برای اولین قدم همیشه نباید انتظار بهترین قدم را داشت و یا بعد از آن نتظار بهترین نتیجه اما در میان تمام نا بهترینها شکل تازه ای آفرینش پیدا می کند و تصویر جدید تنها تقابل بین بیرون و درون است .
در اولین قدم هنگامی که رو در روی آیینه می ایستی به خودت می گویی این حقت نبود که شکست را تجربه کنی و یا با جملاتی نظیر چرا اینگونه شد مواجه می شوی اما نیرویی درونی که شاید امواج آتشین کائنات باشد برجانت جانت نهیب می زند که ادامه دهی و هرگز ناامید نگردی .
ناامیدی ابتدای جاده ای که قدم گذاشتی نیست بلکه یک راه انحرافی برای نرسیدن به خواسته هائیست که می توانی به آن دست یابی . به یاد داشته باش انگیزه هایت همیشه نهایت رسیدن نیست و ناامیدیت تسکین بخش تشویش هایت نخواهد بود . تلاش مصرانه تو یعنی تکامل آرزوهایی که هنوز تصویری سیاه و سفید دارند و اشتیاقی که رنگارنگ رویاهایی بزرگ می گردند . عبورت را هموار و تفکرت را آهنگین خواهد ساخت ترانه ای که در مسیر متوازن نواخته می گردد . سازهای ذهنت را با قلبت همنوا ساز و بگذار موسیقی ایده هایت جهان را متبلور گرداند .
تبلور تو یعنی تابناکی جهانی که به ظاهر تیره به چشم می آید . خودت را نورانی ساز در ایده هایی که نبض زندگی را در روح و جانت شهاب باران می سازد
ایران
طی سالهای مختلف
گریه خنده تاسف فاجعه ......

ايميل فارسي ميلفا
پدال: همه چيز درباره خودرو
كتابخانه مجازي پيدياف كده
سايت جامع مقالات و آموزش ايرانيان
آموزش گلف (فدراسيون گلف ايران)
amozeshvideo.asp
پيشبيني مسابقات فوتبال
قرآن الكترونيكي
سايت هواشناسي ايران
بازيهاي رايگان آنلاين
جستجوگر فارسي نتكاو
اطلاعات،نقشه و GPS شهرهاي ايران
در بازگشت از كلیسا، جك از دوستش ماكس می پرسد: «فكر می كنی آیا می شود هنگام دعا كردن سیگار كشید؟»
ماكس جواب می دهد: «چرا از كشیش نمی پرسی؟»
جك نزد كشیش می رود و می پرسد: «جناب كشیش، می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم.»
كشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو می كند.
ماكس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردی. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشیش می رود و می پرسد:
«آیا وقتی در حال سیگار كشیدنم می توانم دعا كنم ؟»
كشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
تاریکی پیش از سحر به چه معناست ؟ اغلب پیش از موفقیت عظیم ، شکست ظاهری رخ می دهد . گویی همه جریانها بر خلاف مسیر طبیعی خود پیش می روند و افسردگی ژرفی بر هوشیاری انسان سایه می افکند . در این حال تردیدها و ترسهای روزگاران ، از ذهن نیمه هوشیار آدمی سر بر می کشند . این اموال کهنه و متروک ذهن نیمه هوشیار به سطح می آیند که به بیرون افکنده شوند . در این زمان است که انسان باید چون یهو شافاط سنجهایش را بر هم بکوبد و شکر کند که نجات یافته است . (حتی اگر به ظاهر در محاصره دشمن باشد . و دشمن یعنی گرفتار تنگدستی ، بیماری ، یا هر وضعیت ناخوشایند دیگر) و اما چقدر باید در تاریکی ماند ؟ آنقدر که بتوان در تاریکی دید و سپردن بار ، این توانایی را به آدمی می دهد که در تاریکی ببیند .« این بار را به الوهیت باطنم می سپارم و خود بی خیال و رها به سر می برم .»
برای تاثیر بر ذهن نیمه هوشیار ، نشان دادن ایمان فعال همواره ضروری است . « ایمان اگر با عمل همراه نباشد مرده است » هنگامی که عیسی مسیح به جماعت خود فرمود تا بر سبزه ها نشستند و پنج نان و دو ماهی را گرفته و به سوی آسمان نگریسته برکت داد ، ایمان فعال خود را نشان داد . زیرا هنوز آنقدر فزونی نیافته بود که پنج هزار تن را اکتفا کند
اغلب روانشناسان بر این اعتقاد هستند که اکثر مشکلات ما انسانها از نیمه تاریک وجودمان یا سایه امان ناشی می شود . خانم دبی فورد کتابی تحت عنوان نیمه تاریک وجود نوشته اند که بارها و بارها به من توصیه شده بود که حتما این کتاب را مطالعه کنم . در این کتاب زیبا و جذاب خانم دبی فورد از تجربیات زندگی خود و دوستان نوشته اند ایشان در این کتاب خود را این طور معرفی می کنند:
سیزده سال پیش ، روزی خود را بر سنگفرش مرمرین و سرد حمام یافتم. بدنم درد می کرد و نفسم بدبو بود .شبی دیگر آکنده از خوش گذرانی و مصرف مواد مخدر و در پی آن داشتن حالت تهوع را سپری کرده بودم . برخاستم و خود را در آینه نگاه کردم . می دانستم که دیگر نمی توانم به این وضع ادامه دهم . با وجودی که 28 سال از عمرم می گذشت ، هنوز انتظار داشتم کسی از راه برسد و حال مرا خوب کند، اما آن روز صبح متوجه شدم که قرار نیست کسی بیاید ، نه مادرم ، نه پدرم و نه حتی شاهزاده رویاهایم سوار بر اسبی سفید! در اعتیاد تا جایی پیش رفته بودم که باید تصمیم می گرفتم بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنم . هیچ کس دیگری نمی توانست به جای من این تصمیم را بگیرد و هیچ کس دیگری نمی توانست درد و رنجم را از بین ببرد ،هیچ کس به جز خودم نمی توانست مرا یاری کند.از زنی که روبه روی خود در آینه دیدم ،وحشت کردم . هیچ نمی دانستم او کیست ، به گمانم نخستین بار بود که او را می دیدم . خسته و ترسان دست به تلفن بردم و تقاضای کمک کردم . از آن پس زندگی ام به شدت دگرگون شد.
و اکنون خلاصه از قسمت اول کتاب به نام دنیای بیرون و دنیای درون:
اغلب ما هنگامی که تاب و تحمل درد و رنج را نداریم در مسیر رشد و تکامل گام برمی داریم. نیمه تاریک وجود ازآن بخش از شخصیت ما پرده برمی دارد که روابط ما را به بن بست می کشد ، روح ما را می کشد و مانع از تحقق رویاهایمان می شود .این بخش سایه نام دارد .سایه شامل تمام آن بخش از ویژگیهای ما است که سعی می کنیم پنهان یا نفی کنیم .به جای سرکوب کردن سایه هایمان ، باید آن جنبه هایی را که از آنها وحشت داریم ببینیم ، آشکار کنیم ، بپذیریم و در آغوش گیریم.یعنی بپذیریم که این جنبه ها به ما تعلق دارد . سایه ما شخصیت اصلی ما را در بردارد . احساسات سرکوب شده ما نیاز دارند تا به سایر بخش های وجودمان بپیوندند . این احساسات فقط هنگامی زیان بخش هستند که سرکوب شده باشند و در این صورت ، در نامطلوبترین موقعیت ها بیرون می جهند . این حملات ناگهانی ، ما را در حساسترین موقعیت های زندگی درمانده می کنند . هنگامی که با سایه خود آشتی می کنید ، زندگی شما دگرگون می گردد . آن هنگام که سایه خود را در آغوش می گیرید ، دیگر لازم نیست در ترس به سر ببرید .
همه انسانها با ساختار احساسی سالم به دنیا می آیند . ما در بدو تولد خود را می پذیریم و دوست داریم . پیش داوری نمی کنیم که این ویژگیهایمان خوب و آن ویژگیها بد است . اما به تدریج که بزرگتر می شویم ، خلاف اینها را از اطرافیانمان یاد می گیریم .آنها به ما می گویند که چگونه رفتار کنیم و چه هنگام بخوریم و بخوابیم . به این ترتیب ما تمایز گذاشتن را آغاز می نماییم و دقت می کنیم که آیا به گریه های ما به سرعت پاسخ داده می شود و یا اصلاً پاسخی داده نمی شود . به تدریج می آموزیم که چه رفتاری سبب می شود تا قبولمان کنند و چه رفتاری موجب طرد ما می گردد .می آموزیم که آیا به اطرافیانمان اعتماد کنیم و یا از آنها بترسیم . ما ثبات و بی ثباتی را می آموزیم . می آموزیم که چه ویژگیهایی در محیطمان قابل قبول و چه ویژگیهایی غیر قابل قبول است .این آموزش ها مرحله به مرحله ما را از زیستن در لحظه دور می کند و مانع از آن می شود که خود را آزادانه ابراز کنیم .
نیل دونالد والش در کتاب گفتگو با خدا می گوید :« احساس عشق کامل به رنگ سفید شبیه است .» بسیاری گمان می کنند که سفید به معنای بی رنگی ست ، در حالی که سفید تمامی رنگها را در بردارد. سفید از ترکیب همه رنگها ایجاد می شود . به همین ترتیب ، عشق نیز فقدان احساساتی از قبیل نفرت،خشم،شهوت،حسادت و پنهانکاری نیست ، بلکه حاصل جمع تمامی احساسهاست ، حاصل جمع هر آنچه که هست .
بسیاری از ما با این باور بزرگ شده ایم که افراد برخی ویژگیهای بد و برخی ویژگیهای خوب دارند و برای آن که قبولمان داشته باشند، باید خود را از شر صفات بد رها سازیم و یا دست کم آنها را پنهان کنیم . آن هنگام که شروع به درک فردیت می کنیم ، همان هنگام که تفاوت بین انگشتانمان را با نرده تخت خواب متوجه می شویم و خود را از پدر و مادرمان جدا می بینیم، این شیوه تفکر را به کار می بندیم . بسیاری از ما می ترسیم به درون خود بنگریم و این ترس ، ما را وادار کرده است چنان دیوارهای قطوری بنا کنیم که دیگر به یاد نمی اوریم ، در اصل چه کسی هستیم.
عاشق کل است و خود کل است او عاشق خویش است و عشق خویش جو(مولانا جلال الدین )
یونگ درک اصلی خود را از سایه این طور بیان می کند:« سایه ، آن کسی است که شما نمی خواهید باشید.» او معتقد بود که یکپارچه شدن با سایه،تاثیری والا و بنیادی دارد که ما را در بازشناسی منشای عمیق تر زندگی معنوی خود توانا می کند.یونگ می گوید: « برای این یکپارچگی ما مجبور هستیم با بدیها دست و پنجه نرم کنیم ، با سایه روبه رو شویم و با اهریمن درهم آمیزیم ، هیچ راه دیگری وجود ندارد.»
برای بیرون آوردن روشنایی باید به درون تاریکی رفت . هرگاه احساس یا میلی را سرکوب می کنیم ، قطب مخالف آن را نیز سرکوب می نماییم . با نفی زشتی های خود ، از زیبایی هایمان می کاهیم ، با نفی ترس خود ، از شجاعتمان کم می کنیم و با نفی حرص و آز خود ، بخشندگی مان را کاهش می دهیم. جهان ، آینه ای برای بازتاب درون ماست . هنگامی که بتوانیم خود را بپذیریم و ببخشیم ، خود به خود می توانیم دیگران را نیز بپذیریم و ببخشیم.
خواه ناخواه، هر انسانی سایه ای دارد . سایه چهره های گوناگون دارد:ترسو،زیاده خواه،خشمگین، کینه توز، پلید،خودخواه،فریبکار،تنبل، سلطه جو،متخاصم،زشت ، نالایق،بی ارزش،ناتوان، عیبجو،موشکاف و ...
اگر نمی توانید این سایه را ببینید ، در این باره از افراد خانواده یا همکاران و آشنایان خود بپرسید تا آنها به شما بگویند .
ما همه ویژگیهای متضاد با یکدیگر را در درون خود داریم. ما دارای همه احساسات و وسوسه های انسانی هستیم . ما باید تمامی آنچه هستیم ، اعم از خوب و بد ، تاریک و روشن،توانا و ناتوان،درستکار و نادرست را آشکار کنیم ،بپذیریم و در آغوش بگیریم .اگر شما معتقدید که ناتوان هستید، پس باید به جست و جوی ویژگی های متضاد آن بروید و توانایی خود را بیابید. اگر ترس بر شما حکمفرماست، باید به درون خود رجوع کنید و شهامتتان را باز یابید. اگر مظلوم هستید، باید ظالم درون خود را پیدا کنید.این حق طبیعی شماست که کامل باشید و همه چیز را در برگیرید.فقط کافی است دیدگاه خود را دگرگون نمایید و قلبتان را باز و پذیرا کنید . هنگامی که بتوانید تاریک ترین و پنهانترین ویژگی های خود را با روی گشاده بپذیرید و بگویید : من آن هستم ، آنگاه می توانید به روشن بینی حقیقی برسید.
هنگام رویارویی با نیمه تاریک وجود خود نخستین تمایلی که در ما ایجاد می شود آن است که رویمان را برگردانیم و سپس سعی می کنیم با آن ویژگیها وارد معامله شویم تا ما را رها کند . این ویژگیها همچون توپهای پلاستیکی بزرگی هستند که می خواهیم آنها را با فشار زیر آب نگاه داریم ،اما به محض آن که فشار را کم کنیم بیرونی می جهند.ما انتخاب کرده ایم که به بخش هایی از وجود خود اجازه بودن ندهیم و در نتیجه مجبور هستیم انرژی روانی بسیاری را صرف پنهان نگه داشتن آنها کنیم . کار کردن روی سایه ، کار فکری نیست ، بلکه سفری از ذهن به سوی قلب می باشد .
در آغوش کشیدن ویژگیتان به معنای دوست داشتن آن ویژگی به این مفهوم است که اجازه می دهید ان ویژگی در کنار سایر خصوصیات شما حضور داشته باشد و آن را با ارزش تر، یا کم ارزشتراز سایر جنبه های خود نمی شمارید.به عنوان مثال کافی نیست بگوییم : می دانم سلطه جو هستم . باید درک کنیم که ویژگی سلطه جویی چه درس و موهبتی برای ما دارد و آن را به دیده مهر و احترام بنگریم .ما گمان می کنیم هر چه الهی است باید بی نقص باشد . این تصور نه تنها اشتباه است ، بلکه درست خلاف این واقعیت است : الهی بودن ، یعنی کامل بودن و کامل بودن ، یعنی همه چیز بودن ، مثبت و منفی، نیک و بد، مقدس و پلید! یونگ می گوید: طلا در تاریکی نهفته است .
تمرین:
برای انجام این تمرین باید آرام باشید. تلفن را قطع کنیدو خود را کاملاً به روند تمرین واگذارید.دست کم یک ساعت برای انجام این تمرین وقت بگذارید.لباس راحت بپوشید و درجایی از خانه که دوست دارید بنشینید.دفتر یادداشت و قلم مورد علاقه تان را در دسترس بگذارید. هر گاه آماده شدید ، چشمان خود را ببندید و 5 بار آرام و عمیق نفس بکشید. با 5 شماره هوا را فرو ببرید ، 5 شماره آن را نگه دارید و سپس به آرامی از راه دهان خارج نمایید .بدن خود را با تنفس آرام کنید . به تنفس ادامه دهید و همه حواستان را به ان معطوف نمایید . این یکی از بهترین راههای آرام کردن ذهن است .
در همان حال که چشمانتان بسته است ، تجسم کنید به آسانسوری وارد می شوید و در را می بندید. یکی از دگمه های آسانسور را فشار دهید و هفت طبقه پایین بروید.تجسم کنید که به اعماق آگاهی خود می روید. در باز میشود و شما باغی زیبا و روحانی را مشاهده می کنید . سعی کنید همه جزئیات را به روشنی در نظر بیاورید . به درختان ، گلها و پرنده ها توجه کنید. آسمان چه رنگی است؟ گرمای هوا را حس کنید.چه لباسی پوشیده اید ؟ خود را به زیباترین و جذابترین وجه تجسم کنید . کفشهایتان را از پا درآورید و زمین را زیر کف پای خود حس کنید. دقیقه ایی به پیرامون خود نگاه کنید و ببینید چه چیزهای دیگری در باغ شما وجود دارد .پس از آنکه باغ را آفریدید ، مکان مراقبه را تجسم کنید که در آنجا می توانید همه پاسخ هایی را که می خواهید، دریافت کنید.اینک توجه خود را بر تنفس معطوف کنید و 5 بار آرام و عمیق نفس بکشید. خود را به سطح هوشیاری آرام و عمیق ببرید.اکنون به این پرسش پاسخ دهید. پس از پاسخ به هر پرسش، لحظه ای چشمانتان را باز کنید و پاسخ ها را در دفتر یادداشت بنویسید.بهترین روش آن است که هر چه را که به فکرتان می رسد ، سریع یادداشت کنید . هیچ پاسخی درست یا غلط نیست ، پس نگران آنچه می نویسید ، نباشید و بگذارید هر آنچه لازم است به این ترتیب پایدار،احساس و ابراز شود . پس از پاسخ به پرسش نخستین ، چشمانتان را ببندید، به باغتان بازگردید و در مکان مراقبه خود بنشینید . اینک دو بار آرام و عمیق نفس بکشید . حالا پرسش بعدی را از خود بپرسید. به همین ترتیب ادامه دهید و در این روند ، شتاب نکنید.
1- از چه چیزی از همه بیشتر می ترسم؟
2- چه جنبه هایی از زندگی ام به دگرگونی نیاز دارند؟
3- با خواندن این کتاب می خواهم به چه نتیجه ای برسم ؟
4- از همه بیشتر می ترسم دیگران چه مطلبی را درباره من بفهمند؟
5- از همه بیشتر می ترسم چه مطلبی را درباره خودم بفهمم؟
6- بزرگترین دروغی که تا کنون به خودم گفته ام ،کدام است؟
7- بزرگترین دروغی که تا کنون به دیگری گفته ام، کدام است؟
8- چه مانعی مرا از انجام کارهایی که لازم است برای دگرگونی زندگی ام انجام دهم،باز می دارد؟
پس از پایان این تمرین به خود فرصت دهید تا هر چه به فکرتان می رسد،یادداشت کنید.سپس دقیقه ای به شهامتی که برای انجام این تمرین نشان دادید و تلاشی که کردید ، بیندیشید و از خود تقدیر کنید.
آن هنگام که درک کنید هر آنچه که در دیگران می بینید ، در خود دارید، کل دنیای شما دگرگون می شود .
هدف ما این است که هر آنچه که در دیگران دوست داریم و یا از آن بیزاریم ، بیابیم و در آغوش بگیریم.
هنگامی که این جنبه های طرد شده خود را باز پس می گیریم ، به جهان درون راه می یابیم.به محض آنکه با خود به صلح برسیم ، با جهان به صلح خواهیم رسید .
ما نمی توانیم چیزی را درک کنیم ، یا ببینیم و خود ، آن نباشیم . ما نمی توانیم صفتی را که در خود نداریم ، در دیگری تشخیص دهیم.
اگر از شجاعت کسی به وجد می آیید ، به دلیل آن است که در وجودتان ویژگی شجاعت را دارید و اگر گمان می کنید کسی خودخواه است،مطمئن باشید شما هم می توانید همان اندازه خودخواهی نشان دهید.زن و مرد از این منظر مساوی آفریده شده اند که هر دو از تمامی ویژگیهای بشری برخوردار هستند.
جان ولوود در کتاب عشق و بیداری، جهان درون ما را به کاخی تشبیه می کند . کاخی بسیار بزرگ با هزاران اتاق و سرسراهای بزرگ، مجسم کنید که یکا یک اتاقهای آن در حد کمال است و هر کدام هدیه خاصی را در بردارد.هر اتاقی نشانه یکی از جنبه های شما و یکی از اجزای تشکیل دهنده کاخ کامل است . در کودکی وجب به وجب کاخ خود را بی هیچ خجالت و یا قضاوتی گشتید و شجاعانه ، موهبت و معمای موجود در تک تک اتاقها را جست و جو کردید. آن دوران هر اتاق اعم از اتاق خواب،دستشویی، زیرزمین، انباری را عاشقانه پذیرفتید. در آن هنگام هر اتاقی برایتان بی همتا و کاخ شما سرشار از روشنایی، عشق و شگفتی بود.
تا آن روزکه کسی به کاخ شما آمد و گفت که آن اتاق نقصی دارد و شایسته این کاخ نیست. او گفت: اگر می خواهی کاخی بی نقص داشته باشی، باید در آن اتاق را قفل کنی! و شما که خواهان عشق و پذیرفته شدن بودید، به سرعت در آن اتاق را بستید. به مرور زمان افراد بیشتری به کاخ شما آمدند و هر کدام نظر خود را درباره اتاقها گفتند ، یکی این اتاق را دوست نداشت و آن یکی ، آن دیگری را. به تدریج اتاقها را یک به یک بستید.اتاقهای بی همتای شما از روشنایی درآمده، به تاریکی فرو رفتند و بدین سان چرخه ای آغاز شد!از آن پس بنا به دلایل گوناگون درهای بیشتری را بستید. دری را بستید ، چون می ترسیدید و در دیگری را بستید، چون به گمان شما آن اتاق بیش از اندازه جسور بود. خلاصه تمام اتاقهایی که مطابق معیار جامعه و یا آرمانهای شما نبودند بستید.
آن روزهایی که کاختان نامحدود و تابناک و هیجانی بود گذشت. دیگر به یکایک اتاقهای خود هم اندازه عشق نمی ورزیدید و آنها را ستایش نمی کردید.با گذشت زمان بتدریج وجود آن اتاقهایی را که بسته بودید، فراموش کردید. در ابتدا متوجه نبودید چه می کنید، اما کم کم اینکار عادت شد .خیلی زود متوجه شدید که فقط در چند اتاق زندگی می کنید.بسیاری از ما در اتاقهای بسیاری را بسته ایم و فراموش کرده ایم که روزگاری کاخ باشکوه بودیم. به تدریج پذیرفتیم که ما فقط یک خانه کوچک دو اتاقه و مخروبه هستیم.
اکنون مجسم کنید ، کاخ شما مکانی است که تمامی وجودتان را چه خوب و چه بد در خود جای می دهد و همه ویژگیهای موجود در این سیاره در شما یافت میشود.خلاقیت،لطافت،عشق،اصالت،زیاده خواهی،درستی،سلامت،اعتماد به نفس،جذابیت،قدرت،خجالت،بی مهری،تنبلی،بیماری و بدی از جمله اتاقهای کاخ شما هستند.هر اتاق بخشی ضروری از ساختمان است و نقطه مقابل هر اتاق نیز در جایی از کاخ شما وجود دارد.فقط از طریق باز کردن یکایک اتاقهای کاخمان است که به بی همتا بودن وجود خود پی می بریم.اگر حقیقتاً خواهان آن هستید که مسیر زندگی خود را دگرگون سازید، باید درون کاختان بروید و درها را یکی یکی باز کنید.باید جهان درونتان را جست و جو کنید و آنچه را که طرد کرده اید ، باز پس گیرید.
خانم دبی فورد در مورد تجربیات خودش در این زمینه اینطور می نویسد: هنگامی که جست و جو در جهان درون را آغاز کردم ، به نظرم کاری غیرممکن آمد.باور داشتم که نمی توانم ولگرد یا قاتل باشم. واقعا نمی خواستم بپذیرم که همه ویژگیهای جهان را دارم.هر چه بیشتر نگاه می کردم شباهت کمتری بین خودم و افرادی که در نظرم خطا کار بودند، می دیدم و در نتیجه هدف من این شد که ببینم چگونه ممکن است جهان در درون من باشد.هر بار چیزی یا کسی را می دیدم که دوست نداشتم، به خودم می گفتم : من هم همین گونه هستم.آنها در درون من هستند.ماه اول به کلی ناامید شدم ، چون حقیقتاً نمی توانستم هیچ کدام از آن ویژگیهای بد را در خود ببینم.تا آنکه یک روز همه چیز دگرگون شد. متوجه شدم منظور این نیست که افراد دیگر در من وجود دارند، بلکه همه ویژگیهایی که دیگران ابراز می کنند، در من نیز هست.اینک برایم روشن شد که باید روی آن ویژگیهای دیگران که مرا ناراحت می کند ، دقت کنم. متوجه شدم، اینها همان اتاقهایی هستند که بسته بودم. آنگاه خود را جای شخصیت هایی که در من نفرت و انزجار ایجاد می کردند، گذاشتم. پذیرفتن برخی از آنها دشوارتر از برخی دیگر بود و به زمان بیشتری نیاز داشت، اما سرانجام به استثنای چند مورد توانستم همه آن شخصیتها را در خود ببینم. به مرور زمان آن صدای درونی که پیوسته همه چیز و همه کس را پیش داوری می کرد، آرام گرفت.متوجه شدم زمانی افراد را مورد پیش داوری قرار می دهم که نمی توانم برخی از حالات یا رفتار آنها را در خود ببینم.دستتان را دراز کنید و با انگشت به کسی اشاره کنید، می بینید که یک انگشت شما متوجه آن شخص است ، اما سه انگشت دیگر، خودتان را نشانه رفته اند.هر گاه دیگری را سرزنش می کنیم، در واقع آن ویژگی را در خود نفی می کنیم. تا هنگامی که خود را نمونه کوچکی از کل هستی نبینید، به صورت فردی مجزا به زندگی ادامه خواهید داد. در این حالت برای یافتن پاسخ و راهنمایی به جای درون به بیرون رو می آورید و در مورد آنچه خوب یا بد است، پیش داوری می کنید.
تمرین:
ابتدا تلفن یا هر چه حواستان را پرت می کند، قطع کنید. پخش موسیقی ملایم می تواند آرامش بخش باشد. اکنون چشمانتان را ببندید و نفس آرام و عمیقی بکشید.ذهنتان را به کمک تنفس آرام کنید و خود را به جریان دم و بازدم بسپارید.پنج نفس آرام و عمیق دیگر بکشید.
۱- دیدار با وجود مقدس خود:
آسانسوری را در درون خود مجسم کنید، وارد آن بشوید و هفت طبقه پایین بروید. اینک از آسانسور بیرون بیاید و باغ زیبایتان را مشاهده کنید. در باغ بگردید و به گل ها و درخت های اطراف توجه کنید. پرنده ها نغمه خوان هستند. روز زیبایی است. به یاد آورید که درباغ خود راحت و ایمن هستید. لحظه ایی درنگ کنید و نفس عمیقی بکشید و زیبایی باغ مقدستان را به درون جذب کنید.گوشه آرامی را برای نشستن پیدا کنید و جایگاه راحتی برای مراقبه فراهم آورید،مکانی که بهترین احساس را به شما می دهد. بنشینید و چشمانتان را ببندید. تا لحظه ایی دیگر یکی از جنبه های وجودتان به سطح آگاهی شما می آید.این جنبه ، بهترین حالت شماست.این جنبه، وجود مقدس شماست.اینک از این وجود باشکوه دعوت کنید تا به طور کامل به آگاهی شما وارد شود. خودتان را مجسم کنید که والاترین توان خود را متجلی کرده اید.حال احساس آرامش می کنید و خاموش، متمرکز و راضی هستید.اکنون از وجود مقدس خود بخواهید که کنار شما بنشیند. دست او را بگیرید و به چشمانش نگاه کنید.از او بخواهید که این هفته در کنارتان باشد و شما را راهنمایی و محافظت کند. سپس از او بپرسید که برای گشودن قلبتان و رها کردن احساسات کهنه و مسمومی که با خود حمل می نمایید، چه باید بکنید؟ اکنون جنبه مقدس خود را در آغوش بگیرید و از او تشکر کنید که به دیدار شما آمده است و قول دهید که دایم در باغتان به دیدار او خواهید رفت.
چشمانتان را باز کنید و درباره آنچه تجربه کردید ، بنویسید. چه دیدید؟ باغ شما چه شکلی بود؟ شما در آنجا چه احساس و قیافه ای داشتید؟ وجود مقدس شما چه شکلی بود و چه گفت؟به خود فرصت کافی بدهید، هر چه بیشتر بنویسید، حکمت بیشتری از طریق شما ابراز خواهد شد. سپس با مداد رنگی تصویر وجود مقدس خود را بکشید. مهم نیست نقاشی شما چگونه باشد، در مسابقه نقاشی شرکت نکرده اید. به خودتان فرصت دهید که دست کم 5 دقیقه نقاشی کنید.
۲- دیدار با سایه خود:
چشمانتان را ببندید و 5 نفس عمیق بکشید. با 5 شماره هوا را فرو ببرید. تا هنگامی که راحت هستید، نفس را نگه دارید، سپس هر چه آهسته تر هوا را خارج کنید. به یاری تنفس ذهن را آرام نمایید و به اعماق آگاهی خود بروید.تجسم کنید به آسانسور وارد شده ،7 طبقه پایین می روید، در باز می شود و شما با مکانی بسیار کثیف، دلگیر و تاریک روبه رو می شوید. بدترین وضعیت را مجسم کنید.به بوی تعفن آن مکان و کثافت و زباله ای که در همه جا ریخته شده است دقت کنید. برای نمونه ، می توانید در غاری مملو از موش،مار،سوسک و عنکبوت باشید. همان جایی را مجسم کنید که به هیچ وجه دوست ندارید. پس از تصور چنین مکانی به تنفس آرام و عمیق ادامه دهید. به گوشه ای نگاه کنید و پست ترین بخش وجودتان را مجسم کنید. اجازه دهید تا تصویری از بدترین حالت شما در ذهن جا بگیرد. سعی کنید تمامی ویژگیهای این جنبه خود را حس کنید و ببینید: چه شکلی هستید؟ چه بویی دارید؟ چه احساسی دارید؟اکنون بگذارید واژه ای که معرف همان شخص روبه روی شماست ، به ذهنتان بیاید. پس از آن که توانستید او را در این دیدار تا حدودی حس کنید، چشمانتان را باز کنید.واژه ای که به فکرتان می رسد و هر چه را که در این تجسم تجربه کرده اید، بنویسید. حداقل به مدت 10 دقیقه بنویسید . بگذارید هر تفکر یا احساسی که آگاهی شما طی این تجربه داشته است، ابراز شود.
۳- وجود مقدس ، وجود تاریک را در آغوش می کشد:
چشمانتان را ببندید و به باغ مقدس خود بازگردید. محیطی امن و مقدس برای تمرین که در پیش دارید، بیافرینید. این بار نیز با یاری تنفس ذهن را آرام کنید و به اعماق آگاهی خود بروید. همان آسانسور دورنی را سوار شوید و 7 طبقه پایین بروید تا به باغ برسید. در باغ به گردش بپردازید و زیبایی آن را تحسین کنید. جایگاه مراقبه خود را بیابید.هنگامی که احساس آرامش و امنیت کردید، تصویر وجود مقدستان را در نظر آورید و تجسم کنید که از تمامی نور آن برخوردار می شوید.پس از اینکه تصویر پایدار شد ، به درون بروید و جنبه تاریک خود را فرا بخوانید.از وجود مقدستان بخواهید وجود تاریکتان را در آغوش بگیرد.تجسم کنید که عشق، مهر و بخشایش را به سوی نیمه تاریک خود می فرستید.به جنبه تاریک خود بگویید که ایمن است و شما تلاش خواهید کرد تا او را درک کنید و دوست بدارید. هر قدر نیاز دارید به خود فرصت بدهید و اگر سایه شما اجازه نمی دهد در آغوشش بگیرید، ناراحت نشوید . بیشتر اوقات مقاومت ما، در تجسم آشکار می شود. هر روز به درون بروید و آنقدر این کار را تکرار کنید تا او بگذارد در آغوشش بکشید. پس از حدود 10 دقیقه با هر دو جنبه خود خداحافظی کنید و به اتاق بازگردید.
حال تجربه خود را با مداد رنگی بر کاغذ نقاشی کنید. باید حداقل 5 دقیقه وقت برای این کار صرف کنید. پس از پایان نقاشی ، دفتر یادداشت خود را بردارید و دست کم 10 دقیقه درباره آنچه به هنگام مراقبه و نقاشی تجربه کردید ، بنویسید.
اسامی سه نفر را که مورد تحسین و سه نفر را که مورد تنفر شما هستند ، بنویسید.افراد مورد ستایش شما باید دارای ویژگیهایی باشند که مایلید آنها را سرمشق خود قراردهید و افرادی که دوست ندارید ، باید واقعاً شما را ناراحت کنند . آنها باید کاری کرده باشند که از نظر شما وحشتناک به شمار آید. لازم نیست این افراد را از نزدیک بشناسید ، اما اگر چنین هم باشد اشکالی ندارد. آنها می توانند سیاستمدار، هنرپیشه ، نویسنده ، مدد کاری اجتماعی ، موسیقیدان یا قاتل باشند. پس از آنکه فهرست خود را کامل کردید سه ویژگی مورد تحسین و یا مورد نفرتتان را در برابر هر نام بنویسید.سپس بر برگه دیگری در یک سمت همه ویژگیهای مثبت افرادی را که ستایش می کنند و در سمت دیگر ویژگیهای منفی اشخاص مورد تنفرتان را بنویسید.این فهرست منبع خوبی برای پیدا کردن جنبه هایی که از خود طرد کرده اید. می باشد. به دقت یکایک ویژگیهایی را که نوشته اید ، بررسی کنید .در ابتدا برایتان مشکل است که تصور کنید در شما همان ویژگی هایی وجود دارد که برای نمونه در هیتلر یافت می شود . مهم است که کلمه های کلی تری از قبیل قاتل را تجزیه کنید. آنچه باید بپرسید این است که چه نوع شخصی چنین رفتاری را از خود نشان می دهد؟ برای نمونه در مورد قاتل، می توان چنین گفت: کسی که خودخواه و خشمگین است و برای زندگی انسانها ارزش قایل نیست.اگر جمله ای نظیر برای زندگی انسانها ارزش قایل نیست . به فکرتان رسید ، آنگاه از خود بپرسید : چگونه فردی برای زندگی انسانها ارزش قایل نیست؟ شاید پاسخی در این ردیف به فکرتان برسد: بیمار، دیوانه و خودشیفته. نکته مهم در این روند این است که عبارات را به اندازه ای تجزیه کنید تا به واژه یا ویژگی مورد نفرتتان برسید.این ویژگیها را پیدا کنید و ببینید کدام یک از آنها با شما اتصالی می کنند.
نیچه می گوید: ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم ، ولی در این که چگونه آنها را تعبیر کنیم ، موثر هستیم.
اولین گام در کار بر سایه، پرده برداشتن است. پرده برداشتن، نیاز به صداقت فراوانی دارد و شخص باید مشتاق باشد تا آنچه را پیشتر نیم توانست ببیند، در خود مشاهده کند. شناخت شخصیت نهفته در تاریکی ، آغاز یکپارچگی شدن و التیام یافتن است. به یاد داشته باشید که هر کدام از خصلت های منفی شما برایتان موهبتی است و بسیار ارزشمندتر از آن است که گمان می کنید. فقط کافی است به این کار بپردازید تا در مدت کوتاهی به موهبت یکپارچه و کامل بودن، شادمانی و آزادی دست یابید.
۲) در جزیره Tazmanya واقع در جنوب شرقی استرالیا و نیز در منطقه Gippsland این کشور، عروس و داماد حین جشن عروسی روی حصیری که در میانه مجلس پهن شده، در برابر میهمانان اولین رابطه جنسی خود را برقرار می کنند..
۳) در کشور اندونزی واقع در جنوب شرقی آسیا، اگر ثابت شود که فردی عمل استمنا انجام داده، سر آن فرد را به عنوان مجازات می توانند از تنش جدا کنند.
۴) بنا به سنتی در تایوان، واقع در شرق آسیا، یکی از خویشاوندان یا دوستان داماد باید بکارت عروس را از بین ببرد. بدین ترتیب داماد می تواند از انجام این وظیفه ناراحت کننده و نامطلوب رهایی پیدا کند.
۵) بر اساس سنتی در هندوستان، زنانی که برای انجام نظافت به خانه های دیگران می روند، می توانند وظیفه پاسخ دادن به نیازهای جنسی نوجوانان مجرد ساکن خانه را نیز به عهده بگیرد.
۶) در جزیره Guam واقع در اقیانوس کبیر، مردها می توانند شغلی متفاوت و بی نظیر در سراسر جهان را داشته باشند. مردانی که این شغل را انتخاب می کنند، شهر به شهر می گردند و در ازای دریافت پول از دختران باکره، اقدام به برقراری رابطه جنسی با آنها می کنند. بر اساس سنتی در جزیره Guam ازدواج دختران باکره به هیچ وجه مجاز شمرده نمی شود.
۷) در شهر Cali کشور کلمبیا در آمریکای جنوبی، اولین رابطه جنسی عروس جوان و شوهرش توسط مادر عروس به طور کامل زیر نظر گرفته می شود.
۸) بنا به قانون موسوم به Cottonwood که در ایالت آریزونای آمریکا جاری است، زوج ها نمی توانند در اتومبیلی که لاستیک آن پنجر شده به معاشقه بپردازند.
- اگر به فكر جهانى شدن يا ارتباط كامل با مشتريان هستيد، تجارت الكترونيك، فرصتها و چشم اندازهاى فراوان و جديدى براى شما ارايه مىكند.
بيشتر توجه و علايقى كه در دههى 1990 نسبت به تجارت الكترونيك به وجود آمد، ناشى از اين تفكر بود كه تجارت الكترونيك منبع قابل توجه فرصتهاى درآمدى، چه براى بنگاههاى موجود و چه براى بنگاههاى در شرف تأسيس است. هر دوى مدلهاى B2C (Business - to - consumer) و (Business - to - Business) B2B بهموازات ورود شركتهاى سنتى و شركتهاى جديد تجارت الكترونيك به بازار بهشكل فزايندهاى افزايش يافتند. فرصتهاى درآمدى كه اين مدلها معرفىمىكنند، بىنهايت هستند. با اين همه، امكان درك آنها تنها از طريق تامل در چندينخاصيت طبقه بندى شده كه ناشى از ماهيت تجارت online است، امكانپذير به نظر مىرسد:
- دسترسى بيشتر به مشتريان
- فروش بيشتر به مشتريان موجود
- محصولات قابل حصول و در دسترس الكترونيكى
ادامه مطلب...
چه تفاوتی بین وبلاگنویسی برای خوانندهها و وبلاگ نوشتن برای لینک گرفتن، پول یا «داغ» شدن در سایتهای لینکپراکنی اجتماعی وجود دارد؟
معمولا وبلاگنویسها، چهار دلیل برای نوشتن دارند: خوانندهها، لینک گرفتن، پول و داغ شدن در دیگ. میدانم چه فکر میکنید، دلایل زیاد دیگری هم برای این کار وجود دارد، اما لزوما اینطور نیست!
ادامه مطلب...
چگونه فریبنده و دلربا
باشیم؟
فریبندگی یعنی اینکه بتوانید دیگران را به سوی خود جذب کنید. این
خصلت اخلاقی به مرور زمان بدست می آید، از آنجایی هر یک از افراد در زمان تولد با
میزان مختلفی جذابیت پا به این دنیا می گذارند می توان گفت که درصد بسیار زیادی از
جذابیت اکتسابی است و با کمی تمرین به راحتی قابل دسترسی خواهد بود. مانند رقصیدن
هر چه بیشتر تلاش کنید، موفق تر خواهید بود. تلاش و توجه تمام و کمال به نیازها و
خواست های دیگران می تواند به شما این اطمینان را بدهد که به چهره یک فرد جذاب
تبدیل شده اید.
مراحل
ادامه مطلب...




