شاعر قربان ولیئی
1
باران گرفته بود و زمین جام میگرفت
در خاک، ریشههای من آرام میگرفت
باران گرفته بود که از آسمان، درخت
پیغمبرانه نوبر پیغام میگرفت
باران گرفته بود که از رودخانهها
رفتار بیخودانه زمین وام میگرفت
باران گرفته بود که بیرنگی حیات
بادام و سیب و آدم و گل نام میگرفت
باران گرفته بود که از خاک شاعری
روییده بود و شیره الهام میگرفت
دانه بپاش مرغ روانم گرسنه است
چشمی اشارهای هیجانم گرسنه است
مبهوت ماندهام کلماتی به من ببخش
خود را صدا بزن که زبانم گرسنه است
در خالی حریم عدم گام میزنم
چیزی بیافرین که جهانم گرسنه است
سیر است از وضوح یقین چشمهای من
کو سایه روشنی که گمانم گرسنه است
خاموشم و به شیوه شیدایی درخت
در من ظهور دانه دانایی درخت
در گوشهای نشستهام و راه میروم
آیینهای برابر پویایی درخت
هوهوی بادها و هیاهوی بودها
سیر و سلوک ساکت بودایی درخت
بیهوده حرف میزنم و هرز میروم
تنها سکوت مشرب شیوایی درخت
زمانی هر کلمه ای را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم،
زمانی در خفا به وراجی سارها می خندیدم،
و در رختخوابم با مگسی گپ می زدم.
زمانی به تمام سئوالهای جیرجیرکها گوش می دادم
و به تمام آنها جواب می دادم،
و با گریه ی هر دانه برف در حال مرگ که فرو می افتاد
همدردی می کردم.
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم...
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
شل سیلور استاین
شل سیلور استاین ، نویسنده، شاعر و نوازنده در 25 سپتامبر 1993 در شیكاگو به دنیا آمد. در 17 سالگی به ارتش پیوست و برای اولین بار به طور جدی به خلق آثار كارتنی پرداخت. از نظر خودش تنها چیزی كه در آن استعداد واقعی داشت نوشتن و نقاشی بود.:
(( وقتی بچه بودم ، دوازده یا چهارده ساله ، همان حدودا.. دلم میخواست بازیكن بیس بال باشم. اما خوشبختانه در بیس بال موفقیتی كسب نكردم . از ناچاری نقاشی و نوشتن را شروع كردم و باز هم خوشبختانه سبك مشخصی برای پیروی كردن نمیشناختم... پس سبك خودم را پایه نهادم.))
با اینكه سیلوراستاین كارهای زیادی برای بزرگسالان دارد، معروفیتش را مدیون آثاریست كه برای كودكان خلق كرده است. این آثار را هم بزرگسالان و هم كودكان میپسندند. اشعارش ، همانطور كه خود نیز میگوید اكثرأ ساده، مستقیم و فراموش ناشدنی هستند:
((دوست دارم مردم- مهم نیست چه سنی – در كتابهایم چیزی ّنو ّبیابند و كشف چیزی تازه را تجربه كنند.))
او در11 ماه می 1999 مطابق 21 اردیبهشت 1378 چشم از جهان فرو بست .
كارهای این نویسنده اكثرأ در ایران چاپ و ترجمه شده و خوندن آثارش به همراه كاریكاتورهایی كه كشیده معركه است.
آثار وی عبارتند از :
نمایشنامه «بانو و ببر» ، «درخت بخشنده» ، «جایی كه پیاده رو تموم میشه» ، «نوری در اتاق زیر شیروانی» ، «قظعه گم شده» ، «آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ» ،«لافكادیو» و «بالا افتادن» ، «یك زرافه و نیم» و «كی كرگدن ارزان می خواهد ؟» ، «هملت به روایت مردم كوچه و بازار» ، «ملكه قلب ها و پری دریایی» ، «باغ وحش رویایی»
مجموعه ترانه هایش و هم مجموعه كاریكاتورهایش جداگانه به چاپ رسیده اند ...
هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید
به او مربا بدهید
و به او آرزو یاآسمان بدهید
اما هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید
چون هر چه به او بدهید
روزی به شما باز خواهد گرداند . . . 
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از كنارم گذشت
گفتم:
هی نگاه كن!روی مژه هایت دانه های برف ریخته است
و او گفت:
این برف نیست
پرهای بالشی است كه خدا در آسمان تكانده است...

و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت كند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه كردم
و دیدم كه چشمانش,گرمترین پناهگاه جهان است...
اگه اون رفته،
مقصر من نبودم.
اگه ترکم کرده،
اشکال از من نبوده.
چون من خیلی خوبم!
خیلی خوشکلم.
اصلا کی گفته اون منو ترک کرده؟
این من بودم که از کاراش خسته شدم.
من بودم که دیگه نخواستمش.
اما خوب اگه برگرده،
بهش میگم چقدر دوسش دارم،
بهش می گم که چقدر خوبه،
بعد واسه همیشه میرم.
اینو قول میدم...
شلی
"آقا ببخشید!
اینجا به اندازه کافی شلوغ هست
دیگر جا نداریم
امشب سینهزن و زنجیرزن زیاد داریم
غذا کم میآوریم
کوچه بالایی هم یک تکیه هست
ببخشید آقا!
خوش آمدید!"
خون میچکد جلوی در تکیه
خون راه میکشد تا تکیه بعدی
"چه راحت رفت!
بنده خدا انگار آشنا هم بود!
عریان
با آن بدن چاک چاک
با آن گلوی بریده
کجا دیده بودمش؟
چرا یادم نمیآید؟
کاش راهش داده بودم!"
سفرها پهن میشود
شام غریبان تمام...

ناگهان تیر خود را شکست و به زانو در آمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد...
ناگهان شمر فریاد زد:
نه
نمیبرم این شط خون فصیح خدا را...
ناگهان ملک ری سوخت
از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد...
ناگهان خولی از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
نالهاش کوفه را در نوردید...
ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بیدریغ از فرات آب نوشید...
ناگهان صحنه را جامه سرخ پر کرد
جامه پاره پاره، دریده
تعزیه
نیمه کاره
رها شد...
اسب نمیتواند اسطوره نباشد
وقتی خورشیدیست
با هزار شعاع نور
که سرخ میبارد
بر شب رایج...
و دخترکی که خورشید را در آغوش میکشد
نمیتواند اسطوره نباشد
و دشتی که خورشید بر آن
و روزی که خورشید در آن میدود
نمیتواند
نمیتواند اسطوره نباشد اسب
آنگاه که اسطورهای بر پشت داشته است
و بیسوار برگشته است...
خدا٬ انسان وعشق؛
اين است "امانتي" كه بر دوش آدم٬ سنگيني مي كند
واين است آن "پيماني"
كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم٬
و "خلافت" او را در كوير زمين تعهد كرديم.
ما براي همين "هبوط" كرديم٬
و اينچنين است كه به سوي او باز مي گرديم.
((دکتر علی شریعتی))
|
آبگينه |
|
|
نام يک شاهزاده ايراني |
آتوسا |
|
آتش، نهمين ماه ايراني |
آذر |
|
نام پسر مهرنوش پسر اسفنديار |
آذرافروز |
|
صاعقه، نام روز نهم از ماه آذر |
آذرخش |
|
نام گلي است برنگ سرخ |
آذرگون |
|
پاکدين |
آذرنوش |
|
آرا | |
|
آرزو |
آرزو |
|
آزاد، رها |
آزاده |
|
نام يک شاهزاده ايراني |
آزيتا |
|
زينت آلات |
آزين |
|
مانند |
آسا |
|
تشويق |
آفرين |
|
نام گلي |
آلاله |
|
الهه آب |
آناهيتا |
|
صدا |
آوا |
|
آويز |
آويزه |
|
آهو |
آهو |
|
ستاره، نام گلي |
اختر |
|
سياره ارانوس |
ارانوس |
|
نام درختي که گل و شکوفه سرخ رنگ مي دهد |
ارغوان |
|
رنگ ارغواني روشن، نام گلي |
ارکيده |
|
هديه |
ارمغان |
|
تاج |
افسار |
|
افسانه |
افسانه |
|
طلسم و جادو |
افسون |
|
پاشيدن |
افشان |
|
الناز | |
|
خوشبخت |
انوشه |
|
نام کشور ايران |
ايران |
|
دختر ايران |
ايران دخت |
|
خانم، متشخص، زن مجرد |
|
|
کريستال |
بلور |
|
گل بنفشه |
بنفشه |
|
دختر و دوشيزه هدهد، نام مرغ حضرت سليمان |
بوبک |
|
بوس، بوسيدن |
بوسه |
|
فصل بهار |
بهار |
|
بهار کوچک |
بهارک |
|
آورنده بهار |
بهاره |
|
بهترين ناز |
بهناز |
|
بهترين صورت |
بهرخ |
|
منحصر بفرد |
بيتا |
|
پديده، چيز جديد |
پديده |
|
اسم يک پرنده |
پرستو |
|
ابريشم |
پرند |
|
پري |
پري |
|
داراي صورتي همچون پري |
پري رو |
|
جمع پري |
پريا |
|
داراي صورتي همچون پري |
پريچهر |
|
زاده پري |
پريزاد |
|
مانند پري |
پريسا |
|
داراي صورتي همچون پري |
پريوش |
|
پرتو |
پرتو |
|
پروانه |
پروانه |
|
نام يک صور فلکي |
پروين |
|
سپيده دم |
پگاه |
|
نوعي پرنده |
پوپک |
|
موفق |
پوران |
|
يکي از شخصيت هاي شاهنامه |
پوران دخت |
|
موفق |
پوري |
|
نام گلي |
پونه |
|
جام شراب |
پيمانه |
|
ارتباط |
پيوند |
|
ستاره |
تارا |
|
آهنگ، نغمه |
ترانه |
|
مسيحي |
ترسا |
|
نام کشور دشمن ايران در شاهنامه |
توران |
|
نوعي پرنده |
توکا |
|
يکي از شخصيتهاي شاهنامه |
تهمينه |
|
سفال |
تينا |
|
نام يک صور فلکي |
ثريا |
|
جوان، گل جوانه |
|
|
چليپا | |
|
ياد، يادگاري |
خاطره |
|
خندان |
خندان |
|
خجسته | |
|
آفتاب |
خورشيد |
|
ستاره اي درخشان که مانند گوهر مي درخشد |
|
|
آرام دل |
دلارام |
|
مليح، خوش قلب |
دلبر |
|
جذاب |
دلکش |
|
دريا |
دريا |
|
جهان |
دنيا |
|
آرامش |
رامش |
|
پرمعني |
رسا |
|
روشنايي |
رکسانه |
|
روح، روان |
روان |
|
يک از شخصيت هاي شاهنامه، مادر رستم |
رودابه |
|
نور کوچک |
روشنک |
|
آزاد |
رها |
|
ريما | |
|
حرير، زربافت |
زري |
|
طلايي |
زرين |
|
دختر طلايي |
زرين دخت |
|
زويا | |
|
سياره زهره(ونوس)ر |
زهره |
|
زيبا، قشنگ |
زيبا |
|
شبنم |
ژاله |
|
ژيلا | |
|
جام شراب |
ساغر |
|
سالومه | |
|
نام گلي |
ساناز |
|
سايه |
سايه |
|
نور اول صبح |
سپيده |
|
ستاره |
ستاره |
|
زن زيبا، درخت سروناز |
سروناز |
|
ياسمن |
سمن |
|
سميلا | |
|
سميرا | |
|
سنا | |
|
يکي از شخصيت هاي شاهنامه |
سودابه |
|
رز قرمز |
سوري |
|
شعله ور، درحال سوختن |
سوزان |
|
نام گلي |
سوسن |
|
قسم خوردن |
سوگند |
|
سپتا | |
|
صورت، رخ |
سيما |
|
نقره اي |
سيمين |
|
شاد |
|
|
شادي، خوشحالي |
شادي |
|
سلطنتي |
شاهين |
|
شبنم(ژاله)ر |
شبنم |
|
جرقه |
شراره |
|
شروين | |
|
شعله، آتش |
شعله |
|
شکوفه |
شکوفه |
|
جلال، زرق و برق |
شکوه |
|
نوعي آهو |
شوکا |
|
بانوي شهر |
شهربانو |
|
زاده شهر |
شهرزاد |
|
عشق شهر |
شهرناز |
|
شاهزاده |
شهزاده |
|
زن سياه چشم |
شهلا |
|
عشق شاه |
شهناز |
|
شيدا | |
|
آفتاب، درخشان |
شيده |
|
ظريف، شيرين |
شيرين |
|
زن شيرين و حساس |
شيرين بانو |
|
افسون شده |
شيفته |
|
شيما | |
|
فريبا |
شيوا |
|
شراب |
صهبا |
|
پاک، خالص |
طاهره |
|
طلا |
طلا |
|
عسل |
عسل |
|
آهوي کوهي |
غزال |
|
آهوي کوهي |
غزاله |
|
طنازي |
غمزه |
|
غنچه گل |
غنچه |
|
يکي از شخصيتهاي شاهنامه |
|
|
خوشي |
فرحناز |
|
شاد |
فرخنده |
|
عاقل |
فرزانه |
|
فرشته، پري |
فرشته |
|
عشوه گر |
فرناز |
|
يکي از شخصيت هاي شاهنامه |
فرنگيس |
|
درخشان |
فروزان |
|
درخشان |
فروزنده |
|
روشني |
فروغ |
|
مليح |
فريبا |
|
پرارزش |
فريده |
|
ستوده |
فرين |
|
فيروزه |
فيروزه |
|
عاشق |
فيلا |
|
گل قاصدک |
قاصدک |
|
مقدس، فرشته |
قدسي |
|
يکي از شخصيت هاي شاهنامه |
|
|
ماده اي که مس را به طلا تبديل مي کند |
کيميا |
|
يکي از شخصيت هاي شاهنامه |
گردآفريد |
|
يکي از شخصيت هاي شاهنامه |
گرديا |
|
چشمان |
گلاره |
|
گلبانو | |
|
گل فصل بهار |
گلبهار |
| گلپري | |
| باغ گل | گلشن |
| گل انار، به زيبايي گل | گلنار |
| گلنسا | |
| رنگ قرمز گل رز | گلي |
| نوعي آهنگ | گيتا |
| جهان، دنيا | گيتي |
| گيسو | |
| نام گلي | لادن |
| گل لاله | لاله |
| ليدا | |
| شبانه | ليلا |
| نام گلي | ليلي |
| مانند | مانا |
| نام يک شاهزاده | ماندانا |
| نقاشي که خود را پيامبر معرفي کرد | ماني |
| وجوه ماه | ماهدخت |
| کسي که صورتش مانند ماه باشد | ماهرخ |
| مرجان | مرجان |
| مرجان | مرجانه |
| مرمر | مرمر |
| ملکه | ملکه |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | منيژه |
| مرواريد | مرواريد |
| گل مريم | مريم |
| خبر خوش | مژده |
| مژه ها | مژگان |
| مست | مستانه |
| ميشا | |
| نام يک الهه | مونا |
| مثال ماه | مهتا |
| مثال ماه | مهتاب |
| مهر انگيز | مهر انگيز |
| نور آفتاب | مهرناز |
| مهرنوش | |
| خورشيد، مهربان | مهري |
| ماه، مهتاب | مهسا |
| درخت گل ياس | مهستي |
| مهشيد | |
| نور ماه، شکوه ماه | مهناز |
| مهنوش | |
| مثال ماه، زيبايي | مهوش |
| دختر ماه | مهين |
| نام يک الهه | ميترا |
| مينا | مينا |
| مينو | |
| شوق آفرين | نازآفرين |
| گل زيبا | نازگل |
| خوش قلب | نازنين |
| زيبا | نازي |
| زيبا | نازيلا |
| نام يک درخت | ناژين |
| ونوس، ستاره زهره | ناهيد |
| صدا | ندا |
| نام گلي | نرگس |
| نام گلي | نسترن |
| رز وحشي | نسرين |
| ترانه، آهنگ | نغمه |
| خوش قلب | نگار |
| نگاه | نگاه |
| سنگ روي انگشتر و جواهرات | نگين |
| نوا | نوا |
| شادي خلق | نوش آفرين |
| شيرين | نوشين |
| نهال | نهال |
| خوب، زيبا | نيکو |
| خوبي | نيکي |
| نام گلي(زنبق آبي)ر | نيلوفر |
| شنونده | نيوشا |
| آرزو | وندا |
| آشکار | ويدا |
| هديه | هديه |
| وجود | هستي |
| پرنده اي افسانه اي | هما |
| حيرت انگيز | هنگامه |
| گل ياس | ياس |
| گل ياس | ياسمن |
| تنها، يگانه | يکتا |
| تنها، يگانه | يگانه |
| نام بلندترين شب سال | يلدا |
|
يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه، پدر فريدون |
آبـتين |
|
آتـش |
آتـش |
|
نام فرمانده لشگر بابک خـرمدين، تـزيـين و آرايش |
آذين |
|
نام فرشته اي |
آراد |
|
ساکت |
آرام |
|
نام پدر زن داريوش کبـير |
آرتان |
|
يکي از پهـلوانان سنـتي ايران |
آرش |
|
بسيار نيرومند، پدر بزرگ داريوش کبـير |
آرشام |
|
هـدف |
آرمان |
|
يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه |
آرمين |
|
نام باستاني ايران |
آريا |
| داراي خلق و خوي آريايي، نام پسر داريوش | آريامنش |
| منسوب به نژاد و قوم آرين يا آريايي | آريانا |
| مربوط به نژاد آريا | آرين |
| آزاد | آزاد |
| خاص و خالص، پاک و پاکيزه | آويژه |
| پاره آتش | اخـگر |
| يکي از شخـصيتهاي شاهـنامه | اردشير |
| اردلان | |
| يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه | اردوان |
| يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه | ارژنگ |
| شير | ارسلان |
| سرير و تخـت |
ارشيا |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | اسفنديار |
| بنيانگذار سلسله اشکانيان | اشکان |
| شريک، معاون، رفيق | افشار |
| نام سردار ايراني | افشين |
|
آرزو |
اميد |
| شاه | امير |
| جاودان | انوش |
| نام يکي از پادشاهان ايراني در زمان ساسانيان | انوشيروان |
| ادراک | اورنگ |
| نام يکي از شخصيتهاي شاهنامه | ايرج |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | بابک |
| نام نوازنده نامي دربار خسرو پرويز | باربد |
| آغاز صبح | بامداد |
| نام نوازنده نامي دوران ساسانيان | بامشاد |
| بامين | |
| نام يک شاهزاده(برادر کمبودجيه پسر کوروش)ر | برديا |
| يکي از سرداران يزدگرد ساساني | برسام |
| جوان | برنا |
| بلند بالا، نام پسر سهراب | بروز |
| نام پهلوان ايراني، نام پسر گرشاسب | برزن |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | بزرگمهر |
| به دين | به آئين |
| نگهبان | بهبد |
| بهراد | |
| مريخ، يکي از شخصيتهاي شاهنامه | بهرام |
| رنگ نيک | بهرنگ |
| روز خوب و نيک | بهروز |
| کسي که به نيکي زاده شده | بهزاد |
| يازدهمين ماه ايراني، نام يکي از شخصيت هاي شاهنامه | بهمن |
| داراي مش و کردار شايسته | بهمنش |
| مشهور | بهنام |
| نام شاهان هند | بهنود |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | بيژن |
| ايراني، مقدس | پارسا |
| نامي آذري به معناي پروردگار | پاشا |
| رزمجو | پرشان |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | پرويز |
| نام يک پيامبر | پرهام |
| پژمان | |
|
|
پوريا |
|
جستجو، جويا |
پويا |
| آرزو | پوژمان |
| نام يکي از پهلوانان ايراني در زمان کيقباد | پولاد |
| آهنگساز دوران خسرو پرويز ساساني | پهلبد |
| پيام | پيام |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | پيروز |
| نام برادر شاپور اول | پيروزان |
| قبول | پيمان |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | تورج |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | تهماسب |
| نام يکي از شاهان ايراني | تهمورث |
| تيرداد | |
| تيمور | |
| ابدي | جاويد |
| نام شاهي باستاني، يکي از شخصيت هاي شاهنامه | جمشيد |
| دارنده جهان | جهاندار |
| شاه جهان | جهانشاه |
| فاتح جهان | جهانگير |
| مدافع | حامي |
| هديه اي از طرف خدا | خداداد |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | خسرو |
| نام يکي از شاهان هخامنشي | خشايار |
| داديه | |
| ثروتمند، يکي از شخصيتهاي شاهنامه | دارا |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | داراب |
| نام يکي از شاهان هخامنشي | داريوش |
|
|
دانوش |
| رامبد | |
| رامين | |
| نوازنده معروف زمان ساسانيان | رامتين |
| درخشان | رخشان |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | رستان |
| روزبه | |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه ( پدر رستم )ر | زال |
| زامياد | |
| نام يک پيامبر | زرتشت |
| زند | |
| بنيانگذار عهد ساساني | ساسان |
| رهبر | سالار |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | سام |
| خانه، سامان | سامان |
| بالا مقام | سامي |
| آسمان | سپهر |
| سروش | |
| شاهزاده | سنجر |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه ( فرزند رستم )ر | سهراب |
| مرد سياه مو | سيامک |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | سياوش |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | شاپور |
| صورت شاه | شاهرخ |
| خواست شاه | شاهکام |
| باز ( پرنده اي کوچکتر از عقاب )ر | شاهين |
| سزاوار | شايا |
| سزاوار | شايان |
| شروين | |
| ستاره دنباله دار | شهاب |
| شاهين دربار | شهباز |
| نام پادشاهي | شهرام |
| هديه شهر | شهرداد |
| رودي بزرگ | شهروز |
| شاه | شهريار |
| دوست شاه | شهيار |
| اعتماد | عماد |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | فرامرز |
| راست | فربد |
| عالي | فرجاد |
| شاد | فرخ |
| شاد به دنيا آمده | فرخزاد |
| فرداد | |
| بهشت | فردوس |
| فردين | |
| تولد باشکوه | فرزاد |
| سزاوار | فرزام |
| عاقل | فرزان |
| دانا | فرزين |
| شاد | فرشاد |
|
|
فرشيد |
|
بالا |
فرناز |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | فرود |
| جوهر | فروهر |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | فرهاد |
| فرهنگ | فرهنگ |
| فرهود | |
| يکي از شحصيت هاي شاهنامه | فريبرز |
| منحصر بفرد | فريد |
|
يکي از شخصيت هاي شاهنامه |
فريدون |
| پيروز، پيروزي | فيروز |
| موفق | کامران |
| آرزوي شاد | کامشاد |
| موفق | کاميار |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | کسرا |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | کاوه |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | کاووس |
| کورس | |
| بنيانگذار سلسله هخامنشي در ايران | کورش |
|
کوشنده، سخت کوش |
کوشا |
|
شاه، مدافع، محافظ |
کيا |
| شاهان | کيان |
| کيارش | |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | کيانوش |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | کيخسرو |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | کيقباد |
| جهان | کيوان |
| يکي از شخصيت هاي شاهنامه | کيومرث |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | گباد |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | گشتاسب |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | گودرز |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | گيو |
| مازيار | |
| ماکان | |
| نقاشي که خود را پيامبر معرفي مي کرد | ماني |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | منوچهر |
| مهبد | |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | مهراب |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | مهران |
| هديه آفتاب | مهرداد |
| نوزاد آفتاب | مهرزاد |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | مهرک |
| رنگ آفتاب | مهرنگ |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | مهيار |
| تولد | ميلاد |
| مشهور | نامدار |
| مشهور | نامور |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | نريمان |
| روشنايي | نوري |
| بشادي زائيده شده | نوشزاد |
| خبر خوش | نويد |
| کوچک | نميا |
| شنونده | نيوشا |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | هرمز |
| هوتن | |
| دانا | هوشمند |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | هوشنگ |
| دانا | هوشيار |
| يکي از شخصيتهاي شاهنامه | هومان |
| نيک انديش | هومن |
| ورشاسب | |
|
نامي آذري - بمعني جاويد |
ياشار |
آنگاه که زمان شتاب می یابدکاروانهانیزشتاب می گیرند.
-
چه کسی ثروتمند است ؟ آن که به روزی خود راضی است .
- چه کسی عاقل ، قدرتمند و ثروتمند است ؟ هيچ کس .
-
خدا شفا می دهد ، پزشک پولش را می گيرد .
-
ازدواج با يک پولدار بد ترکيب ، پير ، راه قانونی سرقت اموال اوست .
-
اگر جوان می دانست ، اگر پير می توانست ... چه می شد .
-
هر شکستی آسيب می رساند ، اما اين آسيب زمانی شديدتر است که بدانيم حداکثر توان خود را به کار نبرده ايم .
-
شادی زمانی ميسر می شود که برای رسيدن به اهداف خود بکوشيم اما زندانی آنها نشويم .
-
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چيزی که به آن می نگری .
-
من شوق را به تو خواهم آموخت ، اعمال ما به ما وابسته است ، همچنان که درخشندگی به فسفر ... درست است که اعمال ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزی داشته باشد در اين بيان است که سخت تر از ديگران سوخته است .
-
تاسف برای کارهايی نکرده ايم لازم نيست چون برای کارهايی که نبايد بکنيم و کرده ايم به قدر کافی متاسف هستيم .
هر نامی یک رنگی دارد
رنگ های هماهنگ با عددها و حرف ها:
قرمز: 1 ش.س.ج.الف
نارنجی: 2 ت.ث.ک.ب
زرد: 3 ی.ل.ص.ض
سبز: 4 و.م.د.ژ
آبی: 5 چ.ن.ط.ظ
نیلی: 6 ح.خ.ف
بنفش: 7 ع.پ.غ
صورتی: 8 ز.ق.هـ
طلایی: 9 ر.ذ.گ
نــمــونــه:
مصطفی سعیدی رشک علیا
م 4
ص 3
ط 5
ف 6
ی 3
س 1
ع 7
ی 3
د 4
ی 3
ر 9
ش 1
ک 2
ع 7
ل 3
ی 3
ا 1
سپس این اعداد را با هم جمع می زنیم:
4+3+5+6+3+1+7+3+4+3+9+1+2+7+3+3+1 = 65
6+5 = 11
1+1 = 2
عدد 2، برابر با رنگ نارنجی است پس من
ویژگی های رنگ نارنجی را دارم
ســبــز
مهم است که برای خودتان برنامه ی روزانه داشته باشید.
کم پیش می آید زندگی شما آشفته و بی هدف باشد.
دیگران برای گرفتن راهنمایی پیش شما می آیند.
برای گسترده تر ساختن دانش خود هرگز از آموختن
باز نخواهید ماند. ارج نهادن به آیین گذشته
برایتان با ارزش است
نــارنــجــی
شوخ طبعی ویژه ای را که به ارث برده اید
سبب شده است که دوست داشتنی باشید.
نشاط شما آرزوی قلبی خیلی هاست.
شخصیتی دوست داشتنی دارید. گاهی درباره ی
هر چیزی بیش از اندازه زیاده روی می کنید
بنابراین تلاش کنید که دیگران رویتان اثر نگذارند.
با کاری که می کنیدشاید نتوانید دیگران را خوشحال
سازید مگر این که دست از تقلید بردارید و
آنچه را که در درونتان می جوشد بیرون کنید
بــنــفــش
دوستدار کندوکاو و جستجو در هر پدیده هستید.
هیچ رویدادی را به راحتی نمی پذیرید مگر این که
خودتان آن را تجربه کرده باشید.
در حل گرفتاری های خود راه حل را در درون خود بجویید.
دوستدار تنهایی هستید و هماهنگ شدن و یا کنار آمدن
با دیگران یکی از گرفتاری های بزرگ زندگی شما است
آبــی
دیگران شما را شخصیتی رک و بی آلایش می دانند
و به همین سبب برایشان دوست داشتنی هستید.
آزادی برایتان ارزشمند است و هرگز نمی توانید در جایی
کار کنید که به شما فشار می آورند و یا زیر نظر هستید.
زندگی با همه ی سختی ها و گرفتاری هایش
برایتان خوشایند است. روحیه ی سرکشتان نمی گذارد
که در یک جا پایبند شوید و می خواهید در میان مردم
نیز نامی شوید. در هر جایی که قدم بگذارید
با هوش خود خواهید توانست آرامش را در آنجا برقرار کنید
قــرمــز
خودخواه هستید و برای رسیدن به هدفهایتان دیگران را
له می کنید. در اوج شادی با کوچکترین بهانه ای اخم هایتان
در هم می رود و در لاک خود فرو می روید. گاهی نیز به سرعت
شکیباییتان را از دست می دهید و به دیگران زور می گویید
صــورتــی
دارای قدرت جسمی بالایی هستید. به خاطر اراده ی بالایی
که دارید می توانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیل کنید.
مهر به دیگران در شما آن چنان بالاست که دیگران برایتان
با ارزشمندتر از خودتان هستند. برای رسیدن به هدف هایتان
سلامتی خودتان را نیز به فراموشی خواهید سپرد
طــلــایــی
در هر چیزی تنها میزان بالای آن می تواند شما را
خوشنود کند رفتار و سخنتان چنان زیبایی ای در
خود دارد که کم پیش می آید کسی شما را خوب بشناسد.
کم پیش می آید که چهره ی افسرده ای به خود
بگیرید چون که به هر چیزی با خوش بینی نگاه می کنید.
در هر کار گروهی پیروز سر افراز هستید
نــیــلــی
زندگی شما همانند زندگی انسان های عارف است
و مردمی که با آن ها سر و کار دارید نزد شماگناهشان
را بازگو می کنند. دیگران را دوست دارید و از
حس ششم خوبی نیز برخوردار هستید و این چنین از
گرفتاری های مردم آگاه می شوید. بسیار با قدرت
و سخاوتمند هستید. دادخواه هستید و با کوچکترین
بیدادی دیگران آزرده می شوید.
بیشتر افرادی که سوی شما می آیند گرفتار هستند
و برای دریافت کمک به شما روی می آورند
زرد
تیز هوش و خوش بین هستید. هرگز در گفتن
آن چه که می خواهید بر زبان بیاورید کم نخواهید آورد.
به خاطر زنده دلی همیشه دور و برتان پر از دوستان
خواهد بود. با اینکه روحیه ی شادی دارید اما هرگز
شادمان نخواهید بود مگر این که شادی هایتان را
با دیگران تقسیم کنید
/////////////////
شما چه رنگی هستید
روز اول
ااز كارهایی كه ناچاری انجام دهی لذت ببـــر.
نق زدن تنها تو را خسته تر می كند و نمی گذارد كار را درست انجام دهی.
اما اگر با موفقیت مانند یك دوست رفتار كنی.
مثل سگ همه جا به دنبالت خــــــواهد بود.
روز دوم
سعی كن كارهایت را از صمیم قلب انجام دهی.
نه به صرف این كه ناچاری انجام دهی.
باید به كارت ایمان داشته باشی.
یك جریان آب ضعیف ، تنها نیمی از باغچه را آبیاری می كند.
روز سوم
همه چیز را همانطور كه هست بپذیر.
خواستن تنها، چیزی را تغییر نمی دهد.
خواستن، باد را از وزیدن باز نمی دارد و برف را به آب نبات تبدیل نمی كند.
اگر می خواهی چیزها را بهتر از خودشان تبدیل كنی، با آنها همان گونه كه هستند مواجه شو.
روز چهارم
تمرین كن تا از درون شاد باشی.
اجازه نده دیگران برای شاد كردن تو تصمیم بگیرند.
خودت رئیس كارخانة شادی سازی باش.
روز پنجم
ذهنت را همانند ابر سفیدی كه در آسمان است، آزاد كن.
تلاش كن، اما نتایج كار را واگذار تا با هم كار بیایند
برای ابر چه فرقی می كند باد از كدام سو بوزد.
چرا وقتت را برای چیزی كه در كنترل تو نیست، تلف می كنی؟
روز ششم
وقتی تصمیم به انجام كاری می گیری،
از خود نپرس : من چه می خواهم ؟
بلكه بپرس : چه كاری به نفع همه است ؟
اگر به فكر منافع دیگران باشی، دیگران در كنارت كار خواهند كرد و كمكت خواهند كرد تا موفق شوی.
روز هفتم
هنگام تصمیم گیری ابتدا نباید بپرسی، از این كار چه نفعی عایدم خواهد شد؟
پرسش درست این است كه : چه كاری به نفع همه است؟
خانه زمانی مستحكم خواهد شد كه همة دیوارهایش استوار باشند.
روز هشتم
وقتی كار به مشكل می خورد، نه دیگران را سرزنش كن و نه خود را،
انسان وقتی شنا یاد می گیرد كه از فرو رفتن در آب نترسد.
روز نهم
برای موفقیت در هر كار،
باید ابتدا تصویر واضحی از نقشة كار داشته باشی.
آن گاه، همان طور كه در باد شدید، نخ بادبادك را محكم نگه می داری،
باید هدفت را هم به همان محكمی نگه داری.
روز دهم
اگر طرحی در عمل مشكل تر از آن شد كه فكر می كردی،
دلسرد نشو.همه چیز این دنیا همین طور است،
خصوصاً اگر ارزشمند باشد.
لاجرم خود حبابی بیش نبود، زیبا اما توخالی.
روز یازدهم
مشكلات ما را قوی و به سمت
پیروزی های بزرگ تر هدایت می كنند.
كوهنوردی آسان نیست، اما منظره ای هم كه
از قله كوه دیده می شود، بسیار زیباست.
روز دوازدهم
اراده ات را قوی كن.
خود را وارد به انجام كارهایی كن كه برایت مشكل اند.
سپس آنها را با جدیت انجام بده.
بعد از مدتی خواهی دید كه اراده ات همانند
گرزی فولادی سخت و درخشان شده است.
روز سیزدهم
با انرژی كامل روی كارهایت تمركز كن.
شیشه های رنگی كلیسا، هنگام عبور نور از آنها
بسیار زیبا و درخشان می شوند.
كارهایت را هم اگر با انرژی انجام دهی،
شفاف و زیبا خواهند شد.
روز چهاردهم
هنگامی كه قصد انجام كاری را داری، از خود نپرس :
دیگران آن را چگونه و با چه روشی انجام داده اند ؟
بلكه بپرس : چگونه می توانم آن را درست و به بهتـــــــــرین وجه ممكن انجام دهم.
این را بدان كه همواره حقیقتی تازه در انتظار كشف شدن است.
بدون احساس وجود این حقایق، كریستف كلمب
هرگز به آمریكا نمی رسید و گراهام بل تلفن را اختراع نمی كرد.
روز پانزدهم
هر كاری را با جان و دل انجام بده.
اگر شعاع انرژی ات را مانند ذره بینی كه نور خورشید را متمركز می كند،
روی موانع تمركز دهی،
هر مانعی كه سر راهت باشد خواهد سوخت.
روز شانزدهم
امروز را آغازی تازه بدان.
چرا به چیزی كه دیروز اتفاق افتاده، یا انجام شده فكر می كنی؟
زندگی رودخانه ای است كه مدام به سمت آینده در جریان است.
هیچ قطره ای از آن دوبار از زیر یك پل رد نمی شود.
كار را با روشی تازه انجام بده، بهتر از همیشه.
روز هفدهم
افكار و رویاهایت را بسط بده.
هنگامی كه در بیرون چمنزاری پهناور است
كه از هر سو تا افق امتداد دارد.
چرا خود را در آغل حبس كنی.
روز هجدهم
نگذار افكار و ذهنیاتت به صورت عادت درآیند.
سعی كن هرگز در جا نزنی.هر روز از زاویه ای تازه به كارها نگاه كن.
زندگی یك صحنة پر از ماجراست.
به اطرافت نگاه كن: نشانه های زیبایی وجود دارند كه به كشفیات تازه اشاره می كنند.
روز نوزدهم
مهم ترین چیز احساسی است كه نسبت به كارت داری.
وجود رنگ های تیره در یك تابلوی نقاشی.
نشانة افسردگی نقاش آن تابلوست.
رنگ های روشن، حاكی از وجود روشنایی و انرژی در زندگی نقاش آن تابلوست.
هر كاری را با شادی انجام بده، تادیگران را هم شاد كنی.
روز بیستم
زندگی مثل یك تاب است كه هم می تــــــــــواند سرگرم كننده باشد و هم حال به هم زن.
اگر هر بار كه تاب می خوری احساس شگفتی كنی،
لذت تاب خوردن را احساس خواهی كرد.
در زندگی هم هر بار كه كاری را انجام می دهی،
از انجام آن شگفتی احساس كن.
روز بیست و یكم
حرف حق را بپذیر و كاری به گویندة آن نداشته باش.
مثلاً اگر بوی دود را احساس می كنی و طوطی ات فریاد بزند كه :
خانه آتش گرفت!
آیا به مهمانهایت خواهی گفت :
این طوطی نمی فهمد چه می گوید؟
روز بیست و دوم
عقاید را با حقایق اشتباه نكن.
حقیقت مانند دانة بادام است،
و عقاید پوستة آن دانة بادام هستند.
اگر به دنبال حقیقت هر چیز هستی،
باید پوسته را بكنی، تا خود دانه را ببینی.
روز بیست و سوم
قبل از انجام هر كار مهمی، اول ببین
چه احساسی نسبت به انجام آن داری.
آیا آن كار را مهم می دانی؟ آیا واقعی به نظرت می رسد؟
آیا به دیگران كمك می كند؟
روز بیست و چهارم
هنگام غلیان احساسات، هیچ تصمیم مهمی نگیر.
در این صورت اشتباه خواهی كرد.
اول درونت را آرام كن.
ذهن مانند یك دریاچه است.
هنگام غلیان احساس، دریاچه مواج است.
دریاچه هنگامی نور ماه را منعكس می كند كه آرام باشد.
روز بیست و پنجم
هنگام مواجه شدن با مشكلی یادت باشد كه حتماً راه حلی وجود دارد.
زیرا هر چیز با جفتش به وجود می آید.
بعد از هر سقوطی ، صعودی و بعد از هر شبی، روزی وجود دارد.
ذهنت را روی راه حل ها متمركز كن.
برای بیرون آمدن از یك اتاق باید در را پیدا كنی،
نه این كه به دیوارها فكر كنی.
روز بیست و ششم
همواره از نعمتهایی كه زندگی به تو بخشیده است،
شاد باش و به خاطر آنچه كه نداری گله مند نباش.
ساختمان با سنگ هایی ساخته می شود كه در دسترس اند،
نه با سنگ های حیاط خانة دیگران.
روز بیست و هفتم
سعی كن مثل ماشین خرابی كه خاموش نمی شود،
دائماً در حال عذرخواهی نباشی.
با این كار توجه دیگران را به اشتباهاتت جلب خواهی كرد.
تلاش كن كه بهترین را انجام دهی.
آن گاه لبخند بزن و حركت كن.
تنها خداوند كامل است.
روز بیست و هشتم
هر كار خیری كه در این دنیا انجام دهی،
بیش از هر كس به خودت كمك خواهد كرد،
به تو قدرت و انرژی و درك بیشتر خواهد بخشید.
اگر خودت نقاشی كنی،
دیگران از تماشای آن لذت خواهند برد.
ضمن آنكه در حین كار
تجربه ات هم در نقاشی بیشتر شده است.
روز بیست و نهم
برای عمل كردن از درونت فرمان بگیر.
برای تفكر از درونت راهنمایی بجو.
زیرا درك و آگاهی را باید دریافت كنی
و نمی توانی خودت خلق كنی.
زمین هنگامی گرم می شود كه
به سمت خورسید متمایل باشد.
روز سی ام
هر چیز كه راست و درست باشد،
به نفع تو و دیگران خواهد بود.
خداوند بهتر از هر كس می داند كه
چه چیز به تو شادی واقعی می بخشد.
آیا یك گیاه می فهمد كه باد، آن را تقویت می كند
یا باران ملال آور باعث
رشد گل های زیبا می شود.
روز سی و یكم
هرگز مغرور نشو،
زیرا غرور میكروبی كشنده است.
غرور به تدریج عقل را زایل می كند
و باعث می شود هیچ كاری را بدرستی انجام ندهی
1
حیف از تو ای مهتاب شهریور ، که ناچار
باید بر این ویرانه محزون بتابی
وز هر کجا گیری سراغ زندگی را
افسوس ، ای مهتاب شهریور، نیابی
یک شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش
بر جای رصب و جام می سجاده ی زرق
گوران نهادستند پی در مهد شیران
بر جای چنگ و نای و نی هو یا اباالفضل
با ناله ی جانسوز مسکینان ، فقیران
بدبختها ، بیچاره ها ، بی خانمانها
2
لبخند محزون زنی ده ساله بود این
کز گوشه ی چادر سیاه دیدم ای ماه
آری زنی ده ساله بشنو تا بگویم
این قصه کوتاه ست و درد آلود و جانکاه
وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی
شش ساله بود این زن که با مادرش آمد
از یک ده گیلان به سودای زیارت
آن مادرک ناگاه مرد و دخترک ماند
و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت
نفرین بر این بیداد ، ای مهتاب ، نفرین
بینی گدایی ، هر بگامی ، رقت انگیز
یاد هر بدستی ، عاجزی از عمر بیزار
یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی
هر یک به روی بارهای شهر سربار
چون لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله
3
اینجا چرا می تابی ؟ ای مهتاب ، برگرد
این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند
در دام یک زنجیر زرین ، دیدنی نیست
می خندی اما گریه دارد حال این شهر
ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند
با بانگ محزون و کهنسال نقاره
دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه
از ابروی خورشید ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم
از زندگی اینجا فروغی نیست ، الک
در خشم آن زنج
دیروز داشتم به داستان عشق می اندیشیدم
گذشته از همه ی حرف و حدیثهایی كه در موردش هست براستی كه چه داستان موزونی است
آره داستان موزون عشق ! عجیبه نه ؟!
داستانی پر از تمنا و ناز و تكبر و نیاز
داستان دیوانگان دل داده یی كه در پی لیلی سر و جان می بازند
و داستان لیلی صفتانی كه به غرور عاشق كش خود می بالند
آری اینها خاطراتی تلخ است از داستان موزون عشق
و عشق هم یعنی آینه ی دلهای گمگشته و حیران
عشق یعنی هیجان و شور زندگی اسیران ماتم
عشق یعنی غم انگیز داستانی ازلی و ابدی
و عشق یعنی هزاران حرف بریده بریده كه یادآور غصه های پنهان دلهای عاشق است
حرفهایی كه پژواك ناله های فرهاد در بین سخره های سخت و سنگین بی مهری شیرین است
حرفهایی كه راوی آوارگی های بی پاپان مجنون درجستجوی لیلی است
و حرفهای غریب یعقوب در فراق یوسف است
و فراق صدای تپش قلوب خسته از جدایی ها
فراق صدای ناله های محزون دلباختگان معشوق ندیده
فراق صدای تارهای زخمی سازی شكسته
و فراق صدای های های گریه های جانسوز یعقوب از دوری یوسف
و یوسف یعنی آشنای همه ی دل گمشدگان وادی عشق
یوسف یعنی شاه نشین چشم یعقوب و چاه نشین چشم زلیخا
یوسف یعنی افتادن در چاه حسادت رقیب
و یوسف یعنی دلفریب رها از زندان ناز
آری یوسف یعنی فرازی از داستان موزون عشق
داستانی كه ادامه دارد ...
تفاوت از بین میرود
میان دیدن و نشنیدن و آمدن و نماندن...
*
انگار زندگی تعصباش را
از دست میدهد
نسبت به گلهای شمعدانی و شببو
که بپژمرند
**
من
بیتو
هی مرگ را تجربه میکنم
و ظلمت را
و پوکی را
و به گیج ِ باد افتادن ِ چون بال ِ کندهشدهی سنجاقک
***
چه رخوتی دارد پاشدن از خواب
وقتی چشمهای تو
در انتظار نباشد










اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند 
انشتین می گه : اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان كاركرد مغزشان یك میلیونوم معده شان بود اكنون كره ی زمین تعریف دیگری داشت
جرج برنارد شاو
آنكه می تواند ، انجام می دهد،آنكه نمی تواند انتقاد می كند. .
درباره آدم ها از سوالاتی که می پرسند قضاوت کن نه از جواب هایی که می دهند!!...
دیوارهای بلند
مملكت ما مملكت كویرهای لوت و دیوارهای بلند است. دیوارهای گلی در دهات و آجری در شهرها. و این تنها در عالم خارج نیست ، در عالم درون هر آدمی نیز چنین دیوارهایی سر به فلك كشیده است، هر آدمی نشسته در حصار دیگری است از بد بینی و كج اندیشی و بی اعتمادی و تكروی.
جلال آل احمد
زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند
پیش از آنكه آخرین نفس را برآرم...
پیش از آنكه پرده فرو افتد...
پیش از پژ مردن آخرین گل...
برآنم كه زندگی كنم؛
برآنم كه عشق بورزم؛
برآنم كه" باشم"...!
در حیاط خانه من خاک شیشه ایست
به لوبیا می نگرم..به درد کشیدن یک دانه لوبیا که دارد لوبیای تازه می زاید
![]()
در هر حرفه ای كه هستید نه اجازه بدهید به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید بعضی لحظات تاسف بار كه برای مدتی پیش می آید شما را به یاس و ناامیدی بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمایشگاهها و كتابخانه هایتان زندگی كنید.
نخست از خود بپرسید برای یاد گیری و خود آموزی چه كرده ام؟ سپس همچنان كه پیش می روید بپرسید :
من برای كشورم چه كرده ام؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید كه شاید سهم كوچكی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید اما هر پاداشی كه زندگی به تلاشهایتان بدهد یا ندهد هنگامی كه به پایان تلاشهایمان نزدیك می شویم هر كدام از ما باید حق آن را داشته باشیم كه با صدای بلند بگوییم :
من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام 
از وصیت نامه لویی پاستور
سفـر حجـمی در خـط زمان و به حجـمی خشك زمان را آبسـتن كـردن
حجـمی از تصـویری آگاه كه زمهـمانی یك آیـنه بر مـی گـردد
و بـدین سـان كه كـسـی میمـاند و كـسـی ........ می میـرد.
فروغ فرخزاد
باید تمام مدرسه را با خبر کنیم
تا با هم از کلاس سیاست حزر کنیم
خود کار های آبی خود را از این به بعد
باید برای ضربه آخر تبر کنیم
هر چه مداد سبز و سپید است و سرخ رنگ
در درس رسم پرچم مان تیز تر کنیم
این زنگ های تلخ سیاهی موقتی است
آماده ای رفیق که شب را سحر کنیم ؟
آزادی من و تو به دست کلاس ماست
برخیز تا برای رهایی خطر کنیم
تا فتح آفتاب کماکان مقاومت
تا آسمان مدرسه را پر شرر کنیم .
دیروز روی تخته سیاه کلاسمان
آقا نوشت : ما همه باید خطر کنیم .
![]()
زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!
مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.
ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.
4 اثر از فلورانس اسکاولشین - ترجمه گیتی خوشدل
سلام گفتم: خدایا! همنشینم باش.
گفت: من مونس کسانی هستم که مرا یاد کنند.
گفتم: چه آسان به دست می آیی.
گفت: پس ساده از دستم مده
ای علی تو نشان هدایت این امتی؛ هر که تو را دوست بدارد ، رستگار شود و هر که تو را دشمن بدارد ، به هلاک افتد. پیامبر اکرم (ص)
ولایت علی بن ابی طالب (ع) ولایت خدا و محبت او عبادت خدا و پیروی از او فریضه ای از جانب خدا است . پیامبر اکرم (ص)
هر که من مولای اویم پس علی مولای او است . پیامبر اکرم (ص)
روز غدیر خم برترین عید امت من است . پیامبر اکرم (ص)
خداوند پس از غدیر خم برای کسی حجت و عذری باقی نگذاشت . حضرت فاطمه زهرا (س
می گویند ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشهای انگور در دست داشت و میخورد .ابلیس به او گفت
کسی می تواند که این خوشه انگور را به مرواریدی خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت:نه
ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.فرعون با تعجب گفت:
آفرین بر تو که استاد ماهری هستی .ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی.
یا حق
روانشناسی از روی میوه ها
آیا می دانید كه می توانید از روی میوه های انتخاب شده شخصیت آدمها را بشناسیدو بر اساس میوه های مورد نظر بگویید كه شرایط روحی وروانی اشخاص مختلف چگونه است؟ پس میوه دلخواه خود را انتخاب كنید و به رازهای شخصیتی خود و دوستانتان پی ببرید.
پرتقال
اگرپرتقال میوه محبوب شماست شما آدمی پر قدرت و بسیار صبورید و دوست دارید كارها را به آرامی و با متانت اما درعین حال با درایت كامل و جسارت به انجام برسانید. سختكوش و پر تلاش و كمی خجالتی هستید اما در دوستی می توان بشما اعتماد كرد. شما دوستان خود را با دقت انتخاب كرده وبا تمام وجود به انها عشق می ورزید واز درگیری وتنش به هرقیمت پرهیز میكنید.
سیب
چنانچه سیب میوه محبوب شماست فردی اسرافكاروبسیار رك گوهستید. اگر چه ممكن است شخصاٌ بهترین سازمان دهنده ومدیر نباشید اما می توانید رهبر یك تیم كوچك باشید كه با تلاش زیاد تیم را به موفقیتهای بزرگ میرسانید. دربیشتر موقعیتها میتوانید بسرعت و بدرستی تصمیم بگیرید. شما از سفرهای كوتاه و غیرمنتظره لذت میبرید. زمانی كه با شریك زندگی خود بسر می برید جذاب و خونگرم بنظر می آیید وبشدت عاشق زندگی بمفهوم واقعی آن هستید.
آناناس
بسیار سریع تصمیم میگیرید وسریعترازآن عمل می كنید. در تغییر شغل و خطر كردن درزمینه اجتماعی شجاع و بی باك هستید. شما دارای یك توانایی استثنایی در مدیریت می باشید ونمی گذارید كار روی دستتان بماند.
دوست دارید مورد اعتماد دیگران باشید معمولا خیلی سریع با دیگران ارتباط دوستانه برقرار نمی كنید ولی به محض انجام اینكاردوستتان را برای همیشه برای خود نگه می دارید. بندرت بدنبال زندگی رمانتیك می روید وشریك شما غالبا بواسطه این صفات ممتاز تحت تاثیرتان قرار میگیرد اما از توانایی شما در نشان دادن این احساسات ناامید است.
موز
عاشقان موزا فردی دوست داشتنی آرام گرم و طبیعتا با احساس هستید. شما غالبا از نداشتن اعتماد بنفس وخجالتی بودن دررنج هستید. دیگران از طبع آرام و شیرینتان سوء استفاده كرده وسعی می كنند به این وسیله برای خود موقعیتهای جالبی را رقم بزنند. عاشق شریك زندگی خود درتمام زمینه ها هستید واین عشق بخاطر زیبایی جسمی و روحی اوست! بخاطر روشی كه دارید روابط شما با او همواره دریك هماهنگی كامل است.
نارگیل
شما دوستداران این میوه سنگین و كمیاب افرادی جدی با فكر وبا شعور هستید. از روابط اجتماعی لذت می برید و بویژه روی همراهان و دوستان خود حساسیت خاصی دارید. ممكن است كمی خودخواه بنظر آیید اما لزوما چنین صفتی در شما برجسته نمی شود. شما فردی سریع الانتقال آگاه و گوش بزنگ هستید كه در این زمینه شغلی همیشه در بالاترین رده قرار داشته و به بهترین نحو كارها را انجام می دهید. شما نیاز به شریكی عاقل داشته و عقل و احساس را باهم در این مسئله دخالت نمی دهید.
گیلاس
چنانچه گیلاس میوه محبوب شماست زندگی همیشه به شیرینی كه در نظر دارید خود را بشما نشان نمی دهد. فراز و فرود در زندگیتان زیاد است بویژه در موقعیتهای حرفه ای و كاری . شما همیشه ودرهرپروژه ای كمی پول بدست می آورید و نه بمقدارزیاد. ذهنی فعال وخلاق داشته و غالبا بدنبال چیزهای نوهستید. شما شریكی صمیمی و وفادارهستید اما اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده ای نیست. خانه تان برای شما بمنزله بهشت است و هیچ چیزی را بیشترازاین دوست ندارید كه درمنزل باشید ودوستان وآشنایان و افراد خانواده شما را دوره كنند.
انگورسیاه
بطوركلی آدمی مودب وخوشروهستید اما گاهی اوقات سریع وبشدت عصبانی می شوید هرچند به همان سرعت نیزعصبانیت شما فروكش می كند. اززیباییها به هرشكلی كه باشد لذت می برید. بسیارمحبوب ومورد علاقه دیگران هستید واین محبوبیت بعلت طبیعت گرم شماست. شوروشوق و علاقه وافری به زندگی دارید وازهركاری كه می كنید لذت می برید اعم ازلباس پوشیدن خوردن وخوابیدن. شریك شما باید درتمام شوروعلاقه شما سهیم باشد تا بتواند ازتمام چیزی كه به اوهدیه می دهید لذت ببرد!
هلو
درست مثل هلو شما از عصاره زندگی لذت میبرید. فردی رك گوبوده و روشی دوستانه دارید در بخشش و فراموش كردن نظیر ندارید و برای دوستیها ارزش بسیار زیادی قائل هستید. حس استقلال طلبی در شما بسیار قوی است و این امر از شما فردی راستگو ساخته است.
عاشقی ایده آل صبور صمیمی و یكرنگ هستید با این حال به هیچ وجه دوست ندارید احساسات خود را در ملاء عام بروز دهید.
گلابی
چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاری میكنید میتوانید آن را با موفقیت به انجام برسانید. شما دوست دارید كه نتیجه تلاشهایتان را بسرعت ببینید. از انگیزه های مفید ذهنی لذت برده و دنباله رو آن هستید. كمی خجالتی به نظر میرسید و در بیان احساسات خود چندان راحت نیستید. زمانی كه بدنبال شریك زندگی هستید به هوش سرشار دید وسیع و دل دریایی اش اهمیت میدهد
![]()
پسیكومتری"پروفسور شارل ریشه" ، برنده جایزه نوبل در رشته فیزیولوژی پزشكی، كه به مباحث فرا روان شناسی علاقه مند است و خود تجربیات زیادی در این زمینه دارد، صحت و اصالت این واقعه را كه توسط یكی از همكاران و دوستانش به نام " دكتر اوژه اوستی " اتفاق افتاده، تایید كرده است :
*** اطرافیان یك مرد سالمند روستایی كه پس از ترك روستایش، به مدت 14 روز از او خبری نداشتند، نگران می شوند و به * دكتر اوژه اوستی - كه در آن زمان مدیر انستیتوی بین المللی پژوهش های متافیزیك در پاریس بود -* مراجعه میكنند تا از گمشده خود خبری كسب نمایند.
"دكتر اوستی" یكی از لوازم شخصی فرد مفقود شده را كه یك شال گردن بود، به یك مدیوم ( سوژه هیپنوتیزمی )بسیار با استعداد به نام " مادام مورل " میدهد، بدون اینكه هیچ گونه اطلاعی درباره صاحب شال گردن و موضوع ناپدید شدن صاحب آن به وی بدهد.
پس از این كه "مادام مورل" در خلسه عمیق هیپنوتیزمی قرار میگیرد، از او مطلبی خواسته میشود كه درباره مشخصات و محل اقامت صاحب شال گردن مطالبی را بیان كند. او به تفصیل درباره ویژگی های مرد مفقود شده، محل زندگی او، مسیری كه پیش از گم شدن پیموده و... بیان میكند و در نهایت اظهارمی نماید كه این فرد هم اكنون مرده و جسدش در میان چوبها و بوته های رودخانه قرار دارد ! او توضیح میدهد كه پیرمرد هنگام قدم زدن، دچار حمله قلبی می شود و در حالی كه به درختی در كنار رودخانه تكیه داده ، فوت می نماید و كالبدش(جسدش) در رودخانه سقوط میكند.
زمانی كه نزدیكان پیرمرد به روستایشان باز میگردند و در اطراف رودخانه به جستجو می پردازند، جسد او را در همان نقطه ای می یابند كه "مادام مورل" در اعماق خلسه هیپنوتیزمی بیان كرده بود. آنچه درباره زندگی پیرمرد گفته بود، نیز كاملا درست بود !
گزارش دوم :
در یك گزارش مستند و معتبر دیگر، یك پزشك و هیپنوتیزم درمانگر مكزیكی به نام "دكتر گوستاو پاجنس تچر"، در پژوهش های خود در زمینه پدیده های فرا روان شناسانه هیپنوتیزم با جریانی مواجه شده است كه به شرح آن می پردازیم :
پزشك فوق، یك مدیوم یا سوژه هیپنوتیزمی با استعداد خود را، در خلسه عمیق قرار می دهد . به این فرد كه با نام طولانی "" سینورا ریزدو زیرولد "" از او یاد شده، یك كت مردانه میدهد و از او می خواهد درباره این كت و صاحب آن، هرچه را كه میفهمد، بیان كند.
این خانم در حالت خلسه عمیق، به لمس قسمتهای مختلف كت پرداخته و درباره كارگاه خیاطی ای كه این كت در آن دوخته شده، اطلاعات درست و دقیقی اظهار میدارد.
در این جریان، انگشتان او از روی یك لكه خون خشك شده عبور میكند. در این زمان بدون اینكه او، دكتر یا سایر افرادی كه در صحنه حضور داشتند، كمترین اطلاعی داشته باشند،،، بیان میكند كه صاحب این كت كشته شده و پس از آن، نحوه به قتل رسیدن او و مشخصات قاتل را توضیح میدهد. بررسی های بعدی صحت اظهارات مدیوم یاد شده را تایید كردند.
گزارش سوم :
"" دكتر هربرت مایو "" كه از دانشمندان عالی مقام عصر خویش است، توسط دوستی كه در پاریس داشته، از وجود فردی اطلاع پیدا میكند كه در شرایط خلسه هیپنوتیزمی میتوانسته به *پسیكومتری* بپردازد. * دكتر مایو * از روی كنجكاوی ونه باور عمیق و جدی به این قبیل موضوعات، مقداری از موهای یكی از بیماران خود را برای دوستش به پاریس می فرستد و از او می خواهد درباره مشخصات صاحب موها، اطلاعاتی برای او بفرستد.
جوابی كه برای او ارسال میشود، بسیار شگفت انگیز بود. برای او نوشته میشود كه : ** این موها متعلق به فردی افلیج است كه در نیمه پایینی تنه - لگن و پاها - از این بیماری رنج میبرد و برای زندگی روزمره خود از یك وسیله ارتوپدی استفاده میكند.**
گزارش چهارم :
""دكتر گوستاو پاجنس تچر"" در مكزیك این شانس یا موقعیت را داشته كه با همكاری مدیوم بسیار با استعداد خود، " خانم سینورا ریزدو زیرولد "،، به پژوهش های بی نظیری در زمینه پسیكومتری و خواندن اشیاء بپردازد. یكی از تجربه های آنان بدین قرار است :
به این خانم كه در خلسه عمیق هیپنوتیزمی قرار داشت، یك تكه كوچك از سنگ مرمر داده شد، بدون اینكه هیچ گونه اطلاعاتی در ارتباط با این سنگ به وی داده شود. او با لمس این تكه سنگ و پس از اندكی تعمق، آن را جزئی از یك معبد باستانی رومی معرفی كرد و اطلاعات زیادی درباره تالارها و ساختار كلی این بنا ارائه نمود.
در یك جلسه دیگر، یك تكه كاغذ به او داده شد. پس از لمس و تمركز بر روی آن، این خانم مدیوم، دقیقا اظهار داشت كه این كاغذ در چه كارخانه و در چه شرایطی ساخته شده و اضافه كرد كه نویسنده آن دچار سكته ناقص شده است. او درباره وضعیت سلامتی نویسنده توضیحات بیشتری داد و...
-------- منبع : كتاب پدیده های روحی / دكتر سید رضا جمالیان
ساعت ها خواب می روند ... آدمها از یاد
گیج و نم گرفته است دفتر خاطراتم
می دانی چه می گویم ؟
امروز قبل از رفتن به کلاس
دلم را آویزان می کنم
روز میخ زنگ زده دیوار
مبادا عاشق نگاه هم کلاسی ام شود
چشمانی سبز
شاید آبی
شاید قرمز از اشک بی کسی
اندیشه پریشان من
پچ پچه ثانیه های مبهم شهر کلاس
اندوه نیمکت های قراضه و ذهن فرسوده درس
و هنوز تکرار می شود
و هنوز آن مرد در باران می آید
چرا ؟
چرا کسی نگفت آن مرد عاشق بود؟
چرا معلم عشق را معنی نکرد؟
چرا صدای باران با صدای گریه هم معنی ست ؟
چرا شاگرد اول ها سوال نکردند؟
تن نیمکت من ضخیم و خسته است
در ردیف های آخر کلاس
شاگردهای عاشق و مردود
پلک می زند مهتابیه خاک گرفته و نیم سوز سقف
ترشح می کند دستان یخ زده ام
چیزی رو کاغذ
چشم می دوزم به آسمان
امروز برف می بارید
امروز بارها زمین خوردم
و مضحکه عابران پیاده یخی
کسی آمد دستم را فشرد
اشک هایم را چید
نگاهم آرام گرفت
برف می بارد
کفش ها می نویسند در برف چیزی
جا می گذارند سایه خویش را
شماره می نویسند برای هم
شاید کسی تماس بگیرد
شاید کسی ...
امروز آن مرد در برف آمد
راستی ساعتت خواب نرود
مرا از یاد ببری !
بطری
یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:
چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟
كلود پیپر ـ Claude pepper
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مى كند تا بعداً تك تك آنها را به رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى زد. یادم نمى آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان و كیف عجیبى داشت.
آن روزها كه من ركاب مى زدم و او كمكم مى كرد، تقریباً راه را مى دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده اى قابل پیش بینى كسلم مى كرد، چون همیشه كوتاه ترین فاصله ها را پیدا مى كردم. ولى وقتى او مهار كار را در دست گرفت، چون مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را از روى كوه ها و حاشیه پنجره ها و لبه پرتگاه مى شناخت و از این گذشته مى توانست با حداكثر سرعت براند، من دستم را محكم دور كمرش مى انداختم كه از روى دوچرخه نیفتم و از این كه مرا از جاده هاى خطرناك و صعب العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى برد، غرق سعادت مى شدم.گاهى نگران مى شدم و مى پرسیدم، «دارى منو كجا مى برى » او مى خندید و جوابم را نمى داد و من حس مى كردم دارم كم كم به او اعتماد مى كنم. بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى گفتم، «دارم مى ترسم» بر مى گشت و دستم را مى گرفت. او مرا به آدم هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى دادند كه به آنها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى، آنها به من توشه سفر مى دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما ؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین اند!» و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در دادن است كه دریافت مى كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى دانست چطور از پیچ هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، بدون آن كه چندان زخمى شود، پرواز كند. و من یاد گرفتم چشم هایم را ببندم و در عجیب ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم. این طورى وقتى چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى بردم و وقتى چشم هایم را مى بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى داد.
هر وقت در زندگى احساس مى كنم كه دیگر نمى توانم ادامه بدهم، او لبخند مى زند و فقط مى گوید، «ركاب بزن...»
|
خدا گفت : لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد.
آنها که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است . درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن. (عاشق این جمله هستم)
شیطان گفت: آسودگی است . خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو ریختن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جا و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای .
خدا گفت: لیلی زندگیست. زیستنی از نوع دیگر.
لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد ........!!!!!!!!!!!............
| |




