نگارش در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط علی حامدی
سلام نرخی را نمی شناسم
زیرا
هزاران سال خفته بودم
خواستم به دیدار آیم
درختان فلزی کاشته بودند
گم کرده ام
خودم و حتی کیف رنگم را
جا گذاشته ام قلب شیشه ایم را
من رفتم
از شهر درختان فلزیت
و حال در بین جماعت دروغین بسیار تنهایم
پیراهن چهار خانه
و تعارفات کودکانه در صف مینی بوس
جا مانده اند
آنان را ندیده ای؟
صداقتم در پیراهن بود
آن را جا گذاشته ام؟
پوستین مادیم و چند تل استخوان بر من مانده اند
به دیدارت خواهم آمد
با یک نسیم
آرام و بی صدا
صدایی شنیده ایی
باور مکن
زیرا صدا نغمه ی دیوار درون تهی است
و سکوت سنگین است.
من با سکوت میروم
اما دوباره می گویم
پیراهن چهار خانه ام را جا گذاشته ام
آن را ندیده اید؟
صداقتم در پیراهن بود
ادامه مطلب...


