امسال هم با گذشت
برای من سال خوبی بود... که سه اتفاق مهم و برزگ برام افتاد
و سال جدید با نوروز آغاز می شه ...امیدوارم سال نو .سالی پربار و ارزنده برای همگی باشه
پیشاپش عیدتوتون مبارک

دیدن بقیه تصاویر نوروزی .... حامدی
ادامه مطلب...
تاریخ رقص در ایران
محتواي رقص عشق است .عشقي كه كل كائنات را به حركت وا مي دارد.
تاريخ هنر گواه است كه بشر از ابتداي خلقت به كمك رقص و ريتم موفق گرديد به كارهاي خود نظم بخشد . رقص و موسيقي به طبيعت آدمي جلوه انساني مي بخشد
ادامه مطلب...
بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است
- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.
4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.
5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه..
7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .
پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند
از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است؟
" و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد. انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام (منظور همان MBA است) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد...
از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم: دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است "مي خواهم فاحشه بشوم" شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده!
"خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... (معلومه که نمي داني) ولي به نظرم شغل خوبي است.. خانم همسايه ما فاحشه است. اين را مامان گفت. تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم. پدرم هميشه مخالف است. حتي مامان هم ديگر کار نمي کند. من هم پشيمان شدم. شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است. ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ میپوشد. ولي مامان هميشه معمولي است. مامان خانم همسايه را دوست ندارد. بابا هم پيش مامان ميگويد خانم خوبي نيست ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد. گفت ازش سوال کاري داشته. باباي من ساختمان مي سازد. مهندس است. ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است؟ خانم همسايه هنوز دم در بود. فقط کله اش را مي ديدم. بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد. من که نفهميدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست.
... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند. مامان هميشه ميگويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند. ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من. زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند. خانم همسايه خيلي آدم مهمي است. آدم هاي زيادي به خانه اش ميآيند. همه شان مرد هستند.
براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد. بعضي هايشان چند بار مي آيند. بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند. همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است. گفت مي داند. آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند..
تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود...
inam linkesh http://www.biabamaa.blogfa.com/post-118.aspx
وقتی از کنارم رد می شوی آب دهانت را بر زمین بینداز! سرت به علامت انزجار تکان بده، زیر لب غرولند کن و فحشم بده، نفرتت را عیان کن، حکم به الحادم بده، برایم پرونده سازی کن، به چندر غازی بفروش مرا، اخراجم کن اما دلت بسوزد که راه من راه نیکی و انسانیت است و حقیقت با من است.
همه ی نیرویت را جمع کن، همه ی تهمت ها و دروغ های عالم را روی پرونده ام بگذار، مرا در گوشه زندانهایتان حبس کن، به دارم بیاویز اما دلت بسوزد که من هم سفره ی تو نخواهم شد همچنانکه چون تو نیز نخواهم شد.
ا زبان مردم من سخن بگو، برای دردهایش نسخه های ماقبل تاریخ بنویس، بر سرنوشتشان حکمرانی کن، خود را از آنان بدان اما دلت بسوزد که با همه ی چسب های عالم هم به مردم من نخواهی چسبید.
برای خدا قیمت بگذار، بهشت او را بفروش، نقد مردم را به نسیه بستان و حور های بهشتی را وعده شان ده اما دلت بسوزد که بهشتی که تو می فروشی را ارزانی خودت می دانم.
رنگ پیرهنم را بر نتاب، یک تار موی بیرون افتاده ام را بهانه فسادم بدان، صورت اصلاح شده ام را مصداق کفرم بدان، باتوم هایت را در خیابانهای شهر بر سر و صورتم فرو آور اما دلت بسوزد که اگر جانم را هم بگیری چون تو نخواهم اندیشید.
صدایم را درگلویم خفه کن، جوانی ام را ازم بگیر، خانه و کاشانه ام را آتش بزن اما دلت بسوزد که با روح و درون و اندیشه ام کاری نمی توانی بکنی.
هرچه کنی و به هر در که زنی مرا در برابر خود خواهی دید. من همه جا در برابر توام؛ در تاکسی ها، اتوبوس ها، دانشگاه ها، در خواب هایت، در بیداری هایت، در خلوتی که وجدانت آرامت نمی گذارد، در بالینی که آسوده خفتن آرزویت است، در نداهای وجدانی که سعی در خاموش کردنش داری، هر هنگامی که خود را به ندیدن و نشنیدن می زنی، هر هنگامی که ستمی روا داشته ای و درونت آزارت می دهد، هر هنگامی که روی ویرانه زندگی دیگران آشیانی بنا نهاده ای و بدنبال آرامشی وجود مرا در برابر خود حس خواهی کرد. تا هنگامی که درب دکان خدا فروشی و بهشت فروشی تو باز است من در برابر تو خواهم بود. جنگ من با تو جنگ با دروغ و خرافات است.
دلت بسوزد برادر! در جنگ ما خدای تو با من است.
دبیر سیاسی انجمن اسلامی اقتصاد سیستان و بلوچستان
منبع :
دلت بسوزد برادر! خدای تو با ماست؛ فرهاد شاه مرادلو*
http://www.cloob.com/profile/blog/one/username
/pedy_sad/logid/736682/redirectkey/
95b5ae2a7f363e74aea28513b5e1dae6
برای یک لحظه هراس عجیبی تمام تنم رو فرا گرفت . اصلا فکر نمیکردم شبی که قرار بود شب اعزامم به جبهه باشه شب عروسی هم باشه . به سمت سالنی رفتیم که دختران زندانی اونجا به صف ایستاده بودند . جالب اینکه بعضی بچه ها که همراه من بودند مجرد نبودند اما حاظر بودند که این کار رو انجام بدند اما برخی ها با اینکه مجرد هم بودند نیامده بودند . با دید دخترها یک لحظه میخواستم برگردم . اما سهیل که یکی از دوستام بود و سه چهار سالی سنش از من بیشتر بود گفت کجا میری مجید. وبا خنده ادامه داد نکنه میخوای ناکام از دنیا بری؟!از این شوخیش اصلا خوشم نیومد اما هرچی بود وسوسه شدم که بمونم . در نهایت هر کدوم از بچه ها دختری رو انتخاب کرد و حاج آقا رضایی که روحانی زندان بود یکی یکی دخترا رو به عقد چند ساعته بچه ها در می آورد.یادمه بعضی از دخترا راضی به این کار نبودن اما چاره ای نبود. محال بود رئیس زندان اجازه بده دختری باکره اعدام بشه. تقریبا برای هر کدوم از ما یک دختر میرسید.نوبت من شد. دختری که انتخاب کرده بودم چهره معصومی داشت اسمش لیلا بود . حاج آقا رضایی صیغه عقد رو خوند و منو لیلا حالا زن و شوهر بودیم. اونم چه زن و شوهری…زنی که قرار بود فردا صبح اعدام بشه.
از لیلا پرسیدم به چه جرمی به اعدام محکوم شده ؟ گفت یک روز به همراه دوستش در یکی از جلسات حزب توده شرکت کرده و از بخت بد همون شب مامورها ریختن تو خونه و همشون رو گرفتن.میگفت که برای اولین بار بوده که تو جلسات سیاسی شرکت میکرده و فکر نمیکرده که روزی همچین اتفاقی براش بیفته.ازم خواست که کاری براش بکنم.اما من فقط یک مامور بودم .چه کاری میتونستم بکنم.کاری براش از دستم ساخته نبود.با خودم فکر میکردم لازمه امثال لیلا قربانی بشن تا اسلام پایدار بمونه.بهترین و سخت ترین شب زندگیم همون شبی بود که تو زندان با لیلا بودم.اون شب به سرعت گذشت . صبح لیلا رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم.گفتم حلالم کن شاید شهید بشم.لیلا سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت.چند دقیقه بعد از پنجره میدیدمش که اونو همراه بقیه زنها به سمت اعدام میبرن.لیلا اولین دختری بود که باهش بودم بخاطر همینم برام خیلی سخت بود.اون روز عازم جبهه شدم.چند وقت بعد از بعضی بچه ها که تو زندان بودند شنیدم که وقتی پدر و مادر لیلا برای تحویل گرفتن جنازه اش اومده بودن ۱۳۰۰ تومن از طرف دولت بهشون میدادن و میگفتن دخترتون دیشب عروس شده اینهم مهریه اش…
برگرفته از مطلب خانومشبنم روشن
در کلوب:


