حمل تحمل
شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد.
مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟!
در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!
شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:” پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!”
شيوانا لبخندي زد و گفت:” هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس “تحمل کردن” را از دست بدهد!
مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:” يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!”شيوانا سري تکان داد و گفت:” تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگي!
دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !
مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!
فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!! !!
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
سخنان دکتر علی شریعتی در مورد تاریخ و تمدن
: ...ریشه اصلی کار من تمدن است و همواره تمدن ها و آثار بزرگ بشری را بزرگترین افتخار بشر می دانستم و به هر کشوری که می رفتم بلافاصله به سراغ یکی از آثار و شاهکارهای عظیم تمدن گذشته اش می رفتم ؛تا بدانم و ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری را خلق کرده است چه شاهکار هایی را آفریده است در این میان وقتی به معبد دلفی رفتم سرشاز ازهیجان شدم از این زیبایی و عظمت و شگفتی کار . در اروپا موزه هنر و معماری جهان و معبدهای بزرگ و پر شکوه و قصرهای عظیم
ادامه مطلب...
سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است... ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه. پس مردم برای چه انقلاب کردند؟
(امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132)
ما که عادت نداشتیم دخترانمان را زنده به گور کنیم ، ما برای خودمان تمدن وثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم همه اینها را از ما گرفتند وبجاش فقرو پشیمانی ومرده پرستی و گریه و گدائی و تأسف واطاعت از خدای غدار و قهار و آداب ...شوئی و خلأ رفتن برایمان آوردند ، همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است. چرا ریختشان غمناک و موذی است و شعرشان چون ناله است چونکه با ندبه و زوزه و پرستش اموات همه اَش سرو کار دارند. برای عرب سوسمار خوری که چندین صد سال پیش به طمع خلافت ترکیده، زنده ها باید به سرشان لجن بمالند و مرگ و زاری کنند. ... ، در مسجد مسلمانان اولین برخورد با بوی َگند خَلأست که گویا وسیله تبلیغ برای عبادتشان و جلب کفار است تا به اصول این مذهب خو بگیرند. بعد این حوض کثیفی که دست و پای چرکین خودشان را در آن می شویند و به آهنگ نعره مؤَذن روی زیلوی خاک آلود خودشان دولا و راست میشوند و برای خدای خونخوارشان ِورد و اَفسون میخوانند. ... , عید قربان مسلمانان با کشتار گوسفندان و وحشت و کثافت و شکنجه جانوران برای خدای مهربان و بخشایشگر است خدای جهودی آنها قهار و جبار و کین توز است و همه اش دستور کشتن و چاپیدن مردمان را میدهد وپیش از روز رستاخیز حضرت صاحب را میفرستد تا حسابی دَخل اُمتش را بیاورد و آنقدر از آنها قتل عام بکند که تا زانوی اسبش در خون موج بزند. تازه مسلمان مومن کسی است که به امید لذتهای موهوم شهوانی و شکم پرستی آن دنیا با فقر و فلاکت و بدبختی عمر را بسر برد و وسایل عیش و نوش نمایندگان مذهبش را فراهم بیاورد. همه اَش زیر سلطه اَموات زندگی میکنند و مردمان زنده امروز از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت میکنند کاری که پست ترین جانوران نمیکنند. عوض اینکه به مسائل فکری و فلسفی وهنری بپردازند ، کارشان این است که از صبح تا شام راجع به شک میان دو و سه استعامنه قلیله و کثیره بحث کنند. این مذهب برای یک وجب پائین تنه از عقب و جلو ساخته و پرداخته شده. انگار که پیش از ظهور اسلام نه کسی تولید مثل میکرد و نه سر قدم میرفت ، خدا آخرین فرستاده خود را مامور اصلاح این امور کرده! تمام فلسفه اسلام روی نجاسات بنا شده اگر پائین تنه را از آن حدف کنیم اسلام روی هم میغلتد و دیگر مفهومی ندارد. بعد هم علمای این دین مجبورند از صبح تا شام با زبان ساختگی عربی سرو کله بزنند سجع و قافیه های بی معنی و پر طمطرق برای اغفال مردم بسازند ویا تحویل بدهند.
سرتا سر ممالکی را که فتح کردند، مردمش را به خاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسی و دوروئی و دزدی و چاپلوسی و ...آخوندلیسی مبتلا کردند و سرزمینش را به شکل صحرای برهوت در آوردند.
...
مگر برای ما چه آوردند ؟ معجون دل به هم زنی از آرا و عقاید متضادی که از مذاهب و ادیان و خرافات پیشین ، هول هولکی و هضم نکرده استراق و بی تناسب بهم در آمیخته شده است، دشمن ذوقیات حقیقی آدمی، و احکام آن مخالف با هر گونه ترقی و تعالی اقوام ملل است و به ضرب ششمشیر به مردم زوزچپان کرده اند. یعنی شمشیر بران و کا سۀ گدائی است، یا خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازید یا سرتان را میبریم هر چه پول و جواهر داشتیم چاپیدند. آثار هنری ما را از میان بردند و هنوز هم دست بردار نیستند؛ هر جا رفتند همین کار را کردند... (صادق هدایت)
در هر كرانه اين شهر بي تپش
سگ هاي زنجيري
سگ هاي دست آموز
در چشمهاي بيدار،
ترس را نشانده اند
آنها، هر روز ميدرند
هر روز مي برند
و پاداش
از دست گرگ پير ميگيرند
در پايتخت غارت و خون
سگهاي زنجيري
بر گرد گرگ پير
به حراست نشستهاند.
زنده ياد دکتر علی شريعتی
گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
و این دانه گندم هم فلان عالم است !
و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...
روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
استاد اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل
پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين
نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در
آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به
اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و
همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد
دو جوان لبخندي زد و گفت:
" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.
بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به
عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم
فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن
ايستاده است
|
سخنان مشاهیر بزرگ جهان درباره زنان
| |
|
ادامه مطلب...
روزي که اميرکبير گريست
در سال 1264 قمري، نخستين برنامه دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود.
هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد، بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور ميكرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند.
روز بيست و هشتم ماه ربيعالاول به امير اطلاع دادند كه در همه شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن، تنها 330 نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پارهدوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم، جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد.
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند. امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اينقدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند
زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آنها از پیرمرد بپرسد!
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتارزشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند ، از زن قضیه را پرسید. زن گفت:" این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روزکار می کند دستانی پینه بسته و سروصورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید:" این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟"
دخترک با خنده گفت:" من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سروصورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."
زن نیز گفت:" من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور ونمیر برای ما درآمد بیاورد!؟به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟"
شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت:" آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختربی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم ، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی که آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.
شیوانا آهی کشید ورو به زن ودختر کرد و گفت:" آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم و زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند. "
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....
برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این, رنج است
نشریه گاردین بخشی دارد به نام تاپ تن (Top 10) که در آن چهرههاس
سرشناس ۱۰ کتاب یا موسیقی یا فیلم و یا اندیشهی برتر یا بدتر را در
زمینهای مشخص انتخاب کنند. یکی از این موارد، انتخاب ۱۰ اندیشهی تاریخ
است. سه گزارشگر گاردین در گفت و گو با اساتید دانشگاه، ۱۰ اندیشهای
ادامه مطلب...
پیدا کردن راه درست زندگی و باقی موندن توی اون راه خیلی سخته ، بعضی وقتها درست همون موقعی که فکر میکنی درست زندگی میکنی و به خودت مطمئنی، یه اتفاق کوچیک و ساده ،تمومه فکر و ذهنت رو بهم میزنه تازه میفهمی که چه اشتباهی کردی.
اسنادی جالب از استاد دوران دکتر علی شریعتی
ادامه مطلب...
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با
تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو
مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي
لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي
تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام
انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك
دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان
بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام
پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي
شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه
درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي
گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي
لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد
هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي
از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او
زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود
در قلب مالامال از درد ...
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم
تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند
بر آستان دري كه كوبه ندارد
كه اگر به گاه آمده باشي دربان به انتظار توست
و اگر بيگاه ، به در كوفتن ات را پاسخي نمي آيد.
سالروز تولد اشو
دیروز سالروز تولد اشو بود.
ادامه مطلب...
گفتوگو با سیاوش میرشمس شهشهانی مسوول دامنههای . ir و دات ایران.... دکتر سیاوش میرشمس شهشهانی محقق و استاد ریاضیات است که درحال حاضر استاد دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف و رئیس واحد ثبت دامنه اینترنتی . ir در پژوهشگاه دانشهای بنیادی است. زمینه فعالیت و تحقیقات او در ریاضیات، عموما سیستمهای دینامیکی بوده است. وی در سال ۱۳۲۱ در تهران متولد شد و در سال ۱۳۳۹ تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته ریاضیات در کشور آمریکا آغاز کرد و در سال ۱۳۴۸ درجه دکترا در این رشته را از دانشگاه کالیفرنیا در برکلی دریافت کرد. وی قبل از بازگشت به ایران سال ۱۳۵۳ در دانشگاههای برکلی، نورثوسترن و ویسکانسین در مدیسون تدریس میکرد. همچنین او به عضویت هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف درآمد و در سال ۱۳۵۸ به رتبه استادی در این دانشگاه رسید. از سال ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۷ ریاست دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف را بهعهده داشته است و از سال ۱۳۶۸ تا سال ۱۳۸۱ به سمت قائممقام پژوهشگاه دانشهای بنیادی (مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات) اشتغال داشت.
ادامه مطلب...
ناپلئون بناپارت : هنگامي که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نينداز .
آلبرت انيشتين : هيچ وقت چيزي رو خوب نميفهمي مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي !
ادامه مطلب...
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد....
..... دکتر علی شریعتی
هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیدهاند.
«آلبرت اینشتین» فیزیكدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله علمی خود با عنوان «دی اركلارونگ Die Erklarung» (به معنای بیانیه) كه در سال 1954 در آمریكا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را كاملترین ومعقولترین دین دانسته است.
این رساله در حقیقت همان نامهنگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیتالله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن كریم و احادیثی از كتابهای شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است كه هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیدهاند.
یكی از این حدیثها حدیثی است كه علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اكرم (ص) نقل میكند كه: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارك پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود. اما پس از اینكه پیامبر اكرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میكنند كه پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».
اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیكی مفصلی بر آن مینویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیكی اثبات میكند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عكس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» میداند: E = M.C2 >> M = E /C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره میتواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این كتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد كرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد كرده است.
اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری میشود.
این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با كمك یكی از اعضاء شركت اتومبیلسازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یك عتیقهفروش یهودی خریداری كرد.
دستخط اینشتین در تمامی صفحات این كتابچه توسط خط شناسی رایانهای چك شده و تأیید گشته است
امام
صادق علیه السلام : فردی اینطور به حضرت گفت: «من علاقه ای به داشتن فرزند
نداشتم تا اینکه روزی در عرفه جوانی را در کنار خود دیدم که دعا می کرد و
می گریست و می گفت: خدایا پدر و مادرم، پدر و مادرم. از آن موقع که این را
شنیدم به داشتن فرزند علاقه مند شدم[1]»
والدین
می توانند و البته باید بازو و پشتیبان و پشتوانه ی فرزندانشان باشند، از
ابتدای انعقاد نطفه و چه بسا قبل از تشکیل نطفه با شناخت وظایف، نیازها،
محبت، صمیمیت و رابطه ی بین خود و فرزندان.
فرزندان
و والدین تأثیر متقابل و نقش کاملاً محسوس و غیرقابل انکاری در تحقق سلامت
نفس، بهداشت روان، آسایش خاطر، سعادت و عزت اجتماعی ، عاقبت به خیری و
رستگاری یکدیگر دارند.
تولد یک فرزند و تربیت آن به نحو مطلوب نیاز به مراقبت ماقبل از ازدواج ، زمان انعقاد نطفه ، حین بارداری و تولد و تربیت فرزند در این دوران ها دارد .
در این بخش به سوالات زیر پاسخ داده می شود :
1- مقدمات تولد فرزند چند مرحله است ؟
2- نقش وراثت در تولد فرزند چیست ؟
3- آیا قبل از ازدواج هم باید مراقبتهایی برای روزهای آینده که فرزند دار خواهید شد انجام دهید ؟
4- آیا تنظیم خانواده دزست است ؟
5- چه سنینی برای بارداری مناسب است ؟
6- ناباروری و ... ؟
7- زمان ، مکان ، آداب و تغذیه در اعقاد نطفه چه اهمیتی دارند ؟
8- علائم بارداری چیست ؟
9- عوارض بارداری و درمان آنها ؟
10- آیا می توان جنینی را تعیین کرد ؟
11- مراقبت های پزشکی و رفتاری در حین بارداری ؟
12- تغذیه مناسب و کامل در زمان بارداری چیست ؟
13- زنان شاغل چه باید بکنند ؟
14- آمادگیهای قبل از تولد فرزندان چیست ؟
15- زایمان و چگونگی آن ؟
16- چه باید کرد تا زایمان را تحمل و راحت تر کنیم ؟
17- حمایت پدر از خانم باردار چگونه ؟
18- حمایت خانواده ها چگونه باید باشد ؟
19- سیسمونی ؟ وظیفه خانواده ی عروس است ؟
20- حمام شیر ، تاسیانه ؟ چرا ؟
21- چرا این رسومات شکل گرفته اند ؟ چرا به انحراف کشیده شده اند ؟
22- ایا ما هم باید این رسومات رابپذیریم و اجرا کنیم ؟ مجبوریم ؟
23- تغدیه نوزاد تازه متولد شده چگونه باید باشد ؟
24- لباس نوزاد ، اذان و اقامه ، ختنه ، عقیقه و ...
دکارت در "گفتار در روش" برای آن که شیوهی رسیدن به حقیقت را نشان دهد، چهار دستور عقلانی پیش نهاده است:
- این که هیچ چیز عادت شده و از پیش برگرفته و بیاندیشه آموختهشده
را حقیقت ندانیم و حقیقت را در آغاز فقط ارزشی ویژهی امور بدیهی بدانیم،
- این که موضوع پیچیده را تجزیه کنیم تا به اجزای ساده و وضح برسیم،
- این که به آگاهیهای خود نظمی هدفمند دهیم
- و سرانجام این که چه در تجزیه و چه در ترکیب توجه کنیم که چیزی از قلم نیفتد.
او به انصاف توصیه نکرده است. علت این امر شاید آن باشد که فقط به علوم طبیعی توجه داشته و از نمونهی ریاضیات سرمشق میگرفته است. امروزه حتا در آنجایی که فقط به طبیعت نظر میدوزیم، نباید انصاف را از یاد ببریم، انصاف در قبال کل جهانیان، انصاف در قبال آیندگان، انصاف در قبال همهی موجودهای زنده ، نگرش متعادل به خود طبیعت به قصد حفظ تعادل طبیعی آن.

در بندهايي از گات ها كه سخنان هميشه تازه و جاوداني
اشوزرتشت است. مطالبي وجود دارد كه براي جوانان و به ويژه آنان كه پيمان
زناشويي ميبندند، بسيار سودمند است و سبب شادي و خوشبختي بيشتر در زندگي
ميشود. آنچه در پي ميآيد، بخشي از اين سفارش هاست كه برگرفته از گات ها
( هات ٥٣ و٥٤) است و آقاي شاهين سپنتا آن ها را گردآوري كرده است. اين
مطلب را به نقل از ماهنامه فروهر شماره پي در پي ٣٩٦ ميخوانند:
بيش
از ٣٧٠٠ سال پيش اشوزرتشت پيامبر ايراني، در پيام هاي آسماني خود (گاتها)
توصيه هاي مهميخطاب به دختران و پسران دم بخت و همسران جوان دارد. پيام
سرنوشت ساز اشوزرتشت به دختران و پسران دم بخت، همچنان تازگي و طراوت خود
را حفظ كرده و راهگشايي شايسته براي همسران جوان است. به اين پيام زندگي
بخش گوش جان ميسپاريم:
روي سخنم با شما نو عروسان و تازه دامادان
است؛ اميدوارم كه سخنان مرا به گوش هوش بشنويد و با انديشه روشن آن را نيك
دريابيد و به خاطر بسپاريد:
هميشه با نيك منشي و مهر و محبت زندگي
كنيد و تلاشتان براين باشد كه در راستي و پاكي از يكديگر پيشي گيريد؛ تنها
از اين راه ميتوانيد در زندگي سرشار از خوشي و خوشبختي برخوردار شويد. اي
همسران جوان، به اين حقيقت توجه داشته باشيد: كساني كه در زندگي زناشويي
به دنبال دروغ ميروند، ممكن است آن را ظاهراً دلچسب تر ببينند، ولي در
واقع دروغ آنان را به بيراهه ميكشاند و از خود بيگانه ميكند. آنان كه به
فريبندگي هاي ظاهري و به خوشي هاي دروغين دلبستگي پيدا ميكنند، درونشان
تاريك ميشود و حقيقت به انديشه آنان راه نمييابد؛ از اين روي از پيشرفت
و رسيدن به درجات عالي هستي و كمال باز خواهند ماند. اما هنگاميكه به
آزادگي و يكرنگي پايبند باشيد و آنگاه كه عشق ووفاداري ريشه دار در دل هاي
شما جفت جوان وجود داشته باشد، هم در اين جهان و هم در زندگاني ديگر از
بهترين پاداش بهره مند خواهيد شد. ولي هر گاه گرفتار انديشه هاي اهريمني
شويد و از اين آزادگي و يكرنگي دور شويد، پيامد آن جز رنج و اندوه و افسوس
نخواهند بود.
همه آناني كه زندگي زناشويي را دستخوش دروغ ميسازند
سرانجام مورد ريشخند مردم قرار ميگيرند و خود را سرزنش خواهند كرد.
راهنمايان درست كردار همسران جوان را چنين راهنمايي ميكنند كه: در
زندگاني زناشويي و در خانواده خويش با خرد و راستي رفتار كنند تا آرامش و
آسايش و صلح و آشتي بر زندگي آنان پرتو اندازد و ريا و فريبكاري كه چون
زنجيري انسان را به تباهي ميكشاند، از پهنه زندگي آنان زدوده شود.
بدانديشان
و كج انديشان و آنان كه بنده هوي و هوس خويش هستند از راستي و درستي
بيزارند، درست كاران را به ديده حقارت مينگرند و با نفس خويش نيز پيوسته
در كشمكش و پيكارند. و به راستي هر آن كس كه در كمال آزادگي و با تمام
وجود با هوي و هوس پيكار كند، نيروي معنوي خداوند پشتيبان او خواهد بود و
چنين فردي از نيكوترين پاداش برخوردار خواهد شد. در چنين صورتي است كه عشق
و محبت كه آرزوي همه ماست به سويمان ميآيد و دل هاي مردان و زنان را شاد
خواهد ساخت و به آن ها آرامش وجدان و آسايش انديشه و خوشبختي ميبخشايد.
پس هركس به نداي وجدان خويش گوش فرا دهد و خواست او را كه همان فرمان
خداوند است برآورده سازد، پروردگار به او پاداشي گرانبها عنايت خواهد
فرمود. پاداشي كه تنها در پرتو راستي و پاكي ميتوان از آن برخوردار شد و
خداوند جان و خرد آن را براي همه مقرر فرموده است.
چكيده پيام اشوزرتشت به همسران جوان:
1- هميشه در زندگي با منشي نيك زندگي كنيد و با انديشه نيك مشورت كنيد.
2- در پاكي و راستي و پرهيزكاري از يكديگر پيشي گيريد.
3- در زندگي زناشويي از دروغ و بدي بپرهيزيد.
4- به خوشي هاي دروغين و فريبندگي هاي ظاهري دل مشغول مداريد.
5- به آزادگي و يكرنگي در زندگي پايبند باشيد.
6- بكوشيد تا عشق و وفاداري در وجود شما زوج جوان ريشه بدواند.
7- در زندگي از راهنمايي راهنمايان درست كردار سود بجويند.
8- ريا و فريبكاري را از زندگي خود بزداييد.
9- در كمال آزادگي و با تمام وجود با هوي و هوس پيكار كنيد.
10- به نداي وجدان خويش گوش فرا دهيد و خواست او را كه همان خواست خداوند است، برآورده سازيد.
منبع : انجمن زرتشتيان تهرانچه کسی می تواند ایمان خود را از اعمالش جدا کند ، یا اعتقاداتش را از دل مشغولی هایش ؟
چه کسی می تواند لحظه هایش را در برابر خویش بگستراند و بگوید : این لحظه از برای خدا و این لحظه از برای خودم ، این برای روحم و این برای تنم ؟
تمام لحظه های شما بال هاییند برای پرواز در هوا ، پرواز از خویشتن به خویشتن .
کسی که پرهیزکاری خود را به عنوان فاخرترین جامه اش بر تن می کند ، بهتر آن است که برهنه باشد .
زیرا باد و خورشید سوراخی در پوست او ایجاد نخواهند کرد .
و آن کس که رفتار خود را با موازین اخلاق راه می برد ، پرنده نغمه سازش را در قفس زندانی می کند .
آزادترین ترانه ها از لای میله ها و سیم ها بیرون نمی آیند .
و آن کس که پرستش برایش پنجره ای است که او باز کند و نیز ببندد ، هنوز از خانه روحش دیدن نکرده است . خانه ای که پنجره هایش از سپیده دمی است تا سپیده دم دیگر .
خداوند در درون هر یک از ما رسولی قرار داده است تا ما را به راه روشن هدایت کند . با وجود این ، بسیاری هنوز در بیرون از خود به دنبال زندگی می گردند ، غافل از آن که زندگی در درون آن هاست .
جبران خلیل جبران
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
دان هرالد (Don Herald) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.
بخوانید:
البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم . سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.
بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم .
این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنن
0
· وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد،
افراد درباره رفتار و
عملكرد خود فكر
مي كنند،
نه رفتار و عملكرد شما
آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است
ایمانی که دل و جرات نیاورد ایمان نیست !
چرا نگران نباشم ؟ شاید هرگز پیش نیاید .
اسکاولشین
مردانگی , نامی است که همه بزرگواریها و خوبیها را در برمی گیرد 
مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد كوچك به دیگران 
اگر بدانی ...
چه کسی ، کشتی زندگی را
از میان موج های سهمگین روزگار
به ساحل ارام رویاهایت
رسانده است ؟
" پدرت " را می پرستی !
رنگ
و طعم وحی دارد و لطافت الهام، همواره تا مرگ من پنهان ماند و حتی بشکنم و بدست اين نگاه ها و
فهم های پير ُسرفه ای مسلول خر نيفتد. . . علــــی شریعــــ
اگر تنهای تنها شوم ٬ باز هم خدا هست ....
http://www.ka2.blogfa.com/علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يك روستاي سنتي كوچك، كنار كوير، در نزديكي مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب ميآمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابنيمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرك مربيگري گرفت. بدين ترتيب در سن 18 سالگي شغل معلمي را آغاز نمود كه تا پايان عمر عاشق اين شغل بود. در ادامة تحصيلات آكادميك، در سال 1337 از دانشگاه مشهد با احراز رتبة ممتاز با مدرك ليسانس ادبيات فارغالتحصيل شد. عطش پايانناپذير او براي كسب دانش و آگاهي بيشتر هنگامي به اوج خود رسيد كه توانست با استفاده از بورس تحصيلي، از دانشگاه سوربن پذيرش بگيرد. پنج سال بعدي اقامت او در پاريس شايد سازندهترين و مهمترين دوران گسترش و تعميق دانش و ديدگاه اجتماعي و فلسفي او بحساب ميآمد. مطالعه انديشههاي گوناگون فيلسوفان و نويسندگان جديد و علاوه بر اين همكاري شخصياش با بعضي از آنها باعث شد تا به تفكر بپردازد و انديشههاي جديدي از خود ابداع كند. در سال 1342، در جامعهشناسي و تاريخ اديان، يعني مهمترين موضوعات مورد علاقهاش دكتري گرفت. پس از آن او دانش و آگاهي خود را در راه تحليل مشكلات سياسي ـ اجتماعي مردم و كشورش بكار برد و راه حل جديدي ارائه داد.
علي شريعتي در دوران نوجواني دردها، غمها، رنجها، بدبختيها و محروميتهاي مستضعفين را احساس كرد و خود نيز آنها را تجربه نمود. محيط اجتماعي دوران نوجوانياش با بيسوادي، خرافات، فقر، ستم، استبداد، سلطه خارجي و استثمار آميخته بود. بيتوجهي دولت نسبت به فقر، و ايجاد يك سيستم غيرعادلانه، تاثير عميقي بر ذهن اثرپذير او بجاي گذاشت و باعث شد نفرت عميقي نسبت به اين سيستم پيدا كند.
علي شريعتي تا دوران جوانياش شاهد اوضاع نابسامان دو پادشاه سلسله پهلوي بود كه اقداماتشان كشور را به جانب اسارت سوق ميداد و مردم ايران را از سنتهاي قومي، فرهنگي و ارزشهاي خود بيگانه ميكرد. تا اين زمان، در نظام رسمي ارباب و رعيتي نسلي پرورش يافته بود كه به نحو عميقي مجذوب غرب و برخي از ايدئولوژيهاي مسلط آن شده بود. جوانان تحصيلكرده در اثر همين گرايشات تماس خود را با مذهب قطع كرده بودند.در دهة 30، هنگامي كه شاه و دولت او در ايران برنامة اصلاحات وسيع را آغاز كردند و عمداً ايرانيان جوان و تحصيلكرده را با پيشنهاد مشاغل جديد و همكاري با سيستم، به غير مذهبي بودن، تشويق ميكردند، دكتر علي شريعتي با دانش و آگاهي عميقي كه از گرايشات و انديشههاي جديد داشت، در جهت مخالف اين جريان گام برداشت و اسلام را محور اصلي موضوع تعاليم خود قرار داد. او از همان آغاز دوران معلمياش، و نيز در زماني كه هنوز نوجواني بيش نبود، نيروي خود را در راه تبليغ منطقي، علمي و مترقي اسلام صرف كرد. اين جنبه از زندگي او با تحولاتي همراه بود كه اولين و نخستين مرحلة آن با دوران دكتر محمّد مصدق همزمان شد كه طي آن ايرانيان ناسيوناليست و ضدامپرياليست سر برافراشته و كوشش كردند برتري خود را به اثبات رسانند. علي به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سياسي عليه نفوذ و سلطه بيگانه درگير شد. آنها در كانون نشر حقايق اسلامي، تعاليم قرآني را تفسير مينمودند و عميقاً مورد بحث و بررسي قرار ميدادند. علي شريعتي يكي از معلمان كانون بود و سخنرانيها و نوشتههايش توجه شديد تودهها و روشنفكران را جذب كرد.
به دنبال سقوط و خلع دكتر مصدق، شريعتي از پيرامون به مركز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملي به رهبري آيتالله سيد محمود طالقاني، مهندس مهدي بازرگان و استاد يدالله سحابي پيوست. علي شريعتي يكي از سخنگويان و فعالان آتشين اين نهضتعليه سلطه و استثمار غرب در ايران بود. فعاليتهاي بيدارگرانهاش باعث دستگيري او در سال 1336 و انتقال فورياش به زندان قزلقلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.
پس از قبول شدن در بورس تحصيلي، علي شريعتي براي مدتي دست از فعاليتهاي سياسي كشيد و براي ادامه تحصيلات عاليه به فرانسه رفت. او از اين دوران براي مطالعه جدي و نيز فعاليت علني سياسي در راه احقاق حقوق بشر و آزادي دموكراتيك در ايران، بهرهبرداري خوبي كرد. وي اندكي پس از رسيدن به پاريس به گروه فعالان ايراني نظير ابراهم يزدي، ابوالحسن بنيصدر، صادق قطبزاده و مصطفي چمران پيوست و در سال 1338 سازماني بنام «نهضت آزادي ايران» (بخش خارج از كشور) بنيان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شريعتي دو جبهه تحت نامهاي جبهه ملي ايران در آمريكا و جبهه ملي ايران در اروپا را تأسيس كرد. در جريان كنگرة جبهه ملي در ويسبادن (جمهوري آلمان فدرال) در اوت 1962، شريعتي با توجه به قدرت فكري و قلمياش، بعنوان سردبير روزنامه فارسيزبان جديدالانتشار ايراني در اروپا يعني «ايران آزاد» انتخاب شد. اولين شماره اين نشريه در 15 نوامبر 1962 منتشر گرديد. اين نشريه ديدگاههاي روشنفكران ايراني خارج و نيز واقعيتهاي مبارزات مردم ايران را منعكس ميكرد.
در سالهايي كه علي شريعتي در اروپا بود، بقدر كافي رژيم تهران را تحريك كرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يك چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فكر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نميداد. در واقع هيچيك از همكاران او در آن زمان به چنين كاري دست نزدند. اما دكتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يك سياستمدار به تعبير ماكياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد كرد كه در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقيآميز دو دوره دكتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يك سابقه پيشرفته آكادميك، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترك كرد.
چنين بنظر ميرسيد كه دولت ايران ظاهراً از اين حركت خشنود شده است، چون از اين فرصت براي جلوگيري از تاثير و نفوذ شريعتي و نيز كنترل مؤثر فعاليتهاي او استفاده خواهد كرد. به همين خاطر لحظهاي كه دكتر به ايستگاه مرزي بازرگان در مرز ايران و تركيه رسيد، دستگير شد. اين امر به دستور مستقيم شاه صورت گرفت. خبر دستگيري او با اعتراض شديدي چه در داخل و چه در خارج ايران مواجه شد و باعث محبوبيت و اثبات درستي راهش گرديد.
پس از شش ماه حبس، دكتر علي شريعتي آزاد شد و به تهران رفت تا ماموريت مورد علاقه و سخت خود را براي بيدار كردن تودهها از طريق گنجينه و ذخيره وسيع دانش تئوريك و عملياش آغاز كند. اما دولت نيز به همين نحو مصمم بود نگذارد او زمينة بازي براي ايجاد پايگاه در پايتخت بدست آورد. و عليرغم برخورداري از يك سابقة عالي آكادميك و تجربة وسيع، و با توجه به وجود مشاغل وسيع در زمينة تدريس و تحقيق، باز هم نتوانست هيچگونه شغلي در تهران بدست آورد. شريعتي كه با موانع و محروميتهاي شديدي در تهران مواجه شده بود، راهي شهر بومياش مشهد شد، اما حتي آنجا هم محدوديتها و قيد و بندهاي زيادي آشكار بود. بهرحال با مشقت بسيار توانست در «طرق» در نزديكي مشهد، يك شغل معلمي بدست آورد.
به تدريج دكتر شريعتي توانست ساعات اندكي از تدريس در كلاسهاي دانشگاه مشهد را به دست آورد. اما موفقيتهايش در همين ساعات كم، با حضور انبوه دانشجويان، و نيز دعوتهائي كه براي سخنراني از دانشگاههاي مختلف برايش ميرسيد، آشكار گرديد. بهرحال محبوبيت عظيمش بدليل پيامي كه به همراه خود آورده بود، از نظر رژيم قابل تحمل نبود و دانشگاه او را در سال 1349 هنگامي كه تنها 37 سال داشت، بازنشسته كرد.
اين رفتار خشونتآميز روحيه او را افسرده نكرد. بلكه برعكس عزم راسخ او را براي بالابردن روحيه و وجدان تودهها جزم كرد. بدينخاطر به تهران نقل مكان كرد، و از اين به بعد، حتي بيشتر از گذشته، به تعبير مجدد و تبليغ اسلام پرداخت. او ماموريت خود را با دلگرمي تمام با همكاري در حسينيه ارشاد آغاز نمود. و بدين ترتيب بود ه سلسله سخنرانيهاي آزاد خود را پيرامون اسلامشناسي، جامعهشناسي و تاريخ اديان شروع نمود. جسارت او باعث شد كه برخلاف ساير حسينيهها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، كارگر و زنخانهدار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند. همزمان با اين سخنرانيها، كتابها و جزواتي درمورد موضوعات اجتماعي و مذهبي، او وي نشر و توزيع ميگرديد. تعداد كلي سخنرانيهاي منتشر شدهاش به بيش از 200 ميرسد، كه در نوع خود بينظير است. در كشوري كه هيچ كتابي جز قرآن تيراژش به 5000 نميرسيد، كتابهاي شريعتي در 100000 نسخه به چاپ ميرسيد و اين بدون شرح بود!
بزرگترين اعتراضي كه از جانب دولت به شريعتي وارد ميشد، اين بود كه او به نسل جوان ايران جهتي تازه ميداد و آگاهي اسلامي را در آنهايي كه از مفهوم تمدن بزرگ موردنظر «شاهنشاه آريامهر» سرخورده شده بودند، زنده ميكرد. شاه چگونه ميتوانست چنين مردي را تحمل كند؟ ساواك وارد عمل شد و بر تحولات جديد نظارت دقيق كرد. بدينترتيب در يك هجوم ناگهاني در سال 1351، حسينيه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به كمك دوستان، شريعتي توانست بگريزد و مخفي شود. ساواك كه از يافتن او عاجز مانده بود، پدرش را دستگير نمود. اين عمل باعث رنجش و نگراني دكتر گرديد، و او در عوضِ آزادي پدرش، خود را تسليم نمود، اما تقاضاي او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گرديدند. بهرحال چندي بعد پدرش آزاد شد، اما علي شريعتي براي 18 ماه در زندان باقي ماند، و اعتراضات به وشع او در ايران و خارج مورد توجه قرار نگرفت. بيشترين فشار براي آزادي او از سوي روشنفكران برجستة فرانسوي و الجزايري بر رژيم ايران وارد آمد. تا آنجا كه حواري بومدين رئيسجمهور الجزاير كه خود يكي از دوستان و تحسينكنندگان شريعتي بود، در جريان كنفرانس مارس 1375 اوپك در الجزاير دربارة دكتر شريعتي با شاه صحبت نمود و او را به آزاد نمودن دكتر ترغيب نمود. شريعتي به ظاهر آزاد شد، اما شديداً تحت كنترل بود. بزرگترين و مرگآورترين مجازاتها براي او، كه همان جلوگيري از نوشتن و ايراد سخنراني بود، در اين سالها به او وارد شد.
شريعتي در جريان بازداشت آخر در معرض شكنجه قرار گرفت. سعي ميكردند كه او را وادارند از رژيم حمايت كند، او با شدت و قدرت هرچه تمامتر از اين كار خودداري ميورزيد و ميگفت:«اگر همچون عينالقضات شمعآجينم كنند، حسرت يك آخ! را بردلشان خواهم گذاشت». ساواك كه نتوانست بر او پيروز شود، براي بيآبرو كردن او يك طرح شيطاني ريخت. يك سري از نوشتههاي او ا در روزنامه كيهان منتشر نمود تا چنين وانمود نمايد كه شريعتي با شاه و رژيم او از در همكاري در آمده است. اما حتي سر تودهها را نيز نتوانستند شيره بمالند!
نوشتههاي شريعتي ممنوعالانتشار شد و خود او كاملاً از حقوق سياسي و اجتماعي محروم گرديد. بدينترتيب او كه در محيطي خفقانآور بسر ميبرد، به سنت صحيح اسلامي و به سبك پيامبر به فكر هجرت افتاد. اما دكتر براي خروج از كشور بصورت آبرومندانهاي سرِ ساواك را شيره ماليد. ساواك در پروندههاي خود، او را بنام «شريعتي» ميشناخت، اما نام فاميل او در شناسنامه، «مزيناني» بود. او پاسپورتي با نام «علي مزيناني» گرفت. شريعتي پس از گرفتن گذرنامه و اجازة خروج، براي ديدن خانوادهاش از تهران به مشهد رفت، اما نقشة خود را آنقدر مخفي نگهداشت، كه حتي پدرش هم از آن مطلع نشد. به هرحال او با احتياط فراوان در 26 ارديبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروكسل ترك نمود. نقشه اين بود كه همسر (پوران شريعت رضوي) و سه دخترش (سوسن، سارا و مونا) چند روز بعد در لندن به او بپيوندند، بعد از آن قرار بود تمامي اعضاي خانواده به آمريكا نزد پسرشان (احسان، كه در آن زمان در آمريكا مشغول تحصيل بود) بروند.
به احتمال زياد، دكتر شريعتي هنگام ترك ايران به اين مشكوك شد كه كسي او را تعقيب ميكند، به همين خاطر، هنگام فرود هواپيما در فرودگاه آتن، از آن پياده شد و پس از يك توقف 24 ساعته با يك پرواز ديگر عازم بروكسل گرديد. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت تا از همسر و بچههايش استقبال كند. اما چون ورود آنها براي چند هفته به تعويق افتاد، به پاريس نقل مكان كرد. بر طبق تازهترين نقشه قرار بود خانوادهاش در 28 خرداد تهران را ترك كنند. بدين خاطر براي ديدن آنها به لندن رفت. در طي تمامي اين مدت، دكتر چند بياحتياطي نمود، براي مثال ميتوان از توقف كوتاه او در بروكسل، رفتن به پاريس، آخرين مبادلة پيام با خانوادهاش اشاره نمود. اما شايد، آخرين اشتباه سرنوشتسازش هنگامي بود كه شخصاً به فرودگاه لندن رفت تا از خانوادهاش استقبال كند. هيچكس نميتواند به درستي بگويد كه در آن هنگام كه دو دخترش (سوسن و سارا) به او گفتند كه به مادر و خواهر كوچكشان اجازه خروج ندادند، دكتر چه حالي داشته است.
پدر و دو دختر به آپارتمانشان در ساتهمتون رفتند. آن شب پدر تا ساعت 3 بامداد با دخترانش صحبت كرد. بعد از آن به اتاقش رفت. صبح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را كه به وضع اسرارآميز و مشكوكي در گوشة اتاق افتاده بود، پيدا كردند. هيچكس نگفته است كه اين مرگ طبيعي بوده، و در عينحال هيچكس مدركي مبني بر كشته شدن دكتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژيم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند كه عوامل و مأموران ساواك، دكتر علي شريعتي را از ميان برداشتهاند. اما آنها كه او را ميشناختند و ميشناسند، و آنها كه تعريف درست شهادت را ميدانند، همگي بر اين امر صحه ميگذارند، كه او «شهيدِ شاهد» است.
... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
دکتر علی شریعتی :
« برای خراب کردن یک حقیقت خوب به آن حمله نکنید , بد از آن دفاع کنید . »
بیچاره شریعتی نمی دانست که دوستان معلوم الحالش بعدها دقیقا همین بلا را سر خودش خواهند آورد .
خدایش بیامرزاد .
آریستیپوس فیلسوف ، سرمست از قدرتش در بارگاه دیونیسوس ، حاکم مستبد سیراکوس روزی به دیوژانس برخورد که خوراکی از عدس در پیش نهاده بود . آریستیپوس گفت : اگر کمر به خدمت دیونیسوس می بستی ، مجبور نبودی عدس بخوری . دیوژانس گفت : اگر می دانستی چگونه به عدس خوردن قانع باشی ، مجبور نبودی که سر تعظیم در مقابل دیونیسوس فرود بیاوری . مرشد می گوید : درست است که هر چیز قیمتی دارد ، اما قیمت همیشه نسبی است . وقتی رویاهایمان را تعقیب می کنیم ، ممکن است دیگران تصور کنند که ا ناشاد و ترحم انگیز هستیم . اما آنچه دیگران فکر می کنند ، مهم نیست . آنچه مهم است ، احساس خرسندی در قلب است
ادامه مطلب...
از شمس تبریز :
کافران را دوست می دارم – از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند . می گویند (( آری – کافریم ، دشمنیم . )) اکنون دوستیش تعلیم دهیم ، یگانگی اش بیاموزیم . اما این که دعوی می کند که (( من دوستم )) و نیست ، پر خطر است .
لا شک با هر که نشینی و با هر چه باشی ، خوی او گیری ... در سبزه و گل نگری ، تازگی درآید. زیرا همنشین تو را در عالم خویشتن کشد. از این روست که (( قرآن )) خواندن دل را صاف میکند. زیرا از انبیا یاد می کنی و احوال ایشان ، صورت انبیا بر روح تو جمع شود و همنشین شود . در درون من بشارتی است ؛ عجبم می آید از این خلق که چگونه بدون این بشارت شادند ![]()
![]()
جهان را مرگ نیست
چرا ؟
چون محدود نیست و نامحدود را پایان نیست .
چرا محدود نیست ؟
چون وجودش برای خود نیست .
پس برای همه موجودات است .
چه کسی فرزانه است ؟
کسی که با پیش نراندن از دیگران ، بر خویشتن پیشی می گیرد .
با محدود نساختن خویشتن بر خود ،
فراتر از خود به سر می برد .
بی نهایت است ، نامحدود .
چون خویشتن را هدف نهایی خود نساخته است .
کتاب : استاد پیر
دکتر سید مهدی ثریا
به نام حكيم دانا قادر توانا
تربیت.... نویسنده: استاد محمد کاظم کلانتری
گويند درگوشه از سرزمين پهناور خيال درميان كوههاي دور از دسترس منطقه اي باحاكمي دانا وپرهيز كار كه به مدد مشاورت انديشمندان وخيرانديشان جامعه خويش امر حكومت مي كرد و ازجمله خواص بارگاه ايشان حكيمي بود عارف وخردمند كه وظيفه تعليم وتربيت نوجوانان وجوانان نخبه آن سرزمين برعهده داشت وكساني كه سوداي پرورش وتزكيه فرزندان برومند خويش راداشتند نوباوگان بدست ايشان مي سپردند كه درگوشه اي ازسرزمين بدور از دسترس وهياهوي ديگران به امر تدريس مي پرداخت وهم اينان بدستور حاكم گردانندگان آتي جامعه بودن وپستهاي مهم ديشان سپرده مي شد وازجمله شروط آموزش اينكه اختيار تام فرزندان تاحد بلوغ فكر بدست ايشان بود ونيز نوع تعاليم وطروق آزمون نيز خاص ايشان كه داوطلبين باپذيرش آن حق اعتراض نداشتند بدينسان دانش آموختگان خويش را به خدا وتعاليم استاد مي سپردند تا به حد ظرف خويش بهره مند گرددند استاد پس طي مراحل مختلف به آزمون دانش آموختگان مي پرداخت بدينسان كه آنها را به محل دور افتاده مي برد به هريك كيسه اي كوچ كندم وظرف آب مي داد واز انان مي خواست تا اين توشه واندوخته هاي خود بدونه كمك غير تامدتي سر كنند عده اي ازهمان آغاز ميگفتند با اين كندم واين مقدار آب نمي توان سركرد استاد آنها را معاف داشته واز ادامه تحصيلشان باز مي داشت وعقيده داشت اين گروه راحت طلب اگر درمسند قدرت و پست حكومتي قرارگيرند مردماني خواهند بود اولاً خوشگذران وعافيت طلب دوماً باكمترين قيمت قابل خريد وفروش ومتغيير كه حق وقانون را به كمترين منفعت زير پا ميگذارند ثانياً برده وبنده بي چون وچراي قدرت بالاتر وظالم بر زير دستان افرادي كه دوستدارمشتي چاپلوس ومفسد وسؤاستفاده گر ودشمن افراد صادق
گروهي ديگربا اتكا به خداوند واعتماد به خويش واندوخته هاي گرانبها ازمكتب استاد وباور ايشان سعي مي كردند باحفظ اين ذخير درپي بدست آوردن قوت وآب چشمه اي گوارا باشند تاروزگار گذرانده وبا محيط هماهنگ گردند وبدين سان بياموزند آنچه را لازم است واين دسته ارزنده ترين افراد بودن كه شايسته كسب بهترين مقامات بودن چرا كه افرادي بودند قانع متكي به نفس طرفدار حقيقت وافراد سخت كوش وصادق
گروه سومي بودن كه مي گفتند بايد راهي باشد كه بتوان با توشه سركرد اين گروه به دو دسته تقسيم مي شدن دسته اي كه بيشتر باشك وترديد مي انديشيدن وانجام كار را سخت وناممكن مي دانستند وسعي در كسب وخواهش مقادير بيشتري داشتند انها باكمترين تلاش خسته شده وسعي در ايجاد روابط براي گذران داشتند اين دسته نيز افرادي راحت طلب با خصوصيات افراد قبل بودن مضافاً اينكه ازصداقت گروه قبل برخوردار نبودند
دسته بعدي كه سعي داشتن شكهارا مورد آزمون قرارداده وبا تلاش بياموزند ورفع نقاط ضعف كنند ازاين دسته نيز برخي موفق مي شدند وشرايط احراز پيدا مي كردند ودسته اي پس از سعي خسته ونوميدشده انصراف ميدادنداين افراد شايسته ادامه آموزش استاد بودند چراكه اهل سعي وتلاش ومستعد پيشرفت بودند

ادامه مطلب...
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم
.
1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .
2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است .
3-
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان
داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .
4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت
انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان
میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
راستی تو از كدام دسته ای ؟
1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .
2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است .
3-
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان
داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .
4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت
انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان
میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر علی شریعتی
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دكتر علی شریعتی)
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دكتر علی شریعتی)
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است ( دكتر علی شریعتی )
مهربانی جاده ایست که هرچه پیش تر روند ,خطرناک تر می گردد ! نمی توان باز گشت....اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت .
زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید : به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟ دکتر علی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
او جانشین تمامی نداشته های من است
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
...
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی نشانه ایست که قربانیت کنند......
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ولی افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.
این جا که منم کسی چه می داند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند اشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی... دکتر علی شریعتی
مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند، گدایی عشق میكنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب
زن نشدند، اما همین كه مطمئن شدند مردانگی را در كمال نامردی به جا می آورند
دكتر علی شریعتی
انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته «دکتر شریعتی»
دنیا را بد ساخته اند.... کسی را که دوستش داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است . زندگی یعنی این...
افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم ………… دکتر شریعتی
خدایا بمن زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت مخورم
و مردنی عطا کن که در بیهودگی اش سوگوار مباشم.
به هر كه دوستش می داری بیاموز كه عشق از زندگی كردن بهتر است
و به هر كه دوست تر می داری بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است
اگر در صحنه نیستی هر کجا هستی باش,مهم نیست که سر سجاده ی نماز باشی یا سر سفره ی شراب.
بگذار تا شیطنت عشق چشمانت را به عریانی خویش بگشاید , هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.
عشق تنها كار بی چرای عالم است
چه;آفریینش بدان پایان میگیرد
معشوق من چنان لطیف است
كه خود را به "بودن "نیالوده است
كه اگر جامه وجود بر تن میكرد
نه معشوق من بود
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر می شوم .....
این زندگی من است
شمع ؟
شمع مومی نرم و در دلش آتشی پنهان.
هستی اش ؟
هستی اش اندامی برای سوختن/افروختن .
زندگیش ؟
زندگیش اشک و آتش و همین !
و در پایان افسردن و مردن در آغوش اشکهایش !
"اشک"
مگرنه اشک زیباترین شعر و بیتابترین عشق و گدازانترین ایمان و داغترین اشتیاق و تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوره ی یک دل بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک ؟
خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ, غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاکم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را درگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
تا كنون اندیشیده اید كه عشق برتر است یا دوستی ؟
عشق ریسمان طبیعت است و سركشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را آنان بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ می ستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذا خوردن یك حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سزمین بیگانه یافتن است " .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن .
عشق بینایی را می گیرید و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شدید و در عین حال نا پایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال سرشار اطمینان .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .
عشق جوششی یك جانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟ یك خود جوشی ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همیشه یكجا می ماند
و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو روشنایی آن ، چهره یكدیگر را می توانند دید و در این جاست كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم می نگرند احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق - كه درد كوچكی هم نیست - فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و از این رو است كه پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می شوند .
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
انسان به میزانی که می اندیشد انسان است، نه به میزانی که اندیشه های دیگران را نشخوار می کند.
" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند
زندگی چیست؟! ...
نان ...
آزادی ...
فرهنگ ...
ایمان ...
و دوست داشتن! ...
شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن میماند! ...
یکبار که لکه دار شود ، دیگر قابل جبران نخواهد بود! ...
دین ِ چو منی ، گزاف و آسان نبوَد! ...
روشنتر از ایمانِ من ایمان نبوَد! ...
در دهر ، چو من یکی و آن هم مؤمن ،
پس در همه دهر یک بی ایمان نبوَد! ...
خدایا! ...رحمتی کن ،تاایمان ،نام و نان برایم نیاورد! ...قوتم بخش ،تا نانم را ،و حتی نامم را ،در خطر ایمانم افکنم! ...تا از آنانی نباشم که ،پول دین را می گیرند ،و برای دنیا کار می کنند! ...بلکه از آنانی باشم که ،پول دنیا را می گیرند ،و برای دین کار می کنند!
راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است «مذهب » نام دارد. در این جا روشن است که مذهب یعنی راه، مذهب هدف نیست، راه است و وسیله است. تمام بدبختی هایی که در جامعه های مذهبی دیده می شود به این علت است که مذهب تغییر روح و جهت داده و در نتیجه نقشی که دارد عوض شده است و این بدان معناست که « مذهب را هدف کرده اند.»
من هرگز از مرگ نمی هراسید ه ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
هر زندانی رهایی است
هر جهادی آسودگی است
هر مرگی حیات است
مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم
پس چرا از فردا می ترسم
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
دکتر علی شریعتی
بشر بودن است و انسان شدن!
خواستم بگویم فاطمه، دختر پیامبر است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، همسر علی است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، مادر حسن و حسین است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
این همه فاطمه هست و فاطمه این همه نیست
فاطمه فاطمه است....
به دکتر شریعتی گفتند :" استاد! سیگار طول زندگی آدمو کوتاه میکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگی فکر میکنم
اگرتنها ترین تنها شوم بازهم خدا هست.
سرمایه های ماورایی هر کس حرف هایی است که برای نگفتن دارد
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
شناخت علی ذهنیت است و حب علی احساس ، اما تشیع علی عمل است ...
زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی گفت: نخریدند تمام شد
بودنت را پوستی کن بر گرد هسته ی ایمانت! هستی شو، هست شو!همه حباب مباش! در دل تاریکت شعله را برافروز،بتاب
.
یکی از مریدان حسن بصری ، عارف بزرگ ،
در بستر مرگ استاد از او پرسید :
"مولای من ، استاد شما که بود ؟ "
حسن بصری پاسخ داد :
" صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد
و باز شاید برخی را از قلم بیندازم . "
: "کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ "
حسن کمی اندیشید و بعد گفت :
در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.
اولین استادم یک دزد بود
.در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم.
کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم.
سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ،
و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد.
حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ،
اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند.
یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت :
می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن.
و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه.
با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد.
اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. "
مردی راضی بود و هرگز او را افسردهء ناکامی ندیدم.
از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد
و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ،
به یاد جملات آن دزد می افتادم :
"امشب چیزی گیرم نیامد ،
اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ،
و
این جمله ، به من توان ادامه ء راه را می داد. "
: " نفر دوم که بود ؟ "
: " نفر دوم سگی بود . می خواستم از رودخانه آب بنوشم ،
که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ،
سگ دیگری را در آب می دید ؛
که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب.
سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد ،
همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند.
اما هیچ اتفاقی نمی افتاد .
سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ،
تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود
و خود را به داخل آب انداخت ؛
و در همین لحظه ، تصویر سگ دیگر محو شد. "
حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد:
" و بالاخره ، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست ،
به طرف مسجد می رفت .پرسیدم :
خودت این شمع را روشن کرده ای ؟ دخترک گفت بله .
برای اینکه به او درسی بیاموزم ، گفتم :
" دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود ، می دانی شعله از کجا آمد؟ "
دخترک خندید ، شمع را خاموش کرد و از من پرسید :
" جناب ، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود ، کجا رفت ؟ "
" در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام.
کی شعلهء خرد را روشن می کند؟
شعله کجا می رود ؟
فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع ،
در لحظات خاصی آن شعلهء مقدس را در قلبش دارد ،
اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید .
از آن به بعد، تصمیم گرفتم
با همهء پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم ؛
با ابرها ، درخت ها ، رودها و جنگل ها ، مردها و زن ها .
در زندگی ام هزاران استاد داشته ام .
همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله ، هروقت از او بخواهم ،
روشن می شود
من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم .
آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ،
مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند
.
آزادی: توفان است؛ ترسوها آرامش استبداد را ترجيح میدهند.
«توماس جفرسون»
اين است راز هماره فرياد زدن من.
.
۱- به خاطر هیچ کاری نماز اول وقت را از دست مده
2- بهترین نعمتهای خداوند و بزرگترین سرمایه انسان عقل و خرده است
3- امروز که قامت ها موزن است خون ها گرم و قلبها زنده است باید برای فردای سخت اندیشه کرد
4- نیک.کاری ، پس انداز جاودانه است
5- یکی از نشانه های نادانی این است که کسی قبل از شنیدن مطلب جواب بگوید
6- برای اشخاص توانا لازم است که بز زن و فرزند خون توسعه و گشایش دهند
7- جمله ( الله الا الله ) دری است که هر کس داخل شود از عذاب ایمن یابد
8- ارزنده ترین مرحله خود ، خودشناسی است
9-بهترین اموال آن است که برای حفظ آبرو صرف شود
ناپلئون میگه :
حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش
چیزی رو بنویس که بتونی امضا کنی
و چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« دکتر علی شریعتی »


