌ نشسته‌ بودم. این‌ کپه‌ سنگ، زمانی‌ نیمه‌ بزرگ‌تر خانه‌ ما بود، نیمه‌ کوچک‌تر خانه‌ هنوز باقی‌ مانده‌ است‌ و ما یعنی‌ من، مادرم، لنی‌ و پتر که‌ خواهر و برادر کوچک‌تر من‌ هستند، در آن‌ زندگی‌ می‌کنیم. به‌ هرحال، روی‌ سنگ‌ها نشسته‌ بودم. همه‌ جا را علف‌های‌ بلند گزنه‌ و بوته‌های‌ دیگر فرا گرفته‌ بود. تکه‌ نانی‌ در دست‌ داشتم‌ که‌ دیگر به‌ کلی‌ خشک‌ شده‌ بود. هر چند مادرم‌ می‌گوید نان‌ بیات‌ بهتر از نان‌ تازه‌ است، چرا که‌ به‌ عقیده‌ مادرم‌ آدم‌ مجبور است‌ نان‌ بیات‌ را مدت‌ بیشتری‌ بجود، به‌ همین‌ خاطر با مقدار کمتری‌ نان‌ بیات‌ آدم‌ زودتر سیر می‌شود. به‌ هر حال‌ در مورد من‌ یکی‌ که‌ این‌طور نبود.
غفلتاً‌ تکه‌ نانی‌ از دستم‌ به‌ زمین‌ افتاد، با این‌که‌ فوراً‌ برای‌ برداشتن‌ آن‌ خم‌ شدم‌ اما به‌ یک‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ پنجه‌ سرخ‌رنگی‌ از لابه‌لای‌ گزنه‌ها بیرون‌ آمد و نان‌ را قاپ‌ زد. این‌ اتفاق‌ چنان‌ سریع‌ رخ‌ داد که‌ من‌ ماتم‌ برد. همان‌ وقت‌ بود که‌ آن‌ گربه‌ را دیدم‌ که‌ توی‌ گزنه‌ها کز کرده‌ و نشسته‌ بود.
قرمز بود، مثل‌ یک‌ روباه، خیلی‌ هم‌ لاغر و نحیف‌ به‌ نظر می‌آمد. گفتم: "جونور لعنتی" و سنگی‌ به‌ طرفش‌ پرت‌ کردم. نمی‌خواستم‌ سنگ‌ به‌ او بخورد فقط‌ می‌خواستم‌ فرارش‌ بدهم، اما مثل‌ این‌که‌ سنگ‌ به‌ او خورده‌ بود، چون‌ جیغ‌ کشید، درست‌ مثل‌ یک‌ بچه‌ کوچولو، اما فرار نکرد.
از این‌که‌ طرفش‌ سنگ‌ پرت‌ کرده‌ بودم، دلم‌ سوخت. سعی‌ کردم‌ او را به‌ سوی‌ خود جلب‌ کنم، اما گربه‌ از توی‌ علف‌ها بیرون‌ نیامد.
نفس‌نفس‌ می‌زد. خوب‌ می‌دیدم‌ که‌ چطور شکم‌ قرمزش‌ هی‌ بالا و پایین‌ می‌رود. با آن‌ چشم‌های‌ سبزش‌ مرا نگاه‌ می‌کرد. پرسیدم: "چی‌ می‌خوای؟"
این‌ کارم‌ احمقانه‌ و بی‌معنا بود؛ چون‌ او که‌ آدم‌ نبود تا بتوانم‌ با او حرف‌ بزنم. آن‌وقت‌ از دست‌ او از دست‌ خودم‌ کفرم‌ درآمد. دیگر به‌ آن‌ طرف‌ نگاه‌ نکردم‌ و مشغول‌ بلعیدن‌ نانم‌ شدم، آخرین‌ لقمه‌ را که‌ تکه‌ بزرگی‌ بود به‌ طرفش‌ انداختم‌ و خیلی‌ پکر از آن‌جا دور شدم.
توی‌ باغچه‌ جلو‌ خانه، پتر و لنی‌ لوبیا می‌چیدند و از شدت‌ گرسنگی‌ چنان‌ لوبیاهای‌ سبز را خام‌خام‌ توی‌ دهان‌شان‌ می‌چپاندند که‌ صدای‌ قرچ‌ و قروچ‌شان‌ به‌ گوش‌ می‌رسید.
لنی‌ خیلی‌ آهسته‌ پرسید: "یک‌ تیکه‌ کوچولو نون‌ داری؟"
گفتم: "ای‌ بابا، تو که‌ خودتم‌ یک‌ تیکه‌ نون‌ اندازه‌ تکه‌ نون‌ من‌ گرفته‌ بودی، تازه‌ تو هنوز نه‌ سالته‌ اما من‌ سیزده‌ سالمه‌ و بزرگترها هم‌ نون‌ بیشتری‌ لازم‌ دارن."
گفت: "آره..." و دیگه‌ چیزی‌ نگفت.
در این‌ موقع‌ پتر گفت: "آخه‌ اون‌ نونش‌ رو به‌ یه‌ گربه‌ داد."
پرسیدم: "به‌ کدوم‌ گربه؟"
لنی‌ گفت: "آخ، یه‌ گربه‌ قرمز اومد این‌جا، درست‌ عین‌ یه‌ روباه‌ کوچولو، وای‌ که‌ چقدر لاغر بود، اون‌ همش‌ نگاه‌ می‌کرد که‌ من‌ چطور نونم رو می‌خورم."
با عصبانیت‌ داد زدم: "کله‌ پوک، جایی‌ که‌ ما خودمون‌ هیچی‌ برای‌ خوردن‌ نداریم. تو نونت رو به‌ یه‌ گربه‌ می‌دی؟"
اما او فقط‌ شانه‌هایش‌ را بالا انداخت، پتر از خجالت‌ صورتش‌ سرخ‌ شد. حتم‌ داشتم‌ که‌ او هم‌ نانش‌ را به‌ آن‌ گربه‌ داده‌ است.
دیگر واقعاً‌ کفرم‌ درآمده‌ بود. فوراً‌ از آن‌جا دور شدم. همان‌طور که‌ توی‌ خیابان‌ می‌رفتم. یک‌ ماشین‌ آمریکایی‌ جلویم‌ ایستاد. یک‌ ماشین‌ دراز و بزرگ؛ به‌ گمانم‌ یک‌ بیوک‌ بود. راننده‌ ماشین‌ آدرس‌ شهرداری‌ را از من‌ پرسید. به‌ زبان‌ انگلیسی‌ سؤ‌ال‌ کرد، من‌ هم‌ کمی‌ انگلیسی‌ می‌دانستم. مستقیم‌ را به‌ انگلیسی‌ بلد نبودم، با دست‌ اشاره‌ کردم، او هم‌ فهمید.
 - Red cat with birds - Acrylic & Origami - Won-ju Hulseفکر می‌کنم‌ یارو آمریکاییه، آدم‌ خیلی‌ خوبی‌ بود. زنی‌ که‌ توی‌ ماشین‌ نشسته‌ بود دو تکه‌ نان‌ سفید به‌ من‌ داد. چقدر سفید بودند! نان‌ها را که‌ باز کردم، کالباس‌ لای‌شان‌ بود، عجب‌ کالباس‌ گنده‌ای‌ هم‌ بود!
فوری‌ با نان‌ها طرف‌ خانه‌ دویدم، وارد آشپزخانه‌ که‌ شدم دو تا کوچولوها فوراً‌ چیزی‌ را زیر نیمکت‌ قایم‌ کردند اما دیگر دیده‌ بودمش، همان‌ گربه‌ قرمزه‌ بود.
روی‌ زمین‌ هم‌ چند قطره‌ شیر ریخته‌ بود. همه‌ چیز را فهمیدم. داد زدم: ‌‌"شماها راستی‌ که‌ دیوونه‌ شدید، ما در روز فقط‌ نیم‌ لیتر شیر گیرمون‌ می‌یاد؛ اونم‌ برای‌ چهار نفر".
گربه‌ را از زیر نیمکت‌ بیرون‌ کشیدم‌ و از پنجره‌ پایین‌ پرت‌ کردم. هر دو کوچولوها یک‌ کلمه‌ هم‌ نگفتند. بعد نان‌ سفید آمریکایی‌ را به‌ چهار قسمت‌ تقسیم‌ کردم‌ و سهم‌ مادر را در قفسه‌ آشپزخانه‌ گذاشتم. باید هرچه‌ سریع‌تر نگاهی‌ به‌ خیابان‌ می‌انداختم که‌ ببینم‌ آیا زغالی‌ آن‌جا افتاده‌ است‌ یا نه. چرا که‌ یک‌ کامیون‌ زغال‌سنگ‌ از آن‌جا رد شده‌ بود و در چنین‌ مواقعی‌ گاه‌گداری‌ زغال‌‌سنگی‌ از کامیون‌ پایین‌ می‌افتاد.
گربه‌ قرمزه‌ بیرون‌ توی‌ باغچه‌ نشسته‌ بود. همین‌‌طور زل‌ زد به‌ من، لگدی‌ به‌ او زدم‌ و گفتم: "گم شو"، اما فرار نکرد فقط‌ پوزه‌ کوچکش‌ را از هم‌ باز کرد و گفت: "میاوو"
مثل‌ گربه‌های‌ دیگر جیغ‌ نکشید، بلکه‌ میاوو را هم‌ خیلی‌ ساده‌ گفت. نه، نمی‌توانم‌ تعریف‌ کنم. همان‌طور با آن‌ چشم‌های‌ سبزش‌ به‌ من‌ زل‌ زده‌ بود. از زور خشم‌ تکه‌ای‌ از نان‌ سفید آمریکایی‌ام‌ را جلویش‌ انداختم‌ و بعد هم‌ پشیمان‌ شدم. وقتی‌ به‌ خیابان‌ رسیدم‌ دیگر دیر شده‌ بود، دو نفر آدم‌ بزرگ‌ آن‌جا بودند و زغال‌ها را جمع‌ می‌کردند، خیلی‌ ساده‌ از جلوی‌شان‌ رد شدم. آن‌ها‌ یک‌ سطل‌ بزرگ‌ را کاملاً‌ پر کرده‌ بودند. اگر آن‌ گربه‌ مرا معطل‌ نکرده‌ بود می‌توانستم‌ همه‌ آن‌ زغال‌ها را خودم‌ به‌ تنهایی‌ به‌ چنگ‌ بیاورم. با آن‌ زغال‌ها می‌توانستیم‌ شام‌ امشب‌ را بپزیم. عجب‌ برقی‌ هم‌ می‌زدند.
پس‌ از آن، به‌ یک‌ گاری‌ پر از سیب‌زمینی‌ تازه‌ برخورد کردم. تنه‌ محکمی‌ به‌ گاری‌ زدم، این‌‌طوری‌ اول‌ دو تا سیب‌زمینی‌ و بعد دو تای‌ دیگر روی‌ زمین‌ غلتید. فوراً‌ آن‌ها‌ را توی‌ جیب‌ و کلاهم‌ چپاندم. وقتی‌ گاری‌چی‌ سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌ چرخاند، داد زدم: "سیب‌زمینی‌هات‌ از کف‌ رفت" و زدم‌ به‌ چاک.
فقط‌ مادر توی‌ خانه‌ بود، گربه‌ قرمزه‌ هم‌ توی‌ بغلش‌ نشسته‌ بود.
گفتم: "لعنت‌ بر شیطون، این‌ جانور که‌ بازم‌ این‌جاست!"
مادر گفت: "چرند نگو، این‌ یه‌ گربه‌ بی‌صاحبه‌ و کسی‌ چه‌ می‌دونه‌ که‌ از کی‌ تا حالا هیچی‌ نخورده. ببین‌ چقدر لاغره!"
گفتم: "ما هم‌ لاغریم!"
مادر خیره‌ مرا نگاه‌ کرد و گفت: "من‌ یه‌ کمی‌ از نونم‌ رو به‌ اون‌ دادم."
یاد نان‌های‌ خودمان، یاد شیر و آن‌ نان‌ سفید آمریکایی‌ افتادم، اما چیزی‌ نگفتم. سیب‌زمینی‌ها را پختم، مادر خوشحال‌ بود. اما درباره‌ی این‌که‌ آن‌ها را از کجا آورده‌ام‌ چیزی‌ به‌ او نگفتم. گرچه‌ جای‌ تعجب‌ داشت‌ که‌ مادرم‌ هیچی‌ در این‌ باره‌ نپرسید.
بعد مادر قهوه‌ سیاه‌ خود را نوشید و همگی‌ تماشا کردیم‌ که‌ چطور آن‌ جانور قرمز شیرش‌ را خورد و سر آخر از پنجره‌ بیرون‌ پرید. زودی‌ پنجره‌ را بستم‌ و نفس‌ راحتی‌ کشیدم.
فردا صبح‌ ساعت‌ شش‌ رفتم‌ توی‌ صف‌ سبزی‌فروشی، ساعت‌ هشت‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌ بچه‌ها سر میز صبحانه‌ نشسته‌ بودند و آن‌ حیوان‌ قرمز رنگ‌ نیز وسط‌ آن‌ دو، روی‌ صندلی‌ چمباتمه‌ زده‌ و از نعلبکی‌ لنی‌ نان‌ تلیت‌ شده‌ می‌خورد.
چند دقیقه‌ بعد مادر به‌ خانه‌ آمد؛ او از ساعت‌ پنج‌ و نیم‌ به‌ قصابی‌ رفته‌ بود. گربه‌ فوراً‌ پیش‌ او دوید. مادر به‌ خیالش‌ که‌ من‌ متوجه‌ نیستم، تکه‌ای‌ کالباس‌ را عمداً‌ از دستش‌ به‌ زمین‌ انداخت. چنین‌ کالباس‌ خاکستری‌ رنگی‌ حتماً‌ کالباس‌ بازار آزاد بود، اما ما همان‌ را هم‌ با کمال‌ میل‌ لای‌ نان‌ می‌گذاشتیم‌ و می‌خوردیم. مادر باید این‌ را می‌فهمید. خشمم‌ را فرو خوردم‌ و کلاهم‌ را برداشتم‌ و بیرون‌ رفتم. دوچرخه‌ کهنه‌ام‌ را از انبار درآوردم‌ و به‌ طرف‌ خارج‌ از شهر راه‌ افتادم. بیرون‌ از شهر برکه‌ای‌ بود که‌ در آن‌ ماهی‌ پیدا می‌شد. من‌ قلابی‌ برای‌ ماهی‌گیری‌ نداشتم، فقط‌ چوبی‌ داشتم‌ که‌ دو میخ‌ به‌ آن‌ وصل‌ کرده‌ بودم‌  و با آن‌ ماهی‌ صید می‌کردم. اغلب‌ شانس‌ یارم‌ بود، این‌ بار هم‌ همین‌‌طور شد.
هنوز ساعت‌ ده‌ نشده‌ بود که‌ دوتا ماهی‌ چاق‌ و چله‌ که‌ برای‌ ناهار آن‌ روز کفایت‌ می‌کرد صید کردم. با بیشترین‌ سرعتی‌ که‌ ممکن‌ بود، خودم‌ را به‌ خانه‌ رساندم. ماهی‌ها را روی‌ میز آشپزخانه‌ گذاشتم‌ و به‌ زیرزمین‌ رفتم‌ تا مادر را خبر کنم، او آن‌ روز مشغول‌ لباس‌ شستن‌ بود. با هم‌ بالا آمدیم، اما حال‌ دیگر روی‌ میز فقط‌ یک‌ ماهی‌ بود، دقیق‌تر بگویم‌ فقط‌ ماهی‌ کوچک‌تر باقی‌ مانده‌ بود.
روی‌ لبه‌ پنجره‌ آن‌ شیطان‌ قرمز نشسته‌ بود و آخرین‌ لقمه‌ ماهی‌ را می‌خورد. کفرم‌ درآمد، چوبی‌ را برداشته‌ و به‌ طرفش‌ پرت‌ کردم. چوب‌ به‌ او خورد و او از پنجره‌ پایین‌ افتاد. شنیدم‌ که‌ چطور مثل‌ یک‌ گونی‌ توی‌ باغچه‌ به‌ زمین‌ خورد.
گفتم: "خب، این‌ برایش‌ بسه."
اما یک‌ سیلی‌ از مادرم‌ خوردم، سیلی‌ای‌ که‌ صدایش‌ توی‌ گوشم‌ پیچید. سیزده‌ سالم‌ بود و مطمئن‌ بودم‌ که‌ از پنج‌ سال‌ قبل‌ تا آن‌ روز سیلی‌ نخورده‌ بودم. مادرم‌ که‌ از ناراحتی‌ رنگش‌ مثل‌ گچ‌ سفید شده‌ بود سرم‌ داد کشید: "سنگدل!"
هیچ‌ کاری‌ از من‌ برنمی‌آمد جز آن‌که‌ از آن‌جا دور شوم. آن‌ روز سالاد ماهی‌ داشتیم‌ که‌ بیشتر به‌ سالاد سیب‌زمینی‌ می‌مانست‌ تا سالاد ماهی. به‌ هر حال‌ از شر آن‌ جانور سرخ‌ خلاص‌ شده‌ بودیم، گرچه‌ هیچ‌‌کس‌ باور نمی‌کرد که‌ این‌ طور بهتر است. بچه‌ها توی‌ باغچه‌ دنبال‌ او می‌گشتند و صدایش‌ می‌زدند و مادر هم‌ هر شب‌ پیاله‌ای‌ شیر جلوی‌ در می‌گذاشت‌ و نگاه‌ پر از سرزنشش‌ را به‌ من‌ می‌دوخت. دست‌ آخر خود من‌ هم‌ به‌ ناچار دنبالش‌ همه‌ سوراخ‌ سنبه‌ها را گشتم. لابد یک‌ جایی‌ مریض‌ افتاده‌ و یا شاید هم‌ مرده‌ بود.
اما بعد از سه‌ روز دوباره‌ برگشت. می‌لنگید و پایش‌ هم‌ زخمی‌ شده‌ بود. مادر زخمش‌ را بست‌ و به‌ او غذا داد. بعد از آن‌ هر روز پیش‌ ما بود.
هیچ‌وقت‌ نمی‌شد موقع‌ غذاخوردن‌ آن‌ جانور قرمز پیدایش‌ نشود و هیچ‌‌کدام‌ از ما نیز نمی‌توانستیم‌ چیزی‌ را از او پنهان‌ کنیم. نمی‌شد کسی‌ چیزی‌ بخورد بی‌آن‌که‌ آن‌ گربه‌ جلویش‌ ننشیند و به‌ او زل‌ نزند. همه‌ ما -حتی‌ من-‌ هر چه‌ می‌خواست‌ به‌ او می‌دادیم، اما من‌ عصبانی‌ بودم. او دائماً‌ چاق‌تر می‌شد. گمان‌ کنم‌ واقعاً‌ هم‌ گربه‌ قشنگی‌ بود.
زمستان ‌46 و 47 پشت‌سر هم‌ رسیدند. ما واقعاً‌ به‌ زحمت‌ چیزی‌ برای‌ خوردن‌ گیر می‌آوردیم. دو هفته‌ می‌شد که‌ حتی‌ یک‌ گرم‌ هم‌ گوشت‌ نخورده‌ بودیم. تنها به‌ زحمت‌ سیب‌زمینی‌ یخ‌زده‌ گیرمان‌ می‌آمد. لباس‌های‌مان‌ نیز به‌ تن‌مان‌ زار می‌زد. یک‌ بار لنی‌ از فرط‌ گرسنگی‌ تکه‌ نانی‌ از نانوایی‌ دزدید. البته‌ این‌ را فقط‌ من‌ می‌دانستم.
اوایل‌ فوریه‌ بود که‌ به‌ مادر گفتم:‌ "حالا دیگه‌ مجبوریم‌ این‌ حیوون رو بکشیم".
مادر نگاه‌ تندی‌ به‌ من‌ کرد و پرسید:‌ "کدوم‌ حیوون رو؟"
گفتم: "این‌ گربه‌ رو که‌ نگه‌ داشتیم".
با خونسردی‌ مشغول‌ کار خود شدم؛ اما می‌دانستم‌ چه‌ پیش‌ خواهد آمد. همه‌ از حرفم‌ یکه‌ خوردند.
-  چی؟ گربه‌مون‌ رو؟ تو خجالت‌ نمی‌کشی؟
گفتم: ‌"نه، من‌ خجالت‌ نمی‌کشم، ما از گلومون‌ زدیم‌ تا اون رو پروار کنیم، الان‌ هم‌ که‌ مثل‌ یه‌ بچه‌ خوک‌ گنده، چاق‌ شده؛ تازه‌ هنوزم‌ پیر نشده‌ و خودش‌ می‌تونه‌ دنبال‌ غذا بگرده."
اما لنی‌ به‌ گریه‌ افتاد و پتر هم‌ از زیر میز لگدی‌ به‌ من‌ زد.
مادر هم‌ با اندوه‌ گفت:‌ "باور نمی‌کنم‌ تو این‌قدر سنگ‌دل‌ باشی."
گربه‌ کنار اجاق‌ لم‌ داده‌ و خوابیده‌ بود. واقعاً‌ گرد و قلنبه‌ شده‌ بود و آن‌قدر هم‌ تنبل‌ بود که‌ به‌ زحمت‌ از خانه‌ برای‌ شکار بیرون‌ می‌رفت.
اوضاع‌ همین‌‌طور گذشت. تا این‌که‌ در آوریل‌ حتی‌ سیب‌زمینی‌ هم‌ برای‌ خوردن‌ نداشتیم‌ و اصلاً‌ نمی‌دانستیم‌ چه‌ باید بخوریم. تا این‌که‌ یک‌ روز حسابی‌ عصبانی‌ شدم؛ او را گرفته، به‌ طرف‌ خود کشیدم‌ و گفتم:‌ "خوب، گوش‌هایت‌ را باز کن، ما دیگه‌ هیچی‌ واسه‌ خوردن‌ نداریم، نمی‌تونی‌ این رو بفهمی؟"
جعبه‌ خالی‌ سیب‌زمینی‌ و قوطی‌ خالی‌ نان‌ را نشانش‌ دادم‌ و به‌ او گفتم:‌ "گم‌ شو، مگه‌ نمی‌بینی‌ وضع‌ ما چطوره؟"
از شدت‌ خشم‌ گریه‌ام‌ گرفت‌ و مشتی‌ روی‌ میز آشپزخانه‌ کوبیدم. اما او ککش‌ هم‌ نگزید. ناچار گرفتمش‌ و او را زیر بغل‌ زدم، بیرون‌ هوا رو به‌ تاریکی‌ می‌رفت، کوچولوها با مادرم‌ برای‌ پیدا کردن‌ زغال‌سنگ، راهی‌ خیابان‌های‌ اطراف‌ شده‌ بودند. حیوان‌ سرخ‌ چنان‌ تنبل‌ بود که‌ بدون‌ هیچ‌ تلاشی‌ توی‌ بغلم‌ باقی‌ ماند.
به‌ طرف‌ رودخانه‌ که‌ می‌رفتم، به‌ مردی‌ برخورد کردم، از من‌ پرسید آیا گربه‌ را می‌فروشم؟ با خوشحالی‌ جواب‌ دادم: "آره"
اما او فقط‌ خندید و راهش‌ را ادامه‌ داد و رفت. سرانجام‌ به‌ رودخانه‌ رسیدیم. توی‌ رود یخ‌ها شناور بودند. هوا مه‌ گرفته‌ و سرد بود. گربه‌ خود را محکم‌ به‌ من‌ چسبانده‌ بود. در حالی‌ که‌ نوازشش‌ می‌کردم‌ به‌ او گفتم:‌ "ببین‌ من‌ دیگه‌ نمی‌تونم‌ طاقت‌ بیارم‌ که‌ خواهر و برادرم‌ گرسنه‌ باشن‌ و تو چاق‌ بشی، برای‌ من‌ آسون‌ نیست‌ که‌ بشینم‌ و تماشا کنم..."
ناگهان‌ فریادی‌ کشیدم‌ و حیوان‌ را از پاهایش‌ گرفتم‌ و به‌ تنه‌ درخت‌ کوبیدم، اما او تنها ناله‌ای‌ کرد. هنوز نمرده‌ بود. او را روی‌ یک‌ قطعه‌ یخ‌ کوبیدم. اما فقط‌ سرش‌ شکاف‌ برداشت‌ و خون‌ از آن‌ فوران‌ زد. همه‌ جا روی‌ برف‌ها را لکه‌های‌ تیره‌ خون‌ پوشانده‌ بود. مثل‌ یک‌ بچه‌ جیغ‌ کشید.
کاش‌ ولش‌ کرده‌ بودم، اما حالا دیگر مجبور بودم‌ کارش‌ را تمام‌ کنم. باز هم‌ او را روی‌ یخ‌ کوبیدم‌ چیزی‌ شکست، نمی‌دانم‌ استخوان‌های‌ او بود یا یخ؛ هنوز هم‌ نمرده‌ بود.
مردم‌ می‌گویند گربه‌ هفت‌ جان‌ دارد، اما این‌ یکی‌ بیشتر از هفت‌ جان‌ داشت. با هر ضربه‌ او بلند ناله‌ می‌کشید، دست‌ آخر من‌ هم‌ ناله‌ای‌ کشیدم. بدنم‌ از عرق‌ سردی‌ کاملاً‌ خیس‌ شده‌ بود. دیگر مرده‌ بود.
او را داخل‌ رودخانه‌ پرتاب‌ کردم‌ و دست‌هایم‌ را با برف‌ شستم. وقتی‌ برای‌ آخرین‌ بار نگاهش‌ کردم، آن‌ دورها وسط‌ رود، زیر تکه‌های‌ یخ‌ شناور بود، تا این‌که‌ کاملاً‌ توی‌ مه‌ ناپدید شد.
یخ‌ کرده‌ بودم، اما نمی‌خواستم‌ به‌ خانه‌ بروم. مدتی‌ داخل‌ شهر پرسه‌ زدم‌ و سرانجام‌ به‌ خانه‌ برگشتم. مادر پرسید: ‌"برات‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده؟ رنگت‌ مثل‌ گچ‌ سفید شده، این‌ لکه‌های‌ خون‌ روی‌ لباست‌ چیه؟"
گفتم:‌ "خون‌ دماغ‌ شدم".
نگاهی‌ کرد و به‌ طرف‌ اجاق‌ رفت‌ تا برایم‌ چای‌ نعناع‌ دم‌ کند. ناگهان‌ حالم‌ به‌ هم‌ خورد، مجبور شدم‌ فوراً‌ بیرون‌ بروم، وقتی‌ برگشتم‌ فوراً‌ توی‌ تخت‌‌خواب‌ رفتم.
کمی‌ بعد مادرم‌ بالای‌ سرم‌ آمد و به‌ آرامی‌ گفت:‌ "تو رو درک‌ می‌کنم، حالا دیگه‌ درباره‌ش‌ فکر نکن."
اما نیمه‌ شب‌ شنیدم‌ که‌ پتر و لنی‌ زیر لحاف‌ گریه‌ می‌کنند.
و حالا نمی‌دانم‌ آیا کار درستی‌ کردم‌ که‌ آن‌ گربه‌ سرخ‌ را کشتم؟ راستش‌ حیوان‌ بیچاره‌ چندان‌ هم‌ زیاد غذا نمی‌خورد.

***
 
 لوییزه‌ رینزر Luise Rinser  به‌ سال ‌1911 در شهر پیتسینگ‌Pitzing  به‌ دنیا آمد، در شهر مونیخ‌ در رشته‌ آموزش‌ و پرورش‌ و روان‌شناسی‌ مشغول‌ تحصیل‌ شد و تا سال‌ 1939 (آغاز جنگ‌ جهانی‌ دوم) آموزگاری‌ پیشه‌ کرد. او نخستین‌ کتاب‌ خود را که‌ مجموعه‌ داستان‌های‌ کوتاه‌ بود در سال‌1940  منتشر کرد.
وی‌ به زودی‌ از جانب‌ حکومت‌ رایش‌ سوم‌ به‌ ممنوعیت‌ شغلی‌ محکوم‌ شد. تا پایان‌ حکومت‌ نازی‌ها هیچ‌ کتابی‌ از او منتشر نشد و در سال ‌1944 او را به‌ اتهام‌ خیانت‌ به‌ میهن‌ دستگیر و زندانی‌ کردند. رینزر خاطرات‌ دوران‌ زندان‌ را که‌ تا پایان‌ جنگ ‌(1945)  به‌ طول‌ انجامید در کتاب‌ خود به‌ نام‌ خاطرات‌ زندان ‌(1946) منتشر کرد. در ازدواج‌ دومش‌ به‌ سال ‌1953 به‌ همسری‌ کارل‌ اورف‌ آهنگ‌ساز معروف‌ آلمانی‌ درآمد و سرانجام‌ نیز ساکن‌ مونیخ‌ باقی‌ ماند.
لوییزه‌ رینزر از داستان‌نویسان‌ خوب‌ آلمان‌ پس‌ از جنگ‌ است‌ که‌ بیشتر به‌ کار نوشتن‌ رمان‌ پرداخته‌ است. رینزر در نوشته‌های‌ خود بیشتر سرنوشت‌ زنان‌ و دختران‌ را از دید روان‌شناسانه‌ مورد توجه‌ قرار می‌دهد
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
یک‌ روز خوب‌
کلاوس‌ مان ‌؛ترجمه‌ی پریسا رضایی  ۱۳۸۶/۰۸/۲۷
داستان کوتاه آلمانی

کلاوس مانخانم‌ لرو صاحب‌ مهمان‌خانه‌ دولاپلاژ با خانم‌ و آقای‌ پیری‌ که‌ در باغ‌ کوچک‌ و سایه‌سار مهمان‌خانه‌ ناهار می‌خوردند، گفتگو می‌کرد.
مادام‌ لرو گفت: "امروز عجب‌ روز آرام‌ و ساکتی‌ است. راستی‌ که‌ از آن‌ یکشنبه‌های‌ درست‌ و حسابی‌ است..." و نگاهش‌ را متوجه‌ میدانی‌ کرد که‌ در آن‌ درخت‌های‌ نخل‌ کاشته‌ شده‌ بود. آن‌ سو عده‌ای‌ مشغول‌ تفریح‌ بودند و این‌ سو دریا بود، آبی‌‌رنگ‌ و بی‌انتها و ساکت‌ و خاموش. در متن‌ دریا چند قایق‌ با بادبان‌های‌ بی‌حرکت‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. این‌ منطقه‌ چنان‌ زیبا بود که‌ خانم‌ لرو را بی‌اختیار به‌ تبسم‌ واداشت. او چهل‌ ساله‌ بود، و پیش‌ از این‌که‌ در این‌جا یعنی‌ در جنوب‌ فرانسه‌ اقامت‌ کند، هتلی‌ را در تونس‌ اداره‌ می‌کرد. این‌جا هم‌ کار و بارش‌ بد نبود. یکبار دیگر گفت: "بله، روز بسیار خوبی‌ است."
هنوز تبسم‌ بر لب‌ داشت. از پنجره‌ای‌ باز نوای‌ موسیقی‌ ملایمی‌ به‌ گوش‌ رسید. صدای‌ یک‌ گرامافون‌ بود. جلوی‌ باغ‌ کوچک‌ مهمان‌خانه، خیابان‌ باریکی‌ به‌ عرض‌ یک‌ متر قرار داشت‌ و کنار جاده‌ دریا دیده‌ می‌شد که‌ کمی‌ از ارتفاع‌ جاده‌ پایین‌تر بود. جوانی‌ سوت‌زنان‌ سوار اتومبیلی‌ شد که‌ سقف‌ آن‌ نیمه‌‌باز بود. صدای‌ آواز همچنان‌ از پنجره‌ باز به‌ گوش‌ می‌رسید، صدایی‌ لطیف‌ و دلنواز می‌خواند: "اکنون‌ دیگر بدرود..."
صدای‌ موتور ماشین‌، آواز را تحت‌الشعاع‌ قرار داد. مرد جوان‌ بی‌خیال‌ و شادمان‌ با اتومبیل‌ عقب‌‌عقب‌ رفت؛ می‌خواست‌ در چنین‌ جاده‌ باریکی‌ دور بزند. ناگهان‌ صدای‌ شالاپی‌ برخاست‌ و فواره‌ای‌ از آب‌ بر جاده‌ پاشید. اتومبیل‌ در آب‌ سقوط‌ کرده‌ بود. پیرزنی‌ که‌ نزد خانم‌ لرو نشسته‌ بود، درحالی‌ که‌ یک‌ لیوان‌ نوشیدنی‌ در دست‌ داشت‌ با صدایی‌ آزاردهنده‌ از ته‌ گلو جیغ‌ کشید.
خانم‌ لرو نیز رنگش‌ پرید. در عرض‌ چند ثانیه‌ سیل‌ مردم‌ به‌ آن‌‌سو سرازیر شد. محوطه‌ گردشگاه‌ به‌ یک‌باره‌ از آدم‌ خالی‌ شد. همه‌ کنار جاده‌ ایستاده‌ و با غوغا و هیاهو فریاد می‌زدند. اما این‌ فریادها هیچ‌ فایده‌ای‌ نداشت. چه‌ حادثه‌ وحشتناکی! مدت‌ها بود که‌ چنین‌ حادثه‌ای‌ رخ‌ نداده‌ بود. چه‌ منظره‌ ترسناکی، چهار چرخ‌ اتومبیل‌ در میان‌ آب‌ بود و لجن‌ ته‌ آب‌ به‌ هم‌ خورده‌ و بالا آمده‌ بود.
اما راننده‌ کجا بود؟ آیا غرق‌ شده‌ بود؟ همه‌ این‌ را می‌پرسیدند. در همین‌ لحظه‌ مرد جوان‌ در حالی‌ که‌ پیشانیش‌ خراشیده‌ شده‌ بود با چهره‌ای‌ گیج‌ و هراسان‌ از زیر آب‌ بالا آمد. تکان‌ ناشی‌ از سقوط‌ اتومبیل‌ او را کمی‌ دورتر انداخته‌ بود. هیچ‌ آسیب‌ جدی‌ به‌ او نخورده‌ بود، گویی‌ معجزه‌ای‌ او را نجات‌ داده‌ باشد. حداکثر بیست‌ و پنج‌ سال‌ داشت. قدبلند و لاغر بود. پیراهن‌ آستین‌ کوتاهش‌ خیس‌ شده‌ و به‌ بدنش‌ چسبیده‌ بود. موهای‌ آشفته‌اش‌ روی‌ پیشانیش‌ افتاده‌ بود. چند ثانیه‌ با نگاهی‌ گیج‌ و منگ‌ به‌ مردمی‌ که‌ دورتادور او بودند نگاه‌ کرد و آن‌گاه‌ به‌ تندی‌ نگاهش‌ را به‌ چهارچرخی‌ دوخت‌ که‌ سر از آب‌ بیرون‌ آورده‌ بود. هر دو دستش‌ را با حرکت‌ تندی‌ که‌ حاکی‌ از یاس‌ و بیچارگی‌ بود به‌ شقیقه‌هایش‌ چسباند و فریاد زد: "خدایا، خداوندا عجب‌ بدبختی، عجب‌ بدبختی‌ بزرگی!"
یکی‌ از زنانی‌ که‌ آن‌جا بود گفت: "زنده‌ است."
گویی‌ هم‌‌اکنون‌ متوجه‌ بیرون‌ آمدن‌ او از آب‌ شده‌ بود.
همه‌ خندیدند، هم‌ به‌ حرف‌ آن‌ زن‌ و هم‌ از روی‌ نشاطی‌ که‌ به‌ علت‌ نجات‌ جوان‌ راننده‌ به‌ آنان‌ دست‌ داده‌ بود. چند نفر از مردانی‌ که‌ در میان‌ جمعیت‌ بودند گفتند: "طرف‌ عجب‌ خوش‌شانس‌ بود!"
همه‌ مشغول‌ بحث‌ بر سر این‌ مطلب‌ شدند که‌ این‌ حادثه‌ چگونه‌ اتفاق‌ افتاد. ماهی‌گیران‌ عقیده‌ داشتند که‌ این‌ حادثه‌ موقع‌ دور زدن‌ راننده‌ اتفاق‌ افتاده‌ است.
مرد پیری‌ از ته‌ دل‌ می‌خندید. زن‌ مسنی‌ با حالی‌ هیجان‌زده‌ دائم‌ تکرار می‌کرد: "ممکن‌ بود مرد جوان‌ زیر تنه‌ ماشین‌ گیر کند و غرق‌ شود!"
به‌ راحتی‌ می‌شد دید که‌ چگونه‌ وقتی‌ او حرف‌ غرق‌ شدن‌ را می‌زند، چندشی‌ بدنش‌ را به‌ لرزه‌ می‌اندازد. در این‌ میان‌ جوان‌ دائماً‌ با نگاهی‌ بهت‌زده‌ و گیج‌ و ملتمسانه‌ این‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌کرد و دائماً‌ دست‌هایش‌ را به‌ شقیقه‌هایش‌ می‌مالید یا موهایش‌ را چنگ‌ می‌زد، دائم‌ به‌ این‌ سو‌ و آن‌ سو‌ می‌رفت‌ و مرتب‌ ناله‌ بلندی‌ سر می‌داد. اشکی‌ که‌ از چشمانش‌ جاری‌ بود با خونی‌ که‌ از پیشانیش‌ سرازیر شده‌ بود، مخلوط‌ می‌شد.
بار دیگر داد زد: "آه، چقدر وحشتناک‌ است!" سپس‌ دایره‌ تماشاچیان‌ را که‌ تحت‌ تاثیر این‌ حرکات‌ واقع‌ شده‌ بودند، شکافت‌ و با قدم‌هایی‌ لرزان‌ تا نزدیکی‌ هتل‌ رفت‌ و سپس‌ دوباره‌ تا لب‌ دریا بازگشت. بار دیگر جمعیت‌ دور او جمع‌ شدند.
-- چه‌ بدبختی‌ بزرگی، چطور چنین‌ چیزی‌ برای‌ من‌ رخ‌ داد؟... وای‌ خدایا...
جوانترها دستی‌ بر شانه‌ او می‌زدند و دلداریش‌ می‌دادند و پیرترها با تبسم‌ معناداری‌ به‌ او می‌گفتند: "این‌ اتفاقات‌ فراوان‌ رخ‌ می‌دهد، برو خدا را شکر کن‌ که‌ جان‌ سالم‌ بدر بردی."
اما او از همه‌ می‌گریخت‌ و مرتب‌ فریاد می‌زد: "چطور این‌ اتفاق‌ افتاد؟"
یک‌ نفر از میان‌ جمعیت‌ از جعبه‌ سیگارش‌ به‌ او سیگاری‌ تعارف‌ کرد. جوان‌ سیگار را گرفت‌ و لحظه‌ای‌ گریز مداوم‌ او متوقف‌ شد. یکی‌ برایش‌ سیگار را روشن‌ کرد. او خطاب‌ به‌ جمعیت‌ گفت: "چقدر بدبختم، چقدر بدبختم!" و دوباره‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سو رفتن‌ او از سر گرفته‌ شد. به‌ سیگار پک‌های‌ عمیق‌ می‌زد و می‌دوید و آه‌ می‌کشید. خانم‌ لرو بی‌‌آن‌ که‌ حرفی‌ بزند با یک‌ لیوان‌ نوشیدنی‌ پیدایش‌ شد و پس‌ از دادن‌ آن‌ به‌ جوان، مشغول‌ تماشای‌ او شد.
چند نفری‌ از جماعت‌ تماشاچی‌ می‌گفتند که‌ این‌ جوان‌ دیوانه‌ را می‌شناسند، می‌گفتند اهل‌ جنوب‌ فرانسه‌ است‌ و مدتی‌ هم‌ در نواحی‌ گرمسیری‌ کار کرده‌ و همین‌ گرمای‌ آن‌جا عقلش‌ را مختل‌ کرده‌ و حالا هم‌ برای‌ همین‌ سیم‌هایش‌ قاطی‌ شده‌ است. عده‌ دیگری‌ می‌گفتند ساعتی‌ قبل‌ او را هنگام‌ خوردن‌ مشروب‌ در رستوران‌ کنار دریا دیده‌ بودند، خب‌ نتیجه‌ کار بهتر از این‌ هم‌ نمی‌شود. اما سرانجام‌ علت‌ اصلی‌ گریه‌ و زاری‌ مرد جوان‌ آشکار شد. همه‌ فهمیدند که‌ چرا بدبختی‌ او جبران‌ناپذیر است. می‌گفتند ماشین‌ متعلق‌ به‌ او نبوده‌ بلکه‌ متعلق‌ به‌ شوهر خواهرش‌ بوده‌ که‌ مرد جوان‌ آن‌ را برای‌ روز یکشنبه‌ از او امانت‌ گرفته‌ بود. گویا شوهر خواهرش‌ آدم‌ بدعنق‌ و خطرناکی‌ بود، از کلمات‌ و جملات‌ نامفهوم‌ و بریده‌‌‌بریده‌ جوان‌ برمی‌آمد که‌ شوهرخواهرش‌ بزودی‌ انتقام‌ سختی‌ از او خواهد گرفت. جوان‌ با ناله‌ می‌گفت: "خدایا، چطور شد که‌ این‌ بلا بر سرم‌ آمد، مگر من‌ چه‌ گناهی‌ کرده‌ بودم‌ جز این‌که‌ می‌خواستم‌ یک‌ روز را خوش‌ باشم، فقط‌ یک‌ روز خوش‌ در هفته، آه‌ بیچاره‌ و بدبخت‌ من!"
در این‌ موقع‌ جرثقیل‌ آمد و کارگران‌ مشغول‌ محکم‌ کردن‌ زنجیرهای‌ جرثقیل‌ به‌ چرخ‌های‌ واژگون‌ شده‌ اتومبیل‌ شدند. آب‌ تا شکم آن‌ها‌ می‌رسید و به‌ سختی‌ این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ می‌رفتند.
مرد جوان‌ نیز به‌ داخل‌ آب‌ پرید و درحالی‌ که‌ دائم‌ حرکات‌ عجیبی‌ از خود نشان‌ می‌داد، کنار کارگران‌ ایستاد. هنوز سیگار خیس‌ و خاموش‌ میان‌ انگشت‌هایش‌ بود. در حالی‌ که‌ اطراف‌ خود را می‌نگریست‌ سر کارگران‌ فریاد می‌کشید: "عجله‌ کنید شوهرخواهرم‌ مرا می‌کشد!"
جمعیت‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ بیشتر می‌شد، مردم‌ با کارگران‌ شوخی‌ کرده‌ و آن‌‌ها‌ را در کارشان‌ راهنمایی‌ می‌کردند. یکی‌ از کارگران‌ خم‌ شد تا زیر اتومبیل‌ را که‌ آهسته‌‌آهسته‌ بالا می‌آمد، بگیرد. ناگهان‌ مرد کارگر خشکش‌ زد. رنگ‌ از صورتش‌ پرید و بی‌اختیار به‌ جوان‌ خیره‌ شد که‌ با ادا و اطوار عجیب‌ فریاد می‌زد، سپس‌ دوباره‌ خم‌ شد و از زیر ماشین‌ چیز نرم‌ و روشنی‌ را بیرون‌ کشید. جسد دختر جوانی‌ که‌ پیش‌ از این‌ زیر تنه‌ اتومبیل‌ گیر کرده‌ بود اکنون‌ در بازوان‌ آن‌ مرد روی‌ سطح‌ آب‌ قرار گرفته‌ بود و با تلاطم‌ امواج‌ گویی‌ داشت‌ شنا می‌کرد. سکوت‌ عمیقی‌ بر همگان‌ مستولی‌ شد، گویی‌ بادی‌ منجمد همه‌ آدم‌ها را خشک‌ کرده‌ بود. مرد جوان، حالا دیگر اصلاً‌ عصبی‌ به‌ نظر نمی‌رسید، گویی‌ از آن‌چه‌ که‌ هراس‌ فاش‌ شدنش‌ را داشت‌ خلاص‌ شده‌ بود. دیگر حتی، به‌ شوهرخواهر و ماشین‌ قشنگش‌ هم‌ فکر نمی‌کرد! کسی‌ نمی‌دانست‌ که‌ آیا او واقعاً‌ دیوانه‌ بود یا خود را به‌ دیوانگی‌ می‌زد؟
‌            ‌
 
 ***
 
Klaus Mann
1906-1949
 
کلاوس‌ مان‌ پسر ارشد توماس‌ مان‌ تا حدودی‌ قربانی‌ نام‌ پدر و عموی‌ خود شده‌ است. هیچ‌ چیز غم‌انگیزتر از آن‌ نیست‌ که‌ آدمی‌ را نه‌ به‌ خاطر خودش، بلکه‌ به واسطه‌ نام‌ پدرش‌ بازشناسند و ارزش‌های‌ او زیر نفوذ ارزش‌ پدر ناشناخته‌ ماند.
در خاندان‌ مان‌ چند نویسنده‌ وجود داشت‌ که‌ همگی‌ قربانی‌ شهرت‌ سترگ‌ توماس‌ مان‌ شدند، این‌ امر حتی‌ درباره‌ هاینریش‌ مان‌ برادر بزرگ‌ توماس‌ مان‌ صادق‌ است. از سویی‌ دیگر کلاوس‌ مان‌ قربانی‌ تاریخ‌ کشورش‌ نیز شد. در کودکی‌ او شاهد نخستین‌ جنگ‌ جهانی‌ بود. در اوج‌ جوانی‌ نازی‌ها قدرت‌ را در آلمان‌ قبضه‌ کردند و از آن‌جا که‌ پدرش‌ از مخالفان‌ هیتلر بود، سرگردانی‌ او و خانواده‌اش‌ ابتدا در اروپا و سپس‌ آمریکا آغاز شد.
کلاوس‌ مان‌ حتی‌ ناچار شد به‌ ارتش‌ ایالات‌ متحده‌ ملحق‌ شود و علیه‌ کشورش‌ فعالیت‌ کند. در این‌ مدت‌ او نشریات‌ ضدفاشیستی‌ فراوانی‌ منتشر کرد و با رادیوهای‌ متفقین‌ به‌ همکاری‌ پرداخت.
پس‌ از جنگ‌ نیز رمان‌ها، مقالات‌ و داستان‌های‌ فراوانی‌ از کلاوس‌ مان‌ منتشر شد، اما او که‌ دو جنگ‌ جهانی‌ را دیده‌ بود و نامش‌ نیز زیر سایه‌ نام‌ پدرش‌ قرار داشت، از سوی‌ دیگر نیز متوجه‌ شد که‌ آرمان‌هایش‌ درباره‌ اروپای‌ پس‌ از جنگ‌ تحقق‌ نیافته‌ است.
چنین‌ بود که‌ کلاوس‌ مان‌ در دامان‌ افسردگی‌ فروغلتید و چهار سال‌ پس‌ از پایان‌ جنگ‌ به‌ زندگی‌ خویش‌ پایان‌ داد.
 

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
‌مرگ‌
‌‌توماس‌ مان‌ ؛ ترجمه‌ی پریسا رضایی  ۱۳۸۶/۰۸/۲۹
داستان کوتاه آلمانی

توماس مان10 سپتامبر
اکنون‌ پاییز فرا رسیده‌ است‌ و تابستان‌ نیز دیگر بازنخواهد گشت، هرگز بار دیگر تابستان‌ را نخواهم‌ دید...
دریا خاکستری‌ و آرام‌ است‌ و باران‌ لطیف‌ و غم‌انگیزی‌ می‌بارد. امروز صبح‌ با دیدن‌ این‌ها، تابستان‌ را وداع‌ گفتم‌ و پاییز را سلام‌ دادم، چهلمین‌ پاییز زندگانیم‌ را، که‌ به‌ راستی‌ ناخواسته‌ تا به این‌جا رسیده‌ است‌ و ناخواسته‌ نیز روزی‌ را به‌ همراه‌ خواهد آورد که‌ تاریخ‌ آن‌ را گاه‌ و بی‌گاه‌ به‌ آرامی‌ نزد خود زمزمه‌ می‌کنم، با احساسی‌ توأم‌ با احترام‌ باطنی‌ و هراس...
 
12 سپتامبر
با آسونسیون‌ کوچک، اندکی‌ به‌ قدم‌ زدن‌ پرداختم. او همراه‌ خوبی‌ است. ساکت‌ است‌ و فقط‌ گاهی‌ با چشمان‌ درشت‌ و پرمهرش‌ به‌ سویم‌ نگاهی‌ می‌اندازد.
از راه‌ ساحلی‌ به‌ سوی‌ بندر کرنزهافن‌ رفتیم‌ و درست‌ قبل‌ از این‌که‌ مجبور شویم‌ در راه‌ به‌ بیش‌ از یکی‌ دو نفر بربخوریم‌ بازگشتیم. در حین‌ بازگشت‌ از دیدن‌ منظره‌ خانه‌ام‌ احساس‌ رضایت‌ می‌کردم. چه‌ انتخاب‌ خوبی‌ کرده‌ بودم؛ ساده‌ و خاکستری‌ رنگ، بر روی‌ تپه‌ای‌ که‌ سبزه‌هایش‌ اکنون‌ دیگر پژمرده‌ و مرطوبند و از فراز جاده‌ نمناک‌ آن، دریای‌ خاکستری‌ نمایان‌ است. از قسمت‌ پشت‌ خانه‌ جاده‌ شوسه‌ می‌گذرد و آن‌ سوی‌ جاده‌ نیز مزارع‌ قرار دارند. اما من‌ به‌ این‌ها توجهی‌ ندارم. ذهن‌ من‌ تنها متوجه‌ دریاست.
 
15 سپتامبر
این‌ خانه‌ تک‌ و تنها روی‌ تپه، کنار دریا، زیر آسمان‌ خاکستری‌ همچون‌ افسانه‌ای‌ غم‌انگیز و اسرارآمیز است‌ و من‌ نیز در آخرین‌ پاییز زندگانیم‌ آن‌را همین‌طور می‌خواهم. اما امروز بعدازظهر، هنگامی‌ که‌ کنار پنجره‌ اتاق‌ کارم‌ نشسته‌ بودم، ارابه‌ای‌ که‌ آذوقه‌ می‌آورد، آمده‌ بود. فرانس‌ پیر در تخلیه‌ بار کمک‌ می‌کرد. سر و صداهای‌ گوناگونی‌ ایجاد شده‌ بود. نمی‌توانم‌ بگویم‌ چقدر باعث‌ آزارم‌ شد. از نافرمانی‌ که‌ شده‌ بود برخود می‌لرزیدم؛ چرا که‌ دستور داده‌ بودم‌ که‌ این‌ قبیل‌ کارها را صبح‌ زود، هنگامی‌ که‌ خواب‌ هستم انجام‌ دهند. فرانس‌ پیر فقط‌ گفت: "چشم‌ جناب‌ کنت" اما با چشمان‌ ملتهب‌ خود، با ترس‌ و تردید مرا نگاه‌ می‌کرد.
چگونه‌ می‌توانست‌ مرا درک‌ کند؟ او که‌ نمی‌دانست، نمی‌خواهم‌ روزمره‌گی‌ و ابتذال، آخرین‌ روزهای‌ عمرم‌ را برهم‌ زند. از این‌ می‌ترسم‌ که‌ مرگ‌ چیزی‌ عامیانه‌ و معمولی‌ با خود داشته‌ باشد. مرگ‌ باید برای‌ من‌ بیگانه‌ و نادر باشد، در آن‌روز بزرگ‌ و مهم‌ و پرمعما -- دوازدهم‌ اکتبر.
 
18 سپتامبر
در خلال‌ روزهای‌ گذشته‌ از خانه‌ خارج‌ نشده‌ام، بلکه‌ بیشتر اوقات‌ را روی‌ کاناپه‌ گذرانده‌ام. زیاد هم‌ نمی‌توانستم‌ بخوابم‌ زیرا اعصابم‌ به‌ شدت‌ ناراحت‌ می‌شد. فقط‌ به‌ آرامی‌ دراز می‌کشیدم‌ و به‌ این‌ باران‌ آهسته‌ پایان‌ناپذیر خیره‌ می‌‌شدم.
آسونسیون‌ اغلب‌ می‌آمد و یک‌ بار هم‌ برایم‌ گل‌ آورد، چند گیاه‌ پلاسیده‌ و خیس‌ که‌ در ساحل‌ پیدا کرده‌ بود. وقتی‌ کودک‌ را برای‌ تشکر بوسیدم، شروع‌ به‌ گریه‌ کرد. زیرا من‌ "بیمار" بودم. عشق‌ پرلطافت‌ و غم‌انگیز او چه‌ ناگفتنی‌ و دردناک‌ مرا تحت‌ تاثیر قرار می‌داد!
 
21 سپتامبر
مدت‌ مدیدی‌ در اتاق‌ کارم، کنار پنجره‌ نشستم‌ و آسونسیون‌ هم‌ روی‌ زانوانم‌ نشست. ما به‌ دریای‌ خاکستری‌ و پهناور نگاه‌ می‌کردیم‌ و پشت‌ سر ما درون‌ اتاق‌ بزرگ‌ با آن‌ در بلند سفید و مبل‌های‌ پشت‌‌بلندش‌ سکوت‌ عمیقی‌ حکم‌فرما بود. در حالی‌ که‌ موهای‌ لطیف‌ کودکم‌ را که‌ سیاه‌ و ساده‌ روی‌ شانه‌های‌ ظریفش‌ ریخته‌ بود، به‌ آرامی‌ نوازش‌ می‌کردم، به‌ زندگی‌ آشفته‌ و رنگارنگم‌ می‌اندیشیدم. به‌ جوانیم‌ فکر می‌کردم‌ که‌ در سکوت‌ و مراقبت‌ خانواده‌ گذشت، به‌ گشت‌ و گذارهایم‌ در تمامی‌ نقاط‌ دنیا و دوران‌ کوتاه‌ و درخشان‌ خوشبختی‌ام.
آیا آن‌ موجود دوست‌‌داشتنی‌ و بی‌نهایت‌ ظریف‌ را زیر آسمان‌ تابستانی‌ لیسبون‌ به‌ یاد می‌آوری؟ دوازده‌ سال‌ پیش‌ بود که‌ او، کودک‌ را به‌ تو سپرد و از دنیا رفت. در حالی‌ که‌ بازوان‌ لاغرش‌ به‌ دور گردنت‌ حلقه‌ شده‌ بود.
آسونسیون‌ کوچک‌ چشمان‌ سیاه‌ مادرش‌ را به‌ ارث‌ برده‌ است. این‌ چشمان، تنها خسته‌تر و متفکرتر هستند. بخصوص‌ دهان‌ او شباهت‌ بسیاری‌ به‌ مادرش‌ دارد، این‌ دهان‌ به‌ غایت‌ لطیف‌ و اندکی‌ هم‌ انعطاف‌ناپذیر که‌ وقتی‌ سکوت‌ می‌کند و فقط‌ آهسته‌ لبخند می‌زند، زیباترین‌حالت‌ را دارد.
آسونسیون‌ کوچک‌ من، آیا می‌دانستی‌ که‌ باید تو را ترک‌ گویم. چرا گریه‌ می‌کنی؟ به‌ این‌ خاطر که‌ من‌ "بیمار" هستم؟ آه‌ این‌ چه‌ ربطی‌ به‌ آن‌ موضوع‌ دارد؟ این‌ را با دوازدهم‌ اکتبر چه‌ کار؟...
 
23 سپتامبر
روزهایی‌ از گذشته‌ که‌ بتوانم‌ به‌ آن‌ها فکر کنم‌ و خود را به‌ دست‌ خاطرات‌ بسپارم، نادرند. چندین‌ سال‌ است‌ که‌ فقط‌ قادرم‌ به‌ آینده‌ فکر کنم‌ و بس. تنها در انتظار آن‌ روز پرشکوه‌ و هراس‌برانگیز، دوازدهم‌ اکتبر چهلمین‌ سال‌ زندگانیم! این‌ روز به‌ راستی‌ چگونه‌ خواهد بود؟ من‌ فقط‌ می‌خواهم‌ بدانم‌ چگونه‌ خواهد بود؟ هراسی‌ ندارم، اما به‌ نظرم‌ می‌رسد که‌ این‌ روز با کندی‌ بسیاری‌ فرا خواهد رسید، این‌ دوازدهم‌ اکتبر لعنتی.
 
27 سپتامبر
دکتر گودهوس‌ پیر از بندر کرنزهافن‌ آمد، با اتومبیل‌ و از طریق‌ راه‌ شوسه‌ آمده‌ بود و دومین‌ صبحانه‌اش‌ را با آسونسیون‌ و من‌ خورد.
در حالی‌که‌ یک‌ نصفه‌ تخم‌‌مرغ‌ را می‌بلعید، گفت: "داشتن‌ حرکت‌ برای‌تان‌ ضروریست‌ آقای‌ کنت. حرکت‌ بسیار در هوای‌ آزاد. کتاب‌ نخوانید. فکر نکنید. خودخوری‌ نکنید. راستش‌ را بخواهید من‌ شما را یک‌ فیلسوف‌ می‌دانم. هاها!"
شانه‌هایم‌ را بالا انداختم‌ و برای‌ زحماتی‌ که‌ کشیده‌ بود، صمیمانه‌ تشکر کردم. چند توصیه‌ هم‌ به‌ آسونسیون‌ کوچک‌ کرد و با لبخندی‌ اجباری‌ او را نگریست. مجبور شده‌ بود میزان‌ دارویم‌ را بیفزاید، شاید برای‌ این‌که‌ بتوانم‌ کمی‌ بیشتر بخوابم.
 

طرح از سید محسن امامیان

30 سپتامبر
واپسین‌ سپتامبر، اکنون‌ دیگر مدت‌ زیادی‌ باقی‌ نمانده، دیگر تا مرگ‌ راهی‌ نیست‌. ساعت‌ سه‌ بعدازظهر است. با خود حساب‌ می‌کنم‌ که‌ تا آغاز روز دوازدهم‌ اکتبر چند دقیقه‌ باقی‌ است؛ 8470 دقیقه.
دیشب‌ نتوانستم‌ بخوابم، زیرا باد شروع‌ شده‌ بود و دریا و باران‌ ولوله‌ای‌ به‌ پا کرده‌ بودند. دراز کشیدم‌ و وقت‌ گذراندم. فکر و خودخوری؟ آه‌ نه! دکتر گودهوس‌ مرا یک‌ فیلسوف‌ می‌داند، اما ذهن‌ من‌ بسیار کند است. تنها می‌توانم‌ به‌ یک‌ چیز بیندیشم: مرگ، مرگ!
 
2 اکتبر
به‌ شدت‌ منقلب‌ هستم. احساسی‌ از پیروزی‌ با حرکاتم‌ آمیخته‌ شده‌ است. گاه‌ که‌ به‌ آن‌ موضوع‌ می‌اندیشم‌ و مردم‌ مرا با شک‌ و هراس‌ می‌نگرند، متوجه‌ می‌شوم‌ که‌ آن‌ها‌ مرا دیوانه‌ می‌پندارند. خودم‌ نیز دچار سوءظن‌ شده‌ام. آه‌ نه، من‌ دیوانه‌ نیستم.
امروز داستان‌ امپراتور فریدریش‌ را می‌خواندم‌ که‌ برایش‌ پیش‌بینی‌ کرده‌ بودند، در شهری‌ که‌ پیشوند اول‌ آن‌ واژه‌ "فلور" باشد از دنیا خواهد رفت. او از رفتن‌ به‌ شهرهای‌ فلورانس‌ و فلورنتینوم‌ خودداری‌ می‌کرد، با این‌ وجود یک‌ بار به‌ فلورنتینوم‌ رفت‌ و همان‌جا درگذشت. چرا؟
یک‌ پیش‌گویی‌ به‌ خودی‌ خود فاقد ارزش‌ است. بستگی‌ به‌ این‌ دارد که‌ بتواند قدرتی‌ بر تو اعمال‌ کند یا نه. اما اگر چنین‌ شود، پیشگویی‌ درست‌ از آب‌ در آمده‌ و برآورده‌ می‌شود. اما چگونه؟ و آیا آن‌ پیشگویی‌ که‌ در درون‌ شخص‌ من‌ پدید آمده‌ و مدام‌ نیز تقویت‌ می‌شود، با ارزش‌تر از آنی‌ نیست‌ که‌ در خارج‌ شکل‌ می‌گیرد؟ و آیا این‌ آگاهی‌ هیجان‌انگیز از زمان‌ مرگ‌مان‌، مشکوک‌تر از دانستن‌ مکان‌ مرگمان‌ است؟ آه، گونه‌ای‌ پیوستگی‌ جاودان‌ میان‌ انسان‌ و مرگ‌ وجود دارد. تو می‌توانی‌ با اراده‌ و باورت‌ حیطه‌ مرگ‌ را در اختیارت‌ بگیری، می‌توانی‌ آن‌ را جلو بکشی‌ تا به‌ سویت‌ آید، در ساعتی‌ که‌ بدان‌ باور داری... اغلب‌ هنگامی‌ که‌ افکارم‌ چون‌ آب‌های‌ خاکستری‌ و تیره‌ که‌ به‌ علت‌ ابهام‌ به‌ نظرم‌ بی‌پایان‌ می‌رسند، جلوی‌ رویم‌ گسترده‌ می‌شوند، چیزی‌ مانند به‌ هم‌‌پیوستگی‌ اشیا را می‌بینم‌ و باور می‌کنم‌ که‌ باید پوچی‌ مفاهیم‌ را دریابم.
خودکشی‌ چیست؟ مرگ‌ داوطلبانه؟ اما هیچ‌کس‌ غیرداوطلبانه‌ نمی‌میرد. رها کردن‌ زندگی‌ و ایثار برای‌ مرگ، بدون‌ استثنا از ضعف‌ ناشی‌ می‌شود و این‌ ضعف‌ همواره‌ نتیجه‌ یک‌ بیماری‌ جسمی‌ یا روحی‌ یا هر دوست. قبل‌ از این‌ که‌ موافق‌ مرگ‌ نباشیم، نخواهیم‌ مرد.
آیا من‌ موافق‌ هستم؟ حتماً‌ باید باشم، زیرا معتقدم‌ اگر در روز دوازدهم‌ اکتبر نمیرم، ممکن‌ است‌ دیوانه‌ شوم.
 
5 اکتبر
بی‌وقفه‌ به‌ آن‌ روز فکر می‌کنم‌ و این‌ کار تمام‌ وقت، مرا مشغول‌ می‌سازد. به‌ این‌ مسئله‌ می‌اندیشم‌ که‌ این‌ آگاهی‌ چه‌ وقت‌ و از کجا به‌ ذهنم‌ رسیده‌ است، قادر به‌ بیان‌ پاسخ‌ آن‌ نیستم. هنگامی‌ که‌ نوزده‌ یا بیست‌ ساله‌ بودم‌ می‌دانستم‌ باید در سن‌ چهل‌ سالگی‌ بمیرم‌ و یکی‌ از همین‌ روزها وقتی‌ فی‌‌البداهه‌ از خود پرسیدم‌ که‌ تاریخ‌ دقیق‌ آن‌ چه‌ موقع‌ خواهد بود با کمال‌ تعجب‌ دریافتم‌ که‌ حتی‌ روزش‌ را نیز می‌دانم!
و اکنون‌ آن‌قدر نزدیک‌ شده‌ام‌ که‌ نفس‌های‌ سرد مرگ‌ را به‌ خوبی‌ حس‌ می‌کنم. می‌دانم‌ که‌ اگر روز دوزادهم‌ اکتبر نمیرم، حتماً‌ دیوانه‌ می‌شوم!
باد شدیدتر شده‌ است، دریا می‌خروشد و باران‌ بر روی‌ سقف‌ ضرب‌ گرفته‌ است. شب‌ نخوابیدم، با بارانی‌ به‌ ساحل‌ رفتم‌ و روی‌ سنگی‌ نشستم. پشت‌ سر من‌ در تاریکی‌ و باران، تپه‌ با خانه‌ تیره‌ و تاری‌ که‌ آسونسیون‌ کوچک‌ در آن‌ خوابیده‌ بود، قرار داشت. آسونسیون‌ کوچکم! و جلوی‌ رویم‌ دریا، کف‌های‌ گل‌آلودش‌ را تا کنار پاهایم‌ می‌غلتاند.
تمام‌ شب‌ را به‌ بیرون‌ نگریستم‌ و به‌ نظرم‌ آمد که‌ مرگ‌ یا پس‌ از مرگ‌ باید چیزی‌ شبیه‌ این‌ باشد. آن‌جا، در آن‌ طرف‌ و بیرون‌ از خانه‌ تاریکی‌ بی‌پایان‌ و مرموزی‌ از من‌ باقی‌ خواهد ماند و مشهود خواهد شد و با این‌ صدای‌ غیرقابل‌ درک‌ باد همواره‌ به‌ گوش‌ خواهد رسید؟
 
8 اکتبر
زمانی‌ که‌ مرگ‌ فرا رسد، مایلم‌ از او تشکر کنم‌ زیرا زودتر از آن‌ که‌ مجبور شوم‌ مدتی‌ در انتظارش‌ بمانم، فرا خواهد رسید. فقط‌ سه‌ روز کوتاه‌ پاییزی‌ و آنگاه‌ به‌وقوع‌ خواهد پیوست. چقدر در برابر آخرین‌ لحظه‌ هیجان‌ زده‌ هستم. انتهای‌ همه‌ چیز، آیا این‌ یک‌ لحظه، یک‌ لحظه‌ شعف‌ و حلاوتی‌ ناگفتنی‌ نخواهد بود؟ یک‌ لحظه‌ در اوج‌ سرخوشی.
فقط‌ سه‌ روز کوتاه‌ پاییزی‌ و مرگ‌ این‌جا در اتاق‌ به‌ نزدم‌ خواهد آمد، تنها می‌خواهم‌ بدانم، چگونه‌ با من‌ رفتار خواهد کرد؟ مانند یک‌ کرم؟ حلقومم‌ را می‌گیرد و خفه‌ام‌ می‌کند؟ یا با دستش‌ مغزم‌ را در چنگالش‌ می‌فشارد؟ اما من‌ آن‌ را عظیم‌ و زیبا و چون‌ شکوهی‌ وحشی‌ می‌دانم‌.
 
9 اکتبر
هنگامی‌ که‌ آسونسیون‌ روی‌ زانوانم‌ نشسته‌ بود به‌ او گفتم: "اگر به‌ زودی، به‌ طریقی‌ از نزدت‌ بروم‌ چه‌ می‌شود؟ آیا خیلی‌ غمگین‌ می‌شوی؟"
پس‌ از ادای‌ این‌ سخن، سرکوچکش‌ را روی‌ سینه‌ام‌ تکیه‌ داد و به‌ تلخی‌ گریست. قلبم‌ از درد فشرده‌ شد. از همه‌ این‌ها گذشته‌ من‌ تب‌ دارم، سرم‌ داغ‌ است‌ و در عین‌ حال‌ از سرما می‌لرزم.
 
10 اکتبر
نزد من‌ بود. امشب‌ نزد من‌ بود مرگ‌ را می‌گویم. او را ندیدم، صدایش‌ را هم‌ نشنیدم. با وجود این‌ با او صحبت‌ کردم. مضحک‌ است‌ اما خواهش‌ می‌کنم‌ باور کنید. او گفت: "بهتر است‌ همین‌ حالا تمامش‌ کنیم." اما من‌ نمی‌خواستم‌ و علیه‌ آن‌ جنگیدم. با چند سخن‌ کوتاه‌ او را پس‌ فرستادم‌.
"بهتر است‌ همین‌ حالا تمامش‌ کنیم." چه‌ طنینی‌ داشت! تا مغز استخوانم‌ نفوذ کرد. چه‌ یک‌نواخت، چه‌ معمولی! هرگز احساس‌ یأسی، سردتر و پست‌تر از این‌ تجربه‌ نکرده‌ بودم‌.
 
11 اکتبر، ساعت 11 شب
آیا می‌فهمم؟ آه! باور کنید که‌ می‌فهمم. یک‌ ساعت‌ و نیم‌ پیش‌ هنگامی‌ که‌ دراتاقم‌ نشسته‌ بودم، فرانس‌ پیر نزدم‌ آمد. می‌لرزید و هق‌‌هق‌ گریه‌ می‌کرد. فریاد کشید: "جناب‌ کنت... دخترخانم... آسونسیون... کاری‌ برای‌ او بکنید...."
بی‌درنگ‌ به‌ سمت‌ اتاق‌ او رفتم‌ ولی‌ گریه‌ نکردم. تنها لرزشی‌ سرد مرا تکان‌ داد. او در تخت‌ کوچکش‌ دراز کشیده‌ بود، موهای‌ سیاهش‌، اطراف‌ چهره‌ کوچک‌ و بی‌رنگ‌ و پردردش‌ را فراگرفته‌ بود. کنارش‌ زانو زدم. کاری‌ نکردم. به‌ چیزی‌ فکر نکردم. دکتر گودهوس‌ آمد. گفت: "یک‌ حمله‌ قلبی‌ بوده‌ است." و مانند کسی‌ که‌ اصلاً‌ تعجب‌ نکرده‌ است، سرش‌ را تکان‌ داد. این‌ مرد ناشی‌ و دیوانه‌ طوری‌ رفتار می‌کرد که‌ گویی‌ همه‌ چیز را می‌داند.
اما من، آیا می‌فهمیدم؟ هنگامی‌ که‌ با او تنها شدم، بیرون‌ باران‌ و دریا سر و صدا می‌کردند و باران‌ در لوله‌ بخاری‌ زوزه‌ می‌کشید روی‌ میز کوبیدم، برای‌ یک‌ لحظه‌ ناگهان‌ همه‌ چیز برایم‌ روشن‌ شد. بیست‌ سال‌ از مرگ‌ خواسته‌ بودم‌ که‌ در یک‌ روز و در یک‌ لحظه‌ فرا برسد. در اعماق‌ وجودم، چیزی‌ وجود دارد که‌ پنهانی‌ می‌دانسته‌ است‌ که‌ من‌ نمی‌توانم‌ این‌ کودک‌ را ترک‌ کنم. شاید بعد از نیمه‌‌شب‌ نمی‌مردم‌ و حتماً‌ هم‌ این‌طور می‌شد، اگر مرگ‌ می‌آمد، بار دیگر او را بازمی‌گرداندم. اما او اول‌ به‌ سراغ‌ این‌ کودک‌ آمد، زیرا باید از درونم‌ آگاه‌ شده‌ باشد. آیا من‌ خودم‌ مرگ‌ را به‌ تخت‌ کوچک‌ او کشانده‌ بودم؟ آیا تو را کشته‌ام‌ آسونسیون‌ کوچکم؟ آه، برای‌ نکات‌ ظریف‌ و پر رمز و راز، واژه‌ها چه‌ خشن‌ و حقیرانه‌اند!
بدرود، بدرود! شاید در آن‌ دنیا اندیشه‌ یا خبری‌ از تو را دوباره‌ بازیابم، از آن‌ رو که عقربه‌ ساعت‌ حرکت‌ می‌کند و چراغی‌ که‌ به‌ چهره‌ شیرینش‌ نور می‌افشاند، به‌ زودی‌ خاموش‌ خواهد شد. دست‌ کوچک‌ و سردش‌ را در دست‌ می‌گیرم‌ و انتظار می‌کشم. هم‌اکنون‌ به‌ سراغم‌ خواهد آمد و اگر بشنوم‌ که‌ به‌ من‌ می‌گوید: "بهتر است‌ همین‌ حالا تمامش‌ کنیم"، به‌ رضایت‌ سرم‌ را تکان‌ داده‌ و چشمانم‌ را برهم‌ خواهم‌ نهاد.
  
***
   
توماس‌ مان‌
Thomas Mann
1875-1955
بسیاری‌ از منتقدان‌ بر این‌ باورند که‌ پس‌ از لوتر، گوته‌ و نیچه‌ هیچ‌ نثرنویس‌ دیگری‌ به‌ اهمیت‌ و توانایی‌ توماس‌ مان‌ در ادبیات‌ آلمانی‌ پدید نیامده‌ است. خاندان‌ بودنبروک‌ او که‌ نخستین‌ رمان‌ وی‌ بود، نخستین‌ رمان‌ خانوادگی‌ آلمانی‌ نیز شمرده‌ می‌شود. همین‌ اثر در آلمان‌ صدها بار تجدید چاپ‌ شده‌ و میلیون‌ها نسخه‌ از آن‌ به‌ فروش‌ رفته‌ است.
توماس‌ مان‌ را باید یکی‌ از اصیل‌ترین‌ نویسندگان‌ آلمانی‌ دانست، زیرا او هرگز از سنت‌های‌ فرهنگی‌ کشورش‌ غافل‌ نماند. بیهوده‌ نیست‌ که‌ در زمان‌ جمهوری‌ وایمار(1918-1933)  وی‌ را نماینده‌ رسمی‌ ادبیات‌ آلمان‌ می‌شمردند و تنها عده‌ اندکی‌ مانند هرمان‌ هسه، هاینریش‌ مان‌ (برادرش) و گرهارت‌ هاوپتمان‌ دارای‌ شهرتی‌ در حد وی‌ بودند.
توماس‌ مان‌ در رمان‌هایش، نویسنده‌ای‌ پیچیده‌ و سنگین‌ شناخته‌ شده‌ است‌ و آثار او همچون‌ کوه‌ جادو، یوسف‌ و برادرانش، دکتر فاستوس‌ و... را می‌باید چندین‌ بار بازخواند تا مفاهیم‌ پنهان‌ آن‌ آشکار شود، اما بیشتر داستان‌های‌ کوتاه‌ توماس‌ مان، ساده‌فهم‌ و به‌ دور از پیچیدگی‌ است.
توماس‌ مان‌ همچنین‌ دارای‌ مقالات‌ و رساله‌های‌ ارزشمند فراوانی‌ درباره‌ گوته، نیچه، تولستوی، واگنر، شوپنهاوئر و... است‌ که‌ نشان‌دهنده‌ تاثیرگیری‌های‌ او از این‌ بزرگان‌ نیز شمرده‌ می‌شود.
از آثار توماس‌ مان‌ کوه‌ جادو، تونیو کروگر، مرگ‌ در ونیز و یوسف‌ و برادرانش‌  به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شده‌اند.
 
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
سربازی‌ که‌ به‌ خانه‌اش‌ بازگشت‌
‌دینو بوتزاتی‌؛ ترجمه‌ی رضا نجفی  ۱۳۸۶/۰۹/۰۳
داستان کوتاه ایتالیایی

دینو بوتزاتیپس‌ از انتظاری‌ دراز، زمانی‌ که‌ دیگر همه‌ دست‌ از امید شسته‌ بودند، یوهانس‌ به‌ خانه‌اش‌ بازگشت. یکی‌ از روزهای‌ تیره‌ و تار ماه‌ مارس‌ بود. کلاغ‌ها به‌ این‌ سوی‌ و آن‌ سوی‌ پرواز می‌کردند. به‌ صورت‌ غیر مترقبه‌ای‌ از در وارد شد. هیچ‌ کس‌ انتظار ورودش‌ را نمی‌کشید. مادرش‌ دوید تا او را در آغوش‌ بکشد و فریاد زد: «خدایا، ای‌ خدای‌ بزرگ!». خواهر و برادر کوچک‌ یوهانس‌ یعنی‌ آنا و پتر نیز از شادی‌ به‌ جنب‌ و جوش‌ در آمده‌ بودند. لحظه‌ای‌ که‌ ماه‌های‌ مدید در آرزوی‌ رسیدنش‌ بودند، فرا رسیده‌ بود؛ لحظه‌ای‌ که‌ بارها آن‌ را در خواب‌ دیده‌ بودند.
یوهانس‌ به‌ طرز مرموزی‌ خاموش‌ بود و هیچ‌ نمی‌گفت، حالتی‌ داشت‌ که‌ گویا می‌کوشید از گریستن‌ خودداری‌ کند. مادر با گریه‌ گفت: «بگذار تماشایت‌ کنم، بگذار تماشایت‌ کنم، چقدر بزرگ‌ شده‌ای، اما چرا رنگت‌ پریده؟» مادر با گفتن‌ این‌ جمله‌ در حالی‌ که‌ ترسیده‌ بود، عقب‌ رفت. به راستی‌ هم‌ رنگش‌ پریده‌ بود؛ مثل‌ آن‌که‌ رمق‌ و توانش‌ رو به‌ پایان‌ باشد با حالتی‌ خسته‌ کلاهش‌ را از سر برداشت‌ و به‌ میان‌ اتاق‌ رفت و روی‌ صندلی‌ نشست. چقدر خسته‌ به‌ نظر می‌رسید، چقدر زیاد؛ گویی‌ لبخند زدن‌ هم‌ برایش‌ دشوار است. در نظر مادرش‌ شبح‌ غریبی‌ می‌نمود که‌ هر لحظه‌ با او بیگانه‌تر و گریز پاتر می‌شود.
مادر گفت: «پسرم‌ دست‌ کم‌ پالتویت‌ را در بیاور.»
با خودش‌ فکر کرد چقدر پسرش‌ بزرگ، زیبا، موقر و متین‌ شده‌ است، گر چه‌ به‌ طور ترسناکی‌ رنگش‌ پریده‌ بود، اما خب‌ زیاد مهم‌ نبود.
«پالتو را در بیاور و بده‌ به‌ من، مگر نمی‌بینی‌ اتاق‌ گرم‌ و خفه‌ است؟»
ولی‌ یوهانس‌ ناگهان‌ با حرکتی‌ تند و ناخودآگاه‌ خودش‌ را عقب‌ کشید و از ترس‌ آن که‌ مبادا دست‌ به‌ پالتو بزنند، آن‌ را محکم‌تر به‌ خود پیچید.
«نه، ولم‌ کنید، نمی‌خواهم‌ پالتویم‌ را در بیاورم، از آن‌ گذشته‌ همین‌ الان‌ باید بروم.»
«باید بروی؟ بعد از دو سال‌ تازه‌ برگشته‌ای‌ و حالا می‌خواهی‌ دوباره‌ بروی؟!»
پس‌ از خوشحالی‌ بزرگ‌ بار دیگر رنجی‌ بزرگ‌ او را فرا گرفت، رنجی‌ که‌ تنها مادرانی‌ آن‌ را حس‌ می‌کنند که‌ طعم‌ فراق‌ را چشیده‌ باشند.
«همین‌ حالا می‌خواهی‌ بروی؟ یعنی‌ نمی‌خواهی‌ چیزی‌ بخوری؟»
یوهانس‌ با لبخندی‌ غمناک‌ در حالی‌ که‌ گوشه‌‌گوشه‌ خانه‌ را می‌نگریست‌ گفت: «مادر جان‌ من‌ غذا خورده‌ام.»
و در حالی‌که‌ به‌ نقطه‌ی‌ نامعلومی‌ در گوشه‌‌ی اتاق‌ خیره‌ شده‌ بود با لحن‌ مرموزی‌ ادامه‌ داد: «در منزلگاهی‌ که‌ در نزدیکی‌ این‌جاست‌ توقف‌ کرده‌ایم.»
«آه‌ پس‌ تو تنها نیستی؟ کی‌ با تو بود؟ از رفقای‌ هم‌ گروهانت‌ بود؟ شاید پسر منا بوده؟»
«نه، نه، در بین‌ راه‌ با او آشنا شدم، الان‌ بیرون‌ خانه‌ در انتظار من‌ است.»‌
«بیرون‌ منتظر است؟ چرا او را به‌ خانه‌ دعوت‌ نکردی؟ او را در خیابان‌ تنها گذاشتی؟»
مادر به‌ سوی‌ پنجره‌ رفت‌ و آن‌ سوی‌ باغچه، پشت‌ نرده‌های‌ حیاط‌ مرد سیاه‌پوشی‌ را دید که‌ با خون‌سردی‌ جلوی‌ خانه‌ قدم‌ می‌زد. بی‌آن‌که‌ بداند چرا، در قلبش‌ در کشاکش‌ شادی‌ فراوان، رنجی‌ مرموز و ناشناس‌ حس‌ کرد که‌ هر لحظه‌ بیشتر قلبش‌ را می‌فشرد. یوهانس‌ گفت: «این‌ طور بهتر است، ممکن‌ است‌ این‌ کار برایش‌ مشکل‌ ایجاد کند.»
«پس‌ دست‌کم‌ یک‌ جام‌ آب‌ برایش‌ ببریم، نظرت‌ چیست، عیبی‌ که‌ ندارد؟»
«نه، مادر، راستش‌ را بخواهی‌ او کمی‌ غیر عادی‌ است، ممکن‌ است‌ عصبانی‌ شود.»
«این‌ دیگر چه‌ جور آدمی‌ است؟ خب‌ چرا با او دوست‌ شده‌ای؟ از جان‌ تو چه‌ می‌خواهد؟»
پسر آهسته‌ و غمگین‌ گفت: «درست‌ نمی‌شناسمش، توی‌ راه‌ به‌ او برخوردم. خودش‌ با من‌ آمد. چیز دیگری‌ هم‌ نمی‌دانم.»
مثل‌ این‌که‌ خوشش‌ نمی‌آمد در این‌ مورد صحبت‌ کند، مادر هم‌ که‌ این‌ را حس‌ کرده‌ بود، برای‌ این‌که‌ او را ناراحت‌ نکند موضوع‌ صحبت‌ را عوض‌ کرد و گفت: «هیچ‌ فکر کرده‌ای‌ اگر ماریا بفهمد تو برگشته‌ای‌ چه‌ حالی‌ می‌شود؟ می‌دانی‌ چقدر شاد خواهد شد؟ حتماً‌ به خاطر اوست‌ که‌ دائماً‌ می‌گویی‌ باید بروم. اینطور نیست؟ می‌خواهی‌ پیش‌ او بروی‌ مگر نه؟»
یوهانس‌ فقط‌ لبخند تلخی‌ زد؛ لبخندی‌ که‌ گویی‌ می‌خواهد وانمود کند که‌ شاد است‌ ولی‌ به‌ علت‌ درد پنهانی‌ که‌ در دل‌ دارد نمی‌تواند. مادر نمی‌توانست‌ درک‌ کند که‌ او چرا چنین‌ غمگین‌ نشسته‌ است؟ چقدر شبیه‌ روزی‌ بود که‌ می‌خواست‌ راهی‌ جبهه‌ جنگ‌ بشود.
اما اکنون‌ دیگر جنگ‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ و او بازگشته‌ است. دیگر زندگی‌ جدیدی‌ پیش‌ روی‌ اوست. روزهای‌ آزادی، روزهایی‌ که‌ در آن‌ ترس‌ و نگرانی‌ نیست، چه‌ شب‌هایی‌ که‌ با هم‌ خواهند بود و چه‌ شب‌هایی‌ که‌ آن‌ها پشت‌ سر نگذاشته‌ بودند، شب‌هایی‌ که‌ ناگهان‌ صدا و نور انفجار آن‌ را شعله‌ور می‌ساخت‌ و هر لحظه‌ به‌ یاد آدمی‌ می‌انداخت‌ که‌ شاید عزیزش‌ نیز در چنین‌ آتشی‌ سوخته‌ و نابود شده‌ باشد و یا شاید بدن‌ عزیزش‌ با سینه‌ای‌ تیر خورده‌ و خونین‌ در میان‌ خرابه‌ها، خشک‌ و بی‌حرکت‌ افتاده‌ است. نه، دیگر این‌ تصورات‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ بود، او دیگر باز گشته‌ بود. چقدر ماریا خوشحال‌ می‌شد. به‌زودی‌ بهار می‌رسید و آن‌ها‌ در کلیسای‌ دهکده‌ ازدواج‌ می‌کردند. حتماً‌ هم‌ روز یک‌شنبه‌ مراسم‌ عقد را اجرا می‌کردند. آوای‌ دلنشین‌ ناقوس‌ به‌ گوش‌ می‌رسید و بوی‌ گل‌ها هوا را عطر آگین‌ می‌کرد. اما چرا یوهانس‌ چنین‌ رنگ‌‌پریده‌ و پریشان‌ است؟ چرا نمی‌خندد؟ چرا از نبردهایش‌ حکایت‌ نمی‌کند؟ چه‌ رازی‌ در این‌ پالتو است؟ چرا آن‌ را در خانه‌ و در این‌ گرما از تن‌ بیرون‌ نمی‌آورد؟ شاید لباس‌ زیر آن‌ پاره‌ و کثیف‌ است. اما از مادر نباید که‌ خجالت‌ کشید و چیزی‌ را پنهان‌ کرد.
خیلی‌ دوست‌ داشت‌ به‌ افکار پسرش‌ پی‌ ببرد. شاید مریض‌ است‌ یا خیلی‌ خسته؟ اما چرا حرفی‌ نمی‌زند؟ چرا او را نگاه‌ نمی‌کند؟
براستی‌ هم‌ یوهانس‌ کمتر به‌ او نگاهی‌ می‌انداخت. حتی‌ به‌ نظر می‌آمد که‌ می‌کوشد نگاهش‌ با نگاه‌ او تلاقی‌ نکند. گویا از چیزی‌ می‌ترسید. در این‌ مدت‌ برادر و خواهر کوچکش‌ با کنجکاوی‌ و تعجب‌ بی‌آن‌که‌ چیزی‌ بگویند، نگاهش‌ می‌کردند.
مادر با دل‌سوزی‌ و مهربانی‌ گفت‌ :«آه! یوهانس‌ چقدر خوب‌ است‌ که‌ تو پیش‌ ما برگشته‌ای، بگذار برایت‌ قهوه‌ای‌ بیاورم.»
با شتاب‌ راهی‌ آشپزخانه‌ شد و یوهانس‌ را با برادر و خواهر کوچکترش‌ تنها گذاشت. چقدر در این‌ دو سال‌ عوض‌ شده‌ بودند. در سکوت‌ هم‌دیگر را نگاه‌ می‌کردند و گاهی‌ لبخندی‌ شرمگین‌ به‌ هم‌ می‌زدند، گویی‌ در گذشته‌ قرار و مدار خاصی‌ با هم‌ گذاشته‌ باشند. مادر با فنجانی‌ قهوه‌ گرم‌ و مقداری‌ نان‌ شیرینی‌ برگشت‌. پسر قهوه‌ را سرکشید و با بی‌ میلی‌ نان‌ شیرینی‌ را گاز زد.
مادر دلش‌ می‌خواست‌ بپرسد: «چرا این‌طور با بی‌میلی‌ می‌خوری؟ مگر سابقاً‌ از آن‌ خوشت‌ نمی‌آمد؟» اما هیچ‌ نپرسید، دلش‌ نمی‌خواست‌ او را ناراحت‌ کند. درعوض‌ پرسید: «یوهانس‌! دلت‌ نمی‌خواهد دوباره‌ اتاقت‌ را ببینی؟ تخت‌خواب‌ نو برایت‌ گذاشته‌ام، داده‌ایم‌ دیوارها را سفید کرده‌اند، یک‌ چراغ‌ جدید هم‌ برای‌ اتاقت‌ خریده‌ام. بیا ببین، باز هم‌ نمی‌خواهی؟‌... نمی‌خواهی‌ پالتویت‌ را به‌ من‌ بدهی؟ نمی‌بینی‌ اتاق‌ چقدر گرم‌ شده‌ است؟»
یوهانس‌ پاسخی‌ نداد، از صندلی‌ بلند شد و به‌ اتاق‌ روبه‌رو رفت. چنان‌ آرام‌ حرکت‌ می‌کرد که‌ گویی‌ در خواب‌ راه‌ می‌رود. مادر جلوتر دوید تا پنجره‌ها را بگشاید، سرباز همان‌ گوشه‌ ایستاد و اثاثیه‌ نو، پرده‌های‌ سفید و دیوارهای‌ شفاف‌ را تماشا کرد. همه‌ چیز تمیز و مرتب‌ بود. گفت: «چقدر زیباست؟»
اما چشم‌هایش‌ به‌ طرز عجیبی‌ بی‌حالت‌ و سرد می‌نمود. در این‌ لحظه‌ مادر متوجه‌ شانه‌های‌ نحیف‌ و تکیده‌ پسرش‌ شد و غمی‌ که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌‌توانست‌ آن‌ را دریابد، وجودش‌ را فرا گرفت. آنا و پتر معصومانه‌ پشت‌ سر برادرشان‌ ایستاده‌ بودند و در انتظار ابراز شادی‌ و سروری‌ بودند که‌ دیده‌ نشد. دوباره‌ گفت: «چقدر زیباست، متشکرم‌ مادر!»
دیگر چیزی‌ نگفت. با دیدگانی‌ مضطرب‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سو نگاه‌ می‌کرد. به‌ کسی‌ می‌مانست‌ که‌ بخواهد گفتگوی‌ رنج‌‌آوری‌ را پایان‌ دهد. مرتب‌ با دلواپسی‌ از پنجره‌ مرد سیاه‌پوش‌ را نگاه‌ می‌کرد که‌ آهسته‌ به‌ چپ‌ و راست‌ قدم‌ می‌زد. با کوشش‌ فراوان‌ تبسمی‌ کرد. اما مادرش‌ سرانجام‌ صبرش‌ تمام‌ شد و به‌ او التماس‌ کرد: «تو را به‌ خدا یوهانس، راستش‌ را بگو چه‌ مشکلی‌ داری؟ تو چیزی‌ را از من‌ پنهان‌ می‌کنی، چرا نمی‌خواهی‌ به‌ من‌ بگویی؟»
پسر لب‌هایش‌ را گاز گرفت‌؛ گویی‌ بخواهد ناله‌اش‌ را در گلو خفه‌ کند. سپس‌ با صدایی‌ غم‌آلود و آهسته‌ گفت: «مادر جان، حالا دیگر وقت‌ رفتن‌ من‌ رسیده‌ است، دیگر باید بروم.»
«باید بروی؟ خب‌ حتماً‌ خیلی‌ زود بر می‌گردی، مگر نه؟ می‌روی‌ پیش‌ ماریا؟»
یوهانس‌ با صدای‌ دردناک‌ گفت: «نمی‌دانم، مادر، نمی‌دانم!»
در این‌ لحظه‌ او به‌ سوی‌ در رفت‌ و کلاه‌ سربازی‌اش‌ را بر سر نهاد.
«اما حتماً‌ برمی‌گردی، این‌طور نیست؟ من‌ عمو یولیوس‌ و عمه‌ات‌ را هم‌ خبر می‌کنم، خیلی‌ خوشحال‌ خواهند شد و با هم‌ جشن‌ خواهیم‌ گرفت، سعی‌ کن‌ قبل‌ از غروب‌ حتماً‌ برگردی.» یوهانس‌ نگاه‌ تلخ‌ و دردناکی‌ به‌ مادرش‌ انداخت‌؛ نگاهی‌ که‌ تا اعماق‌ وجودش‌ نفوذ کرد. گویی‌ می‌خواست‌ بگوید: «تو را به‌ خدا مادر بیش‌ از این‌ چیزی‌ نگو و قلبم‌ را مخراش!» دوباره‌ گفت: «مادر، من‌ باید بروم؛ آن‌ کسی‌ که‌ بیرون‌ ایستاده، در انتظار من‌ است. حالا دیگر خیلی‌ بی‌تاب‌ شده‌ است.»
خواست‌ از در بیرون‌ برود، و خواهر و برادرش‌ که‌ هنوز از دیدنش‌ شادمان‌ بودند خود را به‌ او چسباندند و پتر گوشه‌ پالتویش‌ را بالا زد تا ببیند یونیفرم‌ برادرش‌ در زیر پالتو چه‌ شکلی‌ است. مادر که‌ می‌ترسید یوهانس‌ ناراحت‌ شود، داد زد: «پتر دست‌ نزن، چه‌ می‌کنی؟»
به‌راستی‌ نیز وقتی‌ مرد جوان‌ این‌ کار برادرش‌ را دید ناراحت‌ شد و داد زد: «نه، نه! دست‌ نزن!» ولی‌ دیگر دیر شده‌ بود. پالتو برای‌ لحظه‌ای‌ کنار رفت.
مادر در حالی‌ که‌ دست‌هایش‌ را جلوی‌ دیدگانش‌ گرفته‌ بود با لکنت‌ فریاد کشید: «آه! یوهانس، پسر عزیزم، چه‌ به‌ روز تو آمده‌ است؟ چرا چنین‌ خون‌ آلودی؟»
یوهانس‌ برای‌ بار دیگر و برای‌ آخرین‌‌بار، کاملا مصمم گفت: «مادر، وقت‌ رفتن‌ من‌ فرا رسیده، او را خیلی‌ در انتظار گذاشتم. خداحافظ‌ آنا، خداحافظ‌ پتر، خداحافظ‌ مادر عزیزم.»
وقتی‌ به‌ در رسید ناگهان‌ خارج‌ شد، گویی‌ او را باد برد. او و مرد سیاه‌پوش‌ سوار بر اسب‌ به‌‌تاخت‌ رفتند؛ اما نه‌ به‌ سوی‌ خانه‌ ماریا بلکه‌ به‌ سوی‌ افق‌ و به‌ سوی‌ کوه‌های‌ سر به‌ فلک‌ کشیده.
مادر به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ کرد. قلبش‌ خاموش‌ و خالی‌ شده‌ بود، چنان‌ خالی‌ و تهی‌ که‌ حتی‌ قرون‌ متمادی‌ هم‌ نمی‌توانست‌ آن‌ را پر کند.
حالا ماجرای‌ آن‌ پالتو و علت‌ غم‌ پسرش‌ را می‌فهمید؛ مهم‌تر از همه‌ مردی‌ که‌ در خیابان‌ قدم‌ می‌زد، همان‌ مرد سیاه‌پوش‌ و صبور جلوی‌ خانه‌ را. به راستی‌ که‌ او چقدر مهربان، دلسوز و صبور بود. او یوهانس‌ را به‌ خانه‌ بازگردانده‌ بود تا با مادرش‌ بدرود گوید، تا سپس‌ او را به‌ سفری‌ ابدی‌ ببرد.

 ***

Dino Buzzati 1906-1972
 بوتزاتی‌ از سال‌1933 فعالیت‌ ادبی‌ خود را آغاز کرد. او با نوشتن‌ دو کتاب‌ «بیابان‌ تاتارها» و «هفت‌ فرستاده»‌ در عرصه‌ ادبیات‌ ایتالیا و جهان‌ به‌ شهرت‌ رسید.
مضامین‌ مورد علاقه‌ بوتزاتی‌ مرگ، زندگی‌ و اضطراب‌های‌ بشری‌ بود. برخی‌ از منتقدان، آثار وی‌ را سوررئالیستی‌ قلمداد کرده‌اند، اما داستان‌های‌ او گرچه‌ دارای‌ رویدادها و حال‌ و هوایی‌ ناممکن‌ است، لیکن‌ آن‌ها را باید حاصل‌ گونه‌ای‌ گرایش‌ به‌ درون‌نگری‌ و ماوراءالطبیعه‌ دانست.
بوتزاتی‌ در آثار خود رمز و راز را با نگاهی‌ تلخ‌ و بدبینانه‌ درمی‌آمیزد به‌ گونه‌ای‌ که‌ آثارش‌ را با داستان‌های‌ کافکا و ادگار آلن‌ پو نیز سنجیده‌اند.
گفتنی‌ است‌ که‌ برخی‌ از آثار بوتزاتی‌ همچون‌ بیابان‌ «تاتارها» - فیلم‌برداری‌ در ایران‌- و «بارنابوی‌ کوهستان‌ها» به‌ صورت فیلم‌ درآمده‌ و در سراسر جهان‌ به‌ نمایش‌ گذاشته‌ شده‌ است.
بوتزاتی‌ افزون‌ بر نویسندگی‌ به‌ نقاشی‌ نیز می‌پرداخت‌ و مضامین‌ بسیاری‌ از آثارش‌ را خود نقاشی‌ می‌کرد. نام‌ اصلی‌ این‌ داستان‌- که‌ به‌ شیوه‌ آزاد ترجمه‌ شده‌- «پالتو» است.

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
سربازی‌ که‌ به‌ خانه‌اش‌ بازگشت‌
‌دینو بوتزاتی‌؛ ترجمه‌ی رضا نجفی  ۱۳۸۶/۰۹/۰۳
داستان کوتاه ایتالیایی

دینو بوتزاتیپس‌ از انتظاری‌ دراز، زمانی‌ که‌ دیگر همه‌ دست‌ از امید شسته‌ بودند، یوهانس‌ به‌ خانه‌اش‌ بازگشت. یکی‌ از روزهای‌ تیره‌ و تار ماه‌ مارس‌ بود. کلاغ‌ها به‌ این‌ سوی‌ و آن‌ سوی‌ پرواز می‌کردند. به‌ صورت‌ غیر مترقبه‌ای‌ از در وارد شد. هیچ‌ کس‌ انتظار ورودش‌ را نمی‌کشید. مادرش‌ دوید تا او را در آغوش‌ بکشد و فریاد زد: «خدایا، ای‌ خدای‌ بزرگ!». خواهر و برادر کوچک‌ یوهانس‌ یعنی‌ آنا و پتر نیز از شادی‌ به‌ جنب‌ و جوش‌ در آمده‌ بودند. لحظه‌ای‌ که‌ ماه‌های‌ مدید در آرزوی‌ رسیدنش‌ بودند، فرا رسیده‌ بود؛ لحظه‌ای‌ که‌ بارها آن‌ را در خواب‌ دیده‌ بودند.
یوهانس‌ به‌ طرز مرموزی‌ خاموش‌ بود و هیچ‌ نمی‌گفت، حالتی‌ داشت‌ که‌ گویا می‌کوشید از گریستن‌ خودداری‌ کند. مادر با گریه‌ گفت: «بگذار تماشایت‌ کنم، بگذار تماشایت‌ کنم، چقدر بزرگ‌ شده‌ای، اما چرا رنگت‌ پریده؟» مادر با گفتن‌ این‌ جمله‌ در حالی‌ که‌ ترسیده‌ بود، عقب‌ رفت. به راستی‌ هم‌ رنگش‌ پریده‌ بود؛ مثل‌ آن‌که‌ رمق‌ و توانش‌ رو به‌ پایان‌ باشد با حالتی‌ خسته‌ کلاهش‌ را از سر برداشت‌ و به‌ میان‌ اتاق‌ رفت و روی‌ صندلی‌ نشست. چقدر خسته‌ به‌ نظر می‌رسید، چقدر زیاد؛ گویی‌ لبخند زدن‌ هم‌ برایش‌ دشوار است. در نظر مادرش‌ شبح‌ غریبی‌ می‌نمود که‌ هر لحظه‌ با او بیگانه‌تر و گریز پاتر می‌شود.
مادر گفت: «پسرم‌ دست‌ کم‌ پالتویت‌ را در بیاور.»
با خودش‌ فکر کرد چقدر پسرش‌ بزرگ، زیبا، موقر و متین‌ شده‌ است، گر چه‌ به‌ طور ترسناکی‌ رنگش‌ پریده‌ بود، اما خب‌ زیاد مهم‌ نبود.
«پالتو را در بیاور و بده‌ به‌ من، مگر نمی‌بینی‌ اتاق‌ گرم‌ و خفه‌ است؟»
ولی‌ یوهانس‌ ناگهان‌ با حرکتی‌ تند و ناخودآگاه‌ خودش‌ را عقب‌ کشید و از ترس‌ آن که‌ مبادا دست‌ به‌ پالتو بزنند، آن‌ را محکم‌تر به‌ خود پیچید.
«نه، ولم‌ کنید، نمی‌خواهم‌ پالتویم‌ را در بیاورم، از آن‌ گذشته‌ همین‌ الان‌ باید بروم.»
«باید بروی؟ بعد از دو سال‌ تازه‌ برگشته‌ای‌ و حالا می‌خواهی‌ دوباره‌ بروی؟!»
پس‌ از خوشحالی‌ بزرگ‌ بار دیگر رنجی‌ بزرگ‌ او را فرا گرفت، رنجی‌ که‌ تنها مادرانی‌ آن‌ را حس‌ می‌کنند که‌ طعم‌ فراق‌ را چشیده‌ باشند.
«همین‌ حالا می‌خواهی‌ بروی؟ یعنی‌ نمی‌خواهی‌ چیزی‌ بخوری؟»
یوهانس‌ با لبخندی‌ غمناک‌ در حالی‌ که‌ گوشه‌‌گوشه‌ خانه‌ را می‌نگریست‌ گفت: «مادر جان‌ من‌ غذا خورده‌ام.»
و در حالی‌که‌ به‌ نقطه‌ی‌ نامعلومی‌ در گوشه‌‌ی اتاق‌ خیره‌ شده‌ بود با لحن‌ مرموزی‌ ادامه‌ داد: «در منزلگاهی‌ که‌ در نزدیکی‌ این‌جاست‌ توقف‌ کرده‌ایم.»
«آه‌ پس‌ تو تنها نیستی؟ کی‌ با تو بود؟ از رفقای‌ هم‌ گروهانت‌ بود؟ شاید پسر منا بوده؟»
«نه، نه، در بین‌ راه‌ با او آشنا شدم، الان‌ بیرون‌ خانه‌ در انتظار من‌ است.»‌
«بیرون‌ منتظر است؟ چرا او را به‌ خانه‌ دعوت‌ نکردی؟ او را در خیابان‌ تنها گذاشتی؟»
مادر به‌ سوی‌ پنجره‌ رفت‌ و آن‌ سوی‌ باغچه، پشت‌ نرده‌های‌ حیاط‌ مرد سیاه‌پوشی‌ را دید که‌ با خون‌سردی‌ جلوی‌ خانه‌ قدم‌ می‌زد. بی‌آن‌که‌ بداند چرا، در قلبش‌ در کشاکش‌ شادی‌ فراوان، رنجی‌ مرموز و ناشناس‌ حس‌ کرد که‌ هر لحظه‌ بیشتر قلبش‌ را می‌فشرد. یوهانس‌ گفت: «این‌ طور بهتر است، ممکن‌ است‌ این‌ کار برایش‌ مشکل‌ ایجاد کند.»
«پس‌ دست‌کم‌ یک‌ جام‌ آب‌ برایش‌ ببریم، نظرت‌ چیست، عیبی‌ که‌ ندارد؟»
«نه، مادر، راستش‌ را بخواهی‌ او کمی‌ غیر عادی‌ است، ممکن‌ است‌ عصبانی‌ شود.»
«این‌ دیگر چه‌ جور آدمی‌ است؟ خب‌ چرا با او دوست‌ شده‌ای؟ از جان‌ تو چه‌ می‌خواهد؟»
پسر آهسته‌ و غمگین‌ گفت: «درست‌ نمی‌شناسمش، توی‌ راه‌ به‌ او برخوردم. خودش‌ با من‌ آمد. چیز دیگری‌ هم‌ نمی‌دانم.»
مثل‌ این‌که‌ خوشش‌ نمی‌آمد در این‌ مورد صحبت‌ کند، مادر هم‌ که‌ این‌ را حس‌ کرده‌ بود، برای‌ این‌که‌ او را ناراحت‌ نکند موضوع‌ صحبت‌ را عوض‌ کرد و گفت: «هیچ‌ فکر کرده‌ای‌ اگر ماریا بفهمد تو برگشته‌ای‌ چه‌ حالی‌ می‌شود؟ می‌دانی‌ چقدر شاد خواهد شد؟ حتماً‌ به خاطر اوست‌ که‌ دائماً‌ می‌گویی‌ باید بروم. اینطور نیست؟ می‌خواهی‌ پیش‌ او بروی‌ مگر نه؟»
یوهانس‌ فقط‌ لبخند تلخی‌ زد؛ لبخندی‌ که‌ گویی‌ می‌خواهد وانمود کند که‌ شاد است‌ ولی‌ به‌ علت‌ درد پنهانی‌ که‌ در دل‌ دارد نمی‌تواند. مادر نمی‌توانست‌ درک‌ کند که‌ او چرا چنین‌ غمگین‌ نشسته‌ است؟ چقدر شبیه‌ روزی‌ بود که‌ می‌خواست‌ راهی‌ جبهه‌ جنگ‌ بشود.
اما اکنون‌ دیگر جنگ‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ و او بازگشته‌ است. دیگر زندگی‌ جدیدی‌ پیش‌ روی‌ اوست. روزهای‌ آزادی، روزهایی‌ که‌ در آن‌ ترس‌ و نگرانی‌ نیست، چه‌ شب‌هایی‌ که‌ با هم‌ خواهند بود و چه‌ شب‌هایی‌ که‌ آن‌ها پشت‌ سر نگذاشته‌ بودند، شب‌هایی‌ که‌ ناگهان‌ صدا و نور انفجار آن‌ را شعله‌ور می‌ساخت‌ و هر لحظه‌ به‌ یاد آدمی‌ می‌انداخت‌ که‌ شاید عزیزش‌ نیز در چنین‌ آتشی‌ سوخته‌ و نابود شده‌ باشد و یا شاید بدن‌ عزیزش‌ با سینه‌ای‌ تیر خورده‌ و خونین‌ در میان‌ خرابه‌ها، خشک‌ و بی‌حرکت‌ افتاده‌ است. نه، دیگر این‌ تصورات‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ بود، او دیگر باز گشته‌ بود. چقدر ماریا خوشحال‌ می‌شد. به‌زودی‌ بهار می‌رسید و آن‌ها‌ در کلیسای‌ دهکده‌ ازدواج‌ می‌کردند. حتماً‌ هم‌ روز یک‌شنبه‌ مراسم‌ عقد را اجرا می‌کردند. آوای‌ دلنشین‌ ناقوس‌ به‌ گوش‌ می‌رسید و بوی‌ گل‌ها هوا را عطر آگین‌ می‌کرد. اما چرا یوهانس‌ چنین‌ رنگ‌‌پریده‌ و پریشان‌ است؟ چرا نمی‌خندد؟ چرا از نبردهایش‌ حکایت‌ نمی‌کند؟ چه‌ رازی‌ در این‌ پالتو است؟ چرا آن‌ را در خانه‌ و در این‌ گرما از تن‌ بیرون‌ نمی‌آورد؟ شاید لباس‌ زیر آن‌ پاره‌ و کثیف‌ است. اما از مادر نباید که‌ خجالت‌ کشید و چیزی‌ را پنهان‌ کرد.
خیلی‌ دوست‌ داشت‌ به‌ افکار پسرش‌ پی‌ ببرد. شاید مریض‌ است‌ یا خیلی‌ خسته؟ اما چرا حرفی‌ نمی‌زند؟ چرا او را نگاه‌ نمی‌کند؟
براستی‌ هم‌ یوهانس‌ کمتر به‌ او نگاهی‌ می‌انداخت. حتی‌ به‌ نظر می‌آمد که‌ می‌کوشد نگاهش‌ با نگاه‌ او تلاقی‌ نکند. گویا از چیزی‌ می‌ترسید. در این‌ مدت‌ برادر و خواهر کوچکش‌ با کنجکاوی‌ و تعجب‌ بی‌آن‌که‌ چیزی‌ بگویند، نگاهش‌ می‌کردند.
مادر با دل‌سوزی‌ و مهربانی‌ گفت‌ :«آه! یوهانس‌ چقدر خوب‌ است‌ که‌ تو پیش‌ ما برگشته‌ای، بگذار برایت‌ قهوه‌ای‌ بیاورم.»
با شتاب‌ راهی‌ آشپزخانه‌ شد و یوهانس‌ را با برادر و خواهر کوچکترش‌ تنها گذاشت. چقدر در این‌ دو سال‌ عوض‌ شده‌ بودند. در سکوت‌ هم‌دیگر را نگاه‌ می‌کردند و گاهی‌ لبخندی‌ شرمگین‌ به‌ هم‌ می‌زدند، گویی‌ در گذشته‌ قرار و مدار خاصی‌ با هم‌ گذاشته‌ باشند. مادر با فنجانی‌ قهوه‌ گرم‌ و مقداری‌ نان‌ شیرینی‌ برگشت‌. پسر قهوه‌ را سرکشید و با بی‌ میلی‌ نان‌ شیرینی‌ را گاز زد.
مادر دلش‌ می‌خواست‌ بپرسد: «چرا این‌طور با بی‌میلی‌ می‌خوری؟ مگر سابقاً‌ از آن‌ خوشت‌ نمی‌آمد؟» اما هیچ‌ نپرسید، دلش‌ نمی‌خواست‌ او را ناراحت‌ کند. درعوض‌ پرسید: «یوهانس‌! دلت‌ نمی‌خواهد دوباره‌ اتاقت‌ را ببینی؟ تخت‌خواب‌ نو برایت‌ گذاشته‌ام، داده‌ایم‌ دیوارها را سفید کرده‌اند، یک‌ چراغ‌ جدید هم‌ برای‌ اتاقت‌ خریده‌ام. بیا ببین، باز هم‌ نمی‌خواهی؟‌... نمی‌خواهی‌ پالتویت‌ را به‌ من‌ بدهی؟ نمی‌بینی‌ اتاق‌ چقدر گرم‌ شده‌ است؟»
یوهانس‌ پاسخی‌ نداد، از صندلی‌ بلند شد و به‌ اتاق‌ روبه‌رو رفت. چنان‌ آرام‌ حرکت‌ می‌کرد که‌ گویی‌ در خواب‌ راه‌ می‌رود. مادر جلوتر دوید تا پنجره‌ها را بگشاید، سرباز همان‌ گوشه‌ ایستاد و اثاثیه‌ نو، پرده‌های‌ سفید و دیوارهای‌ شفاف‌ را تماشا کرد. همه‌ چیز تمیز و مرتب‌ بود. گفت: «چقدر زیباست؟»
اما چشم‌هایش‌ به‌ طرز عجیبی‌ بی‌حالت‌ و سرد می‌نمود. در این‌ لحظه‌ مادر متوجه‌ شانه‌های‌ نحیف‌ و تکیده‌ پسرش‌ شد و غمی‌ که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌‌توانست‌ آن‌ را دریابد، وجودش‌ را فرا گرفت. آنا و پتر معصومانه‌ پشت‌ سر برادرشان‌ ایستاده‌ بودند و در انتظار ابراز شادی‌ و سروری‌ بودند که‌ دیده‌ نشد. دوباره‌ گفت: «چقدر زیباست، متشکرم‌ مادر!»
دیگر چیزی‌ نگفت. با دیدگانی‌ مضطرب‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سو نگاه‌ می‌کرد. به‌ کسی‌ می‌مانست‌ که‌ بخواهد گفتگوی‌ رنج‌‌آوری‌ را پایان‌ دهد. مرتب‌ با دلواپسی‌ از پنجره‌ مرد سیاه‌پوش‌ را نگاه‌ می‌کرد که‌ آهسته‌ به‌ چپ‌ و راست‌ قدم‌ می‌زد. با کوشش‌ فراوان‌ تبسمی‌ کرد. اما مادرش‌ سرانجام‌ صبرش‌ تمام‌ شد و به‌ او التماس‌ کرد: «تو را به‌ خدا یوهانس، راستش‌ را بگو چه‌ مشکلی‌ داری؟ تو چیزی‌ را از من‌ پنهان‌ می‌کنی، چرا نمی‌خواهی‌ به‌ من‌ بگویی؟»
پسر لب‌هایش‌ را گاز گرفت‌؛ گویی‌ بخواهد ناله‌اش‌ را در گلو خفه‌ کند. سپس‌ با صدایی‌ غم‌آلود و آهسته‌ گفت: «مادر جان، حالا دیگر وقت‌ رفتن‌ من‌ رسیده‌ است، دیگر باید بروم.»
«باید بروی؟ خب‌ حتماً‌ خیلی‌ زود بر می‌گردی، مگر نه؟ می‌روی‌ پیش‌ ماریا؟»
یوهانس‌ با صدای‌ دردناک‌ گفت: «نمی‌دانم، مادر، نمی‌دانم!»
در این‌ لحظه‌ او به‌ سوی‌ در رفت‌ و کلاه‌ سربازی‌اش‌ را بر سر نهاد.
«اما حتماً‌ برمی‌گردی، این‌طور نیست؟ من‌ عمو یولیوس‌ و عمه‌ات‌ را هم‌ خبر می‌کنم، خیلی‌ خوشحال‌ خواهند شد و با هم‌ جشن‌ خواهیم‌ گرفت، سعی‌ کن‌ قبل‌ از غروب‌ حتماً‌ برگردی.» یوهانس‌ نگاه‌ تلخ‌ و دردناکی‌ به‌ مادرش‌ انداخت‌؛ نگاهی‌ که‌ تا اعماق‌ وجودش‌ نفوذ کرد. گویی‌ می‌خواست‌ بگوید: «تو را به‌ خدا مادر بیش‌ از این‌ چیزی‌ نگو و قلبم‌ را مخراش!» دوباره‌ گفت: «مادر، من‌ باید بروم؛ آن‌ کسی‌ که‌ بیرون‌ ایستاده، در انتظار من‌ است. حالا دیگر خیلی‌ بی‌تاب‌ شده‌ است.»
خواست‌ از در بیرون‌ برود، و خواهر و برادرش‌ که‌ هنوز از دیدنش‌ شادمان‌ بودند خود را به‌ او چسباندند و پتر گوشه‌ پالتویش‌ را بالا زد تا ببیند یونیفرم‌ برادرش‌ در زیر پالتو چه‌ شکلی‌ است. مادر که‌ می‌ترسید یوهانس‌ ناراحت‌ شود، داد زد: «پتر دست‌ نزن، چه‌ می‌کنی؟»
به‌راستی‌ نیز وقتی‌ مرد جوان‌ این‌ کار برادرش‌ را دید ناراحت‌ شد و داد زد: «نه، نه! دست‌ نزن!» ولی‌ دیگر دیر شده‌ بود. پالتو برای‌ لحظه‌ای‌ کنار رفت.
مادر در حالی‌ که‌ دست‌هایش‌ را جلوی‌ دیدگانش‌ گرفته‌ بود با لکنت‌ فریاد کشید: «آه! یوهانس، پسر عزیزم، چه‌ به‌ روز تو آمده‌ است؟ چرا چنین‌ خون‌ آلودی؟»
یوهانس‌ برای‌ بار دیگر و برای‌ آخرین‌‌بار، کاملا مصمم گفت: «مادر، وقت‌ رفتن‌ من‌ فرا رسیده، او را خیلی‌ در انتظار گذاشتم. خداحافظ‌ آنا، خداحافظ‌ پتر، خداحافظ‌ مادر عزیزم.»
وقتی‌ به‌ در رسید ناگهان‌ خارج‌ شد، گویی‌ او را باد برد. او و مرد سیاه‌پوش‌ سوار بر اسب‌ به‌‌تاخت‌ رفتند؛ اما نه‌ به‌ سوی‌ خانه‌ ماریا بلکه‌ به‌ سوی‌ افق‌ و به‌ سوی‌ کوه‌های‌ سر به‌ فلک‌ کشیده.
مادر به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ کرد. قلبش‌ خاموش‌ و خالی‌ شده‌ بود، چنان‌ خالی‌ و تهی‌ که‌ حتی‌ قرون‌ متمادی‌ هم‌ نمی‌توانست‌ آن‌ را پر کند.
حالا ماجرای‌ آن‌ پالتو و علت‌ غم‌ پسرش‌ را می‌فهمید؛ مهم‌تر از همه‌ مردی‌ که‌ در خیابان‌ قدم‌ می‌زد، همان‌ مرد سیاه‌پوش‌ و صبور جلوی‌ خانه‌ را. به راستی‌ که‌ او چقدر مهربان، دلسوز و صبور بود. او یوهانس‌ را به‌ خانه‌ بازگردانده‌ بود تا با مادرش‌ بدرود گوید، تا سپس‌ او را به‌ سفری‌ ابدی‌ ببرد.

 ***

Dino Buzzati 1906-1972
 بوتزاتی‌ از سال‌1933 فعالیت‌ ادبی‌ خود را آغاز کرد. او با نوشتن‌ دو کتاب‌ «بیابان‌ تاتارها» و «هفت‌ فرستاده»‌ در عرصه‌ ادبیات‌ ایتالیا و جهان‌ به‌ شهرت‌ رسید.
مضامین‌ مورد علاقه‌ بوتزاتی‌ مرگ، زندگی‌ و اضطراب‌های‌ بشری‌ بود. برخی‌ از منتقدان، آثار وی‌ را سوررئالیستی‌ قلمداد کرده‌اند، اما داستان‌های‌ او گرچه‌ دارای‌ رویدادها و حال‌ و هوایی‌ ناممکن‌ است، لیکن‌ آن‌ها را باید حاصل‌ گونه‌ای‌ گرایش‌ به‌ درون‌نگری‌ و ماوراءالطبیعه‌ دانست.
بوتزاتی‌ در آثار خود رمز و راز را با نگاهی‌ تلخ‌ و بدبینانه‌ درمی‌آمیزد به‌ گونه‌ای‌ که‌ آثارش‌ را با داستان‌های‌ کافکا و ادگار آلن‌ پو نیز سنجیده‌اند.
گفتنی‌ است‌ که‌ برخی‌ از آثار بوتزاتی‌ همچون‌ بیابان‌ «تاتارها» - فیلم‌برداری‌ در ایران‌- و «بارنابوی‌ کوهستان‌ها» به‌ صورت فیلم‌ درآمده‌ و در سراسر جهان‌ به‌ نمایش‌ گذاشته‌ شده‌ است.
بوتزاتی‌ افزون‌ بر نویسندگی‌ به‌ نقاشی‌ نیز می‌پرداخت‌ و مضامین‌ بسیاری‌ از آثارش‌ را خود نقاشی‌ می‌کرد. نام‌ اصلی‌ این‌ داستان‌- که‌ به‌ شیوه‌ آزاد ترجمه‌ شده‌- «پالتو» است.

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
‌تشییع‌ تابوت‌
فلیکس‌ تیمرمانس‌؛ ترجمه‌ی رضا نجفی  ۱۳۸۶/۰۹/۰۷

فلیکس تیمرمانزپترلرم‌ در زمستان‌ نذر کرده‌ بود، اگر دخترش‌ روشن‌ از تب‌ مخملک‌ شفا پیدا کند، پای‌ پیاده‌ برای‌ زیارت‌ به‌ شرپن‌ هویفل‌ برود، تا در برابر تمثال‌ شفابخش‌ مریم‌ مقدس، گوشواره‌های‌ طلایی‌ همسر مرحومش‌ را همراه‌ ده‌ فرانک‌ پول‌ نقد تقدیم‌ کند. پترلرم‌ در آن‌ هنگام‌ در بورگوت‌ اقامت‌ داشت‌ اما اکنون‌ ساکن‌ سانکت‌- آندره‌آس‌- فیرتل‌ بود.
کودک‌ بهبود یافت‌ و خیلی‌ زود توانست‌ دوباره‌ در خیابان،‌ در جمع‌ بچه‌ها و در شهر پرهیاهوی‌شان‌ بازی‌ کند. پتر کاملاً‌ باورش‌ شده‌ بود که‌ تنها به‌ خاطر نذری‌ که‌ کرده، دخترش‌ سلامتی‌ خود را بازیافته‌ است.
ماه‌ می، ماه‌ مریم‌ مقدس‌ با روزهای‌ بلند و آسمان‌ آبی‌اش‌ از راه‌ رسید و زائران‌ راهی‌ شرپن‌ هویفل‌ و دیگر اماکن‌ مقدسی‌ شدند که‌ در آن‌جا تصویری‌ مشهور از مریم‌ مقدس‌ برای‌ استغاثه‌ و عبادت‌ وجود داشت. اما پترلرم‌ نذرش‌ را فراموش‌ کرده‌ بود.
او تمام‌ روز را فقط‌ با واکس‌ زدن‌ کفش‌ در دکه‌ کوچکش‌ می‌گذراند. پشت‌ دکه‌اش، جلوی‌ پنجره‌ گشوده‌ آن، گل‌های‌ سرخ‌ پلارگونی‌ و فوکیسن‌های‌ ارغوانی‌ قرار داشت.
او باید سخت‌ کار می‌کرد تا بتواند چهار بچه‌اش‌ را تربیت‌ کند. برای‌ ازدواج‌ مجدد هم‌ هیچ‌ حال‌ و حوصله‌ای‌ نداشت. همسرش‌ دو سال‌ پیاپی‌ بیمار بود، و دیگر از این‌ وضع‌ جانش‌ به‌ لب‌ رسیده‌ بود، تا سرانجام‌ زحمت‌ زنش‌ از گردنش‌ باز شد.
پتر گه‌گاه‌ نفسی‌ تازه‌ می‌کرد تا کبوترهای‌ نامه‌برش‌ را تماشا کند و به‌ گل‌های‌ لب‌ پنجره‌اش‌ برسد. یکشنبه‌ها و دوشنبه‌ها از صبح‌ تا شب‌ در میکده‌ها و حتی‌ جلو آستانه‌ خانه‌اش‌ به‌ ورق‌بازی‌ می‌پرداخت. در قمار کسی‌ را توان‌ برابری‌ با او نبود. از دیگر ویژگی‌های‌ او این‌ بود که‌ بچه‌هایش‌ را به‌ حدی‌ دوست‌ داشت‌ که‌ نمی‌گذاشت‌ به‌ آنان‌ بد بگذرد، به‌ همین‌ علت‌ به‌ ندرت‌ اتفاق‌ می‌افتاد که‌ خودش‌ بتواند یک‌ وعده‌ غذای‌ درست‌ و حسابی‌ بخورد، اما در مناسبت‌های‌ خاصی‌ چون‌ روز سانکت‌ گریس‌ پنس‌ از کسی‌ عقب‌ نمی‌ماند و خوراک‌ خرگوش‌ را با دو کیلو سیب‌زمینی، چنان‌ می‌خورد که‌ گویی‌ اصلاً‌ چیزی‌ در کار نبوده‌ است.
اما پترلرم‌ نذرش‌ را فراموش‌ کرده‌ بود. تا این‌که‌ یک‌ روز دوشنبه‌ دختر کوچولویش‌ رقص‌کنان‌ با یک‌ پرچم‌ کوچک‌ کاغذی‌ کلیسای‌ شرپن‌ هویفل، پیش‌ او آمد. پتر حسابی‌ جا خورده‌ بود.
پرسید: «این‌ را از کجا آورده‌ای؟»
«جلوی‌ دسته‌ موزیک‌ کلیسا، توی‌ راه‌ به‌ این‌ طرف‌ می‌دویدم‌ که‌ یک‌ آقای‌ کشیشی‌ این‌ را به‌ من‌ داد.»
پتر ناگاه‌ به‌ یاد نذرش‌ افتاد. تنها یک‌ یک‌شنبه‌ دیگر در ماه‌ می‌ باقی‌ مانده‌ بود تا او بتواند با یکی‌ از دسته‌های‌ مذهبی‌ به‌ شرپن‌ هویفل‌ برود. گرچه‌ او بعداً‌ نیز می‌توانست‌ در ماه‌ ژوئن‌ به‌ تنهایی‌ به‌ این‌ سفر برود، اما در هر حال‌ هیچ‌ چیز بدتر از تنهایی‌ نیست. ده‌ ساعت‌ پیاده‌روی‌ از آنت‌ ورپن‌ آن‌ هم‌ بدون‌ صحبت‌ و وراجی! ده‌ ساعت‌ تمام‌ دم‌ فرو بستن! نه، این‌ فقط‌ به‌ درد یک‌ سفر زیارتی‌ سوت‌ و کور می‌خورد. کاش‌ می‌شد تا سال‌ دیگر این‌ سفر را عقب‌ بیندازد. اما اگر آن‌وقت‌ روشن‌ باز هم‌ در طول‌ زمستان‌ بیمار بشود چه؟ پتر چندان‌ خرافاتی‌ نبود. مگر آن‌که‌ این‌ خرافات‌ به‌ مرگ‌ یا بیماری‌ مربوط‌ می‌شد. سؤ‌ال‌ این‌ بود که‌ آیا هنوز هم‌ فقط‌ روزهای‌ یکشنبه‌ دسته‌ مذهبی‌ به‌ سفر زیارتی‌ می‌رود؟ اگر نه، او ناچار بود تنهایی‌ به‌ این‌ سفر برود.
همان‌ روز عصر او پیش‌ ماریشن‌ مومبل‌ رفت، زنک‌ پیری‌ که‌ در مورد اجابت‌ دعا صحبت‌ می‌کرد، او تمامی‌ روز را در کلیسا می‌نشست‌ و درباره‌ مراسم‌ مس، دعاهای‌ "نون" و"اتاو"، روزهای‌ مقدس‌ و سفرهای‌ زیارتی‌ اطلاعات‌ دقیقی‌ داشت.
در ازای‌ سکه‌ای‌ نیم‌ گروشی، از این‌ زن‌ خبر گرفت‌ که‌ یک‌شنبه‌ آینده‌ دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ از آنت‌ ورپن‌ به‌ سوی‌ شرپن‌ هویفل‌ حرکت‌ خواهد کرد و این‌ آخرین‌ سفر در آن‌ ماه‌ و در آن‌ سال‌ خواهد بود. پتر فقط‌ باید سر ساعت‌ سه‌ صبح‌ کنار کلیسای‌ سانکت‌ آندره‌ آس‌ حاضر باشد و بدون‌ هیچ‌ تشریفاتی‌ به‌ زائران‌ ملحق‌ شود.
روز یکشنبه‌ همان‌ طور که‌ زن‌ به‌ او گفته‌ بود عمل‌ کرد، بدون‌ آن‌که‌ بداند یا بپرسید و یا حتی‌ در این‌ مورد فکر کند که‌ مفهوم‌ دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ چیست؟
ساعت‌ چهار صبح‌ هنوز خیابان‌ها خالی‌ و خلوت‌ و خانه‌ها نیز همانند صورتک‌های‌ سنگی، ساکت‌ و خاموش‌ به‌ نظر می‌رسید. تا این‌که‌ حرکت‌ دسته‌ تشییع‌ شروع‌ شد. پیشاپیش، خادم‌ کلیسا با صلیب‌ در حرکت‌ بود، دو پسربچه‌ از گروه‌ کُر کلیسا، شمع‌ به‌ دست، او را همراهی‌ می‌کردند. سپس‌ گروه‌ موزیک‌ پیدایش‌ شد و در پی‌ آن‌ دو مرد طبل‌زن‌ که‌ هم‌زمان‌ با هم‌ طبل‌ می‌نواختند؛ مردانی‌ که‌ فردای‌ آن‌ روز باید در یک‌ مراسم‌ رقص، موسیقی‌ اجرا می‌کردند. آنان‌ آهنگی‌ ملایم‌ و آرام‌ می‌نواختند که‌ خادم‌ کلیسا ساخته‌ بود و سرود آن‌ نیز از سوی‌ صدها زائر خوانده‌ می‌شد:
«به‌ سوی‌ لورد بر فراز کوهها
ظاهر شد در یک‌ غار
آکنده‌ از حشمت‌ و تلألؤ‌
مادر مسیح‌
درود، درود، درود
بر مریم‌ مقدس‌ درود!»

طرح از سید محسن امامیان


پتر به‌ میان‌ دو زن، درست‌ پشت‌ سردسته‌ موزیک‌ رفت‌ و با دستپاچگی‌ سرود را زمزمه‌ کرد. هرکس‌ با خود سبد یا سطلی‌ کوچک‌ همراه‌ داشت‌ که‌ آن‌ را از اغذیه‌ و نوشیدنی‌ پر کرده‌ بود. پس‌ از آواز نیز دعای‌ «ای‌ مریم‌ مقدس" قرائت‌ شد که‌ جمعیت‌ آن‌ را پس‌ از کشیش‌ تکرار می‌کردند.
وقتی‌ آن‌ها‌ شهر را از طریق‌ دروازه‌ برشمشه‌ ترک‌ کردند، آن‌ سوی‌ دروازه‌ بر فراز شفق، دشت‌ پرطراوت‌ در زیر نور نارنجی‌ رنگ‌ خورشید غرق‌ شده‌ بود، طوری‌ که‌ می‌بایست‌ دست‌ها را سایبان‌ دیدگان‌ کرد. حال‌ آنان‌ در سایه‌ دو ردیف‌ از درختان‌ مرتفع‌ حرکت‌ می‌کردند.
پرتو بازیگوش‌ خورشید از لابه‌لای‌ پرده‌ برگ‌های‌ درختان‌ می‌تابید، روی‌ سرها و پیکرها می‌لغزید و می‌رقصید و دیدگان‌ را مدهوش‌ می‌ساخت.
بین‌ دو دعای‌ «ای‌ مریم‌ مقدس»، زنی‌ که‌ سمت‌ راست‌ پتر حرکت‌ می‌کرد با آهی‌ عمیق‌ گفت: «چقدر دلم‌ می‌خواهد بدانم‌ این‌ بار دیگر چه‌ کسی‌ خواهد مرد؟»
پتر با تعجب‌ پرسید: «یعنی‌ چه، مگر قرار است‌ کسی‌ بمیرد؟!»
«خب‌ دیگر در این‌ سفرها هر بار حتماً‌ یک‌ نفر می‌میرد!»
پتر نفسش‌ پس‌ رفت‌ و چشم‌هایش‌ از ترس‌ گشاد شد، چرا که‌ هیچ‌ دلش‌ نمی‌خواست‌ با مرگ‌ سر و کاری‌ داشته‌ باشد. گفت: «از حرف‌های‌تان‌ سر در نمی‌آورم؟»
«عجب! پس‌ شما خبر ندارید که‌ این‌ دسته، دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ است؟ برگردید پشت‌ سرتان‌ را نگاه‌ کنید، آن‌ وقت‌ می‌توانید تابوت‌ را ببینید که‌ دو نفر حملش‌ می‌کنند.»
پتر به‌ پشت‌ چرخید و همان‌طوری‌ که‌ روی‌ نوک‌ پا راه‌ می‌رفت‌ توانست‌ موجی‌ از صدها کله‌ را ببیند. در این‌ بین جلوی‌ یک‌ درشکه‌ زردرنگ‌ پست، تابوت‌ سفیدی‌ را دید که‌ بر فراز جماعت‌ سیاه‌پوش‌ روان‌ بود. پتر در حالی‌ که‌ گلویش‌ از ترس‌ خشک‌ شده‌ بود پرسید: «حالا این‌ دیگر برای‌ چیست؟»
زن‌ گفت: «خب‌ پس‌ جریان‌ را خیلی‌ خلاصه‌ برای‌تان‌ تعریف‌ می‌کنم.»
اما به‌رغم‌ چنین‌ گفته‌ای‌ با آب‌ و تاب‌ تمام‌ حکایت‌ کرد که‌ چگونه‌ از سال‌ها پیش‌ تاکنون‌ هر بار در این‌ سفر یک‌ نفر می‌مرده تا آن‌که‌ سرانجام‌ از آن‌ وقت‌ به‌ بعد کم‌‌کم‌ فهمیدند که‌ چنین‌ مرگ‌هایی‌ اجتناب‌ناپذیر است‌ و کاری‌ هم‌ نمی‌توان‌ کرد، به‌ همین‌ علت‌ از چند سال‌ پیش‌ به‌ این‌ سو تابوتی‌ نیز ملازم‌ راه‌ شد، تا مرده‌ را راحت‌تر به‌ خانه‌اش‌ باز گردانند.
لرزه‌ کاملاً‌ بر پتر مستولی‌ شد، پرسید: «پس‌ شما دیگر چرا با این‌ دسته‌ همراهی‌ می‌کنید؟ دیگران‌ چرا با این‌ دسته‌ می‌آیند؟»
زن‌ گفت: «به‌ خاطر ثواب‌ بزرگی‌ که‌ دارد، ثواب‌ بودن‌ در چنین‌ دسته‌ای‌ به‌ مراتب‌ بیشتر است‌ تا شرکت‌ در دسته‌ای‌ معمولی، به‌ویژه‌ اگر پهلوی‌ کسی‌ باشی‌ که‌ باید بمیرد، حال‌ خواه‌ آن‌ کس‌ من‌ یا شما یا هر کس‌ دیگر باشد. شرکت‌ در یک‌ دسته‌ تشییع‌ معمولی‌ چنین‌ لطفی‌ ندارد.»
پتر با خودش‌ فکر کرد، «بله‌ در این‌ بین‌ باید هم‌ همچو چیزی‌ اجر بیشتری‌ داشته‌ باشد!»
اما در این‌ مورد چیزی‌ نگفت. برای‌ این‌که‌ به‌ اعصابش‌ آرامش‌ بخشد مقداری‌ توتون‌ تازه‌ را جوید و در مورد این‌ تشییع‌ تابوت‌ با مرگ‌های‌ وحشتناکش‌ فکر کرد. اندیشید: «اگر من‌ این‌ مطلب‌ را می‌دانستم‌ با دسته‌ دیگری‌ سفر می‌کردم، چرا که‌ این‌جا مرگ‌ به‌ همان‌ سادگی‌ ممکن‌ است‌ برای‌ من‌ اتفاق‌ افتد که‌ برای‌ هر کس‌ دیگر.»
آخر سر به‌ خود گفت: «پس‌ بهتر است‌ اصلاً‌ به‌ تنهایی‌ بروم. من‌ که‌ دیگر عهد نکرده‌ بودم‌ مرا وسط‌ چهار تخته‌ به‌ خانه‌ برگردانند. من‌ نذر کرده‌ بودم‌ که‌ با پای‌ پیاده‌ به‌ این‌ سفر زیارتی‌ بروم.»
او تأکید خاصی‌ روی‌ کلمه‌ "با پای‌ پیاده" کرد و اضافه‌ کرد: «با پای‌ پیاده‌ هم‌ برخواهم‌ گشت. به‌ این‌ ترتیب‌ نذر خود را نیز نگاه‌ داشته‌ام. همه‌اش‌ را با پای‌ پیاده‌ رفته‌ام!»
وقتی‌ به‌ شهر لیر رسیدند، رو به‌ زن‌ همراهش‌ کرد و گفت: «من‌ می‌روم‌ دو تا کلوچه‌ بخرم، زود برمی‌گردم»، اما او فقط‌ جلو پنجره‌ یک‌ نانوایی‌ ایستاد تا همه‌ زائران‌ از پیش‌ او عبور کردند. گذاشت‌ تا دسته‌ تشییع‌ به‌ آرامی‌ راهش‌ را ادامه‌ دهد و زمانی‌ که‌ آنان‌ بر فراز پلی‌ مرتفع‌ از دیده‌ پنهان‌ شدند، با خود گفت: «نیم‌ ساعت‌ دیگر صبر خواهم‌ کرد، وگرنه‌ باز هم‌ به‌ آن‌ها خواهم‌ رسید.»
او می‌خواست‌ فاصله‌ طویلی‌ بین‌ خود و دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ ایجاد کند؛ طوری‌ که‌ به‌ نیروهای‌ غیبی‌ آشکارا نشان‌ دهد که‌ تعلقی‌ به‌ آن‌ دسته‌ ندارد، مبادا آنان‌ به‌ اشتباه‌ او را در تابوت‌ کنند. پتر مصمم‌ گفت: «من‌ اصلا و ابداً‌ با دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ هیچ‌ کاری‌ ندارم!» آن‌گاه‌ برای‌ این‌که‌ در این‌ نیم‌‌ساعت‌ خسته‌ نشود، وارد میهمان‌خانه‌ به‌ سوی‌ منزلگه‌ شاد شد که‌ در آن‌جا ورق‌بازی‌ می‌کردند.
بی‌درنگ‌ در حالی‌ که‌ لیوان‌ شرابی‌ در دست‌ داشت، کنارشان‌ ایستاد و به‌ تماشا پرداخت. او سفر زیارتی‌ خود را نیز از یاد برد. به‌ جمع‌ قماربازان‌ پیوست‌ و به‌ هر دسته‌‌ توصیه‌هایی‌ کرد، طوری‌ که‌ همه‌ فهمیدند که‌ این‌ دیگر باید بازیکن‌ قهاری‌ باشد. وقتی‌ آن‌ کس‌ که‌ بیشتر از همه‌ باخته‌ بود از جایش‌ بلند شد او جایش‌ را گرفت‌ و آن‌گاه‌ دوباره‌ ورق‌بازی‌ ادامه‌ یافت. پتر با حالتی‌ جدی، موقر و متفکر بازی‌ را شروع‌ کرد، تا پایان‌ بازی، حیرت‌ و شگفتی‌ همه‌ آشکار شد، تماشاچیان‌ و بازی‌کنان‌ به‌ خاطر مسابقه‌ چنان‌ فریاد کشیدند که‌ تمامی‌ میهمان‌خانه‌ مانند ظرفی‌ شیشه‌ای‌ به‌ صدا درآمد. قماربازان‌ دیگر نیز به‌ آن‌جا آمدند و بهترین‌های‌ آنان‌ با پتر مسابقه‌ دادند. اما پتر برنده‌ شد. او مرتب‌ پشت‌ سر هم‌ برنده‌ می‌شد و همه‌ را به‌ تحسین‌ و احترام‌ وا می‌داشت. پتر جامی‌ لبالب‌ از شراب‌ رم‌ و آب‌جوی‌ فراوانی‌ به‌ چنگ‌ آورد. روی‌ پول‌های‌ بیشتری‌ قمار کردند. همه‌ با قلبی‌ پرتپش‌ و در حالی‌ که‌ از هیجان‌ رنگ‌شان‌ پریده‌ بود، با او بازی‌ می‌کردند. مردها با جام‌هایی‌ در دست‌ در دایره‌ای‌ فشرده‌ گرداگرد میز حلقه‌ زده‌ بودند. آنان‌ از آب‌جو و حتی‌ از سیگار برگ‌ یک‌شنبه‌ خود نیز پاک‌ غافل‌ مانده‌ بودند. زن‌ها آمدند تا شوهران‌شان‌ را برای‌ ناهار ببرند، اما یا خودشان‌ نیز گرم‌ تماشا می‌شدند و یا این‌که‌ شوهران‌شان‌ با خشم‌ و عتاب‌ آنان‌ را می‌راندند و غذا نیز در هر حال‌ از یاد می‌رفت.
به‌ این‌ ترتیب‌ ساعت‌ یک‌ بعدازظهر شد و سرانجام‌ چند نفر از تماشاگران‌ با زحمت‌ فراوان‌ و چو انداختن‌ شایعه‌های‌ جور واجور، جماعت‌ را متفرق‌ کردند. صحنه‌ خالی‌ و ورق‌بازی‌ به‌ حال‌ خود رها شد. پتر کیسه‌ای‌ بزرگ‌ پر از پول‌ به‌ چنگ‌ آورده‌ بود. دو سکه‌ از پول‌ها را به‌ گدایان‌ گوژپشتی‌ داد که‌ هنوز آن‌جا مانده‌ بودند. الکل‌ زیاد مانند گرمای‌ بخاری‌ سرش‌ را داغ‌ کرده‌ بود و همه‌ چیز در مغزش‌ داشت‌ می‌چرخید و می‌رقصید.
ساعت‌ سه‌ بود که‌ تلو تلوخوران‌ بیرون‌ رفت، درحالی‌ که‌ دستش‌ را به‌ دیوار خانه‌ها گرفته‌ بود می‌خواند:
«به‌ سوی‌ لورد بر فراز کوه‌ها
در غاری‌ ظاهر شد...»
و در این‌ فکر که‌ به‌ شرپن‌ هویفل‌ برود، مسیر آنت‌ ورپن‌ را در پیش‌ گرفت. او امید داشت‌ جایی‌ بتواند غذایی‌ خوب‌ بخورد و شب‌‌هنگام‌ نیز به‌ شرپن‌ هویفل‌ برسد.
دسته‌ تشییع‌ حالاً‌ دیگر به‌ مکان‌ مقدس‌ خود رسیده‌ بود، هیچ‌ کس‌ نمرده‌ بود. زائران، صبح‌ پس‌ از اجرای‌ مراسم‌ مذهبی‌ و دعای‌ دسته‌جمعی، برای‌ بچه‌های‌ خود شیپورهای‌ کوچک، پرچم‌ کاغذی، نان‌ توتک‌ و تصاویر کوچک‌ خریدند و از طریق‌ تپه‌های‌ گرد بزرگ‌ و آبی‌‌فام‌ نرمی‌ که‌ گرداگرد شهر بود، آن‌جا را ترک‌ گفتند. موسیقی‌ مترنم‌ بود، سر و صدای‌ تسبیح‌ها بلند و ترس‌ بر قلب‌ها حکم‌فرما شده‌ بود. حال‌ دیگر وقت‌ آن‌ بود که‌ کسی‌ بمیرد و هر کس‌ می‌اندیشید: «آن‌ کس‌ شاید خود من‌ باشم.»
هرکس‌ دعا می‌کرد آن‌ شخص‌ خاص‌ نباشد و این‌که‌ کاش‌ کس‌ دیگری‌ بمیرد. آنانی‌ که‌ در پیش‌ حرکت‌ می‌کردند، سر برمی‌گرداندند تا دریابند آیا آن‌ پشت‌ تا آن‌ لحظه‌ مرگی‌ رخ‌ داده‌ است‌ یا خیر؟ و آنانی‌ که‌ در پشت‌ رهسپار بودند، سرک‌ می‌کشیدند تا ببینند آیا آن‌ جلو چراغ‌ زندگی‌ کسی‌ به‌ خاموشی‌ گراییده‌ یا نه؟ آنانی‌ نیز که‌ در میان‌ راه‌ می‌رفتند به‌ پس‌ و پیش‌ خود نظر می‌انداختند. آوای‌ تضرع‌ و زاری‌ در حین‌ دعا دائماً‌ بلندتر می‌شد، چرا که‌ هیچ‌کس‌ نمی‌خواست‌ بمیرد. مرگ‌ همچون‌ ابری‌ نامرئی‌ بر فراز سرشان‌ شناور شده‌ و بر آنان‌ سایه‌ افکنده‌ بود و به‌ سوی‌ کسی‌ نشانه‌ رفته‌ بود که‌ خود می‌خواست. قلب‌ها همانند دانه‌ لوبیایی، درهم‌ فشرده‌ شده‌ بود.
آشکار بود که‌ چگونه‌ وحشت‌ رنگ‌ از رخسار آنان‌ زدوده‌ است. هرکس‌ شتاب‌ داشت‌ زودتر به‌ خانه‌اش‌ برسد. گرچه‌ این‌ شتاب‌ به‌ واقع‌ چندان‌ کمکی‌ هم‌ نمی‌کرد، اما به‌ این‌ وسیله‌ تا اندازه‌ای‌ امکان‌ مرگ‌ کاهش‌ می‌یافت. زائران‌ از آئرشوت‌ گذشتند.
این‌ سفرها حتی‌ دوبار هم‌ بدون‌ مرگ‌ به‌ این‌ قسمت‌ منتهی‌ نشده‌ بود. ریکوس‌ خادم‌ کلیسا با کله‌ای‌ به‌ سان‌ کله‌ مرغ‌ که‌ روی‌ آن‌ موهای‌ پرمانندی‌ در اهتزار بود، گروه‌ را هدایت‌ می‌کرد. او همه‌ چیز را جمع‌ و مرتب‌ می‌کرد، همین‌ طور تدارک‌ غذا و تهیه‌ مقدمات‌ بیتوته‌ شبانه‌ نیز با او بود. با آن‌ کت‌ سیاه‌ و تنگش، سراپا شتاب‌ این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ می‌دوید و مرتب‌ با وحشت‌ می‌پرسید: «کسی‌ مریض‌ است؟ برای‌ هیچ‌ کسی‌ اتفاقی‌ نیفتاده؟ آه‌ چه‌ می‌شد دست‌کم‌ یک‌بار هم‌ این‌ سفر بدون‌ مرگ‌ می‌بود؟!» و هیچ‌ گمان‌ نمی‌کرد که‌ ممکن‌ است‌ خودش‌ بمیرد. وجود او بسیار مورد نیاز بود، آخر در غیر این‌ صورت‌ چه‌ کسی‌ باید دسته‌ را راه‌ ببرد؟
دیگر آئرشوت‌ را کاملاً‌ پشت‌ سر گذاشته‌ بودند. از آخرین‌ تپه‌ در دوردست‌ها برج‌ لیر را دیدند که‌ با هیبتی‌ غول‌آسا قد برافراشته، هنوز هیچ‌ کس‌ نمرده‌ بود! هنوز هیچ‌ اتفاقی‌ نیفتاده‌ بود. ترس‌ بیشتر و بیشتر بر قلب‌ها سنگینی‌ می‌کرد.
همه‌ با چنگالی‌ آهنین‌ جان‌شان‌ را محکم‌ در کالبد خود چسبیده‌ بودند. همگی‌ با آن‌ سرعتی‌ که‌ ممکن‌ بود، به‌ سوی‌ جلو روان‌ بودند. هیچ‌کس‌ درد را در پاها و زانوان‌ فرسوده‌ای‌ که‌ مسافتی‌ دراز را طی‌ کرده‌ بود، حس‌ نمی‌کرد. تمامی‌ دسته‌ گویی‌ بالونی‌ کاملاً‌ باد شده‌ بود که‌ صدای‌ انفجار قریب‌الوقوعش‌ پیشاپیش‌ در گوش‌ها پیچیده‌ باشد.
تنها دو تن‌ خارج‌ از این‌ دایره‌ وحشت‌ ایستاده‌ بودند، خادم‌ کلیسا که‌ گویا برای‌ امروز نامیرا بود و کشیش‌ چاق‌ و نترسی‌ که‌ برای‌ تسلی‌ دادن‌ به‌ جمعیت‌ می‌گفت: «آن‌چه‌ مقدر است‌ از سوی‌ خدا حفظ‌ شود، حفظ‌ خواهد شد. اگر هم‌ قرار باشد من‌ راهی‌ آخرت‌ شوم‌ از تمامی‌ آلام‌ زمین‌ رها شده‌ام، شما هم‌ بهتر است‌ با کمال‌ آرامش‌ دعا کنید که‌ مرگ‌ گریبان‌ مرا بچسبد.»
به‌ شهر لیر رسیدند. طبق‌ معمول‌ ناچار شدند از میان‌ سرهای‌ به‌ هم‌ فشرده‌ای‌ از آدم‌ها عبور کنند که‌ مدام‌ با چشمانی‌ کنجکاو و وحشت‌زده‌ دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ را می‌کاویدند، می‌آمدند و می‌پرسیدند: «این‌ بار دیگر چه‌ کسی‌ مرده‌ است؟»
و اکنون‌ برای‌ مرم‌ لیر به‌راستی‌ پیشامد غیرمترقبه‌ای‌ بود که‌ بشنوند، مرگی‌ رخ‌ نداده‌ است.
یف‌ فردیشت‌ متصدی‌ چاپ‌خانه‌ گفت: «خانه‌ را برای‌ این‌ ول‌ کرده‌ام‌ که‌ یک‌ تابوت‌ خالی‌ را تماشا کنم؟ دفعه‌ دیگر توی‌ خانه‌ می‌مانم. مرا باش‌ که‌ مثل‌ کتری‌ آب‌ جوش‌ عرق‌ می‌ریزم‌ درحالی‌ که‌ این‌ هم‌ مثل‌ هر دسته‌ مذهبی‌ دیگری‌ یک‌ دسته‌ معمولی‌ است.»
شادی‌ و سرور زائران‌ روزنه‌هایی‌ نورانی‌ در دل‌ تاریکی‌ وحشت‌شان‌ گشود. وقتی‌ بدون‌ مرگ‌ به‌ آلتن‌ گوت‌ حومه‌ آنت‌ ورپن‌ نزدیک‌ شدند، ریکوس‌ بازوی‌ خود را به‌ سان‌ پره‌ آسیاب‌ بادی‌ در هوا چرخاند و فریاد زد: «شامگاهان‌ ناقوس‌ها را به‌ صدا درخواهیم‌ آورد و شمع‌هایی‌ فروزان‌ بر آستانه‌ پنجره‌ها خواهیم‌ نهاد! آن‌جا آنت‌ ورپن‌ است! هنوز هیچ‌ کس‌ نمرده‌ است!»
کلمات‌ "تندتر"، "تندتر" دهان‌ به‌ دهان‌ می‌گشت‌ و آن‌گاه‌ ناگهان‌ دسته‌ صدها نفری‌ درهم‌ آمیخت‌ و به‌ یک‌ تن‌ بدل‌ شد، شتاب‌ ورزیدند تا مرگ‌ را بفریبند و به‌ یکباره‌ دویدند. پیشاپیش‌ همه‌ خادم‌ کلیسا با صلیب دو پسربچه‌ گروه‌ کر، دسته‌ موزیک‌ بی‌‌آن‌که‌ بنوازند، در پی‌ کشیش‌ که‌ ناچار بود آرام‌ بماند و لبخندزنان‌ با دلسوزی‌ مردم‌ را نصیحت‌ کند.
آن‌گاه‌ همه‌ مردان‌ و زنان، نابینایان، لنگ‌ها، همه‌ و همه‌ دویدند. حمل‌کنندگان‌ تابوت‌ نیز به‌ همین‌ گونه. درشکه‌ پست‌ در حال‌ یورتمه‌ در حالی‌که‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سو می‌شد، پشت‌ سرشان‌ ره‌سپار بود. آنانی‌ که‌ نمی‌توانستند راه‌ بروند روی‌ درشکه‌ پستی‌ در حالت‌ نشسته، مانند یک‌ دسته‌ ماهی‌ توی‌ بشکه، به‌ هم‌ بسته‌ شده‌ بودند. بعضی‌ها نیز به‌ رکاب‌ آویزان‌ بودند. کسانی‌ هم‌ که‌ نتوانسته‌ بودند سوار ارابه‌ شوند، به‌ دنبال‌ آنان‌ آویزان، کشیده‌ و برده‌ می‌شدند، گویی‌ شکارچی‌ نامرئی، گوزنی‌ را تعقیب‌ می‌کند. می‌دویدند و می‌دویدند و صدای‌ دعای‌ «ای‌ مریم‌ مقدس»‌ که‌ آغاز شده‌ بود، رفته‌ رفته‌ مغشوش‌تر و بلندتر می‌شد، زیرا هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ به‌ طور کامل‌ دعا را بخواند، دعا به‌ صورت‌ فریادی‌ بالا می‌گرفت‌ و سرانجام‌ به‌ زوزه‌ای‌ بدل‌ می‌شد. آن‌ گروه‌ از شهروندان‌ که‌ آن‌ روز یک‌شنبه، در کافه‌ کنار جاده‌ روستایی‌ آبجو می‌نوشیدند و ورق‌ یا بریج‌بازی‌ می‌کردند، حق‌ داشتند به‌ این‌ هجوم‌ دیوانه‌وار این‌ خیل‌ انسان‌های‌ وحشت‌زده‌ بخندند و فریاد برآورند: «ای‌ دیوانه‌ها، دیوانه‌ها، دیوانه‌ها!»
اما وقتی‌ از ماجرا آگاه‌ شدند، به‌ سوی‌ آنان‌ کشیده‌ شدند و دنبال‌شان‌ دویدند تا ببینند آیا جلوی‌ دروازه‌ برشمشه‌ کسی‌ خواهد مرد، یا خیر. برخی‌ از آنان‌ از این‌ اوضاع‌ استفاده‌ کردند تا پول‌ آبجوی‌شان‌ را نپردازند. دسته‌ تشییع‌ به‌ آن‌جایی‌ که‌ حصارها و دروازه‌ برشمشه‌ با شیرهای‌ برنزی‌اش‌ قرار داشت‌ هجوم‌ بردند، گویی‌ می‌خواستند حصارها را بشکافند. آنانی‌ که‌ توانسته‌ بودند خود را میان‌ حصارها محکم‌ بچسبانند، بی‌‌درنگ‌ شروع‌ به‌ فریاد کشیدن‌ کردند و از خوشحالی‌ نعره‌ زدند. تمامی‌ جمعیت‌ می‌خواست‌ با یکدیگر و در یک‌ لحظه‌ از دروازه‌ داخل‌ شهر شود. آنان‌ یکدیگر را فشار می‌دادند، هل‌ می‌دادند، می‌کشیدند و به‌ دیوارها و دروازه‌ می‌کوفتند. کشیش‌ پیاپی‌ فریاد می‌زد: «خود این‌ کار موجب‌ مرگ‌تان‌ می‌شود!» اراده‌ کور و وحشی‌ برای‌ زنده‌ ماندن‌ عقل‌شان‌ را زائل‌ کرده‌ بود. آنان‌ هیچ‌ چیز را نمی‌شنیدند و از دروازه‌ به‌ مانند بذری‌ که‌ بر خاک‌ افکنده‌ شود، خود را روی‌ زمین‌ پرتاب‌ می‌کردند و روی‌ هم‌ می‌افتادند، اما به‌ هر حال‌ اکنون‌ دیگر در داخل‌ شهر بودند.
دهان‌شان‌ را گشودند تا از شادی‌ زار بزنند، دیگر درشکه‌ پستی‌ لبالب‌ از جمعیت‌ نیز از دروازه‌ گذشته‌ و داخل‌ شهر شده‌ بود. همه‌ نجات‌ یافته‌ بودند. هیچ‌کس‌ نمرده‌ بود.
موسیقی‌ شاد شیرهای‌ آتشین‌ را نواختند. یکی‌ زانو می‌زد و دیگری‌ می‌رقصید. اشک‌ از صورت‌های‌ کثیف، گرد گرفته‌ و عرق‌آلوده‌ آنان‌ جاری‌ بود؛ آواز می‌خواندند و نعره‌ می‌کشیدند.
هرکس‌ نه‌‌تنها خوشحال‌ بود که‌ نمرده، بلکه‌ بیشتر برای‌ این‌که‌ هیچ‌کس‌ زندگی‌اش‌ را از کف‌ نداده‌ است، شادمانی‌ می‌کرد. آنان‌ خود را نادان‌ حس‌ می‌کردند. خود را جزئی‌ از یک‌ کُل، مانند پیکری‌ با اندامی‌ بسیار، مانند زنجیری‌ از برادران‌ می‌یافتند.
گرداگرد صلیب‌ می‌رقصیدند، کلاه‌هایشان‌ را به‌ هوا پرتاب‌ می‌کردند و با چوب‌دستی‌های‌ خود شکلک‌ می‌ساختند. به‌ فرمان‌ کشیش، حمل‌کننده‌ صلیب‌ به‌ راهش‌ ادامه‌ داد و جماعت‌ زائران‌ بازو در بازو، رقصان‌ و پای‌کوبان‌ و آوازه‌خوان‌ در پی‌ دسته‌ موزیک‌ روان‌ شده‌ و می‌خواندند:
«کجا می‌توان‌ این‌ چنین‌ شادمان‌ باشیم‌
مگر این‌جا، نزد یاران‌مان...»
در پرتو نور بی‌‌فروغ‌ روز، برج‌ سبزفام‌ در متن‌ آسمان‌ رو به‌ تیرگی‌ نهاد. در برج، ناقوس‌های‌ مرگ‌ به‌ ناگاه‌ به‌ تیرگی‌ به‌ این‌ سو و آن‌ سوی‌ در نوسان‌ شدند. آوای‌ ناقوس‌ مرگ‌ را هر کس‌ می‌توانست‌ بشنود. همه‌ با حیرت‌ و شگفتی‌ گفتند: «ناقوس‌ مرگ؟ ناقوس‌ مرگ؟ اما کسی‌ نمرده‌ است!»
زنی‌ به‌ سوی‌ دسته‌ تشییع‌ آمد. به‌ سوی‌ کشیش‌ رفت‌ و به‌ آرامی‌ چیزی‌ به‌ او گفت. و خبر بین‌ انبوه‌ جمعیت‌ پخش‌ شد. پترلرم‌ در یک‌ شرط‌بندی‌ پس‌ از خوردن‌ بیست‌ و چهار تخم‌مرغ‌ آب‌پز در مهمان‌خانه‌ای‌ مرده‌ بود.
دیگر همه‌ می‌دانستند که‌ او دسته‌ را همراهی‌ می‌کرد، اما از ترس‌ در لیر آنان‌ را ترک‌ کرده‌ بود. شادی‌ به‌ یک‌باره‌ رنگ‌ باخت‌ و وحشت‌ مانند اخگری‌ بر قلب‌ها افتاد و سرنوشت‌ با دست‌های‌ منجمدش‌ به‌ موهای‌شان‌ چنگ‌ زد!
‌            ‌ 
***
 
Felix Timmermans
فلیکس‌ تیمرمانس‌ پرآوازه‌ترین‌ نویسنده‌ فلاماندری‌ است. فلاماندر استانی‌ در بلژیک‌ است‌ که‌ زبانی‌ خاص‌ دارد.
تیمرمانس‌ رمان‌ها و داستان‌های‌ بی‌شماری‌ نوشته‌ که‌ مضمون‌ اصلی‌ آن‌ها را عشق‌ به‌ زندگی‌ و اعتقادات‌ و باورهای‌ ساده‌ مردم‌ تشکیل‌ می‌دهد.
به‌رغم‌ ترجمه‌ آثار این‌ نویسنده‌ به‌ زبان‌های‌ گوناگون، نه‌تنها آثار او بلکه‌ ادبیات‌ فلاماندری‌ برای‌ فارسی‌زبانان‌ کاملاً‌ ناشناخته‌ است‌ و تا آن‌جا که‌ اطلاع‌ داریم، این‌ داستان، نخستین‌ ترجمه‌ از آثار تیمرمانس‌ است. شایان‌ توجه‌ است‌ که‌ در این‌ بین‌ اگر از تأثیر کافکا بر نویسنده‌ سخنی‌ نگوییم، شباهت‌های‌ آثار این‌ دو را نیز نمی‌توانیم‌ انکار کنیم.

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
 

چارلز دیکنز؛ ترجمه‌ی رضا نجفی 

 

 

هی شما که آن پایین هستید!

هنگامی که صدا را شنید، در آستانه در کلبه‌اش ایستاده و پرچمی را که دور آن میله‌ای کوتاه پیچیده شده بود، در دست داشت. با توجه به وضعیت آن منطقه، می‌شد حدس زد متوجه جهت صدا شده است، اما به جای این‌که به سمت بالا، یعنی جایی که من نزدیک او، روی بریدگی سراشیبی ایستاده بودم نگاه کند، رویش را برگرداند و به پایین دست خط آهن نگاه کرد. هر چند هیچ نمی‌توانم دلیلش را بگویم، اما این کار او چنان عجیب بود که توجه مرا جلب کرد، هر چند که دورنمای بدن او به طرز نامشخصی آن پایین در سایه تنگه قرار داشت و من بالای سر او ایستاده بودم. درخشش کورکننده نور نافذ خورشید غروب، مرا در بر گرفته بود و مجبورم می‌کرد دستم را سایبان چشمم کنم تا بتوانم او را ببینم. "هی شما که آن پایین هستید!" اما او این بار رویش را برگرداند، نگاهش را از ریل‌ها بلند کرد و مرا بالای سر خودش دید.
_ این‌جا راهی هست که بتوانم از آن، پایین بیایم؟ می‌خواهم با شما حرف بزنم.
بی آن‌که کلامی رد و بدل کند، به من که آن بالا بودم، نگاه کرد و من هم او را در آن پایین زیر نظر گرفتم. اما سرانجام این حالت را تغییر دادم و سؤال بیهوده‌ام را بار دیگر مصرانه از او پرسیدم.
در این لحظه، لرزش نامحسوسی در هوا و زمین ایجاد شد و به سرعت به ضربه‌ای شدید بدل شد و سپس چنان شدت گرفت که به حکم غریزه عقب پریدم تا مبادا در خطر سقوط قرار گیرم. پس از این‌که بخار قطاری که عبور کرده بود از کنارم گذشت و در چشم‌انداز اطراف پراکنده شد، بار دیگر پایین را نگاه کردم و او را دیدم که پرچم را که هنگام عبور پر سر و صدای قطار نشان داده بود، لوله می‌کرد.
پرسشم را تکرار کردم. او سکوت کرد. به نظر می‌رسید تمام توجه‌اش را معطوف من کرده است و مرا نگاه می‌کند. سپس با پرچم لوله شده‌اش به بالا و به سمت محلی که حدود 200 یا 300 متر دورتر بود اشاره کرد. به سمت پایین فریاد زدم: "بله، بله" و راهی آن نقطه شدم. مانند یک یوزپلنگ به جستجو پرداختم و راه پر دست‌انداز و پرپیچ و خمی را که به پایین گردنه منتهی می‌شد، پیدا کردم. راه را دنبال کردم.
شیب راه بسیار تند و گودالی که خط آهن در آن قرار داشت، بسیار عمیق بود. این گودال با سنگ‌های مرطوبی احاطه شده بود که هر چقدر پایین‌تر می‌رفتم، لیزتر و مرطوب‌تر می‌شد. در حین پایین رفتن وقت و فرصت داشتم که بر احساس گذرا و خاص مقاومت و غلبه‌ای که او با آن، کوره راه را به من نشان داده بود، فکر کنم.
پس از این‌که به اندازه کافی آن راه پرپیچ و هم را پایین آمدم، بار دیگر او را دیدم که میان ریل‌ها، جایی که قطار از کنار آن گذشته بود، ایستاده است. به نظر می‌رسید منتظر دیدن من است.
آرنج راستش را روی سینه صلیب کرده و آرنج چپ خود را روی آن گذاشته بود. چانه‌اش به دست چپش تکیه داشت. رفتارش چنان حاکی از کنجکاوی و هوشیاری بود که برای لحظه‌ای شگفت‌زده بر جای ایستادم.
پایین‌تر آمدم. روی خاکریز قطار به حرکت ادامه دادم و هنگامی که نزدیک‌تر شدم، مردی رنگ‌پریده را با ریش تیره و ابروهای نسبتا پهن دیدم. شغل او منزوی‌ترین و غمناک‌ترین شغلی بود که تا به حال دیده بودم. در هر دو سوی او دیواره‌ای خیس از سنگ‌های ترک‌دار قرار داشت که جز بخش قسمت اندکی از آسمان، تمامی دید را پر می‌کرد. به موازات دیواره نیز فقط خط آهن بود که به مارپیچی طولانی در این سیاه‌چال بزرگ می‌مانست. خط آهن، آن روبه‌رو زیر نور غمناک چراغی قرمز با رسیدن به دهانه تاریک تونلی عظیم به پایان می‌رسید؛ تونلی که در آن هوایی خوف‌ناک، تنفرانگیز و خفه حاکم بود. نور خورشید چنان به ندرت به این مکان می‌تابید که بوی مرگبار خاک در آن‌جا به مشام می‌رسید و چنان باد سردی در آن‌جا می‌وزید که مرا می‌لرزاند، انگار در دنیای مردگان فرود آمده باشم.
تا هنگامی که به او کاملا نزدیک نشده بودم، از جایش تکان نخورد. بعد بدون این‌که چشم از من بردارد، یک قدم عقب رفت و دستش را بلند کرد.
پیش از این گفتم که این شغل، شغلی پر از انزوا و تنهایی بود. از همان بالا که نگاهش می‌کردم، توجه مرا به خود جلب کرده بود. تصور می‌کنم به ندرت کسی به دیدن او می‌آمد. خوشبختانه حضور من حضور نامبارکی نبود. او قرار بود در وجود من فقط مردی را ببیند که تمام طول زندگی‌اش ناچار بوده، درون مرزهای بسته زندگی کند، اما سرانجام آزاد شده و علاقه نوشکفته‌ای به این ریل‌ها از خود نشان می‌دهد. بر همین اساس شروع به صحبت با او کردم. اما دیگر مطمئن نیستم از چه کلماتی استفاده کردم. گذشته از این حقیقت که من در باز کردن سر صحبت مهارت چندانی ندارم، اما در وجود آن مرد نیز چیزی بود که مرا می‌ترساند.
او به نوعی خاص و هیجان‌زده به چراغ خطر بالای دهانه تونل نگاه کرد، انگار چیزی را گم کرده است. سپس نگاهش را متوجه من ساخت.
_ روشن و خاموش کردن این چراغ جزء وظایف شماست؟
آهسته پاسخ داد: "مگر این را نمی‌دانید؟"
چشم‌های خیره و چهره سردش را زیر نظر گرفتم و این فکر خوفناک از مغزم گذشت که او روح است، نه انسان. از آن لحظه، این فکر مغزم را می‌خورد که آیا او دیوانه نیست؟ قدمی به عقب برداشتم و هنگامی که این کار را می‌کردم، هراس پنهانی را که از حضور من در او ایجاد شده بود، کشف کردم. این موضوع آن فکر خوفناک را از سرم بیرون کرد. به زحمت لبخندی بر لب آوردم و گفتم: "طوری به من نگاه می‌کنید که انگار از من می‌ترسید."
پاسخ داد: "کاملا مطمئن نبودم که آیا قبلا شما را دیده‌ام یا نه."
_ کجا؟
به چراغ خطر که به آن خیره شده بود، اشاره کرد.
پرسیدم:‌ "آن‌جا؟"
هیجان‌زده مرا نگریست و با صدایی بی‌روح پاسخ داد: "بله".
_ اما آخر جانم، من آن‌جا چه کار دارم؟ من هیچ‌وقت آن‌جا نبوده‌ام. حتی اگر شما خلاف این را قسم بخورید.
پاسخ داد: "تصور می‌کنم می‌توانم این کار را بکنم. بله، مطمئنم که می‌توانم."
خلق و خویش بهتر می‌شد. خلق و خوی من هم سر جایش می‌آمد. با کمال میل و با لحنی خوش به پرسش‌هایم پاسخ داد و در پاسخ به این سؤال که آیا کارش زیاد است گفت بله مسئولیت‌های بسیاری دارد. دقت و هوشیاری در کار او ضروری است، در عوض تقریبا کار جسمی یعنی کار‌دستی انجام نمی‌دهد.
تغییر و تبدیل علائم، آماده کردن چراغ‌ها و گاه و بیگاه حرکت دادن چکش فلزی تنها کارهایی بودند که او در این زمینه می‌باید می‌کرد. او در پاسخ به این‌که در طول ساعات متوالی و پرانزوایی که من در آن‌ها آن همه کار انجام می‌دهم چه می‌کند. فقط توانست پاسخ دهد که در طول زندگی‌اش خود را با این شرایط تطبیق داده و به آن‌ها عادت کرده است. در این اثنا یک زبان خارجی - اگر بتوان آن را چنین نامید - ساخته است، زیرا فقط اوست که می تواند این زبان را بخواند و در مورد تلفظ این زبان هم از تخیلات ناقص خود کمک گرفته است. او گفت در مورد محاسبات کسری و اعشاری نیز فکر کرده و مقداری جبر تمرین کرده است، اما از همان جوانی در مورد ارقام باهوش نبوده است.
پرسیدم آیا در حین کارش واقعا باید در آن مجرای بخارآلود بماند و آیا هرگز نمی‌تواند این دیوارهای بلند سنگی را ترک کند و به بالا و زیر نور خورشید برود. او پاسخ داد این امر به زمان و موقعیت بستگی دارد. گاهی رفت و آمد قطارها کم و گاه زیاد است. این موضوع در مورد ساعات خاصی از شب و روز نیز صادق است. وقتی هوا خوب باشد او فرصت این را می‌یابد که از درون سایه‌های این پایین بیرون بیاید، اما تمام مدت باید به زنگ الکترونیکی دسترسی داشته باشد. او گفت زمانی که با ترسی مضاعف به صدای زنگ گوش می‌دهد، آرامشش کمتر از آن چیزی‌ است که من حدس می‌زنم.
او مرا با خود به داخل اتاقکش برد و آتشی روشن کرد. روی میز، دفترچه گزارش کار قرار داشت که می‌بایست مطالب را در آن ثبت می‌کرد. یک دستگاه تلگراف هم با صفحه مندرج، صفحه ساعت، سوزن‌ها و زنگ کوچکی که از آن صحبت کرده بود در آن‌جا قرار داشت. از او خواهش کردم عذرخواهی مرا در مورد تذکرم بپذیرد، من او را شخص با ادبی می‌دانستم و امیدوار بودم این حرف او را ناراحت نکند که ادب او را شاید بیشتر از آن‌چه مقتضای شغل فعلی‌اش بود، می‌پنداشتم.
او گفت خطر ناسازگاری در مشاغل پرجنب و جوش چندان کم نیست و در این مورد نمونه‌هایی از کارخانجات، دستگاه پلیس و حتی ارتش، این نهاد از یاد رفته، شنیده است. او مطمئن بود این امر کم و بیش درباره هر بخش بزرگی از کار راه آهن نیز صدق می‌کند. او گفت در جوانی دانشجوی علوم طبیعی بوده و در کلاس‌های دانشگاهی شرکت می‌کرده است و سپس افزود:‌"تصورش را بکن، حالا در این اتاقک نشسته‌ام." او خود به دشواری می‌توانست این موضوع را باور کند، اما نقش مرد سرکشی را بازی کرده، بخت و اقبالش را از کف داده، زمین خورده و هرگز بار دیگر روی پاهای خود بلند نشده بود. در این زمینه شکایتی نکرد. سوپش را تلیت کرده بود و حالا آن را با قاشق می‌خورد. برای تغییر بسیار دیر شده بود.
همه آن‌چه را که من در این سطور با هیجان توصیف می‌کنم، او با روش آرام خود و در حالی توضیح می‌داد که نگاه گرفته‌اش میان من و آتش در گردش بود. هر چند وقت یک بار از واژه "آقا" استفاده می‌کرد، به ویژه زمانی که درباره جوانی‌اش صحبت می‌کرد، انگار می‌خواست تأکید کند که او به هیچ وجه بالاتر از آن‌چه به نظر می‌آید نیست. چندین بار زنگ کوچکی که او را وادار به خواندن تلگراف‌ها و پاسخ به آن‌ها می‌کرد، صحبت او را ناتمام گذاشت. یک بار هم مجبور شد جلوی در برود و با پرچم به قطاری که می‌گذشت علامت دهد و چیزی خطاب به لوکوموتیوران بگوید. من او را در انجام وظایفش به طرز شایان توجهی دقیق و هوشیار یافتم، زیرا درست در میان کلام خود، حرفش را قطع می‌کرد و تا زمانی که وظیفه‌اش را به انجام نرسانده بود، خاموش می‌ماند.
خلاصه بگویم، من این مرد را یکی از قابل اعتمادترین سوزنبانان یافتم و موارد زیر باعث آزارم نشد: رنگ او دو بار به طور ناگهانی پرید، گفتگو را یک دفعه قطع کرد و رویش را به سمت زنگ برگرداند. هر چند زنگ به صدا درنیامده بود در اتاقک نگهبانی‌اش را که به علت بخارهای ناسالم بسته بود باز کرد و به چراغ خطر متصل به دهانه تونل خیره شد. هر بار هنگامی که به سمت پنجره باز می‌گشت، آن هاله غیر قابل توصیفی که من از دور دیده اما نتوانسته بودم تفسیرش کنم، اطراف او را فرا می‌گرفت.
از جا برخاستم و در واقع -باید اعتراف کنم- به این قصد که او را سر حرف بیاورم گفت: "من تصور می‌کنم شما مرد راضی و خوشبختی باشید."
با همان صدای آرام که در ابتدا با من صحبت کرده بود، گفت: "راضی بودم. اما ناآرامم آقا. واقعا ناآرام."
هر چند دوست داشت سخنانش را ناگفته بگذارد، اما حالا ناگهان رشته سخن از دستش در رفته بود و من به چالاکی به موضوع چسبیده بودم.
- برای چه؟ چه چیز شما را ناآرام می‌کند؟
- توضیحش مشکل است آقا. صحبت کردن در این مورد خیلی خیلی مشکل است. اگر قرار شد یک بار دیگر به این‌جا بیایید، سعی می‌کنم در موردش صحبت کنم.
- من در هر صورت تصمیم داشتم دیدارم را تجدید کنم. چه موقع برای شما مناسب است؟
- من فردا صبح زود بیرون می‌روم و ساعت 10 شب دوباره این‌جا هستم،‌ آقا.
- من حوالی یازده می‌آیم.
از من تشکر و تا دم در همراهی‌ام کرد.
با همان صدای خاص و آهسته خود گفت: "لامپ سفید را برای‌تان روشن می‌کنم تا راه‌تان را به سمت بالا پیدا کنید. وقتی راه را پیدا کردید، فریاد نزنید، به بالا هم که رسیدید، داد نزنید."
خلق و خویش باعث می‌شد هوای آن‌جا را چند درجه سردتر احساس کنم؛ اما چیزی جز یک "بسیار خب" نگفتم.
- فردا شب هم که آمدید، فریاد نکنید. بگذارید به عنوان خداحافظی سؤالی از شما بپرسم. چه چیز باعث شد امروز غروب داد بزنید: "هی شما که آن پایین هستید!"
گفتم: "خدا می‌داند، بالاخره باید یک چیزی می‌گفتم دیگر..."
- نه صرفا یک چیزی نبود آقا. درست همین کلمات بودند. مطمئن هستم.
- بسیار خب. درست همین کلمات. لابد برای این‌که شما را آن پایین دیدم، این طور صدای‌تان زدم!
- به دلیل دیگری نبود؟
- چه دلیل دیگری می‌بایست در کار باشد؟
- آیا این احساس را نداشتید که به گونه‌ای غیرطبیعی رفتار می‌کنید؟
- نه.
برایم شب خوشی را آرزو کرد و فانوسش را بالا نگه داشت. با احساسی از اضطراب در حاشیه ریل‌ها راه افتادم. از پشت سر قطاری به سرعت نزدیک می‌شد. کوره راه را پیدا کردم. بالا رفتن ساده‌تر از پایین آمدن بود. بدون این‌که ماجرای دیگری رخ دهد، به میهمان‌خانه‌ام برگشتم.
فردا شب، هنگامی که درست سر موقع مقرر پایم را روی راه پر پیچ و خم گردنه گذاشتم، ساعتی در دوردست زنگ یازده را می‌زد. او آن پایین با چراغ سفیدش منتظرم بود. هنگامی که به کنارش رسیدم، گفتم: "فریاد نزدم. حالا اجازه دارم صحبت کنم؟"
- مسلم است آقا.
- پس شب‌تان به خیر و این هم دست من.
- شب‌تان بخیر، آقا این هم مال من.
در خلال این سخنان به سمت آلونکش راه افتادم. داخل آن شدیم، در را بستیم و کنار آتش نشستیم.
هنوز ننشسته بودیم که خم شد و نجواکنان گفت: "تصمیم گرفته‌ام نگذارم شما برای بار دوم از من بپرسید که چه چیز مرا عذاب می‌دهد. من دیشب شما را با شخص دیگری اشتباه گرفته بودم. این مرا آزار می‌دهد."
- این سوءتفاهم؟
- نه، این یک نفر دیگر که گفتم.
-‌ آخر او کیست؟
- نمی دانم.
- یک نفر شبیه من؟
- نمی دانم. هیچ وقت چهره اش را ندیده ام. بازوی چپش صورتش را پوشانده بود و بازوی راستش را تکان می‌داد، آن هم به شدت. این‌طوری..."
به حرکتش نگاه کردم. این حرکت، حرکت دستی بود که با حرارت و نیرو تکان می‌خورد. انگار که یک نفر می‌خواست بگوید: شما را به خدا از سر راه کنار بروید.
او شروع به تعریف کرد: "یک شب مهتابی این‌جا نشسته بودم که صدای فریادی شنیدم که می‌گفت: هی شما که آن پایین هستید! از جایم پریدم. از در، بیرون را نگاه کردم و دیدم یک نفر در زیر چراغ خطر کنار تونل ایستاده و دستش را همان‌طور که الان به شما نشان دادم، تکان می‌دهد. صدای او گرفته‌تر از صدای غرش بود و فریاد می‌زد: "مواظب باشید. مواظب باشید."
و بار دیگر داد کشید: هی شما که آن پایین هستید! مواظب باشید. چراغم را برداشتم، نور قرمزش را روشن کردم و به سمت شبح مرد دویدم. پرسیدم چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ کجایید؟ او کنار دهانه سیاه تونل ایستاده بود. به طرفش دویدم و تعجب کردم که چرا چشمانش را با دستش پوشانده است. من با او به شدت برخورد کردم و دستم را دراز کردم تا آستین او را بکشم. اما او ناپدید شده بود."
- در تونل؟
- نه، من حدود 500 متر داخل تونل دویدم. ساکت ایستادم و چراغ را بالای سرم گرفتم. سنگ‌های تعیین فاصله و ورقه‌های خیس دیواره تونل را می‌دیدم و می‌دیدم که از سقف تونل آب می‌چکد. با سرعتی بیشتر از آن‌که داخل شده بودم، به خارج دویدم، چون ترس کشنده‌ای از این منطقه دارم. از دستگاه کنترل خط، به طرف گالری بالا رفتم، دوباره پایین آمدم و به سمت اتاقک دویدم. به هر دو سو تلگراف زدم که هشداری دریافت کرده‌ام. آیا اتفاقی افتاده است؟ از هر دو ایستگاه پاسخ آمد که همه چیز منظم است."
به نظرم می‌رسید ‌تماس انگشتی به سردی یخ که در طول ستون فقراتم حرکت می‌کند، احساس می‌کنم. اما این احساس را بروز ندادم و برایش توضیح دادم که هیکل آن آدم می‌باید خطای ذهن او بوده باشد و گفتم هیجان شدید عصبی که کارکرد چشم را نیز مختل می‌کند و به ویژه انسان‌های دل‌نگران از آن رنج می‌برند، چنین تصوراتی را پدید می‌آورد. برخی از ماهیت این بیماری خود‌آگاهی دارند و حتی با تلاش، به آن تن داده‌اند. این‌طور نتیجه‌گیری کردم: "در مورد آن صدای غیرزمینی فقط کافی‌ ا‌ست در حالی که ما این‌جا آهسته صحبت می‌کنیم، به صدای باد در این دره‌ای که به طور مصنوعی مانند دره ارواح ساخته شده است و به صدای تیز و گوش‌خراش خطوط تماس تلگراف گوش کنید."
او گفت اگر مدتی به صدای باد گوش دهیم، هه چیز کاملا خوب و زیبا خواهد بود. طبیعی بود او چیزهایی درباره بد و سیم‌ها بداند، زیرا شب‌های زمستانی درازی را در تنهایی بیداری کشیده بود.
او بار دیگر متواضعانه اعتراض کرد که صحبتش هنوز تمام نشده است. معذرت خواستم و او در حالی که بازویم را لمس می‌کرد، حرف‌هایش را آهسته پشت سر هم ردیف کرد...
- سه ساعت پس از ظاهر شدن او، آن فاجعه عظیم رخ داد. ده ساعت متوالی کشته‌شدگان و مجروحان را از تونل بیرون می‌کشیدند و هر بار هم از محلی آن‌ها را بیرون می‌کشیدند که آن هیکل ظاهر شده بود.
رعشه‌ای از ترس سراپایم را فراگرفت، اما کوشیدم فکر او را منحرف کنم. اعتراض‌کنان گفتم نمی‌توان این را انکار کرد که این برخوردی عجیب و غریب بوده و بی‌شک او را از تعادل خارج ساخته است. البته باید در نظر گرفته شود که چنین حوداث شگفت‌انگیزی اغلب اتفاق می‌افتد و باید احتمالش را داد. افزودم (زیرا می‌دانستم اکنون چه اعتراضی خواهد کرد) با همه این احوال باید اعتراف کنم که مردان صاحب عقل سلیم بشری به رخدادهایی که بر جریان عادی زندگی تأثیر می‌گذارند، چندان باوری ندارند.
بار دیگر متواضعانه اعتراض کرد که جریان هنوز پایان نیافته است.
باز هم برای این‌که صحبتش را قطع کرده بودم، عذر خواستم.
دوباره دستش را روی دستم گذاشت و با چشمان بی‌فروغ خود به من خیره شد و گفت: "درست یک سال پیش بود. شش هفت ماه از آن جریان گذشته و وجودم از ترس و شوک آن واقعه تسکین پیدا کرده بود. اما یک روز در گرگ و میش صبح به طرف در رفتم، به سمت چراغ خطر نگاه کرد و بار دیگر آن شبح را دیدم."
او ایستاده و نگاهش را به من دوخته بود.
- فریاد می زد؟
- نه، ساکت بود.
- دستش را تکان می‌داد؟
- نه، او به بدنه چراغ تکیه زده و دو دستش را این‌طور جلوی صورتش نگه داشته بود.
بار دیگر حرکاتش را با نگاه دنبال کردم. به حرکتی می‌مانست که انسان در عزاداری‌ها انجام می‌دهد. این حالت را در مجسمه‌های سنگی آرامگاه‌ها دیده بودم.
- به طرف او رفتید؟
- داخل اتاقک شدم و نشستم تا فکرم را جمع کنم، اما علت دیگر این کارم این بود که احساس ضعف می‌کردم. وقتی به سمت در رفتم، هوا کاملا روشن و شبح ناپدید شده بود.
- به دنبال آن هم اتفاقی نیفتاد؟ هیچ اتفاقی نیفتاد، نه؟
دو سه بار با انگشت اشاره‌اش روی بازویم زد و در حالی که رنگش مانند مرده پریده بود، در پاسخ به این پرسش سرش را تکان داد.
- هنگامی که همان روز قطاری از تونل بیرون می‌آمد، کنار یکی از پنجره‌های قطار که سمت من بود، تعدادی سر و دست در هم و برهم دیدم؛ کسی دستی تکان داد. من این حرکت را درست به موقع دیدم و به لوکوموتیوران علامت "ایست" دادم. لوکوموتیوران ترمز را کشید، اما قطار 150 متر دیگر روی ریل کشیده شد. پایین دویدم، وقتی به قطار رسیدم صدای فریادها و جیغ‌های وحشتناکی را شنیدم. دختری زیبا و جوان به طور ناگهانی در یکی از کوپه‌های مرده بود. او را به این‌جا آوردند و همین جا میان ما خواباندند.
هنگامی که نگاهم را از تخته‌های کف که او به آن‌ها اشاره کرده بود، به سوی او بلند کردم. ناخودآگاه صندلی‌ام را عقب کشیدم.
- حقیقت محض بود، آقا. من جریان را همان‌طور که اتفاق افتاده، برای‌تان تعریف کردم.
انگار فلج شده بودم. دهانم کاملا خشک شده بود. باد و دستگاه تلگراف با صدای ممتد و شکوه‌آمیز خود داستان را از سر گرفتند. او نیز سررشته حکایتش را دنبال کرد:
- آرامش خود را حفظ کنید، آقا. خودتان قضاوت کنید که فکر و ذهن من تا چه حد درگیر است. یک هفته پیش، شبح بار دیگر پیدایش شد. از آن موقع، بعضی وقت‌ها ظاهر می‌شود.
- ‌کنار چراغ خطر؟
- بله، کنار چراغ خطر.
- به نظر شما او چه کار می‌کند؟
با شور و شوق و نیرویی بیشتر، همان حرکت قبلی را که به من نشان داده بود، تکرار کرد: "شما را به خدا از سر راه کنار بروید."
سپس ادامه داد: "من دیگر آرام و قرار ندارم. او یک دقیقه تمام با درد و عذاب بی‌پایان خطاب به من می‌گوید: شما که آن پایین هستید، مراقب باشید، مراقب باشید. در حالی که دستش را تکان می‌دهد، جلویم می‌ایستد. زنگ کوچکم به صدا در می‌آید..."
کوشیدم او را وادار کنم بیشتر حرف بزند. پرسیدم: "دیشب هم وقتی پیش شما بودم و شما به سوی در رفتید، زنگ زده شد؟"
- دو بار.
گفتم: "می‌بینید؟ خیالات‌تان چطور شما را گول می‌زنند؟ چشمان من به زنگ دوخته شده و گوش‌هایم هم مترصد شنیدن صدای آن بودند، اما با توجه به این‌که انسانی زنده و واقعی هستم اطمینان می‌دهم که در آن هنگام زنگی به صدا در نیامد. نه آن وقت و نه هیچ وقت دیگر. مگر وقتی که مطابق روند طبیعی قوانین فیزیکی، ایستگاه به شما پیام صادر می‌کرد."
سرش را تکان داد و گفت: "در این مورد تا حال هرگز اشتباه نکرده‌ام، آقا. هرگز صدای ارواح را با صداهایی که به دست بشر ایجاد می‌شوند، اشتباه نگرفته‌ام. صدای ارواح، نوسانی عجیب و ناشناخته در زنگ به وجود می‌آورد که در واقع حاصل هیچ چیز نیست. من هم ادعا نکردم که زنگ در معرض دید ما تکان خورد. من هیچ تعجب نکردم که شما صدای آن را نشنیدید. اما من آن را شنیدم."
- آیا وقتی بریون را نگاه کردید، شبح آن‌جا بود؟
- آن‌جا بود.
- هر دو بار؟
صمیمانه پاسخ داد: "هر دو بار."
- می‌خواهید با هم بیرون برویم و دنبالش بگردیم؟
ناخودآگاه لب پایین خود را به دندان گزید، اما از جایش بلند شد. در را باز کردم و در حالی که او در چهارچوب در ایستاده بود، از آستانه در گذشتم؛ چراغ خطر آن‌جا بود. دهانه تونل هم همان‌جا بود. دیواره‌های سنگی خیس و سراشیب گودال خط آهن هم آن‌جا بودند و ستاره‌ها برفراز آن‌ها.
از او پرسیدم: "او را می‌بینید؟" و در چهره‌اش دقیق شدم. چشمانش از حدقه درآمده و به سختی خیره مانده بود. آن‌ها چندان با چشمان من که با قوت به همان سو معطوف شده بودند تفاوتی نداشتند.
گفت: "نه. او این‌جا نیست."
پاسخ دادم: "درست است."
دوباره وارد اتاقک شدیم، در را بستم و دوباره نشستیم. فکر کردم اگر او بار دیگر گفتگویش را با همان شیوه طبیعی و بدیهی از سر بگیرد -گویی ممکن نبود از یافتن حقیقت چشم بپوشیم- چطور خواهم توانست بهترین نتیجه را از بحث بگیرم؟ البته اگر اصلا نتیجه‌ای حاصل می‌شد.
خود را کاملا از موضوع پرت احساس می‌کردم.
- آقا، حالا حتما می‌فهمید، بسته به این‌که منظور شبح چیست، چه چیزی مرا به طرز وحشتناکی عذاب می‌دهد؟
به او اعتراف کردم که مطمئن نیستم منظورش را درست فهمیده‌ام یا نه.
در حالی که نگاهش را به ندرت متوجه من و بیشتر متوجه آتش می‌کرد،‌ گفت: "حالا دیگر نسبت به چه چیز هشدار می‌دهد؟ خطر در کجاست؟ خطر کجا مخفی شده است؟ خطر به گونه‌ای روی ریل کمین کرده است. سانحه‌ای وحشتناک رخ خواهد داد. پس از بروز موارد گذشته، درباره این سومی شکی نیست. واقعا که او برایم شبحی مخوف است. چکار می‌توانم بکنم؟"
دستمال جیبی‌اش را در آورد، پیشانی خیس از عرق خود را پاک کرد و گفت: "اگر به یک یا دو طرف تلگراف اعلام خطر بزنم، نخواهم توانست دلیل عاقلانه‌ای ارائه دهم."
کف دست‌هایش را خشک کرد و گفت: "فقط دردسر درست خواهم کرد و کاری از پیش نخواهد رفت. آنها خیال خواهند کرد من دیوانه شده‌ام. جریان کمابیش به این صورت درخواهد آمد: من پیام خواهم فرستاد: خطر! مواظب باشید! جواب می‌آید: چه خطری؟ کجا؟ من دوباره پیغام می‌فرستم: نمی‌دانم، اما شما را به خدا مواظب باشید! آن‌ها مرا از کار برکنار خواهند کرد. کار دیگری هم از دست‌شان برنمی‌آید."
آشفتگی‌اش قلبم را تحت‌تأثیر قرار داد. این وجدانِ حساس انسانی هوشیار بود که برای مدتی نامعلوم، خود را در فشار فهم‌ناپذیر و سنگین مسئولیتی می‌دید که زندگی‌اش را دشوار می‌کرد. در حالی که موهای سیاهش را عقب می‌زد و مدام با ناآرامی غیرعادی و تب‌آلودی با دست روی شقیقه‌هایش می‌نواخت، ادامه داد: "چرا وقتی بار اول زیر چراغ خطر ایستاد، همان موقع برایم توضیح نداد که اگر قرار است حادثه‌ای رخ دهد، آن حادثه کجا اتفاق خواهد افتاد؟ چرا خبردار نشدم که اگر سانحه قابل پیشگیری است، چه طور می‌توان جلوی آن را گرفت؟ وقتی برای بار دوم آمد، به جای این‌که به من بگوید: او دارد می‌میرد و او را به اتاقک بیاورد، صورتش را پنهان کرد. کاش این موجود این دو بار حقانیت هشدارش را به من اثبات می‌کرد و به این ترتیب من را برای وقوع سانحه سوم آماده       می‌ساخت. آخر او چرا به طور واضح به من هشدار نمی‌دهد؟ و من... خدایا، من فقط سوزنبانی ساده در این ایستگاه دورافتاده هستم. چرا او سراغ کسی نمی‌رود که همه به او باور داشته باشند و قدرت عمل داشته باشد؟"
وقتی او را در آن وضعیت دیدم، همان‌قدر نگران او شدم که آدم نگران امنیت عمومی می‌شود. باید می‌کوشیدم خلق و خوی او را به سوی آرامش و ثبات بکشانم. به همین دلیل تمامی افکارم را اعم از واقعیت یا اوهام کنار گذاشتم و به او گفتم: "کسی که همیشه وظیفه‌اش را تا حد نهایی به انجام        می‌رساند، انسان درستی است و این موضوع که این وظیفه باید به انجام رسد، هر چند او نتواند خیالات پریشان خود را درک کند، دست آخر تسلایی برای اوست."
با این روش، موفقیت بیشتری نسبت به این‌که بخواهم او را سر عقل بیاورم، به دست آوردم. در طول شب، وظایف شغلی گاه و بی‌گاهش بیشتر شد، به این ترتیب او را حدود ساعت دوی صبح ترک کردم. به او پیشنهاد کرده بودم سراسر شب را نزدش بمانم؛ اما او نپذیرفته بود.
صادقانه اعتراف می‌کنم که سر راهم بیش از یک بار به سمت چراغ خطر نگاه کردم. به هیچ‌وجه این چراغ را مهم نمی‌شمردم و هرگز دلم نمی‌خواست ببینم تختم زیر نور آن قرار دارد؛ و این را هم صادقانه اعتراف می‌کنم که فکر آن دو سانحه، یعنی سانحه در تونل و دوم مرگ دخترک،‌ آرامم نمی‌گذاشت.
اما بیش از هر چیز این فکر ذهنم را مشغول کرده بود که حالا پس از این‌که حس اعتماد به نفس را در این آدم ایجاد کرده بودم، چگونه می‌بایست رفتار می‌کردم؟ من در وجود سوزنبان احساس مردی هوشیار، زیرک، زرنگ و با اعتماد به نفس را بیدار کرده بودم. اما او تا چه زمانی می‌توانست خلق و خوی کنونی خود را حفظ کند؟ هرچند شغل او شغل یک زیردست بود، اما مسئولیت فراوانی داشت. برای نمونه، آیا ممکن بود که او زندگی خود را به خاطر حس وظیفه‌شناسی خدشه‌ناپذیرش به خطر بیندازد؟
از این احساس گریزی نداشتم که اگر آن‌چه او با اطمینان خاطر به من گفته بود، به مقامات بالاتر اطلاع دهم، بدون این‌که پیش از آن با او صحبت کرده و راه حلی عملی به او پیشنهاد کرده باشم، به معنای واقعی کلمه به او خیانت کرده‌ام. به همین دلیل، سرانجام تصمیم گرفتم –بدیهی‌ است که با حفظ موقت راز او - به این پیشنهاد بدهم با هم نزد پزشک حاذقی در آن منطقه برویم تا عقیده او را هم بشنویم. آن طور که به من گفته بود، ساعات کاری‌اش در شب بعد تغییر می‌کرد. به گفته خودش، ساعت کارش پس از طلوع خورشید به پایان می‌رسید و می‌بایست پس از غروب آفتاب دوباره سر کارش برگردد. من هم بر همین اساس، زمان بازگشتم را تنظیم کردم. شب بعد، هوا ملایم بود و من زود به راه افتادم تا ساعات خوشی را با او بگذرانم. هنگامی که از جاده کنار کشتزار، نزدیکی آن تنگه عمیق عبور می‌کردم، خورشید هنوز کاملا غروب نکرده بود. می‌خواستم یک ساعت قدم بزنم، نیم ساعت برای رفت و نیم ساعت برای برگشت در نظر گرفته بودم. سپس می‌توانستم سر موقع به اتاقک سوزنبان بروم.
پیش از این‌که گردشم را در اطراف آغاز کنم به کنار تنگه رفتم و ناخودآگاه به سمت پایین و به نقطه‌ای که او را برای نخستین بار آن‌جا دیده بودم نگاه کردم. نمی‌توانم ترس فلج کننده‌ای را تشریح کنم که با دیدن انسانی نزدیکی تونل که بازوی چپش را جلوی چشمانش گرفته و بازوی راستش را با هیجان تکان می‌داد، وجودم را فراگرفت.
با این حال، هراس عجیبی که وجودم را پر کرده بود، هر لحظه خفیف‌تر می‌شد؛ زیرا به سرعت متوجه شدم آن موجود، انسانی از گوشت و خون است. از آن گذشته، در فاصله‌ای نه چندان دورتر از او گروه کوچکی از مردم ایستاده بودند که به نظر می‌رسید حرکات او به آنان مربوط می‌شود.
چراغ خطر هنوز روشن نشده بود. تخته‌ای چوبی، کم عرض و کوتاه با روکشی روی آن کنار تیر چراغ گذاشته شده بود. تخته کمی کوچک‌تر از یک تخت بود.
احساس غیرقابل درکی از بدبختی سراپایم را فراگرفته بود، همزمان با آن، ترس از این‌که مصیبت وحشتناکی رخ داده باشد، به سرعت برق به من هجوم آورد؛ ترسی که آمیخته با گلایه از خود بود، زیرا من آن مرد را ترک کرده و به هیچ‌کس نسپرده بودم که بر کار او نظارت و در صورت لزوم آن را تصحیح کند.
کوره راه باریک را تا آن‌جا که می‌توانستم به سرعت پایین آمدم. از مردمی که در اطراف ایستاده بودند، پرسیدم: "چه خبر شده؟"
- سوزنبان امروز صبح مرده است، آقا.
- نکند همان مردی را می‌گویید که در آن اتاقک زندگی می‌کرد؟
- بله، همان آقا.
- مردی که من می‌شناسمش؟
سخنگوی گروه گفت: "اگر با شما آشنا بوده، او را خواهید شناخت، آقا."
کلاه را از سرش برداشت و گوشه روکشی را بالا زد و گفت: "صورتش کاملا آرام است."
در حالی که سرم را به عقب برمی‌گرداندم، پرسیدم: "خدایا، چطور اتفاق افتاد؟"
دوباره روی جسد را پوشاندند.
- یک لوکوموتیو او را زیر گرفته است، آقا. در انگلستان کسی بهتر از او از پس این حرفه برنمی‌آمد. او زیادی نزدیک ریل‌ها ایستاده بود. هوا کاملا روشن شده بود. او چراغ را روشن کرده و در دست گرفته بود. وقتی لوکوموتیو از تونل بیرون آمد، پشتش به آن بود و لوکوموتیو هم او را زیر گرفت. این که این‌جا ایستاده، لوکوموتیوران است و جریان را برای‌مان تعریف کرد. تام یک بار دیگر بگو.
مرد که لباس کار خشن و تیره‌ای به تن داشت، به سمت دهانه تونل برگشت و گفت: "وقتی از سر پیچ تونل پیچیدم، آن انتها او را دیدم. آن‌قدر نزدیک بود که انگار دارم با دوربین می‌بینمش. برای ترمز کردن دیگر خیلی دیر شده بود. البته می‌دانستم او چقدر با احتیاط است. اما وقتی به نظرم رسید صدای سوت را نشنیده است، در حالی که به سرعت به سمت او می‌رفتم، سوت را خاموش کردم و تا آن‌جا که در توانم بود، به سویی که او ایستاده بود فریاد زدم.
- چه کلماتی به کار بردید؟
- فریاد زدم: هی شما که آن پایین هستید، مراقب باشید، مراقب باشید. شما را به خدا، از سر راه کنار بروید.
سر جایم خشک شدم.
- آه، ثانیه‌هایی وحشتناک بودند، آقا. من لحظه‌ای از فریاد زدن دست برنداشتم. بازویم را بالا گرفتم تا مجبور نشوم صحنه را ببینم و دست دیگرم را تا لحظه آخر به سویش تکان دادم، اما فایده‌ای نداشت.
نمی‌خواهم داستان را کش بدهم و نمی‌خواهم روی هیج یک از حالات نادر آن بیشتر از این تأمل کنم. فقط مایلم به این تصادف اشاره کنم که هشدار لوکوموتیوران دقیقا حاوی همان واژه‌هایی بود که آن سوزنبان نگون‌بخت را مانند مجازاتی دنبال کرده بود. او بارها آن را برایم تعریف کرده بود. اما چقدر عجیب است که لوکوموتیوران ناخودآگاه همان کلماتی را به کار برده بود که من - و نه سوزنبان - همراه حرکاتی که او تقلید کرده بود، به زبان آورده بودم: "شما را به خدا، از سر راه کنار بروید."
 
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
داستان کوتاه

 

 

ارسطو پشت فرمان

سید محمد حسین نواب

1
بُرد را وسط راه رو گذاشته‌اند و همه گِردش جمع شده‌اند. به زحمت خودم را جلوی بُرد می‌کشم تا بهتر ببینم. کلی بالا و پائین می‌کنم که کلاس‌ها با هم تلاقی نداشته باشد. برگه چرک‌نویس را از اسم استادها و ساعت کلاس‌ها پر می‌کنم. پاک قاطی کرده‌ام. خانمی بچه‌اش را بغل کرده. بچه گریه می‌کند و نمی‌گذارد مادر به بُرد نزدیک شود. می‌گویم: کاش سارا هم… و بعد می‌گویم: حالا زود است. همه فشار می‌دهند و تمرکزم را از دست می‌دهم. دنبال کاغذ تمییزی می‌گردم و از اول شروع می‌کنم. این بار کلاس‌هایی را که مهم است می‌نویسم و بعد بقبه کلاس‌ها را بین برنامه جا می‌دهم. ورودی‌های امسال مرتب سؤال می‌کنند کدام استاد بهتر است؟ کی آخر ترم تحقیق می‌خواهد؟ همه‌شان دنبال استادی می‌گردند که حضور و غیاب نکند. امروز اولین روز انتخاب واحد است و در واقع شلوغ‌ترین روز. برنامه کلاس‌هایم را تقریبا کامل کرده‌ام.
صف انتخاب واحد تا بیرون از اتاق آموزش کشیده شده. همه با هم مشغول حرف زدن هستند. دو تا دختر قبل از من ایستاده‌اند. یکی‌شان با صدای خروسی‌اش بلند بلند برنامه‌اش را می‌خواند و دومی هم زیر لب چیزی می‌گوید. یاد سارا می‌افتم؛ گفت امروز نمی‌روم. خیلی شلوغ است. راست گفت امروز غلغله است. سارا از شلوغی متنفر است. پشت سری‌ام فشار می‌دهد و تنه‌ام می‌خورد به جلویی. عذرخواهی می‌کنم ولی مثل این که مقبول نمی‌افتد.
بعد از نیم ساعت نوبت من می‌رسد. آقایی که پشت میز نشسته کارمند جدید است. من را نمی‌شناسد. ابرو هایش را در هم کرده:
-«شماره دانشجویی»
از روی کارت شماره‌ام را می‌خوانم.
-«اسم»؟
-«مهراب کاوه»
چند لحظه طول می‌کشد تا سرش را از پشت کامپیوتر بالا بیاورد. نگاه که می‌کند می‌فهمم که باید واحدها را بخوانم. مبانی اخلاقی ارسطو گروه 2 استاد کاوه، زبان تخصصی گروه‌5 استاد سعیدی، فلسفه علم گروه 1 استاد کیوان، فیلسوفان انگلیسی گروه 2 استاد شیوایی. ساکت می‌شوم. کارمند بی آن که نگاهم کند می گوید: «اولین نفری که تلاقی نداره».
و بعد هم جمله‌ای که متوجه نمی‌شوم. منتظر بقیه حرف‌هایش نمی‌شوم. خدا را شکر هیچ کدام از کلاس‌ها پر نشده بود. ترم قبل روز آخر ثبت نام کردم همه کلاس‌ها بد موقع افتاد. زود از اتاق می‌زنم بیرون. آخر راه‌رو، دوستان سارا جمع شده‌اند. محل‌شان نمی‌گذارم و رد می‌شوم. عجیب است امروز هیچ کدام از بچه‌های گروه‌مان را ندیدم.
 
2
کتاب‌فروشی روبروی دانشگاه،‌ کرکره‌ی مغازه‌اش را هل می‌دهد بالا. ساعت 9 صبح است. افسر راهنمایی مرد مسافرکش را جریمه می‌کند. مسافرکش التماس می‌کند اما فایده‌ای ندارد. به دانشکـده کـه می‌رسم ماشین بابا را می‌بینم. برای پاسخ دادن به حس کنجکاوی توی ماشین سرک می‌کشم. بـرگ‌های درختان زیر پا قرچ و قروچ می‌کند. وارد دانشکده می‌شوم. روی بُرد اسم استادها و شماره کلاس‌ها را نوشته‌اند.
«مبانی اخلاقی ارسطو، استاد کاوه کلاس 7»
خوشحال نمی‌شوم. خاطره‌ی بدی از این کلاس دارم. سرم را بالا نمی‌آورم. تند راهم را می‌کشم و می‌روم. به آخر راه‌رو که می‌رسم، دست راست کلاس شماره 7 است.
از سر و صدا می‌فهمم که بابا نیامده است. کلاس‌های کارشناسی ارشد هفت‌هشت نفر هستند ولی سر و صدا بیشتر از این‌ها است. وارد کلاس می‌شوم. تک و توک بچه‌های ترم قبل هستند. آهسته سلام می‌کنم.
حمید هم از آن طرف کلاس آرام جوابم را می‌دهد. لب‌خوانی می‌کنم. تابلوی کلاس بر خلاف بقیه تابلوها وایت‌بُرد است.حتما وقتی استاد بیاید ماژیک نیست و یکی باید برود از خدمات آموزشی بگیرد.
بابا وارد کلاس می‌شود؛ با 10 دقیقه تاخیر. حتما توی خانه روی شوخی اعتراض می‌کنم. کتابش را هم آورده است. باید حدس می‌زدم از روی چه کتابی درس می‌دهد. ردیف جلو نشسته‌ام. سرش را بلند نمی‌کند و حضور و غیاب می‌کند. برای اولین بار اسمم را کامل می‌خواند. خودش هم جا می‌خورد. نمی‌دانست این ترم با او درس گرفته‌ام. درباره ارسطو صحبت می‌کند و این‌که علم اخلاق ارسطو خیلی ارزشمند است. شروع می‌کند به درس اخلاق گفتن و نصیحت کردن. مثل وقتی که زن نداشتم و شیطنت می‌کردم.
«حالا که مشغول کتاب ارسطو شدید و ارسطو را به عنوان استاد اخلاق انتخاب کردید باید اخلاق‌تان فرق کند. همه باید بفهمند از پدر و مادر و همسر گرفته تا راننده تاکسی و بقال و نانوا؛ حتا مردمی که کنار شما راه می‌روند. باید اختیارتان رو بدهید دست ارسطو تا شما رو به بالاترین درجات نیک‌بختی برساند».
 با خودم فکر می‌کنم نیک‌بختی یعنی چه؟
«جامعه وقتی اختیار خودش رو به ارسطو داد. وقتی ارسطو پشت فرمان ماشین انسانیت بشیند. این ماشین مقصدی به جز نیک‌بختی ندارد. خلاصه این که باید اختیارمان رو بدهیم دست ارسطو و افلاطون. نباید اگر با مشکلی رو به رو شدیم صورت مسئله رو پاک کنیم. باید از ارسطو کمک بگیریم. باید خودمان را اصلاح کنیم.»
اختیارم را بدهم دست بابا یا عقل خودم. یکی از دانشجوها دستش را بلند می‌کند و سؤال می‌کند:
 -« مگر ارسطو و افلاطون عقل کل هستند که اختیار خودمان رو بدهیم دست این‌ها؟!»
بابا خوشش نمی‌آید. جوابش را درست نمی‌دهد و سرسری رد می‌شود. دانشجو راضی نمی‌شود. اعتراض می‌کند. از اعتراضش ناراحت می‌شوم. مجبورم ساکت بنشینم. با خودم فکر می‌کنم چرا بابا جوابش را درست نداد. می‌گویم شاید بابا سؤالش را متوجه نشد وبعد زود جواب خودم را می‌دهم «سؤال که واضح بود». می‌گویم: شاید بابا صورت مسئله را پاک کرد. دختری با چادر مشکی، دستش را بلند می‌کند. بابا محل نمی‌گذارد.
بلند بلند از روی کتاب می‌خواند:
«(علم اخلاق) ارسطو آشکارا غایت‌انگارانه است. او با عمل سر و کار دارد، نه عمل فی نفسه، صرف نظر از هر ملاحظه دیگری، حق و درست است بلکه با عملی که به خیر انسان رهنمون می‌شود. هرچه به حصول خیر یا غایت او منجر شود از جهت انسان، عملی «صحیح و درست» خواهد بود و عملی خلاف نیل به خیر حقیقی او باشد عملی «خطا و نادرست» خواهد بود.»
از خودم می‌پرسم «خیرِحقیقی» یعنی چه؟ بغل دستی‌ام دستش را بلند می‌کند.
می‌پرسد: «استاد! خیر حقیقی از نظر ارسطو یعنی چه؟»
بابا از پشت تریبون بلند می‌شود وبا لحنی ناراحت می‌گوید:
«از دانشجوی فوق‌لیسانس بعید است. خیر ِحقیقی یعنی خیرِحقیقی.»
دوباره می‌نشیند پشت تریبون و به خواندنش ادامه می‌دهد. با خودم می‌گویم واقعا این قدر روشن است؟!
3
دانشگاه از آن حالت مردگی تابستان در آمده. دربان دانشکده از اتاقک بیرون می‌آید و سلام می‌کند. می‌داند من پسر آقای کاوه هستم. استخوان‌های زیر کتفم تیر می‌کشد. ماشین‌ها کیپ هم پارک کرده‌اند. خانمی می‌خواهد ماشینش را پارک کند. دنده عقب می‌گیرد و دوباره می‌رود جلو. دنده‌عقب می‌گیرد و دوباره جلو می‌رود. دنده‌عقب می‌گیرد و دوباره می‌رود جلو. دربان می‌آید و فرمان می‌دهد. خانم دنده عقب می‌گیرد و بین دو ماشین جاگیر می‌شود. درب دانشکده را که باز می‌کنم هُرم گرما می‌زند توی صورتم. دماغم گرم می‌شود. آخر راه‌رو دست راست. هنوز بابا نیامده است. کنار حمید می‌نشینم. سلام می‌کنم می‌پرسد: «کجایی؟ چند وقته کم‌پیدایی. البته حق داری بابات برات حاضری رد می‌کنه.» می‌گویم: «تو که بابام رو می‌شناسی؛ به من هم رحم نمی‌کنه.» می‌گوید: «پس مواظب باش. یه جلسه دیگر غیبت کنی حذف می‌شی‌ها!»
سارا سرک می‌کشد توی کلاس. از جایم بلند می‌شوم و می‌آیم دم در می‌پرسم کاری داری می‌گوید: «مگه دوشنبه‌ها کلاس داری؟» می‌گوید: «اگه می‌دونستم صبر می‌کردم باهم بیاییم.» عقب ایستاده است؛ مثل آن وقت‌ها که تازه با هم آشنا شده بودیم. اولین بار سر کلاس زبان عمومی بود که با هم صحبت کردیم. می‌پرسد: «بخاری را خاموش کردی؟»
یکی از دخترهای کلاس از راه می‌رسد. مثل این‌که با سارا دوست است. خداحافظی می‌کنم و می‌آیم سر جایم می‌نشینم. دو نفری بلند بلند می‌خندند. بابا از راه می‌رسد و دختره روسری‌اش را درست می‌کند. بابا و سارا احوال‌پرسی می‌کنند. تند تند حضور و غیاب می‌کند. به هیچ کس نمی‌گوید ماژیک بیاور. کتاب را باز می‌کند و شروع به خواندن می‌کند. حمید می‌گوید: « چرا بابات این‌قدر بی‌حوصله است؟» خوشم نمی‌‌آید.
«خیر غایت همه امور است لیکن بر حسب فنون یا علوم مختلف خیرهای گوناگونی وجود دارد. بدین ترتیب غایت فن پزشکی تندرستی است و غایت دریانوردی مسافرت سالم، غایت فن تدبیر منزل جمع ثروت است.»
از خودم می‌پرسم انسانیت غایت چه علمی است. دستم را بلند نمی‌کنم چون مطمئنم استاد جوابم را نمی‌دهد. دوست سارا آخر کلاس سرش را گذاشته روی دستانش و خوابیده.
امشب حتما باید از ویدئو کلوپ چند تا فیلم هندی برای سارا بگیرم. چند وقت است می‌گوید و یادم می‌رود. اول کتاب می‌نویسم فیلم. راستی چرا سارا این قدر فیلم هندی دوست دارد؟ این کارش به دانشجوی رشته فلسفه نمی‌آید. صدای یکی از دانشجوها بلند شده است. بابا هم دستش را لبه تریبون گذاشته و تکیه‌اش را داده است به دیوار.
استاد داد می‌زند: «جواب منو بده. صورت مسئله رو پاک نکن. تو به من بگو غایت خود علم اخلاق چیه؟ تا جوابت رو بدم.»
دانشجو زبانش گرفته است. استاد می‌گوید: «اگه جوابی نداری تمومش کن.»
و بی‌چاره می‌نشیند. این پنجمین سؤالی است که استاد امروز جواب نمی‌دهد. با خودم می‌گویم کاش ارسطو از طرز برخورد با دانشجو هم صحبت می‌کرد. آیینه دختر از دستش می‌افتد. دو سه نفر بر‌می‌گردند و نگاهش می‌کنند. چانه مقنعه‌اش را درست می‌کند. استاد ادامه می‌دهد:
«لیکن به سختی می‌‌توان ارسطو را به کوشش برای یک اخلاق اولی و قبلی ِ محض و قیاسی یا اخلاقی که از طریق برهان هندسی قابل اثبات است متهم کرد. به علاوه، اگر چه ما می‌توانیم دلائل و شواهد ذوق انسانی آن عصر را…»
خاطره‌هایم را مرور می‌کنم: «کلاس دوم دبستان که بودیم کتاب‌های‌مان را باز می‌کردیم و معلم از رو می‌خواند.» استاد محکم کتابش را می‌بندد.
 4
سارا داد می‌زند: «تلفن با تو کار داره.» بعد از شش ساعت این اولین جمله‌ای است که با من صحبت می‌کند. عروسک‌هایش را وسط حال ولو کرده. بعضی وقت‌ها که دلش می‌گیرد این کار را می‌کند. پرده‌ها را هم کنده است تا بشورد. از توی پنجره، خانه آقای یوسفی را می‌بینم. دستی وسط قاب عکس روی دیوار مشغول دعا کردن است. با خودم می‌گویم غایت دعا کردن چیست؟ سارا پشتش را به من می‌کند و از کنارم رد می‌شود. آقای رحیمی از انتشارات است. جمعه هم آدم را راحت نمی‌گذارد. یادم به شکم برآمده آقای رحیمی می‌افتد و دستی روی شکمم می‌کشم.
از نگاه سارا می‌فهمم که می‌خواهد بداند کی بود. می‌گویم: «آقای رحیمی بود از انتشارات ،کاری…» سارا سرش را بلند نمی‌کند. می‌خواهد به من بفهماند برایش اهمیتی ندارد.
سارا می‌گوید چند روزی است اخلاقم عوض شده. می‌گوید محلش نمی‌گذارم و همه‌اش توی لاک خودم هستم. ناراحت است که حتما موضوعی هست و می‌خواهم به او نگویم. فکر می‌‌‌کند اعتمادم به او کم شده است. خیال می‌کند که اشتباهی کرده است و من می‌خواهم توی روی خودم نیاورم.
صدای گریه زنی که به شوهرش التماس می‌کند حواسم را پرت می‌کند. می‌گویم: «گریه کردن غایت چه علمی است؟» می‌روم توی هال می‌نشینم. دستم را آویزان گردن سارا می‌کنم. محو نگاه کردن فیلم هندی است و محل نمی‌گذارد. بلند می‌شوم. کنار پنجره می‌آیم. مادر آقای یوسفی را می‌بینم؛ مثل اردک راه می‌رود. خنده‌ام نمی‌گیرد. بر می‌گردم پشت میزم. ریش‌های پائین لبم را لای دندان‌هایم گاز می‌گیرم. سرم گیج می‌رود. فکر می‌کنم اگر الآن یک لیوان آب روی سرم بریزد مثل بخاری جلیز و ولیز می‌کنم. ته گلویم می‌سوزد. پشت زیرپوشم خیس شده است. انگار آتش غضب لباس‌هایم را هم سوزانده است. کتاب‌ها را هل می‌دهم آن طرف و سرم را روی میز می‌گذارم.
مگر می‌شود آدم نسبت به پدرش این قدر بد قضاوت کند. خُب استاد با سوادی هست که هست. شاید دلش نمی‌خواهد همه‌ی علمش را سر کلاس بیرون بریزد. اصلا تقصیر ارسطو است. اگر یک خط توی کتابش نوشته بود استاد نباید به درس دادن، مادی نگاه کند پدر هم مادی نگاه نمی‌کرد و سر کلاس بیشتر انرژی صرف می‌کرد. با خودم دعوایم می‌شود «آدم که با پدرش این قدر بی‌ادبانه حرف نمی‌زند!»
همیشه وقتی مطالعه‌ام خیلی طول می‌کشید سارا یک فنجان چای پر رنگ برایم می‌آورد. اما چند روز است که از چایی خبری نیست.
کاش بابا صادق بود و به بچه‌ها می‌گفت که من بلدم ولی جواب شما را نمی‌دهم. یا بهتر بود بگوید می‌ترسم اگر همه چیز را به شما بگویم زیادی با سواد ‌شوید و از من مشهورتر شوید. یا می‌گفت من از جوان با سواد بدم می‌آید؛ چون جوان با سواد خطری است برای فرصت شغلی پیرمردها. یک چیزی ته دلم می‌گوید: «این چه مزخرفاتی است سرهم می‌کنی؟!» شاید وجدانم باشد.
نگاهم می‌افتد به قفسه کتاب‌ها. یک جلد از کتاب‌های «کاپلستون»م نیست. یادم نیست به کی داده‌ام. شاید اگر بابا یک دور نوار درس‌‌هایش را گوش می‌داد عوض می‌شد و کلاسش از روخوانی به مبانی اخلاق تبدیل می‌شد. شاید هم من به خاطر این‌که برایم غیبت رد کرده است عصبانیم و این جوری قضاوت می‌کنم. من چقدر پسر ناسپاسی هستم. کاش ارسطو گفته بود پسر نباید ناشکری کند.
سارا در اتاق را باز می‌کند و می‌آید تو. لیوان آبی دستش است، می‌گذارد روی میز. لیوان را برمی‌دارم و سر می‌کشم. لیوان را که می‌گذارم روی میز نصفه شده است. خیسی ته لیوان روی میز برق می‌زند.
می‌نشیند روی زمین. برای اولین بار است که سارا کوتاه آمده و پاپیش گذاشته. یک چیزی ته دلم قلقلکم می‌کند که اذیتش کنم. می‌گوید: «حتما باید گریه کنم که بهم توجه کنی؟ یک هفته است نه حرف می‌زنی نه می‌گویی چِت شده. نه محل می‌گذاری. سر موقع هم که نمی‌خوابی. صبح هم بیدارم نمی‌کنی. تنها می‌روی دانشگاه. باورکن برایم فرق نمی‌کند با تاکسی بروم دانشگاه یا ماشین تو. فقط می‌خواهم با تو باشم.
یادم می‌افتد که جلد پنجم کاپلستون را سارا امانت داد به یکی از دوستانش.
می‌گوید: «یک هفته است از خانه بیرون نرفتیم. مامان‌اینا فکر می‌کنند اتفاقی افتاده که اون‌جا نمی‌ریم. خُب بگو چی شده من بدونم. اگه من کاری کردم عذرخواهی می‌کنم.»
بقیه لیوان را سر می‌کشم. وسط حرف‌هایش می‌گویم متشکر. با دستش دانه اشک روی کتاب را پاک می‌کند. انگار دلم پنج تا پله را یکی می‌کند و محکم می‌خورد زمین. می‌گوید: «اگر غریبه‌ام بگو که بدانم.» این جمله‌ای است که همیشه من به سارا می‌گفتم.
می‌گویم: «غریبه چیه عزیزم من هم دارم دیوانه می‌شم من هم می‌دانم چه کار زشتی می‌کنم که به تو نمی‌گم چه مرگیم شده. من هم می‌دانم اخلاقم سگی شده است ولی باور کن این‌ها هیچ ربطی به تو ندارد. همه‌اش تقصیر بابا است. بابا که نه، ارسطو و بابا. از وقتی این 3 واحدی لعنتی را گرفتم. چند جلسه که گذشت فهمیدم که این استاد با پدر من خیلی فرق می‌کند. احساس کردم استاد دوست ندارد به هیچ کدام از سؤال‌ها جواب بدهد. احساس کردم استاد فقط روخوانی می‌کند و می‌رود. آخر ترم امتحانش را از روی کتاب خودش می‌گیره که کتابش ده تا بیشتر فروش کنه. فهمیدم استاد ما با استاد کاوه، استاد معروف فلسفه اخلاق خیلی فرق می‌کند. فهمیدم استاد حرف‌های ارسطو را بیشتر از عقل و دینش قبول دارد. استاد ارسطو را حفظ کرده ولی نفهمیده.»
نمی‌دانم چرا سارا اشک می‌ریزد. از این‌که این حرف‌ها را به سارا زده‌ام احساس گناه می‌کنم.
سارا می‌گوید: «آدم درباره پدرش این جوری حرف نمی‌زنه!» حق دارد. اگر من هم جای او بودم همین را می‌گفتم.
 -:«من که پدر شوهرم رو دوست دارم حاضر هم نیستم اراجیف تو رو گوش کنم.»
 -: «پس یادت باشه هیچ وقت با اون درس نگیری.»
سارا راست می‌گوید «آدم درباره‌ی باباش …»
ساعت دوازده شده. برنامه شبکه 3 می‌افتد روی شبکه 2. روی تخت دراز کشیده‌ام. بد جوری هوس پرتقال کرده‌ام. اگر فردا صبح مغازه‌ها باز بودند حتما 3 کیلو پرتقال می‌خرم. راستی یادم باشد نان هم بخرم.
 5
 انگار باهواپیما رفته باشم بین ابرها. هوا گرفته است. ساعت 8 صبح است. از خانه می‌زنم بیرون. سنگکی شلوغ نیست. صبح‌های جمعه مردم می‌خوابند. همه‌جا خلوت است. میوه‌فروشی هم بسته است. مادر آقای عسگری هم یک نان دستش گرفته. بیشتر شبیه مرغابی را می‌رود تا اُردک. خنده‌ام می‌گیرد. به زحمت جلوی خودم را می‌گیرم. سلام می‌کنم. به سارا سلام می‌رساند. چهار طبقه پله را یک نفس بالا می‌روم. آرام وارد خانه می‌شوم. سارا خواب است. عروسک‌ها هنوز وسط هال پخش هستند. سفره را باز می‌کنم. نان را می‌گذارم لای سفره. در یخچال را باز می‌کنم. دنبال کره می‌گردم نیست. پنیر هم نداریم. مربا را وسط سفره می‌گذارم. آرام سارا را بیدار می‌کنم. دست و صورتش را می‌شورد. کنارم می‌نشیند. لبخند می‌زند. می‌گوید: «حضرت فیلسوف! با قضیه بابا و ارسطو چه کردید؟»
 می‌خندم و می‌گویم: «صورت مسئله را پاک کردم.» قهقهه می‌زند. لای خنده‌اش می‌گوید: «به همین راحتی!» می‌گویم: «راحت‌تر از این.» قیافه جدی به خودش می‌گیرد و می‌گوید: «در هر صورت من ترم بعد با بابا درس می‌گیرم.»
 نان هنوز داغ است. بعد از کلی اصرار اجازه می‌دهد یک لقمه بگذارم دهانش. دهانش را که باز می‌کند می‌فهمم لقمه را خیلی بزرگ گرفته‌ام. مربا از لای لقمه می‌ریزد روی لباسش
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
 

 

منبر

 

محمد حسین سرانجام

داستان کوتاه

دست‌های امام جماعت که پایین می‌‌آید پسر، تکبیرة‌الاحرام را می‌گوید و نیم‌نگاهی به منبر می‌اندازد، پنج سال بیشتر ندارد، بعد از گفتن «سبحان‌الله»، آرام عقب می‌رود، کنار منبر می‌ایستد و «الله اکبر» می‌گوید. مردم به سجده می‌روند از نگاه‌های سنگین و مراقب بزرگترها خلاص می‌شود. دست به کنار منبر می‌گیرد و همین طور که به امام چشم دوخته است،‌ خود را روی پله اول بالا می‌کشد. امام سر از سجده بر‌می‌دارد، پسر دوبار تکبیر می‌گوید و مردم باز به سجده می‌روند. این بار دور از نگاه مردم، روی خود را بر‌می‌گرداند یک دست را روی پله می‌گذارد و دست دیگر را به نرده منبر می‌گیرد، از پله دوم هم بالا می‌رود. به امام نگاه می‌کند. امام و تعدادی از مامومین برخاسته‌اند و بقیه منتظر تکبیر پسر در سجده‌اند. سریع تکبیر می‌گوید، گوش‌هایش کمی سرخ می‌شود. به جمعیت نگاه می‌کند.پیرمردی که پشت سر امام است و یکی‌دو نفر دیگر زیر چشمی نگاهش می‌کنند. امام دست‌ها را بالا می‌برد، پسر می‌گوید: «کذال الله لبی قنوت». بدون این‌که خود بفهمد، قنوتش را داد زده است. منتظر می‌ماند تا برای رکوع، سرها پایین بیفتد. به بالای منبر نگاه می کند و باز به مردم. می‌ترسد مردم سر از رکوع بر دارند و وقتی دارد بالا می‌رود او را ببینند.
«سمع‌الله لمن حمده، الله اکبر»؛ با هر سجده یک پله‌ی دیگر بالا می‌رود و «الله اکبر» می‌گوید. می‌رسد به بالای منبر. از خوشحالی می‌خواهد بالا و پائین بپرد و جیغ بزند. چند باز به چپ و راست می‌چرخد و از بالا به جمعیت نگاه می‌کند، احساس بزرگتری را دارد که از بالا بچه‌ها را نگاه می‌کند دردل می‌خندد، چشم‌‌ها را یک لحظه می‌بندد و باز می‌کند. مردم هنوز پایین و کوچک‌اند.
امام سر از سجده بر می‌دارد، پسر داد می‌زند «بحول‌الله» و خود را خالی می‌کند، اما امام نمی‌ایستد، می‌نشیند و تشهد می‌خواند، تعدادی از مردم نیم‌خیز می‌شوند، مرد میانسالی از صف اول، روی پایش می‌زند و بلند می‌گوید: «الله اکبر» چند تا از جوان‌ترها چشم می‌‌گردانند سمت پسر مکبر. پسر سرخ می‌شود، گوشهایش گُر می‌گیرد، نمی‌داند چه کار باید بکند. دست می‌گیرد به نرده کنار منبر و آرام دو پله می‌آید پایین.
آمام بلندد می‌شود و می‌ایستد، پسر این بار خیلی آرام‌تر از قبل می‌گوید: «بحول الله» و به بالای منبر نگاه می‌کند.

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
جایی برای رفتن
 
 
مهدی حمیدی پارسا
 
 
 
 
 
 
 
ماشین که پنجر شد، راننده کنار خیابان ایستاد و فقط گفت: «پنچر شدیم». دیگر حرفی نزد، عصبانی هم نشد تا به زمین و زمان فحش بدهد. خیال کردم الان پیاده میشود و چرخ را عوض میکند، اما او خم شد و از توی داشبوردیک سیب سرخ با یک بشقاب و یک رنده پلاستیکی برداشت. آفتاب از شیشهی جلو میگذشت و مستقیم توی صورتم می خورد «کجا میخواستم بروم؟» نمی دانم، فراموشکار نبودم ولی این بار فراموش کرده بودم، یک چیزی توی ذهنم میگفت جایی باید میرفتی، اما نمیدانم کجا. صبح که بیدار شدم گیج بودم. آنقدر روی تخت قلت خوردم تا حوصله ام سر رفت. خیلی آرام از تخت پایین آمدم تا حوری بیدار نشود، صبحها اگر بیدارش میکردم تا شب غر میزد. به صبحانه مقید بودم اما امروز اشتها نداشتم. فقط یک فنجان قهوه درست کردم. اولین قلپ را که خوردم بد جوری دلم به هم خورد. قهوه را ریختم توی ظرفشویی و لباس پوشیدم. ساعت نه بود. هر روز همین ساعت از خانه خارج میشدمتا ساعت نه و نیم خودم را به بیمارستان برسانم. اما انگار آن روز نمیخواستم به بیمارستان بروم. کجا باید می رفتم؟ … .
راننده داشت سیب را رنده میکرد توی بشقاب، نگاهش کردم، گفت: «آقا من عادت دارم وسط روز یه سیب بخورم زیاد طول نمی کشه بعدش چرخ رو عوض می کنم». حس حرف زدن نبود فقط سری تکان دادم که یعنی اشکال ندارد. چه اشکالی داشت؟ من که فعلاً وقت داشتم یعنی نمیدانستم وقتم را باید کجا بگذرانم. نصف سیب را که رنده کرد،چند بار رنده را زد روی بشقاب. بعد شروع کرد به لیس زدن رنده. بشقاب را جلوی من آورد و گفت:« بفرمایید». گفتم:«ممنون،نمیخورم». تند تند سیب های رنده شده را با چنگ خورد، انگار می ترسید کسی سیب ها را از او بگیرد.
«دندون که ندارم آقا این جوری باید سیب بخورم».
به چهره اش دقیق شدم، بیشتر موها و ریشهایش سفید بود. با اینکه ریش های من هم سفید بود از من پیرتر نشان میداد. دستی به صورتم کشیدم. زبر بود. فراموش کرده بودم امروز اصلاح کنم.
ساعت نه که خواستم از خانه خارج شوم نمی دانم چرا حوصلهی رانندگی نداشتم، چند لحظهای جلوی ماشین ایستادم و باز فکر کردم که برنامه ی امروزم چیست، آیا مثل هر روز باید اول بروم بیمارستان، بعد مطب، بعد هم سری به کلینیک بزنم یا کار دیگری دارم؟ کار دیگری داشتم به هر حال حوصلهی رانندگی نبود. بدون ماشین از خانه زدم بیرون و سر کوچه به اولین ماشینی که جلویم بوق زد گفتم:«دربست». راننده سریع توقف کرد. داخل ماشین که نشستم پرسید: « کجا بروم آقا؟» اولین بار آنوقت راننده پیر را دیدم. گفتم «فعلاً مستقیم برو» و مستقیم رفت. به فلکه اول که رسید، گفت:«چپ یا راست؟» بازگفتم مستقیم.از پنجره به آدم ها نگاه میکردم. زنها و دخترهایی که به نظرم روز به روز قشنگتر می شدند، چرا؟ نمیدانم. شاید آرایششان را غلیظتر میکردند.فکر کردم بروم بیمارستان، شاید قبلاً به منشی سپرده باشم که برنامهی امروزم چیست. شاید هم جایی یادداشت کرده باشم که چه کار دارم. گفتم: «برو بیمارستان بهار». راننده گفت: «پس چرا گفتید بیام توخیابون شهدا؟! اینجا یه طرفس باید تا آخر بریم». برایش توضیح دادم که نظرم عوض شده و او کرایهاش را میگیرد و حالیش کردم که حوصلهی غر شنیدن ندارم… .
وارد بیمارستان که شدم دربان دست به سینه آمد جلو:«سلام آقای دکتر». سری برایش تکان دادم. سوار آسانسور شدم و دکمهی طبقهی هفتم را فشار دادم.وارد دفتر که شدم، منشی از پشت میز بلند شد، او هم دست به سینه سلام کرد. گفتم:«امروز برنامه خاصی دارم؟» سر رسید را ورق زد و گفت:«قبلاً چیزی نفرموده بودید». داخل اتاقم شدم. کاغذهای روی میز و داخل کشوها را زیر و رو کردم چیزی نبود. مدتی نشستم و فکر کردم، نفهمیدم چقدر طول کشید. از بیمارستان رفتم بیرون و سوار همان ماشین شدم. گفته بودم منتظرم بماند… . راننده رفته بود پایین تا چرخ را عوض کند. جک را زیر ماشین گذاشته بود و من حس کرده بودم که ماشین دارد می رود بالا. از پنجره سرم را بیرون کردم و پیرمرد را دیدم که زیر آفتاب عرق کرده بود و سعی می کرد زاپاس را جا بزند. باز به جلو خیره شدم. آفتاب هنوز توی صورتم بود. چشمهایم را بستم. همه جا قرمز شد، پلک هایم رابه هم فشردم. قرمزی مایل شد به سیاهی. سنگین شدم. در خلسه ای عمیق فرو رفته بودم. آنقدر بدنم سنگین بود که قدرت حرکت دادنش را نداشتم. حال خوشی بود، به هیچ چیزی فکر نمی کردم. در فضا معلق بودم… .
صدای بسته شدن در ماشین مرا به خود آورد. راننده سوار شده بود. گفت:«ببخشید، دیر شد.»
آدرس مطبم را به او دادم .حرکت کرد… .
مردد بودم بروم داخل یا نه؟ کاری آنجا نداشتم. از ماشین پیاده شدم. در مطب را باز کردم. از بیرون به داخل نگاه انداختم.باز فکر کردم کجا می خواستم بروم؟ تو نرفتم. در را باز قفل کردم و سوار ماشین شدم.حرکت کردیم،اینبار به سوی کلینیک. به ذهنم رسید که شاید جایی، کاری شخصی داشته باشم. با یکی از دوستها یا فامیلها یا حتی بچهها. صدای زنگ موبایل فکرم را به هم زد. دکتر کریمی بود، رئیس بیمارستان، احتمالاً می خواست بداند چرا بیمارستان را ترک کردهام، شاید هم یک جراحی فوری پیش آمده باشد. جواب ندادم. ترافیک، کلافه کننده شده بود. ماشینها به صف شده بودند و مدام بوق میزدند. آفتاب هم با دود ماشینها هم دست شده بودتا مردم را اذیت کند. دستم را زیر بغلم کشیدم. خیس شد. هیچ نسیم خنکی نمی آمد.
پیر مرد با موجهای رادیو ور میرفت. کنار ما یک پراید قرمزتوی ترافیک گرفتار شده بود. رانندهاش زنی بود هم سن و سال حوری. سیگارش را با اشتها میکشید و خاکسترش را بیرون می ریخت. هوس سیگار کردم، توی جیب بغل کتم یک بسته داشتم، سیگاری گیراندم. دو پک که زدم منصرف شدم. توی آن گرما نمی چسبید. از پنجره انداختمش بیرون. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و خیره شدم به آدمهایی که داشتند از روی پل عابر پیاده می گذشتند. کجا می رفتند؟چشمم را بستم و سعی کردم باز هم به خلسه فرو روم اما نمی شد. افکار مزاحم نمیگذاشت. حس کردم ماشین ایستاد. چشم باز کردم. راننده به من خیره شده بود. گفت:«خوبید آقا؟» گفتم:«آره.» گفت:«آقا ظهره من با اجازتون تواین مسجد نماز بخونم بعد هر جا خواستید برید میرسونمتون.» و مسجدی را که سمت راستمان بود، نشان داد. چیزی نگفتم. او سریع پیاده شد و دوید توی مسجد. صدای اذان میآمد، چه زود گذشته بود! آن سوی خیابان زنی که موهای طلایی داشت، قدم می زد و سگش را دنبالش می کشید. با نگاه دنبالش کردم. کجا می رفت؟ از ماشین پیاده شدم. چیزی مرا کشید به آن طرف خیابان. موهای زن از پشت ریخته بود روی کت آبیش. قشنگ بود. مؤذن هنوزاذان میگفت. به حی علی خیرالعمل رسیده بود. زن کهسی چهل متر از من دور شده بود، ایستاد و به ویترین یکی از مغازه ها خیره شد. رفتم کنارش و مثل او زل زدم به ویترین. مانکنها لباس های جورواجورپوشیده بودندو همه میخندیدند. زن نگاهی به من کرد و به راهش ادامه داد. سگ سفید کوتولهاش پشت سرش میدوید.بانمک بود. دنبال زن راه افتادم،فاصلهمان فقط دو سه متر بود. نفس راحتی کشیدم.
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
 

گویند: وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.

یا حق

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
گاهی ستاره‌ای چشمک می‌زند
 
 
 
فریدالدین فرید عصر 
 
 
 
گلویم می‌خارد و می‌سوزد. چشم‌ها را باز می‌کنم و زود می‌بندم. آفتاب پوستم را می‌سوزاند. سرم را به راست می‌گردانم. به چپ. منصور همان طور افتاده است. دلم می‌ریزد. چشم می‌دوانم دنبال مرتضی. یاد ماشین می‌افتم. تا می‌خواهم بلند شوم، پشتم از گردن تا کمر تیر می‌کشد. خودم را می‌کشانم طرف ماشین. در عقب را که باز می‌کنم دلم آرام می‌گیرد.
انگشتم را گذاشته‌ام توی دهانم و شیر می‌خورم. مامان را که می‌بینم، اوّل زل می‌زنم توی صورتش و بعد گریه می‌کنم. مامان بلندم می‌کند و پستانش را می‌گذارد توی دهانم. داغ است. شیر ندارد. سینه را ول می‌کنم و باز گریه می‌کنم.
سینه‌ام را نمی‌گیرد. بغلش می‌کنم و همه زورم را می‌ریزم توی پاهام. می‌روم کنار جاده. هیچ ماشینی نمی‌آید. به منصور نگاه می‌کنم. به جاده. سیاهی لرزان ماشینی از دور پیدا می‌شود. داد می‌زنم. مرتضی گریه می‌کند. دست تکان می‌دهم و گریه می‌کنم. پاها دیگر نا ندارند. می‌افتم و خیره می‌شوم به سیاهی که نزدیک می‌شود و تار می‌شود.
×
آن شب فقط ما سه نفر توی ماشین بودیم. من و معصومه و مرتضی. هوا آن قدر گرم بود که انگار وسط ظهر است و آفتاب دارد با همه زورش می‌تابد. شیشه‌ها را که می‌کشیدیم پایین، گرد و خاک می‌ریخت توی چشم‌هامان و تا می‌دادیم بالا عرق از روی پیشانی‌ها شرّه می‌کرد. خیلی راه آمده بودیم. نمی‌دانستم کجای راهیم. سه چهار ساعتی می‌شد که راه افتاده بودیم. معصومه مرتضی را بغل کرده بود و بی‌جهت پستانش را گذاشته بود توی دهانش. مرتضی گریه می‌کرد. کلافه بودم و نمی‌توانستم گریه کنم. چیزی انگار راه گلویم را بسته بود. از زور عرق تی‌شرتم را در آوردم و زل زدم به سیاهی جاده. ظلمات بود و گرما. معصومه تا چشمش بهم افتاد گفت: «چرا این جوری کردی؟» بعد با چادر، خودش و مرتضی را باد زد.
داشتم خفه می‌شدم از گرما. مانتو خیس شده بود و چسبیده بود به تنم. زیرش چیزی نپوشیده بودم، با این حال داشتم از گرما آتش می‌گرفتم. منصور گفت: «کلافه شدم، لعنت به این هوا، تو هم اگه می‌خوای چادرت رو درآر» در نیاوردم. می‌دانستم به محض دیدن اولین ماشین می‌خواهد بگوید «چادرت رو سرکن!» عادتش این بود. همیشه وقتی با هم می‌رفتیم بیرون انگار از چیزی ترس داشت. می‌دانستم به خاطر من است. می‌گفت: «دور و برت پر گرگه، دیر بجنبی می‌خورنت هیچ کسم نیست به دادت برسه.» دست گذاشتم روی صورت مرتضی. داغ بود. دست گذاشتم روی صورت منصور. «چی کار می‌کنی؟» دست کشیدم روی ته ریشش که زبر بود و من دوست داشتم. گفتم «مرتضی انگار تب کرده.» دست گذاشت روی صورت مرتضی و بعد من. «تو هم که داغی. گفتم نیاین خودم یه جوری درستش می‌کردم.» راست می‌گفت کاش ما نمی‌آمدیم. اما با دل‌نگرانی‌ام چه می‌کردم. راضی نمی‌شدم تنها راه بیفتد توی جاده. شب، آن هم با این لکنته. می‌مردم از دل‌شوره. مرتضی سینه‌ام را نمی‌گرفت و یک‌ریز گریه می‌کرد.
خودم را کثیف کرده بودم و پاهام داشت می‌سوخت. گرمم بود و شیرهم نمی‌خواستم. مامان می‌خواست به زور پستانش را بگذارد توی دهانم. بابا اصلاً نگاهم نمی‌کرد. به رویم هم نمی‌خندید. مامان هم نازم را نمی‌کشید. انگار هیچ کس حوصله نداشت.
طرف‌های عصر بود که زنگ زده بودند و خبر را به معصومه داده بودند. همان وقت‌ها بود که رسیدم خانه و تا بگوید چه شده هزار بار من را کشت و زنده کرد و آن‌قدر گریه کرد که انگار مادر خودش است. نفهمیدم گریه کردم یا نه. ولی از همان موقع بود که چیزی انگار سنگینی‌اش را انداخته بود روی دلم و داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گفت: «من هم می‌آم» گفتم: «نمی‌شه با این بچه، با این ابوقراضه» گفت: «می‌آم» حوصله سر و کله زدن نداشتم اصرار هم فایده‌ای نداشت. راضی شدم اما دلم شور می‌زد. کسی انگار می‌گفت نباید بیایند.
از وقتی این ماشین را خرید دل شوره‌های من هم شروع شد. دل شوره خودش، و قسط‌هایی که عقب می‌افتاد. ماشین هم که عمرش را کرده بود. مدل 59 بود و خرجش از استفاده‌اش بیشتر بود. نمی‌توانستم بگذارم تنها برود. باید همراهش می‌رفتم. گرم بود. مرتضی خودش را کثیف کرده بود. به منصور گفتم نگه دارد. به جاده نگاه کردم. تاریک تاریک بود. سرعت ماشین کم شد. منصور ماشین را به شانه خاکی جاده کشید و نگه داشت. پیاده شدم. باد تندی می‌آمد و چشم‌هام را پر از خاک می‌کرد. چادرم را پهن کردم روی زمین و مرتضی را گذاشتم رویش.
چادر مامان برگشت روی صورتم. همه جا سیاه شد. من ترسیدم و بیشتر گریه کردم. بابا آمد چادر را کنار زد و با لب‌هایم بازی کرد. بعد رفت و مامان آمد. لباسم را در آورد. من دیگر گریه نکردم.
 در کاپوت را زدم بالا. موتور داغ کرده بود. بوی سوخته دماغم را پر کرد. رفتم از صندوق عقب آب آوردم. ریختم روی رادیاتور. جِلِز و وِلِز کرد. با دستمال در رادیاتور را باز کردم. بخار داغ پاشید بالا و خورد به صورتم. خودم را عقب کشیدم. معصومه داد زد: «چی شد؟»
تازه بچه را ساکت کرده بودم. دویدم طرف منصور چیزیش نشده بود. گونه‌اش را بوسیدم. صورتش داغ و خیس بود. هیچ عکس‌‌العملی نشان نداد. نه لبخندی و نه هیچ چیز دیگر. رفتم طرف مرتضی که ساکتش کنم.
شاید می‌خواست با این کارها غم و غصه دلم را کم کند. اما نمی‌توانست. برایم از آسمان بلا می‌بارید. انگار همه می‌خواستند یک جوری با من دشمنی کنند. همه، رئیس شرکت، صاحبخانه، بقال سرکوچه و حتی همین ماشین. انگار خدا هم طرف آنها بود. هیچ کس را نداشتم و فقط معصومه کنارم بود. مثل شازده کوچولو که تک و تنها فقط با یک گل زندگی می‌کرد، معصومه برای من همان گل بود. هم دوستش داشتم و هم می‌ترسیدم. فکر می‌کردم همه می‌خواهند گلم را بچینند. دوست نداشتم او را همراهم این طرف و آن طرف ببرم. معصومه مرتضی را خوابانده بود. بغلش کرد و گذاشت روی صندلی عقب. نشستم پشت‌فرمان و استارت زدم. ماشین روشن نشد. باز هم و روشن نشد. با کف دست کوبیدم به فرمان و رفتم سراغ کاپوت. از موتور ماشین سردر نمی‌آوردم. تنها بوی سوخته بود که دماغم را می‌خورد و نمی‌دانستم از کجاست. برگشتم و دوباره استارت زدم. به ساعتم نگاه کردم. دو و نیم صبح بود. تاریکی و باد و گرد و خاک. رفتم کنار جاده. نور چراغ هیچ ماشینی نبود. انگار دو طرف جاده را بسته بودند. معصومه پیاده شد. آمد کنارم. دوباره جاده را نگاه کردم. نور ماشینی از دور پیدا شد. ماشینی با سرعت می‌آمد. دست تکان دادیم. هر دو. ماشین پر سروصدا رد شد و جلوتر نگه داشت. انگار نخواهد نگه دارد و بعد یک دفعه تصمیمش عوض شود. دویدیم طرف‌شان. یک زانتیای مشکی بود با انگار سه نفر سرنشین. مرد بودند. به معصومه گفتم نیاید. ماشین عقب عقب می‌آمد طرف‌مان. نزدیک که شد ضبطش را خاموش کردند.
ایستادم و منصور رفت طرف راننده. راننده هیکلی بود و در برابر منصور که لاغر بود و کوتاه یک سروگردن بلندتر به چشم می‌آمد. با هم دست دادند. انگار بچه‌ای با یک آدم بزرگ. وقتی راننده داشت دست منصور را فشار می‌داد، احساس کردم دستم درد گرفت. بعد دو مرد جوان آمدند بیرون. یکی قدش کوتاه‌تر بود. پیراهن آستین کوتاه داشت و سیگار می‌کشید. دیگری جوان‌تر بود و سرتا پا سیاه پوشیده بود. هر دو می‌خندیدند.
راننده گفت: «چی شده؟» گفتم: «خدا شما رو رسوند.» مرد سیگاری آمد جلو و با خنده گفت: «آره ما از طرف خود خدا اومدیم. نگفتی چی شده؟» گفتم: «روشن نمی‌شه» مرد سیاه‌پوش گفت: «صمد برو یه نگاه بنداز» راننده رفت و من هم دنبالش راه افتادم. گفت: «برو استارت بزن.»
من خواب بودم که یکی لپم را کشید. دردم گرفت. چشم هایم را باز کردم. یک نفر داشت نگاهم می‌کرد. شبیه مامان یا بابا نبود. ترسیدم و گریه کردم. قیافه‌ی ترسناک رفت و مامان آمد. بغلم کرد و آن قدر تکانم داد تا دوباره خوابم برد.
یکی‌شان آمد طرف من. سلام کرد. آرام جواب دادم. منصور پیاده شده بود و کنار راننده ایستاده بود. راننده داشت با موتور ور می‌رفت. گفت: «تاریکه» و رفت از داشبورت زانتیا یک چراغ قوه آورد. مرد قد بلند به منصور گفت: «حالا کجا می‌رفتید؟ » منصور گفت: «بندر» مرد سیگاری گفت: «بندر؟» و رفت طرف راننده که نور چراغ قوه را انداخته بود روی موتور. گفت: «بزن»منصور رفت و استارت زد. مرد سیاه‌پوش آمد نزدیک‌تر. با انگشتر طلایش بازی می‌کرد. دست انداخت بچه را بگیرد. «بچه رو بده به من خسته شدی» منصور سرش را گرداند طرفم. خودم را عقب کشیدم. با اصرار بچه را گرفت و دستش را کشید روی سینه‌ام. تاریک بود و منصور ندید. تنم لرزید و پوستم مور مور شد.
رفتم و مرتضی را از مرد گرفتم. بردم و خواباندم روی صندلی عقب. برگشتم طرف مرد سیگاری «این گاری مثل این که نمی‌خواد روشن بشه. دیگه مزاحم‌تون نشیم.» رفت طرف مرد جوان‌تر و با هم چیزی گفتند که نفهمیدم. انگار نه انگار حرفی زده بودم. رفتم طرف معصومه.
تا آمد نزدیکم رویم را سفت گرفتم. می‌دانستم می‌خواهد همین را بگوید. عادتش بود. همیشه این جور وقت‌ها این را می‌گفت. شاید یک جورهایی احساس مرد بودن می‌کرد. می‌دانستم چیزی توی دلش نیست. ناراحت نمی‌شدم. می‌گذاشتم صدایش را کلفت کند و آرام توی گوشم دستور بدهد: «روت رو سفت بگیر» امّا این بار صدایش مثل همیشه نبود. چیزی از جنس دلهره قاطی کلمه‌هاش بود. آهسته گفتم: «منصور من از اینا می‌ترسم» نگفتم مرد چه کار کرده. می‌ترسیدم. منصور با انگشت پیشانیش را مالید.
انگشت‌هام خیس شد. عرق سرد با دانه‌های خاک روی پیشانیم می‌آمد پایین. چشم‌هام می‌سوخت گفتم: «می‌گی چی کار کنم. گفتم نیا» و رفتم طرف مرد سیگاری. انگار می‌دانست چه می‌خواهم بگویم زود گفت: «نگران نباش درست می‌شه. راننده ما این کاره‌س.» چیزی برای گفتن نداشتم. مرد سیاه پوش ایستاده بود کنار جاده و داشت دورترها را نگاه می‌کرد یا می‌پایید. ماشینی نبود. ما تنها بودیم و خدا هم این‌ها را فرستاده بود که ما را بترسانند. پرسید: بار اوّلته می‌ری بندر؟» همیشه با اتوبوس رفته بودیم. این ماشین به درد راه نمی‌خورد. گفتم: «شما هم دارین می‌رین بندر؟» مرد سیگاری خندید یا پوز خند زد و گفت «بندر؟!» رفت طرف راننده که خودش را مشغول کرده بود. چراغ قوه را گرفت و رفت طرف معصومه: «چند ساله ازدواج کردین؟»
چیزی نگفتم. منصور زود گفت: «5 ساله» مرد نور چراغ قوه را انداخت توی صورتم. چشم‌هایم را بستم. «خوب موندی!؟» و نور را آورد روی بدنم. «چند سالته؟» انگار با ناخن می‌کشید روی گچ دیوار صداش داشت دیوانه‌ام می‌کرد. رویم را برگرداندم. همه جا تاریک بود. توی دلم گفتم: «یا فاطمه زهرا»
زود رفتم سراغ مرد سیگاری. «ماشین روشن نمی‌شه. دیرتون می‌شه. شما بفرمایید.» مرد نور را انداخت توی صورتم. قیافه‌اش را خوب نمی‌دیدم. مرد سیاه‌پوش دست انداخت دور گردنم «آره روشن نمی‌شه. تازه اگر هم روشن بشه فایده‌ای نداره» خودم را از دستش خلاص کردم. از حرف‌هاش سر در نمی‌آوردم. «منظورتون چیه؟» مرد سیگاری گفت: « منظور خاصی نداشت.» و نور را گرداند طرف معصومه «نگفتی چند سالته؟» داشتم آتش می‌گرفتم. به معصومه گفتم برود توی ماشین. با عجله رفت و نشست کنار مرتضی.
مرتضی خواب بود. منصور با عصبانیت گفت: «شما به سن و سال خانم من چی کار دارین؟!» مرد سیاه‌پوش خندید. بلند خندید. گفت: «عصبانی نشو.» منصور داد زد: «یعنی چی عصبانی نشو. عصبانی نیستم می‌گم دیگه مزاحم‌تون نمی‌شیم. شما برید به راه خودتون، ما هم یه کاری می‌کنیم خوب.» مرد سیاه‌پوش گفت: «این که نمی‌شه ما تو رو با این تیکه‌ی خوشگل تو این تاریکی ول کنیم.» مرد سیگاری پرید وسط حرف‌شان «نمی‌ترسین گرگا بیان سراغ‌تون؟» و خندید. بعد یک‌دفعه خنده‌اش قطع شد. منصور محکم خوابانده بود توی گوش مرد سیاه‌پوش.
می‌خواستم هر سه‌تاشان را تکه‌تکه کنم. می‌خواستم خفه‌شان کنم. رفتم طرف ماشین که از زیر صندلی چوب در بیاورم. معصومه جیغ زد و صدایم کرد. چیزی خورد توی سرم یا پشت گردنم. نمی‌دانم و بعد دیگر نفهمیدم چه شد.
نفهمیدم چه شد. جیغ زدم. گریه کردم. خودم را از ماشین انداختم پایین خواستم بروم طرف منصور که یکی از پشت دستم را کشید. آن قدر محکم که حتی نگذاشت زمین بخورم. داد زدم «ولم کن بی‌شرف!» مرتضی از جیغ و دادم بیدار شده بود و گریه می‌کرد. مرد سیگاری آمد جلو و چراغ قوه را داد دست راننده. راننده سنگی را که دستش بود انداخت زمین و چراغ قوه را انداخت توی صورتم. مرد دست کشید به سینه‌ام. ماهیچه‌هایم جمع شدند. بدنم خشک شده بود انگار. رفیقش نمی‌گذاشت تکان بخورم. از سردرد چشم‌هایم را بستم. تاریک بود و نبود. چشم باز کردم. نور چراغ انگار میخی از آتش تا مغزم فرو می‌رفت. مرد سیگاری صورتش را آورد نزدیک و خیره شد توی چشم‌هام. تف انداختم توی صورتش و چشم‌هام را بستم. «خدا». کسی محکم به صورتم سیلی زد. برق از سرم پرید. چشم‌هایم را باز کردم. راننده ایستاده بود جلویم و دیگری داشت صورتش را پاک می‌کرد. راننده دست انداخت که دکمه‌های مانتویم را باز کند. خودم را عقب دادم. آن یکی از پشت سر فشار می‌داد. راننده داشت دکمه‌ها را باز می‌کرد. سرم را بلند کردم. آسمان تاریک بود. آن قدر تاریک که انگار ستاره‌ها را هم خورده بود.
گرمم بود. از خواب پریدم و گریه کردم. یک نفر داشت جیغ می‌زد. یک نفر هم می‌خندید. ترسیدم. مامان را می‌خواستم. باباهم نبود. همه جا تاریک بود. صدای جیغ می‌آمد. گریه کردم. بعد همه جا روشن شد و من دیگر نترسیدم.
چشم دواندم توی آسمان. یک ستاره شروع کرد به چشمک زدن و بعد انگار خاموش شد. سرم را پایین انداختم. راننده خم شده بود و داشت آخرین دکمه را باز می‌کرد. با زانو کوبیدم توی صورتش. افتاد روی زمین و خون از دماغش زد بیرون. داد زدم: «کمک، کمک». راننده به طرفم خیز برداشت. مرد پشت سریم داد زد: «صمد» و راننده جلوتر نیامد. لب‌هایش را می‌مالید به صورتم. یک دستش را هم می‌کشید روی تنم. «چرا خودت رو اذیت می‌کنی ما که کاریت نداریم.» دست‌هاش شل شده بود. سرم را چرخاندم طرف جاده. خودم را کشیدم بیرون و دویدم طرف جاده. هیچ ماشینی نمی‌آمد. راننده دوید طرفم. بلند شدم و دویدم. پایم انگار گیر کرد به سنگی و افتادم. جاده را نگاه کردم. نگاهم را بردم تا ته جاده. ماشینی انگار داشت می‌آمد. با یک چراغ گردان. آمدم تا وسط جاده. ماشین دور بود. خیلی دور. انگار هیچ وقت به ما نمی‌رسید. راننده دستم را گرفت و محکم کشید. داد زدم «کمک» مرد سیگاری داد زد: «خفه شو» و رفت کنار جاده و برگشت. خودم را رها کردم و دویدم طرف چادرم. منصور افتاده بود و حرکت نمی‌کرد. مرتضی هم گریه نمی‌کرد. دو مرد با هم چیزهایی گفتند و رفتند طرف زانتیا. راننده آمد طرفم. فکر کردم می‌خواهند من را با خودشان ببرند. دویدم طرف ماشینی که می‌آمد. راننده آمد نزدیکم. با لگد کوبید به صورتم. زیر دستش، دست و پا می‌زدم. مرد سیاه پوش گفت: «ولش کن زنیکه رو. درد سر می‌شه برامون» راننده با لگد پرتم کرد روی خاک‌ها و دوید طرف زانتیا. خون گرم، صورتم را می‌شست و می‌ریخت روی خاک‌ها. زانتیا روشن شد گاز داد. رفت و در تاریکی گم شد. چشم دوختم به چراغ گردان ماشین که انگار داشت چشمک می‌زد. سرم را چرخاندم طرف آسمان. ستاره‌ها داشتند چشمک می‌زدند. همه‌شان. آسمان را روشن کرده بودند. آن قدر نگاه‌شان کردم تا خوابم برد.
×
آفتاب نمی‌گذارد چشم‌هایم را باز نگه دارم. پلک می‌زنم. صدای چند نفر می‌آید که با هم حرف می‌زنند. چشم می‌گردانم. یک آمبولانس آن طرف‌تر ایستاده و یک ماشین پلیس کنارش. دو نفر که روپوش سفید پوشیده‌اند، معصومه را می‌خوابانند روی یک برانکارد. دکمه‌های مانتویش باز است. یکی از مردها چادر را می‌کشد روی معصومه و بلندش می‌کنند. بی‌هوش است و صورتش خونی است. مثل گلی که زیر پا لهش کرده باشند. سرم درد می‌کند. گیج می‌رود. حالم دارد به هم می‌خورد. از آفتاب. از چراغ گردان آمبولانس و از خودم. یکی جلوی آفتاب را می‌گیرد و سایه‌اش می‌افتد روی صورتم. صورتش پیدا نیست. می‌گوید: «به هوش اومدی؟»
 
اردیبهشت 86
 
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
سه گانه یک اتفاق
 
انسیه سیاوش
 
 
 
 
یک:
شنیده بود دیوانه دو مدل است. دیوانه‌ای که خیلی‌خیلی زیاد کسی را دوست دارد و دیگری حرف بدی است برای گفتن، این اندوخته دوران خردسالی بود.
او دیوانه بود. اما خودش را دسته‌بندی نکرده بود. سرنگ را پر کرد چند قطره از سوزن چکید. دستش می‌لرزید. سرنگ را روی میز گذاشت و با دست راست و دندان‌هاش کش دور بازوی دست چپش را محکم کرد. بلند شد، در اتاق را قفل کرد.
پای راستش را روی تلی از مجله‌های هفت گذاشت. روی جلد آخرین شماره زیر پایش، عکسی بود از نیکل کیدمن، خوابیده بین سیب‌ها  پوشیده شده با حریر، هفته پیش از کیوسک روزنامه‌فروشی روبه‌روی خانه "ته دنیا" خریده بود.
با دست راستش پنجره را هل داد، صدای بسته شدن پنجره  در اتاق پچید.
مادرش داد زد : "چه کار می‌کنی؟"
پسر به انگشت بزرگ پایش خیره شد و فریاد زد:
"Nothing"
زن نفس عمیقی کشید:
" Please. سکوت. در حال مدیتیشن‌ام."
پسر زیر لب گفت: "مدیتیشن، مدیتیشن، مدیتیشن" و فریاد کشید "دیوانه."
با شست پای راستش به شاسی پایه آباژور فشار آورد، اتاق نیمه‌تاریکش با رنگ آبی کمی روشن شد. روی کوسن، زیر آباژور نشست و سوزن را داخل ساعد دست چپش فرو برد. چند قطره خون چکید روی شلوار کتان استخوانی‌رنگش. دو سال قبل با "ته دنیا" خریده بود.
دانه‌های عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود و از کنار گوش‌هاش قلت می‌خورد و روی بدنش پخش می‌شد.
صدای پای مادرش را پشت در اتاقش شنید.
"من می‌روم jogging. چیزی نمی‌خو‌ای؟"
پسر ابروانش را جمع کرد و گفت:
"از همسایه‌ها هم بپرس."
صدای پای مادرش را شنید، صدای تق‌تق پاشنه کفش‌هایش. زن بلند گفت:
"دیوانه"
صدای در آمد. نیم‌خیز شد، خودش را به در اتاق آویزان کرد و کلید را در قفل چرخاند، نشست. تکیه کرد به چارچوب در. تمام بلوزش انگار شبنم زده باشد صدای خس‌خس نفس‌کشیدنش سکوت را به هم می‌زد.
زیر لب گفت: "دیوانه کجایی؟"
با دست چپ در را باز کرد و میان چارچوب در اتاق و سالن روی زمین خوابید. چشم‌هایش را بست. عطر خنکی مثل باد پاییزی روی پوستش دوید و آن را بی‌حس کرد. چشم‌هایش را باز کرد و خیره شد به سقف. دایره‌های تو در تو، دایره‌هایی یک در میان سیاه، سفید. غلتید به پهلوی چپ سیگاری از جیب راستش در آورد. گوشه لبش گذاشت و شروع کرد فیلترش را جویدن. دست راستش را روی زمین گذاشت کمی پاهایش را جمع کرد و خودش را از زمین جدا کرد. سیگار را از گوشه لبش برداشت و داخل جیب شلوارش گذاشت، کش دور بازویش را باز کرد و انداخت روی میز اتاق.
صدای زنگ تلفن در سالن پیچید. چندین زنگ خورد و صدای بوق پیغام‌گیر، میان سالن ایستاده و سیگاری آتش کرده بود. صدای "ته دنیا" در اتاق پیچید: "سلام امروز تا عصر دانشگاه می‌‌بینمت؟ الان ساعت ا ا ا ا ساعتم را بر نداشتم موبایل ووووو هم نداشتم اگر نیایی با ایزد می‌روم اولین سینمای نزدیک دانشگاه، بی‌خود‌تر‌ین فیلم. دلت سوخت؟! بای‌بای".
 
سیگار را از گوشه لبش برداشت. خاکسترش را داخل گودی دست چپش تکاند،
 گفت: "دیوانه"
نشست روی مبل و خیره شد به سقف. دایره‌های تو در تو، دایره‌هایی یک در میان سیاه، سفید. پشت لبش خیس خیس شد خنکایی در بدنش پیچید. خاکستر‌ها روی شلوارش و مبل پخش شد. شانه‌اش می‌لرزید، تمام بدنش کم‌کم آن خنکای سحرگاهی را حس می‌کرد. دهانش طعمی مثل خرمالوی گس می‌داد.
 
چند دقیقه گذشت تا به خود آمد. این دیوانگی نو باعث می‌شد باز هم دسته‌بندی نشده بماند. دیوانه‌ی "‌ته دنیا" بود.
 صدای تلفن در اتاق پیچید. چند بوق و صدای پیغام‌گیر و بعد صدای دنیا: "نیامدی دانشگاه، عصر میام خانه شما."
عقربه‌های ساعت دیواری از 2 ظهر گذشته بود و مادرش بر نگشته بود.
بلند شد به سمت اتاق رفت. قلم درشت را از روی میز تحریر برداشت و سعی کرد با دست چپ روی کاغذ سفید میز بنویسد: "دیوانه". انگار نوشتن با این دست پریدن از یک سطح بود، یک سطح مرتفع.
 
×××
دو ساله بود. داخل اتاق خودش در ساختمان محله قبلی، با "دادا" کنار هم نشسته بودند.
"دادا" سیاه سیاه بود. فقط روی شکمش چند تا خط بالا و پایین سفید بود. مامانش گفته بود برات یک داداش خریدیم بیا ببین!
رفت و دید مادرش دادا را باز کرده روی سرش و می‌خواند: "ما دو تا دادا شیم، ..."
پدرش هم ایستاده بود و یک چوب گوشه لبش بود که با دست گرفته بودش و دست دیگرش داخل جیب شلوار راه‌راه قهوه‌ایش بود.لبخند زده و روی زانو نشسته بود. دستش را از جیبش بیرون آورده بر سر پسر کشیده بود و گفته بود: "این دادا تو دنیای ما آدم‌ها یک چتر است. وقت باران و برف می‌گیریم روی سر."
همان روز عصر صدای "‌آسمان قلمبه" آمده بود. تا اتاق مادرش دویده بود و خودش را تو بغلش انداخته بود، صورت مادرش خیس خیس بود.
"تو هم از آسمان قلمبه ترسیدی ؟! به پدر خبر بدیم؟"
مادرش پسر را محکم در بغلش گرفته بود و موهای پسر را غرق بوسه کرده بود. چند هفته بعد عمه‌خانمی آمد و وسایل پدر را برد. پسر از لا‌به‌لای در نیمه‌باز اتاق، بیرون را نگاه می‌ کرد و می‌‌شنید که مادرش می‌‌ گفت: "بگید هرگز سراغ ما را نگیرد با همان خانواده‌اش خوش باشد. هرگز سراغ ما را نگیرد." و دوباره صورت مادرش خیس شده بود؛ درست مثل روزی که از " آسمان قلمبه" ترسیده بود.
 هرگز با دادا و پدر بیرون نرفتند؛ نه وقت برف نه وقت باران.
چند روز بعد با دادا از پنج تا پله تو حیاط بالا رفت، بعد دو تای دیگه... و  با دادا با هم به پایین نگاه کردن و پریدند.
دایره‌های تو در تو، دایره‌هایی یک در میان سیاه، سفید. پشت لبش خیس خیس شد گرمایی در بدنش پیچید و...
 
×××
 
زنگ ورودی زده شد. دنیا پشت در بود، عقربه‌های ساعت دیواری از 4 عصر گذشته بود و مادرش بر نگشته بود. بلند شد، سیگاری از جیبش بیرون آورد و با آتش فندک روی مبل آن را روشن کرد. به سمت در رفت، منتظر بازگشت دادا بود.
دایره‌های تو در تو، دایره‌هایی یک در میان سیاه، سفید...
 
 
دو :
 
درخت‌های کاج، صنوبر و چنار پشت هم قطار شده بودند.
آسمان سپید و خاکستری بود. از خواب که بیدار شده بود یک لنگه جوراب به پا داشت و چشم‌هایش لنگه چپ را نمی‌‌دید. زیر پتو خودش را جمع کرد و روی تشک کمی خودش را سراند به پایین و یک باره بلند شد و ایستاد، صورتش را به سمت آینه تمام‌قد اتاقش چرخاند و به دختر درون آینه سلام کرد، سلامی دندان‌نما!
از روی تخت پایین پرید و لی‌لی‌کنان از اتاق بیرون آمد و مستقیم وارد آشپزخانه شد.
"صبح بخیر مامی، صبح بخیر آشغال کله."
مادرش داشت شیر داخل ظرف گربه می‌‌ریخت، از زیر لباس سپید خوابش که غرق شکوفه‌های گیلاس بود پاهای کتلتی‌اش پیدا بود.
"بیچاره گربه اسم دارد برو دست و رویت را بشور."
دختر موهایش را با دست شانه کرد.
"اول خوراک And Next تمیزی مامی."
مادرش میز را می‌‌چید. دو ظرف بزرگ مربا از یخچال بیرون آورد و روی میز گذاشت یک ظرف پنیر و کره، موهای مادر در روشنایینور داخل یخچالطلایی و قهوه‌ای می‌‌شد. نشست روی صندلی کنار میز، پاهایش را روی هم انداخت و دست راستش را داخل موهایش برد.
" چرا زل زدی به من دنیا؟ چایی بریز."
دو تا لیوان بلند از داخل سبد ظرف‌ها برداشت، گیره هر دو را داخل انگشت سبابه دست راستش کرد.
"دو لیوان و یک انگشت چه عشقی!"
لی‌لی‌کنان تا سمت گاز رفت، لیوان‌ها را روی صفحه نقره‌ای گاز گذاشت و با پای چپش روی سر گربه کشید.
"دو تا کلاس دارم."
مادرش با چنگال از داخل ظرف مربا روی نان مالید.
"کلاس درس یا کلاس خیابان‌گردی؟ ماشین نبر کار دارم." شکر داخل لیوان چای را هم زد. انگار ماسه داخل لیوان بود، هم‌زدنی بی‌پایان.
دنیا چایش را نیمه خورد، بلند شد.
"خداحافظ مامان"
داخل دستشویی زل زده بود به کاشی‌های یک‌ در میان سفید و سبز، چه خوب که جایی برای فکر کردن داشت.
صورتش را با آب و صابون شست و داخل آینه نگاه کرد. دائم با لب‌ها و چشمانش شکلک می‌ساخت، زیر لبآهنگی می‌خواند. از دستشویی بیرون آمد و رفت داخل اتاقش، چشمانش را بست و دستش را میان لباس‌هایش سراند.
"هر چه پیش آید خوش آید."
شروع کرد به پوشیدن لباس‌هایش، یک باره ایستاد و به انگشتان پایش خیره شد، لنگه جوراب! خم شد، روی زانو نشست و زیر تخت را نگاه کرد.
"یافتم یافتم."
مادرش از آشپزخانه گفت:
"دنیا جیغ نزن."
دست برد طرف کیفش، انگار کیسه بزرگ سیب‌زمینی گوشه اتاق لمیده بود، برداشت و از اتاق دوید به سمت در خروجی.
خم شده بود، کفشش را می‌پوشید. دانه عرق از پشت گردنش غلتید، روی پشتش.
"رفتم مامی.‌ تا شب، بای."
در را باز کرد، بین در و خروجی ایستاد، کمی به پادری خیره شد و بعد در را بست.
 صدای برخورد در، در فضا پیچید.
همه مسیر را با تا کسی رفت، می‌شد روی شیشه تا کسیکاغذی چسباند، چهار چسب زخم زد گوشه‌های کاغذ و رویش نوشت: "دوست داشتن دیوانگی است؟"
دنیا، او را بیش از هر چیز دوست داشت.
وارد دانشگاه شد. درخت‌های کاج، صنوبر و چنار پشت هم قطار شده بودند. آسمان سپید و خاکستری بود. دستش را داخل کیفش برد، با انگشتانش کیف آرایشش را لمس کرد، کارت تلفنش را و ناگهان خودش را روبه‌روی باجه تلفن دید.
دستش روی شماره‌گیر رفت. بعد از چند بوق، تلفن رفت روی پیغام گیر، دنیا شروع کرد به صحبت، حتی پلک هم نمی‌زد: "سلام امروز تا عصر دانشگاه می‌بینمت؟" آستین مانتو‌اش را بالا زد: " الان ساعت ا ا ا ا ساعتم را بر نداشتم"، دستش را داخل کیفش برد و شروع کرد به لمس اشیاء داخل کیف. "موبایل ووووو هم نداشتم، اگر نیایی با ایزد می‌روم اولین سینمای نزدیک دانشگاه، بی‌خود‌ترین فیلم. دلت سوخت؟! بای بای."
محوطه دانشگاه شلوغ بود. ایزد هم‌کلاسی سابقش به درختی تکیه داده بود و به او نگاه می‌کرد. دنیا رفت و روی اولین نیمکت نشست.
"تنها نشستی!"
دختر سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد.
"روزه سکوت گرفتی؟"
پسر با نوک کفش به سنگی زد.
"حال شما؟"
نزدیک نیمکت ایستاد و گفت:
"کی تشریف میارن؟ عینک لازم شدی؟"
دنیا کاغذ‌های جزوه را بیشتر به چشمانش نزدیک کرد.
"می‌خوام درس بخوانم، لطفا شرتون کم کنید."
دنیا دائم دستش را داخل کیفش می‌برد، انگار دنبال چیزی بگردد. جزوه‌ها را جمع کرد و داخل کیفش چپاند.
ایزد سر دیگر نیمکت نشسته بود و به او نگاه می‌کرد. "احمق نشو، کلاس امروز را بمان."
او از جایش بلند شد، مانتو اش را مرتب کرد، کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و گفت: "بای بای."
دختر قدم‌های بلندی بر می‌داشت. به بیرون دانشگاه رسید، چشمش به اولین تاکسی که افتاد، داد زد: "دربست."
سوار تاکسی شد، دستش را داخل کیفش برد و کیف لوازم آرایشش را بیرون کشید. " آقا لطفا جلوی یک گل‌فروشی نگه دارید."
راننده از داخل آینه نگاهی به دختر کرد و گفت: "آفتاب اذیت‌تان نمی‌کند؟"
دنیا کمی‌ رژ به لب‌هاش زد و بعد داخل آینه کوچکش نگاه کرد و صورتش را مرتب کرد.
"گل‌فروشی، خانم."
از گل‌فروشی بیرون آمد. دسته‌ای گل مریم در دست داشت. سوار تاکسی شد. "ببخشید آقا، اولین کوچه داخل آصف سمت چپ."
راننده از داخل آینه خیره شد به دسته گل. زیر لب حرفی زد و با دست راستش دنده را عوض کرد.
تاکسی داخل کوچه پپچید.
دستش را داخل جیب شلوارش برد، مانتو اش انگار بلوز شد و کرایه تاکسی را داد.
دوید به سمت در قهوه‌ای بزرگ انتهای کوچه، زنگ در را زد، در زده شد و او با دسته‌گلی پر از گل‌های مریم داخل شد.
 
سه :
 
پسر با هر ضربه قلم‌تراش خراشی روی انگشتان دست چپش ایجاد می‌کرد و بعد آرام و با تامل سیگار را از گوشه لبش برمی‌داشت و خاکستر آن را روی خراش انگشتانش خاموش می‌کرد.
پلک‌هایش را به هم می‌فشرد و لبش را می‌گزید و بعد لبخندی می‌زد.
چند ساعتی بود گوشه اتاق نیمه‌تاریک و پر از رنگ‌های غروب‌زده‌اش نشسته بود، تنها پنجره اتاق رو به خیابانی باز می‌شد که با پرده‌ای از درختان کاج تصویر خیابان را غیر قابل دید می‌کرد. فقط صدا بود و صدا. صدای موتور کولر از کانال سقفی، صدای کشیده شدن انگشت شست پای پسر بر روی پارکت و صدای نفس‌های بی‌رمق دخترکی زیر ملافه سپید.
پسر روی صندلی کمی‌ خودش را به عقب پرتاب کرد و با پای راستش ضربه‌ای به بدن بی‌حرکت دختر زد. صدای ناله‌ای خفیف شنیده شد، انگشتان دختر از زیر ملافه بیرون افتاد. جایی در نزدیکی شقیقه‌های دختر ملافه سرخ سرخ شده بود اما همچنان با ضرب آهنگ کند نفس‌های دختر ملافه بالا و پایین رفت.
 
×××
زنگ زده شد و دسته گلی پر از گل‌های مریم داخل آمد، صدای خنده و فریاد، دختر با پای چپ در را بست.
پسر نزدیکی‌های ورودی، پای راستش را از زانو جمع کرده به دیوار تکیه داده بود و با دست چپ سیگار را از گوشه لبش بر می‌داشت با دندانهایش گوشه سمت راست لبش را می‌جوید. با صدایی لرزان از دختر پرسید: "دوباره برایت گل آورده بود؟"
دخترک ناگهان ساکت شد به پسر خیره شد و گل‌ها را روی میز اتاق گذاشت، آرام نشست پای راستش را روی پای چپش انداخت و شروع کرد به تکان‌دادنش، کیفش را روی پایش گذاشت و شروع کرد به داخل آن را گشتن، از داخل کیف دستمال سپیدی بیرون آورد و اشک‌ها و بینی‌اش را با آن پاک کرد.
دست راستش را داخل جیب شلوارش فرو کرد انگار پیراهن و شلوار به تن داشته باشد مانتو‌ اش بالای دستش جمع شد به پسرک خیره شده بود و آب بینی‌اش را مدام بالا می‌کشید.
پسر سیگار را از گوشه لبش برداشت و تکرار کرد : "دوباره برایت گل آورده بود؟"
دخترک آدامسی از داخل جیبش بیرون کشید و داخل دهانش گذاشت. بلند شد و به سمت پسر رفت. روبه‌روی پسر ایستاد. پسر پک عمیقی به سیگارش زد و همه دود را یک‌باره روی صورت دختر بیرون داد.
دختر صورت پسر را بین دستانش گرفت و به چشمان پسر خیره شد، آدامسش را باد کرد و مستقیم روی لب‌های پسر چسباند و باز صدای خنده‌اش همه اتاق را پر کرد.
پسر با پشت دست چپش باقی‌مانده آدامس را از روی صورتش پاک کرد و به سیگار دست راستش آخرین پک را زد.
پایش را از روی دیوار برداشت و به سمت اتاقش رفت و چندین بار بلند تکرار کرد :"دوباره برایت گل آورد؟"
مستقیم وارد حمام اتاقش شد و ته سیگارش را داخل دستشویی حمام خاموش کرد شیر آب را باز کرد و سرش را بلند کرد تا داخل آینه خودش را نگاه کند.
دخترک پشت سرش ایستاده بود.
به آرامی‌ گفت: "نه، اما امروز صبح داخل محوطه دانشگاه دیدمش به تو سلام رساند."
یک لحظه همه چیز سیاه و سپید شد و دخترک احساس گرمای شدیدی پشت سرش کرد.
پسر دستش را بغل کرد ضربه‌ای که زده بود خیلی سنگین بود. دستش به چارچوب آهنی در خورده بود و می‌سوخت.
دخترک روی زمین بین اتاق و حمام افتاده بود و لکه‌های خون روی چارچوب دیده می‌شد. پسر پای راستش را جمع کرد و بالای سر دختر نشست دستانش را میان موهای دختر برد و به آرامی در گوش دختر گفت: "گفته بودم هرگز او را نبینی. یادت هست؟"
دخترک به سختی نفس می‌کشید، چشم‌هایش را کمی باز کرد و شمرده شمرده گفت: "کمکم کن، اتفاق بود."
پسر بلند شد و بالش را از روی تخت آورد تا زیر سر دخترک بگذارد. یک لحظه ایستاد و به دخترک خیره شد بالش را رها کرد و دخترک را به روی شکم غلت داد، صورت دختر را روی بالش گذاشت و ملافه سپید تخت را با دست راستش کشید و روی دخترک انداخت. صدای آرام دخترک مثل نجوا در اتاق گم می‌شد "کمکم کن، اتفاق بود."
پسر روی صندلی نشست با خودش تکرار کرد: "اتفاق بود."
قلم‌تراش روی میز را برداشت و خراشی روی ناخنش ایجاد کرد. از روی میز سیگاری برداشت و با آتش فندک داخل جیبش آن را گیراند و دوباره تکرار کرد: " اتفاق بود."
صدای ماشین‌های داخل خیابان، صدای کانال کولر سقفی، صدای زنگ تلفن و بوی مریم فضای اتاق را پر کرده بود.
 
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
 
همین بالا می‌مانم تا آمبولانس بیاید
 
رضا جوان
 
 
دختر ترسیده بود یا شاید می­خواست فرار کند. بیست سالی داشت. بندهای کتانی­اش را محکم بسته بود. گفتم:‌«نرو». گفتم:‌«لااقل این جور نه!» افسر قبول نکرد. شاید اگر چند لحظه دیرتر صورتش را برمی­گرداند این طرف و مامور را با آن لباسش نمی­دید حالا این طور نمی­شد. نمی‌دانم چه می­گفت با دختر. همه مدتی را که آن‌جا بودم با هم حرف می­زدند. یعنی پسر می­گفت و دختر جواب‌ها را با چند کلمه تمام می­کرد. این را الان می­فهمم وگرنه اول فکر می­کردم ناز می­کند.
داشتم می­رفتم. اگر می­رفتم این اتفاق نمی­افتاد یا دیرتر می­افتاد. اگر هم می­افتاد نمی­دیدم، دست‌کم مقصر نبودم.
طرح از سید محسن امامیانتقصیر همان دو نفری بود که پرسیدند:‌«شما خیلی وقته این جایین؟» و بعد با هم بلند بلند زمزمه کردند: «می­خواد خودکشی کنه!» این‌طور گفتند که من بشنوم. شاید. داشتم می­رفتم. سرک کشیدند طرف دختر. انگار منتظر یک اتفاق بودند برای مجلس گرم کردن.
نزدیکم بود. شاید ده قدم. ایستاده بود روی دیواره کوه، پسر هم مقابلش بود. با فاصله اما. چراغ گردان پلیس پایین کوه پیدا شد. صدایش خاموش بود. دختر نورها را ندید. پشت کرده بود به پرتگاه. حالا دو تا پسر دختر را دور زده بودند و روی تکه سنگی نشسته بودند. دختر دستش را برد زیر روسری گلدارش و آورد بیرون. حتماً عرق­هایش را خشک می­کرد. پسر هم عینکش را گذاشت توی جیب پیراهنش. دختر زبانش را کشید روی لب‌ها. آرایش نکرده بود. حرفی زد. ماموری با سرباز راه را تا بالای کوه می­دویدند. پسرهایی که روی تکه سنگ نشسته بودند پیدای‌شان نبود. دختر انگار از آن همه ایستادن خسته شده باشد دستش را پشت مانتو کرم­اش قلاب کرد. پسر دستی به گردنش کشید و حرفی نزد. دختر هم. صدای نفس زدن آمد. پسرها با پلیس آمده بودند کنارم. گفتم:‌«من به شما زنگ زدم» پسرها با افسر حرف می­زدند. دختر دستش را کشید به کنار مانتو و تا کنار شلوار جین سیاهش پایین آورد.
کسی جمع نشده بود. معرکه‌گیری نبود. یکی نیامده بود برای دزدیدن نگاه دیگران دست‌هایش را از هم باز کند و لب پرتگاه بایستد. شاید حتی دختری نبود که بخواهد خودکشی کند؛ یا از آن‌ها نبود که جرأتش را داشته باشد. پشتش سیاهی شب بود و دامنه کوه. ندید حتی آمبولانسی پایین کوه منتظرش نیست. شاید اگر می­دید ... .
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
داستان فارسی

 

 

انسیه سیاوش

کوک می‌زد و قطرات خون روی شلوار خاکستری چرکش می‌چکید. شست دست راستش انگار بی‌حس شده باشد دیگر سوزن را حس نمی‌کرد. از استخوان کنار مچ دست چپ تکه‌های خونی گوشت و پوستش هم‌چنان مشهود بود.
بیمار تخت کناری محکم به تخت بسته شده بود، هر صبح سرنگ با برچسب ده را به او تزریق می‌کردند، انگار نفس می‌کشید اما خاکستری بود. خاکی بود. مرگ بود.
تک‌سرفه‌ای به خود آوردش. رویش را برگرداند سمت در، سپید با ابروان درهم بالای سرش ایستاده بود.
‌حمله کرد به سمت سوزن آغشته به خون:
"می‌خواهی خودت را سلاخی کنی؟ این‌جا آسایشگاه است نه سلاخ‌خانه."
‌لب‌هایش را چسباند به مچ دست چپش و سوزن را مستقیم گرفت سمت سپید‌.
"مچ دستش را بریدم‌. باید کوک می‌زدم."
سپید کمی‌ خودش را عقب کشید، چند لحظه آرام ایستاد و یک باره سوزن را از دست او قاپید.
"عصر نرو هوا‌خوری! بیا بالا."
‌خودش را گوشه تخت جمع کرد. از گوشه‌ی لبش قطرات خون به زیر گلویش می‌ریخت. مچ دستش را از روی لب‌هایش برداشت.
"مچ پایش خونی بود. باید کوک می‌زدم. می‌فهمی؟"
سپید سرنگ را از جیبش بیرون آورد، رفت سمت خاکستری که خوابیده بود، کمی بالای سرش ایستاد و سرنگ ده را تزریق کرد. برگشت سمت خاکستری، لیوان آب را از روی زمین برداشت، قرصی از جیبش بیرون آورد و به خاکستری نزدیک شد.
"دستت را باند می‌پیچم، بیا قرص را بخور، کمی بخوابی"
زانوانش را داخل شکمش جمع کرد‌. مچ دستش را روی انگشتان پایش گذاشت و چشم‌هایش را بست‌.
"فقط این باند را باز نکن. من را نگاه کن، خب نگاه نکن. عصر یادت نره."
‌خودش را جمع کرد گوشه‌ی بالای تخت و به هم اتاقی‌اش نگاه کرد.
"هفته بعد این چند تکه نخ لابه‌لای پوستش آب می‌شد، درست مثل نخی برای دوختن ماهی شکم‌پر‌. وقتی ماهی را تکه تکه می‌کنیم، فکر نمی‌کنیم ممکن است با یک نخ و سوزن عادی باز به هم دوخته شوند، اما دوختن تکه‌ای از لباس به تکه‌ای دیگر امکان دارد. وقتی تکه‌تکه می‌بریم باید به هم وصل شوند؛ درست مثل پازل. باید راهی وجود داشته باشد. حتما راهی هست."
سپید از پشت شیشه پنجره او را نگاه می‌کرد‌. چشم‌هایش بسته بود و مچ دست خونی باندپیچی شده‌اش روی پیشانی‌اش‌.
 
***
 
از داخل محوطه عبور کرد و به سمت ساختمان اصلی رفت. خاکستری روی صندلی نشسته بود. دستش را روی شانه خاکستری گذاشت، سرش کاملا باند‌پیچی بود و روی گوش‌هایش بسته بود.
‌پشت صندلی‌اش نشست، خودکارش را از داخل کشو بیرون کشید و روی کاغذ سپید روبه‌رویش گذاشت.
"بیا تو‌. در را ببند‌. بنشین."
‌خاکستری نشست و انگشت سبابه دست راستش را میان دندان‌هایش گذاشت.
"دارو‌هام را خوردم."
‌با خودکار چیزی روی کاغذ تیک زد و به خاکستری نگاه کرد.
"چرا لاله گوشت را بریدی؟‌ چند بار باید قضیه را تعریف کنی؟"
سیبک گلوی خاکستری جابه‌جا شد. ناخن نیم‌جویده را مزمزه کرد.
"پیوند زدن، پیوند دادن، پیوستن، مهم نیست؟"
‌سپید روی کاغذ دوباره تیک زد، لیوان آب را از روی میز برداشت و یک‌باره آب داخل آن را سر کشید.
‌خاکستری که خیره به انگشتش نگاه می‌کرد گفت:
" کراهت دارد، یک‌باره آب را نباید خورد."
‌سپید زیر لب تکرار کرد:
"کراهت، کراهت" و دوباره روی کاغذ تیک زد.
"زنت شکایت‌اش را پس گرفته، البته طلاق هم گرفته است."
‌خاکستری گفت:
"لاله گوشش را پیوند زدم، اما ریشه نکرد، نشنید."
‌سپید بلند شد سمت کمدی رفت و انگار چیزی را داخل جیبش گذاشت. برگشت سمت خاکستری و گفت:
"برو بیرون."
‌سپید داخل جیبش سرنگی گذاشت. خاکستری برچسب شماره هفت را روی سرنگ دید.
سپید در را باز کرد و بیرون رفت به انتهای سالن نگاه کرد و فریاد زد.
"وقت تزریقه!"
آبی همراه با یک نفر از انتهای سالن ظاهر شدند، به سمت خاکستری رفتند و او را روی زمین دراز کردند. او پاهایش را تکان می‌داد و دائم تف می‌کرد.
‌سپید سرنگ را از داخل جیبش در آورد و در بدن او فرو کرد. خون داخل سرنگ برگشت. سپید به دقت نگاه کرد و مایع را تزریق کرد.
چند دقیقه‌ای او را نگه داشتند و بعد آبی کشان‌کشان او را به سمت در خروجی برد.
 
***
 
از داخل محوطه عبور کرد و به سمت ساختمان اصلی رفت. روی صندلی خاکستری نشسته بود، سرش کاملا باند‌پیچی بود و روی یکی از چشم‌هایش نیز بسته بود.
سپید رفت سمت زونکن بیماران‌. "بیا تو در را ببند و بنشین. هم اتاقی‌ات احوالش به جاست؟"
‌خاکستری نشست‌.
"دارو‌هام را خوردم، او بسته به تخت خوابیده، شاید هم مرده، شاید هم می‌خواهد بمیرد اما مرگ نمی‌آید، شاید هم مرگ دور است مثل کودکی‌های دور، شاید هم مثل من دور است از دسترسش مثل داروی دور از دسترس بچه‌ها، مرگ سخت است؟ اما می‌گویند می‌میریم، عمو هم مرد، پدر هم مرد..."
‌با خودکار چیزی روی کاغذ تیک زد و صورتکی بی‌لبخند روی کاغذ کشید. به خاکستری گفت:
"چرا چشمت را زخمی‌ کردی‌؟"
‌خاکستری انگشتانش را داخل دهانش گذاشت. به زمین نگاه کرد.
"زخم زدن، زخمی کردن، بریدن، دوختن بلدی؟"
‌روی کاغذ دوباره تیک زد، سیگار برگی از داخل کشوی میزش بیرون آورد، گوشه‌ی لبش گذاشت و شروع کرد به جویدن فیلترش.
‌خاکستری خیره شد به سیگار و گفت:
"سیگار همه‌اش ضرر است، ضرر!"
‌سپید زیر لب تکرار کرد:
"ضرر، ضرر" و دوباره روی کاغذ تیک زد:
"ماه پیش دخترت در بیمارستان تمام کرد، زن‌ات اما از تو شکایت کرده."
‌خاکستری آب دهانش را قورت داد، سیبک گلویش بالا و پایین شد.
"بی‌گوش، بی‌چشم، ...، فقط نشنید و...‌"
‌سپید بلند شد، سمت کمدی رفت و سرنگ شماره هفت را داخل جیبش گذاشت. برگشت سمت خاکستری  و گفت:
"برو بیرون، برای امروز کافی است!"
 بلند شد، به دست‌هایش خیره شد و بعد به دست سپید خیره شد که داخل جیبش بود.
سپید در را باز کرد و بیرون رفت.
"بیا، وقت تزریقه!"
 آبی از انتهای سالن ظاهر شد، به سمت خاکستری رفت و دو بازوی او را محکم از پشت در بغل گرفت. خاکستری شروع کرد به فریاد کشیدن.
سپید سرنگ را از داخل جیبش در آورد و در بدن خاکستری فرو کرد. خون داخل سرنگ برگشت. سپید به دقت نگاه کرد و مایع را تزریق کرد.
چند دقیقه‌ای او را همان‌طور نگه داشتند و بعد آبی همان‌طور که او را روی زمین می‌کشید در سالن ناپدید شد.
 
***
  
از محوطه عبور کرد. پیچید سمت ساختمان اصلی. دستش را روی شانه خاکستری گذاشت، از پایین گردن تا روی لب پایینی‌اش را کاملا باند‌پیچی کرده بودند.
‌سپید در را بست‌.
‌"بیا تو‌. با هم اتاقی‌ات آشنا شدی؟ هر بار قصد مردن کرده، زنده دیگری به جایش از میان رفته، می‌دانستی؟"
‌خاکستری نشست‌. لب بالایی‌اش را تکان داد.
"دارو‌هام را خوردم."
‌سپید با خودکار چیزی روی کاغذ تیک زد و به سمت پنجره رفت.
"چرا لبت را زخمی کردی؟‌ من می‌شنوم، حرف بزن."
‌خاکستری به زمین نگاه کرد.
"کوک زدن، کوک بریدن، می‌فهمی؟"
‌روی کاغذ دوباره تیک زد، دستمالی از روی میز برداشت و بینی‌اش را با آن پاک کرد.
‌خاکستری به او نگاه کرد.
"باید ببری این کثیفی را، و دوباره بدوزی‌اش، این بار تمیز، قشنگ."
‌سپید تکرار کرد:
"‌تمیز، قشنگ‌" و دوباره روی کاغذ تیک زد.
"‌جدا از بقیه هوا‌خوری می‌کنی تا تکلیف مجروح پرونده‌ات کاملا روشن شود. تو از مرگ نمی‌ترسی؟"
‌خاکستری‌ روی صندلی کمی جابه‌جا شد‌. انگشت سبابه‌اش را داخل دهانش گذاشت و شروع کرد به جویدن.
"مرگ حق است، اصل شکل‌اش مهم نیست، دلیل‌اش، دلیل‌اش مهم است."
سپید بلند شد کاغذ‌ها را بین پوشه صورتی رنگی گذاشت. برچسبی روی پوشه چسباند و نوشت هفت.
"برای امروز کافی است!"
ضربه‌ای به در زده شد، آبی در را باز کرد و داخل شد.
"وقت تزریقه!"
‌سپید بلند شد و رو به پنجره ایستاد.
آبی به سمت میز جلو آمد. سرنگ هفت را از روی میز برداشت و به سمت خاکستری رفت، او نگاهش می‌کرد. آبی دست او را گرفت و بعد کشان‌کشان او را به سمت در خروجی برد.
 
***
 
از محوطه عبور کرد. آبی زیر آفتاب ورودی ساختمان روی صندلی نشسته بود.
"‌برایش ناهار ببر، مراقب وسایل باش که برندارد."
‌بلند شد و ‌ایستاد:
"کاری انجام داده؟"
سپید دستش را داخل جیب لباس‌اش مشت کرد.
"با یک سوزن مشغول دوختن پوست و گوشت مچ دستش بود."
 
***
 
پشت شیشه ایستاد و نگاهش کرد‌. خاکستری چشم‌هایش بسته بود و مچ دست خونی باند پیچی‌شده‌اش روی پیشانی‌اش‌.
دستش را داخل جیبش مشت کرد سرنگ ده را دست فشرد، تخت آن سو‌تر جسم سنگینی را حفظ می‌کرد.
داخل ساختمان شد‌. وارد اتاق شد‌.
"بلند شو. غذا بخور."
 کمی روی تخت جا‌به‌جا شد‌:
"سیگار به من می‌دی؟"
 آبی ظرف غذا را روی لبه تخت گذاشت، سمت تخت کناری رفت، سرنگ را بیرون آورد، خاکستری عدد ده را دید.
"مرگ، پس و پیش داره، درد اما نداره، وقتی میاد بی‌صدا میاد، مثل زندگی جنجال نداره."
آبی‌ سرش را به سمت او بر‌گرداند.
"غذات سرد می‌شه، با سه شماره بلند شو!"
 خودش را روی تخت جمع کرد و نشست‌. سینی ملامین غذا را با دست جلو کشید و بعد یک‌باره با پا هل داد به سمت آبی‌.
ظرف غذا روی زمین و تخت ریخته شد و تکه‌های خرد شده بشقاب ملامین روی زمین ریخت.
 آبی ‌نگاهی به لباس‌هایش کرد؛ پر از لکه‌های غذا بود، بیرون رفت و در را قفل کرد.
 
***
 
سپید داخل اتاقش پوشه صورتی را باز کرده بود. روی کاغذ سفیدی پر از مهرهای آبی و قرمز مراکز مختلف درمانی و قضایی بود. ورق‌های سفید پر بود از موارد مختلف که تیک خورده بود. کودک آزاری، عدم تعادل روانی، اقدام ناموفق برای خودکشی، ضرب و شتم فرزند منجر به قتل و... . روی برگه سفید چرکی نوشته بود متهم بنا به حکم صادره دادگاه شش ماه در زندان بوده است، او پدر کودک مضروب است، طبق قوانین اگر چه قاتل می‌باشد اما... .
روی برگه‌ی آبی‌رنگی نوشته بود بیمار از بلعیدن قرص‌ها خود‌داری می‌کند‌... .
"دارو‌هام را خوردم."
روی برگه سپید چرکی مهر آبی، بی‌رنگ، خاکستری و قرمز خورده بود‌. خطوط در هم فرو می‌رفت، نوشته‌ها خوانا نبود‌.
سپید چشمانش را بست، خودکاری از کشو میز بیرون آورد و روی کاغذ سپیدی نوشت بررسی پرونده به شکل دوره‌ای و عدد هفت را نوشت. دستش را داخل جیبش برد و قوطی کبریت را در دستش گرفت و روی میز گذاشت.
آبی، سپید،  آبی، سپید. با قوطی کبریت روی میز بازی می‌کرد، قوطی چرخ می‌خورد در هوا و روی کاغذها فرود می‌آمد، با قوطی کبریت داخل جیبش بازی می‌کرد، قوطی چرخ می‌خورد در هوا و میان کف دستش فرود می‌آمد.
 آبی چند ضربه به در زد و بعد داخل شد.
"مثل سه روز پیش ظرف‌های غذا را شکست. بیمار ده نیز عکس‌العملی ندارد."
سپید دستش را به سمت قوطی کبریت برد، آن را برداشت و داخل جیبش گذاشت. بلند شد و ایستاد.
"ممنون، فقط لطفا اتاقش را از ظرف‌های خرد شده خالی کنید."
 آبی کبریت را داخل جیبش قرار داد و از اتاق خارج شد.
 
***
  
 خودش را جمع کرد گوشه‌ی بالای تخت. به هم اتاقی‌اش نگاه کرد و گفت‌:
"هفته بعد این چند تکه نخ لابه‌لای پوستش آب می‌شد، درست مثل نخی برای دوختن ماهی شکم پر‌. دخترم ماهی شکم‌پر دوست نداشت. چشم‌هایش شبیه چشم‌های آهویی بود که پلنگی او را می‌درد. ماهی را که  تکه تکه می‌کنیم فکر نمی‌کنیم با یک نخ و سوزن باز به هم دوخته شوند، اما دوختن هر تکه‌ای به تکه‌ای دیگر امکان دارد."
 
***
 
"دختر را پلنگی بدرد؟!"
قرص‌هایش را از پاکت در آورد، همسرش گفته بود از هر کدام یک عدد هر هشت ساعت یک بار. "زن کجا رفته بود؟"
" مادرت کجا رفته؟"
دخترک از روی صندلی بلند شد و به او نگاه کرد:
" قرص‌هایت را دور نریز، قرص بخوری خوب می‌شی، مگه نه؟"
‌رفت داخل آشپزخانه. به سینک ظرف‌شویی نگاه کرد. ظرفی داخل آن نبود.
"با دست و انگشت غذا بخوریم؟"
دختر آمد و کنار چار‌چوب در ایستاد:
"دایی می‌آید پیش ما."
 
***
 
‌روی‌ تخت کمی خودش را سر داد به سمت پایین و دوباره شروع کرد:
"‌وقتی تکه تکه می‌بریم باید به هم وصل شوند؛ درست مثل پازل. باید راهی وجود داشته باشد. راهی هست."
‌آبی از پشت شیشه پنجره او را نگاه می‌کرد‌. چشم‌هایش بسته بود و مچ دست خونی باند پیچی شده‌اش روی پیشانی‌اش‌.
 
***
  
 رفت سمت کاغذ و کتاب‌های روی میز اتاق‌. قوطی کبریت را پیدا کرد. سیگاری گیراند و روی صندلی نشست.
دخترک عروسکش را بغل کرده بود و از پله‌ها بالا می‌رفت:
"سیگار نباید بکشی، مامان گفته. یادت رفته؟"
 دود غلیظی از سوراخ‌های بینی‌اش به بیرون فرستاد:
"‌از من فرار می‌کنی؟‌ شبیه شاگرد‌های کلاسم!"
دختر لب‌هایش را جمع کرد و از بالای پله‌ها برایش بوسه فرستاد.
"مامان زنگ می‌زند حال من را بپرسد‌. می‌گم قرص‌هایت را دور ریختی!"
 سیگار را کف دستش خاموش کرد، نگاهی به دختر کرد.
 
***
  
 آبی از پشت شیشه پنجره او را نگاه می‌کرد‌. چشم‌هایش بسته بود و مچ دست خونی باند‌پیچی شده‌اش روی پیشانی‌اش‌.
سپید از پشت شیشه پنجره او را نگاه می‌کرد‌. چشم‌هایش بسته بود و مچ دست خونی باند‌پیچی شده‌اش روی پیشانی‌اش‌.
داخل اتاق شدند. خودش را جمع کرد بالای تخت. لکه‌های بزرگ چربی غذا روی لباسش نقش بسته بود.
سپید سیگاری آتش کرد‌. سمت او رفت.
"بفرما سیگار."
 آبی سیگار را گوشه لب او گذاشت و قوطی کبریتش را از داخل جیبش بیرون آورد‌. سیگار را روشن کرد.
سپید پنجره اتاق را باز کرد. دستش را روی لبه کنار پنجره گذاشت و خودش را بالا کشید و کنار پنجره نشست. دود غلیظی را از سوراخ‌های بینی‌اش به بیرون فرستاد.
 آبی برگشت سمت سپید‌:
"من بیرون هستم."
سپید به خاکستری نگاه کرد و سرش را تکان داد.
 خاکستری به سپید خیره شد. تمام صورتش پر بود از خطوطی که درست بخیه نشده بودند.
"هوا بد نیست می‌خوای بریم بیرون‌؟"
‌خاکستری نگاهی به هم اتاقی‌اش کرد و دود غلیظی از سوراخ‌های بینی‌اش به بیرون فرستاد.
"دخترم بازی می‌کرد، صدای زنگ تلفن را شنیدم -روزی که عزیزجانم رفت سفر هوا همین‌طوری بود. من و پسر عموهایم گرم بازی بودیم، آقا عموی کوچکم صدایم کرد، از سمت آب انبار صدایش می‌آمد- دخترم می‌خندید شنیدم به مادرش گفت "نه آرام نشسته، سیگار می‌کشه." دوباره خندید.- ‌چشم‌های آقا عمو برق می‌زد. آب انبار تاریک تاریک بود. وهم برم داشت گفتم: "‌عمو جان چی باید ببرم؟‌" آمد طرفم بغلم کرد، یک جوری شدم، مور مور شد تنم. حالت تهوع داشتم‌. عمو فشارم می‌داد، بی‌حال شدم نمی‌دانم چه شد‌."
سپید یک لیوان آب برای او آورد.
"کمی آب بخور."
 خاکستری آرام زمین را نگاه کرد:
" هیچ‌کس نفهمید عمو‌یم در آن چند وقت نبودن مادرم سراغم آمد. دو باری با فریاد و تهدیدهای پدرم مرا برد خانه‌اش. بیچاره پدر ساده من، بلا را نمی‌فهمید، شیطان را نمی‌دید... خان‌باجی آن‌جا را آب بکش، کر بده... . بیچاره پدرم. رنگم زرد می‌شد، وحشت داشتم از مرگ، از مردانی که به خلوت‌شان صدایم می‌زدند. آرزوی مرگ عمو، آرزوی مرگ عمو. آرزوی مرگ خودم."
 خاکستری آرام اشک می‌ریخت، دود سیگارش را حلقه حلقه از دهانش بیرون فرستاد.
سپید روی لبه کنار پنجره نشسته بود و به بیمار روی تخت نگاه می‌کرد.
خاکستری پک دیگری به سیگارش زد:
"‌عمو تصادف کرد وقتی خبر را برای ما آوردند عزیز جانم تازه از سفر نجف آمده بودند‌. فریاد از خوشحالی کشیدم. آقا جانم داشتند قلیان می‌کشیدند، آن قدر عصبانی شدند که زغال‌های داغ را سمت من پاشیدند، نه انگار قلیان را پرتاب کردند..."
 پیراهنش را بالا کشید و سینه‌اش را نشان داد:
"این قصه آن سوختگی است. مجازات بی‌گناهی، کتک مفصلی هم خوردم اما مرگ نیامد، من نرفتم."
سپید از لبه پنجره پایین جست.
"برادر زنم هر روز قبل از آمدن زنم از محل کار دو ساعتی را منزل ما بود، هر روز حتی آن روز‌هایی که من تدریس می‌کردم. می‌فهمی؟ گفتم که نیاید اما نشد، فریاد کشیدم اما بستری بیمارستان شدم، گفتم بمیرم تا نبینم اما نشد... ."
پک عمیق‌تری به سیگار زد.
سپید ته سیگارش را از بین نرده‌های پنجره به بیرون پرتاب کرد.
"‌چیزی می‌خوری؟"
‌سیگار دیگری آتش کرد.
"دخترم با دایی‌اش بیرون می‌رفت، ناهار می‌خورد، بازی می‌کرد، به اتاقش می‌رفت، می‌فهمی؟ آن روز دایی‌اش دیر کرده بود‌. دخترکم تلفنش که تمام شد‌، از اتاقش آمد بیرون، از پله‌ها آمد پایین، از من پرسید:‌ "‌می‌آیی برویم پیش دایی؟"
پک محکمی به سیگار زد:
"رفتم داخل آشپزخانه، آن‌قدر گشتم تا کارد و سوزنی پیدا کردم. اگر چشم نداشت، اگر حس نداشت، اگر نمی‌شنید، اگر نمی‌دید، اگر نمی‌بوسید، اگر دست برای... . می‌فهمی‌؟ رفتم سمت دخترکم‌. جیغ کشید، غش کرد؟!! نه جیغ کشید..."
 کام آخر سیگار را بلعید، انگار آتش کرد تا بر سر و دستش بزند، بوی کز موهایش بلند شد؛ بوی سوختگی لباس تنش.
سپید در اتاق را باز کرد به انتهای سالن نگاه کرد.
"کسی این‌جا نیست؟"
 آبی با لیوان آب از انتهای سالن به سمت او آمد‌. داخل اتاق شد و آب را روی خاکستری پاشید‌.
 او به سمت آبی حمله کرد، لیوان شیشه‌ای را از دستش گرفت و به زمین کوبید‌. تکه‌ای از لیوان را از روی زمین برداشت، طوری در دستش گرفت که از کف دستش خون روی  تکه‌های خرد شده لیوان می‌ریخت.
سپید کمی جلو رفت.
"داشتی برای من حرف می‌زدی. من کاملا تو را می‌فهمم، خودم دختر دارم.‌"
 آبی به سپید نگاه کرد و ابرو‌هایش را بالا برد‌. انگار نمی‌فهمد. چند قدم به سمت خاکستری، زرد، سرخ برداشت.
 خاکستری، زرد، سرخ نگاهی به سپید  کرد، نگاهی به آبی. 
"‌طوری باید برید که با کوک هم به هم وصل نشوند."
 با تکه لیوان، گردنش را برید، دستانش، چشمش، لبش را برید، کوک زد، زمان را به زمان‌.
خون روی صورت مرد خوابیده و روی زمین کف اتاق ریخته بود. مورچه‌ای دانه برنجی را از میان رد خون روی صورت مرد با خودش می‌برد.
سپید به ملافه سپید که روی بیمارش کشیده بودند نگاه می‌کرد و دود غلیظی از سوراخ‌های بینی‌اش به بیرون می‌فرستاد.
"می‌فهمی‌؟
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی
عشق = تایتانیک
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی

 

عجیب ترین هتل جهان

در برلین، آلمان، هتلی وجود دارد كه بدون شك یكی از غریب ترین مكانهای عمومی در جهان است. تمام اتاقها و اشیاء داخل این محل كه پروپلر آیلند سیتی لاج (The Propeller Island City Lodge) نام دارد، توسط هنرمند آلمانی لارس استروشن (Lars Stroschen) خلق شده است. در واقع بهتر است این محل را به جای هتل، با عنوان "مكانی برای زندگی در درون یك اثر هنری" بنامیم.

 

در اینجا 30 اتاق با محیطی كاملا منحصر به فرد و شخصی وجود دارد. این اتاقها از این جهت منحصر به فردند كه به معنای واقعی كلمه، مبلمان و اشیاء درون آنها دست ساز و اختصاصا برای این فضا ساخته شده و هیچ یك در سراسر جهان نمونه مشابهی ندارند. به این ترتیب میتوان سیتی لاج را موزه ای با امكانات كافی برای اقامت یا سازه هنریی قابل سكونت دانست.

اتاقها بدون درنظر گرفتن استانداردهای تعریف شده طراحی شده اند كه بعضی ساده تر و تعدادی به شدت افراطی هستند. شما با توجه به سلیقه و میزان حس ماجراجویی خود میتوانید با حضور در این اتاقها، دیدگاهی تازه نسبت به واقعیت و رویا پیدا كرده و اگر بتوانید انتخاب صحیحی داشته باشید، اقامتی فراموش نشدنی در این هتل را تجربه خواهید كرد.

یك نكته دیگر در زمینه اقامت در این اثر هنری این است كه این فضا از مواد و مصالحی متفاوت با هتلها و بناهای عادی ساخته شده است. برای مثال دیوارها و قفسه های پلكسی گلس آن و همچنین رنگهای تیره و غلیظ دیوارها هنگام جای دادن وسایل و چمدانها به راحتی خط می افتد. به همین جهت شما نباید این نكته را فراموش كرده و باید با احتیاطی بیشتر از حد معمول در این تابلوهای سه بعدی حركت كنید. معرفی چند اتاق

دو شیر: خوابیدن در قفس
دوقفس بزرگ در مركز این باغ وحش وسیع قرار دارند.رنگ غالب بر اتاق نارنجی و قرمز بوده و قفسها بر تیرهای چوبی مستحكمی به ارتفاع 1.5 متر قرار گرفته و با زنجیرهای متعددی در جای خود محكم شده اند. این قفسها، تختهای این اتاق هستند كه هر یك برای یك نفر در نظر گرفته شده است. حمام و دستشویی بزرگ و مجلل كه شامل یك وان طلایی در مركز، دوش در گوشه و سرویس بهداشتی قرار گرفته بر پایه ای بلندتر از سطح حمام است.

تابوت:
تختهای این اتاق بسیار ساده دو تابوت هستند كه میتوان حتی با درب بسته در آنها چرتی زد. این اتاق مناسب آن دسته از افراد علاقمند به داستانهای خون آشامان و همچنین كسانی است كه برای رسیدن به آن سرنوشت محتوم، عجله دارند و میخواهند خوابیدن در تابوت را زودتر از زمان موعود تجربه كنند. اگر كسی پس از مدتی خوابیدن در تابوت دچار وحشت شود میتواند به پایین خزیده و در جای خوابی كه زیر این سطح قرار دارد بخوابد.

اتاق واژگون:
این تنها اتاق چهار تخته هتل است. تمام اسباب و اثاثیه اتاق بر روی سقف قرار دارد و شما میتوانید در جعبه های راحتی كه بر كف اتاق تعبیه شده نشسته یا بخوابید. حتی منظره پشت پنجره هم واژگون است. اقامت در این اتاق كه دارای خاص ترین مبلمان است، یكی از سوررئال ترین تجربیات ممكن خواهد بود.

اتاق آینه:
بدون شك این اتاق یكی ازبخشهای بسیار شاخص این هتل است. اتاق آینه به شكل الماس و كاملا پوشیده از آینه است، به طوریكه تصور میكنید درون یك كالئیدوسكوپ (استوانه ای مجهز به عدسی و 3 آینه 45 درجه كه با وجود دانه های ریز رنگین درونش، تصاویری زیبا و منحصر به فرد ایجاد میكند) زندگی میكنید.

سلول زندان:
یك سلول زندان دوستانه یك نفره، با سوراخی در دیوار. سرویس بهداشتی این اتاق درست مانند هر سلول زندانی، در داخل اتاق قرار دارد. اما تفاوت در این است كه شما واقعا ماندن در این اتاق راحت را دوست دارید و آزادی در بالكن وسیع و سایبان زیبایش در انتظار شماست.

چند نكته:
با توجه به اینكه هتل سیتی لاج از جمله هتلهای عادی و بسیار پر رفت و آمد نیست، در آنجا میز پذیرش قراردادی و معمول هتلهای دیگر كه شبانه روز باز باشد، وجود ندارد. در عوض این هتل دفتری دارد كه از ساعت 8 صبح تا 12 ظهر باز است. در نتیجه رزرو اتاق و اطلاع زمان دقیق رسیدن به هتل بسیار اهمیت دارد. پاسپورت، كارت شناسایی یا بلیط هواپیمای مسافرین به عنوان تضمینی برای بازگرداندن كلید اتاق در این دفتر پذیرش باقی میماند.

سیتی لاج دارای اتاقهایی است كه با وجود راحتی و زیبایی بسیار، به دلیل كمبود جا یا ویژگیهای خاص اتاق (مانند سلول زندان) فاقد حمام هستند. به همین دلیل حمامهایی بسیار مجهز و راحت در مجاورت این اتاقهای قرار داده شده تا مسافران بتوانند به راحتی از امكانات حمامی مشابه با سایر اتاقها بهره مند شوند. برای رفت و آمد ساده در بین اتاق و حمام، پالتو حوله ای در اختیار مسافران قرار خواهد گرفت.

قیمت اقامت در اتاقها از 79 تا 110 یورو برای هر نفر متغیر است و با اضافه شدن هر نفر، 15 یورو به مبلغ كل اتاق اضافه خواهد شد. صبحانه برای هر نفر نیز 7 یورو است. اتاقها در ایام خاصی بین 69 تا 110 یورو قیمت دارند.
 

 

اتاق نارنجی

 

اتاق سمبل ها

 

اتاق قلعه

 

اتاق ابرها

 

اتاق تخت پرنده

 

 

 

اتاق تمپل

 

 

 

اتاق آئینه

 

 

 

اتاق آبی

 

اتاق میز

 

اتاق برعكس

 

 

اتاق آزادی

 

اتاق مادر بزرگ

 

 

اتاق تابوت

 

 

اتاق كاری مرغ

 

 

 

 

اتاق دو شیر

 

 

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی

 

  

000880.jpg

 

 

 

نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط علی حامدی

 

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او اکواریمی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد. می‌دانید چرا؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شده‌اند

نگارش در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی
مکتوب - پائولو کوئیلو :


برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم * :


* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .


* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .


* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .


* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .


* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .

نگارش در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386 توسط علی حامدی
پاییز است
هوا سرد است!
به روى بینى‏ام از سقف منزل مى‏چكد باران،
زمین یخ، دست یخ، پا یخ، كمر یخ، سینه یخ، دل یخ
غلط كردم اگر هنگام گرما "اوخ و اَخ" كردم
خدایا!
پاك، یخ كردم!

×××

چراغى دارم اى یاران
كه هر سالى در این ایام بارانى
زمن چیزى عجایب‏ناك و هشت الهفت! مى‏خواهد
چراغم، "نفت" مى‏خواهد!
چراغى مانده از اجداد من باقى
- الا یا ایها الساقى! -
دمش سرد است و آهش گرم
اما حیف، خاموش است!

×××

الا اى مرد نفتى، مرد روغنمال چركین جامه، در بگشا!
منم، من! مرد سرما خورده بى‏حال
منم، من! مرد هالوى كوپن‏دار مشنگ بیخودى خوشحال!
نباشد بشكه‏ات خالى، زبانم لال!

×××

هوا سرد است و جانسوز است
یكى مى‏گفت:
"روز اول هر سال
نوروز است
- و گرما مى‏رسد از راه..."
صد و سى روز و اندى مانده تا نوروز
صد و سى روز طاقت سوز
به فكر نفت باید بود - از امروز!

×××

على از من كتاب و كیف مى‏خواهد
حسن كفش و ثریا دامن و مهرى جهاز و اصغرى قاقا!
زنم از من لباس پشمى و زربفت مى‏خواهد
در این احوال وانفسا
چراغم نفت مى‏خواهد!

×××

ستایش باد خیاطان ایران را
كه ارزانى به ما بیچارگان كردند
تنبان را
مربا، لوله قورى، صنوبر، طبل تو خالى
الك، دفتر، سماور، اشك!
یعنى كشك!
خداوندا!
دلم، غمگین و لرزان است و پر درد است
وزیر نفت و بنزینا!
هوا سرد است!
نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386 توسط علی حامدی
***** یادت باشد ****
یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بربخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را .
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل من دل نیست .
یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دورنگی را با كمتر از صداقت ندهم .
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم .
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاك زیستن
. یادم باشد سنگ خیلی تنهاست .....
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند .
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام..
نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان .
یادم باشد زندگی را دوست دارم .
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم .
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد .
یادم باشد سنجاقك های سبز قهر كرده و از اینجا رفته اند...
بایدسنجاقك ها راپیدا كنم .
یادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم.
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود .
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم .
یادم باشد , یادم باشد . ..... . ولی زمانه از یادمون می بره
نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386 توسط علی حامدی
قطعه گمشده

قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد.

بعضی ها با او جور می شدند...

اما نمی تونستند قل بخورند.

بعضی ها  می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند.

یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست.

و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست...

یکی خیلی نازک بود................ و ترکید......

یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت.

بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند.

بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! ....

بعضی ها خیلی نکته سنج بودند.

بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند.

سعی کرد خوش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت....

آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود.

اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... !

و باز هم رشد کرد....

- « فکر نمیکردم تو رشد میکنی »

قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! »

- « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...»

....

....

....

تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت.

قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟»

- « هیچ چیز. »

- « از من چه انتظاری داری ؟»

- « هیچ. »

- « اصلاً تو کی هستی ؟ »

دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.»

قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.»

دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. »

قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....»

دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. »

- « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. »

دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟»

قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.»

دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......»

و قل خورد و رفت....

قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید......

تالاپ !

دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد.....

حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد.....  

 

 

( آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ- شل سیلور استاین)

نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386 توسط علی حامدی
نسانها به شیوه هندیان بر زمین راه می روند . با یک سبد درجلو و یک سبد در پشت .
در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم . و در سبد پشتی عیب های خود را نگاه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی ، چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میرود به ما به همین شیوه می اندیشد .

 

رئیس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد :
ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم
نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی
هر روز صبح یك دقیقه وقت برای خودتان كنار بگذارید؛
بنشینید و فكر كنید.
 
 
 
امروز را از افسوس های گذشته و دلواپسی های آینده پاك كنید.
 
 
 
 
یك دقیقه وقت بگذارید
و نگذارید كه چیزهای كوچك شادمانی شما ر ا بر هم بزند.
 
 
 
یك دقیقه وقت بگذارید
و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید.
 
 
 
یك دقیقه وقت بگذارید
تا از افكار منفی خلاص شوید.
 
 
 
یك دقیقه وقت بگذارید
و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید.
 
 
 
یك دقیقه وقت بگذارید
تا به تمدد اعصاب بپردازید.
 
 
 
یك دقیقه وقت بگذارید
و تصمیم بگیرید كه از هیچ كس انتظار تشكر نداشته باشید
 
 
 
یك دقیقه وقت بگذارید
و بر آن شوید كه اجازه ندهید كسی در شما احساس حقارت به وجود بیاورد
 
 
 
و بالأخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهیدكه تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران ممكن است درباره شما بگویند یا فكر كنند نگران نباشید.
 
 
 
 
 
نی نی 1
 
نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی
آنقدر شجاع باشيد كه زندكی خلاقی داشته باشيد. خلاقيت در جايی است كه قبلا در آن نبوده ايد بايد. فضای امن شناخته شده خود را ترك گوييد تا به طبيعت دست نخورده خود برسيد. آنچه كه به كشف آن نائل خواهيد شد بسيار زيبا و شگفت انگيز است آنچه كه كشف خواهيد  كرد گوهر وجود خودتان خواهد بود
نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی
خوشبختی,

شاید به نگاهی از عشق,

یا خریدن گل از كودك سر چهرراه,

یا كه داس زدن گندم در پاییز,

گشودن چشم بیماری در كما,

لبخند خدا وقت قنوت,

یا به بلندای سكوتی است كه من وقت معراج حضورت, وقت خندیدن تو میبینم.

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی

زندگى مانند قهوه است

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.

پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی

دعای صلح در زمین

 

 

خداوندا؛ ما را وسیله صلح خویش قرار ده!

- آنجا که کین است؛ بادا که عشق آوریم.

- آنجا که غم است؛ بادا که شادی آوریم.

- آنجا که تفرقه است؛ بادا که همبستگی آوریم.

- آنجا که نومیدی است؛ بادا که ایمان آوریم.

- آنجا که ظلمت است؛ بادا که شادی آوریم.

- آنجا که جنگ است؛ بادا که صلح آوریم.

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

یک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم ، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه می کردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه ای بود که کارگر به کارش علاقمند می شد ، به نحوی که اگر یک روز سر کارش نمی آمد دلش برای همکاران ، محل کار وحتی دستگاهی که با آن کار می کرد تنگ می شد . مسئول ، وقتی می خواست کاری را به کسی بسپارد ، نخست ساعتی آن کار را با وی انجام می داد وقتی مطمئن می شد وی آن کار را یاد گرفته است می پرسید: بروم ؟ و سپس می رفت . آنها هیچ وقت نمی گغتند بیا این کار را انجام بده ، می گفتند ممکن است به ما کمک کنید ؟ یا می گفتند بیایید این کار را با هم انجام دهیم . مدیران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدیر وقتی می دید قسمتی از کارخانه کثیف است یک حوله سفید به پیشانی می بست و آنجا را جارو می کرد . در آنجا حتی اعضای خانواده صاحب کارخانه هم دوشادوش کارکنان کار می کردند . هیچکس از صاحب کارش نمی ترسید . همه سعی می کردند کار خوب ارائه دهند و از این می ترسیدند که کارشان خراب شود ودیگران فکر کنند که فلانی کارش بد است . اگر کاری خراب می شد مدیر داد و فریاد راه نمی انداخت و کارگر را جلوی دیگران خوار نمی کرد ، بلکه برای او به آرامی شرح می داد که بهتر نیست کار را به این طریق انجام می دادی ؟ اگر در ماه کسی غیبت نمی کرد و کارش را خوب انجام می داد مبلغ قابل توجهی به او پاداش می دادند . این باعث می شد کارگر تشویق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .

زمانی برای صحبت کردن و ارتباط با کارگر در نظر گرفته می شد . سرپرست لحظاتی را در حین کارکردن به بهانه آموزش دادن با کارگر حرف می زد تا روحیاتش را بهتر بشناسد . کارگر وقتی مشکلی داشت با سرپرست خود صحبت می کرد تا مشکلات برای حل به بالاتر انعکاس پیدا کند . وقتی به اضافه کاری نیاز بود مستقیم به کسی نمی گفتند اضافه کار بمانید بلکه صبح در حین صحبت به یک نفر می گفتند امروز کار زیاد است و افراد دیگر به خود اجازه نمی دادند محیط را ترک کنند ، می ماندند تا کار را به اتمام برسانند . صاحب کارخانه هیچوقت لفظ کارگرهایم ، یا کارخانه ام را به کار نمی برد . آنجا از یک کارگر معمولی تا صاحب کارخانه همه لفظ کارخانه مان را به کار می بردند . وقتی سودی وارد کارخانه می شد این سود نسبت به میزان حقوق بین همه توزیع می شد. در آنجا کارگران معتقدند اگر خوب کار کنند سود کارخانه بیشتر می شود اگر سود بیشتر شود شرکتشان گسترش می یابد شرکت که گسترش یابد اعتبارشان در کشور بالا می رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنیای آنها دنیای همدلی و همکاری است . آنها تعطیلاتی دارند به اسم «گلدن ویک» که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند و می روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کار کنند.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

با آنکه در شرکت های تولیدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کیفی ) ، که این قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند . کارگری که قطعه ای را تولید می کند به چشم یک خریدار به آن نگاه می کند . اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحویل می گیرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ایراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط تولید ، هر بخش نسبت به بخش دیگر مثل مشتری است.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر و مشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهارخوری را هم در قسمت فوقانی و دارای چشم انداز بنا می کنند.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

اگر کارگری در حین کار متوجه شود قطعه ای اندازه یک دهم میکرون ایراد دارد ، سریع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدیر شرکت تامین کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدیر حتی اگر با کارخانه فاصله زیادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی و جبران کند .

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

هیئتی برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند . آنها تعریف می کنند که : ما با مشاهده خطوط تولید ، نظم و انضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید ، و ... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم . اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد . شما باید چیزی ورای آنچه می بینید، را ببینید! آنچه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است !

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

ژاپنی ها گرایش دارند که خود را با کارشان هماهنگ کنند . هنگامی که از آنان پرسیده شود شما کی هستید ؟ در پاسخ به ترتیب نام خود و نام شرکت یا سازمانی که در آن کار می کنند را خواهند گفت . حتی یک استاد دانشگاه که اقتصاددان است ،خواهد گفت : من استاد دانشگاه توکیو هستم . ژاپنی ها چون خود را عضو جامعه سازمانی می پندارند از کار اضافه برای شرکتشان سرباز نخواهند زد و هرگاه لازم باشد کارهای شخصی خود را فدا خواهند کرد . هنگامی که در آمد شرکت ناچیز باشد ، آنان به افزایش دستمزد اندک تن خواهند داد ، زیرا آنان خوب می دانند که اگر شرکتشان نتواند به دلیل دستمزدهای بالا به رشد ثابتی دست یابد ، در آمد آنان در دراز مدت کاهش خواهد یافت .

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

ادوین لند، مخترع دوربین عکاسی پولاروید، حدودا پانزده سال اول حیات شرکت پولاروید ، اداره آن را به عهده داشت . وقتی شرکت به طور فزاینده ای رشد کرد ، ادو ین لند ، اقدام به تشکیل تیم مدیریت ارشد شرکت نمود .

نکته جالب توجه اینجاست که وی به این نتیجه رسید که خودش فرد مناسبی برای عضویت در این تیم نیست ، بلکه حمایت و مشارکت در نوآوری عملی ، نقشی بود که برای خود در نظر گرفت . و در این شرکت آزمایشگاهی برای خود ساخت و خود را مدیر مشاور شرکت در تحقیقات پایه معرفی کرد.

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی
تکنیک های کسب آرامش
 

 

تکنیک های مختلف کسب آرامش خانگی میتواند برای افراد مختلف مناسب

باشد.این مطلب خطاب به کسانی است که هر روز منزل را به قصد محیط کار ترک

می کنند و غروب به خانه باز می گردند.

هر کدام از ما در زندگی شیوه های مختلفی داریم.پس هر پیشنهادی که ارایه می

شود برای یک شخص متعادل و با شیوه زندگی متوسط تصور و فرض میشود.ایده

ها و تکنیک های پیش رو در جهت گره گشایی از استرس های روزمره هستند تا

شانس و فرصت استراحت در رختخواب و بعد احساس آرامش و آمادگی برای یک

خواب کامل را به ارمغان آورند.

سکوت

زمانی که افراد بعد از یک روز کاری سخت به خانه و خصوصا یک خانه خالی می

رسنداغلب تمایل دارند تلویزیون و یا رادیو را روشن کنند.نگرش شما نسبت به این

صداها چیست؟حقیقت اینجاست که اینکار نمیتواند بهترین آغاز برای رسیدن به

آرامش خانگی باشد.در واقع این شروع پلی ارتباطی میان فشارهای بیرون از خانه

به درون خانه ایجاد میکند.برای شناخت تفاوت میان دنیای بیرون و درون خانه

سکوت خصوصا در دقایق اولیه ای که به خانه بازگشتید می تواند تاثیر عمده ای به

جا بگذارد.پس تلاش کنید تا در برابر این تمایل مقاومت کنید.

2s7ufps.jpg

حمام یا دوش آرامبخش

با یک حمام آرامبخش بازمانده و بقایای یک روز کاری را بشویید و از بین ببرید.بعد

چشماهیتان را ببندید تا برای یک آرامش خانگی آماده شوید.

استراحت کنید

هنگامی که دوش گرفتید و خودتان را خشک کردید یک لباس راحت بپوشید.روی

تختخواب به پشت دراز بکشید و آرام بگیرید.بعد چشم هایتان را ببندید و برای تمرکز

آماده شوید اما نخوابید.یک نفس عمیق بکشید و بعد به جاهایی مثل یک ساحل

استوایی یا شنا در دریا که آرامش را در آن می یابید فکر کنید.هیچ نیازی به انجام

دراز مدت این تمرین نیست

4h34k9l.jpg

از تلویزیون به عنوان یک زمینه صوتی استفاده نکنید

تماشای تلویزیون هیچ اشکالی ندارد خیلی هم می تواند آرامبخش باشد.اما

روشن نگاه داشتن تلویزیون از همان لحظه ای که به خانه می رسید تا زمانی که

به رختخواب می روید نه تنها ارتباطی به آرامش خانگی ندارد بلکه شاید کاملا

برعکس هم شود.بهتر است برنامه ریزی کنید و تلویزیون را فقط برای آن زمان و

برنامه هایی که واقعا دوست دارید ببینید روشن کنید.

موسیقی گوش کنید

موسیقی تاثیر شگفت انگیزی در درمان دارد.وقتی به موسیقی گوش و روی آن

تمرکز کردید از دشواریهای روزمره زندگی رهایی می یابید.هیچ فرقی نمیکند چه

نوع موسیقی باشد.البته موسیقی کلاسیک بهترین است.

نور کم و شمع

وجود شمع در خانه می تواند بسیار آرامبخش باشد.ایده استفاده از شمع به علت

کسب حس آرامش و تاثیر معنوی آن بسیار مفید است.شمع تنها جوی رمانتیک

پدید نمی اورد بلکه فضای ایده آلی را هم برای کسب آرامش خانگی فراهم می

کند.نور کم چراغ البته نه به اثر بخشی شمع ها،در کمک به آرامشتان موثر است.

2eq86y9.jpg

بوی خوش

مواد و روغن های خوشبویی هستند که می توانند در آرامشتان تاثیر خوبی داشته باشد.

واما............

عبادت و اندیشه هدایت شده

اینو خودم اضافه میکنم تمام این متدها و روش ها زمانی میتونن موثر واقع بشن که

معنی واقعی الا بذکر الله تطمئن القلوب  رو توی وجودمون حل و تو زندگیمون جاری

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 توسط علی حامدی
حتما روی این موارد زیر فکر کنید که بسیار جالب و خوندنیست :



- زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس چهارم درس می خواند٬ معلمش - خانم فیلیپس- مدام به او می گفت :" پیتر! تو اصلا خوب نیستی ٬تو یک سیب زمینی گندیده ای که هرگز به جایی نخواهی رسید ." پیتر تا سن 26 سالگی کاملا بی سواد ماند. یکی از دوستانش تمام شب پیش او می ماند و برایش کتاب می خواند. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا می جنگید و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام " خانم فیلیپس شما اشتباه می کردید!" را به چاپ رساند.





- لوئیزا می آلکوت ٬ نویسنده ی کتاب " زنان کوچک" از طرف خانواده اش تشویق می شد که به عنوان پیش خدمت یا خیاط کاری برای خود دست و پا کند.





- بتهوون ویولن را به طرز ناشیانه ای حمل می کرد و به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح می داد که به نواختن ساخته های خود بپردازد. استادش او را یک آهنگساز مایوس می نامید.





- والدین انریکو کاروسو ٬ خواننده ی مشهور اپرا ٬از او می خواستند که مهندس شود . استاد او اعتقاد داشت که او اصلا صدای خوبی ندارد و قادر به آواز خواندن نیست.





- چارلز داروین ٬ پدر نظریه ی تکامل٬ حرفه ی پزشکی را رها کرد. پدرش اظهار نمود :" تو به هیچ چیز جز تیر اندازی و گرفتن سگ ها و گربه ها علاقه نداری." داروین در زندگینامه ی خود نوشته :" همه ی استادان و پدرم بر این عقیده بودند که من از نظر هوشی یک پسر کاملا عادی و زیر استانداردهای معمولی هستم."





- ویراستار روزنامه ای٬ والت دیسنی را به خاطر نداشتن فکر و اندیشه اخراج کرده بود. والت دیسنی قبل از احداث دیزنی لند چندین بار ورشکست شده بود.





- آموزگاران توماس ادیسون اظهار می داشتند که او به قدری کودن است که قادر به یادگیری نیست. وی مبتلا به دیسلکسی بود.





- انیشتین اولین کلمات خود را با 3 سال تاخیر در سن 4 سالگی بیان کرد. آموزگارانش در مورد او می گفتند :" کند ذهن ٬ غیر اجتماعی و کسی که همواره دستخوش رویاهای احمقانه است." از مدرسه اخراج شد و مدرسه ی پلی تکنیک زوریخ نیز از نام نویسی او امتناع ورزید.





- لوئیس پاستور قبل از تحصیلات دانشگاهی یک دانش آموز متوسط بود و در درس شیمی بین 22 نفر ٬پانزدهمین نفر بود.





- اسحاق نیوتن در مدرسه ی ابتدایی شاگرد بسیار ضعیفی بود.





- پدر رودین مجسمه ساز در مورد او گفته بود :" من به جای یک پسر٬ یک احمق دارم ." رودین بدترین شاگرد مدرسه شناخته شده بود و مدرسه ی هنرهای زیبا نیز سه بار از ثبت نام وی اجتناب کرده بود. عمویش او را غیر قابل آموزش تصور می کرد.





- لئو تولستوی ٬ نویسنده ی رمان مشهور "جنگ و صلح" در امتحانات دانشگاه مردود شد. او را بی میل و ناتوان در یادگیری توصیف کرده بودند.





- کارفرمایان اف. دبلیو. وولورث ٬ تاجر مشهور آمریکایی٬ اظهار داشته اند که او به قدری گیج و کودن بود که حتی قادر به انجام امور پیش خدمتی هم نبود.





- مورخین ورزش دنیا بر این عقیده اند که بیب روث بزرگترین قهرمان بیسبال دنیا است. او نه تنها رکورد توپ زنی به هدف ٬بلکه رکورد توپ نزنی به هدف را هم شکسته است !





- وینستون چرچیل در کلاس ششم مردود شد . او پس از پشت سر گذاشتن عمری از شکست ها زمانی به نخست وزیری انگلستان رسید که 62 سال سن داشت.





- 18 ناشر از چاپ داستان 10000 کلمه ای ریچارد باخ به نام " جاناتان ٬ مرغ دریایی " که درباره ی یک مرغ دریایی بلند پرواز است٬ امتناع کردند تا این که سر انجام در سال 1970 توسط انتشارات مک میلان به چاپ رسید . از این کتاب تا سال 1975 بیش از هفت میلیون نسخه تنها در آمریکا به فروش رسید.

 

درباره وبلاگ

موفقیت...پيروزي....آرمان....هدف
...زندگي با طعم دوست داشتن
.خواستن .توانستن
........

.......
اگر نمي تواني بالا روي ،
سيب باش تا افتادنت انديشه اي را بالا برد .

دکتر شريعتي
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ