تبليغاتX
هدیه برای دانش تو
هدیه برای دانش تو
مرکز موفقیت ایران
نگارش در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط علی حامدی

حمل تحمل
 

 

شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد.

 مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟!

در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!  

شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:” پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!”

شيوانا لبخندي زد و گفت:” هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس “تحمل کردن” را از دست بدهد!

مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:” يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!”شيوانا سري تکان داد و گفت:” تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگي!

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی
داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد!  

 

 
 آهنگری می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفتم روحم را وقف کارهای خیر کنم. سال‌ها با علاقه کار کردم، به دیگران نیکی کردم، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌ام چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتم مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنم آمده بود و از وضعیت دشوارم مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
 
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی
داستان كوتاه
 

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

 

گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

سه نفر کارگر برای یافتن کار به شهری مسافرت کردند . منتها یکی از این سه نفر ،یک روز صبح زود ، قبل از آن که دو رفیقش بیدار شوند ، خواست زرنگی کند ، برخاست و دنبال کار رفت . در راه خانمی را دید که بچه ای را در بغل دارد و گریه می کند . گفت : خانم چرا گریه میکنی ؟

گفت : شوهرم مرا طلاق داده ولی دفتر را امضا نکرده است . هنگامی که می خواهم ازدواج مجدد کنم ، می گویند تو مطلقه نیستی . زن از آن کارگر درخواست کرد که شما اگر میشود چند دقیقه تشریف بیارید و در دفتر ثبت ازدواج و طلاق به عنوان همسر من ، دفتر را امضا کنید و من نیز مبلغی زیاد به شما می دهم .

مرد کارگر گفت : خوب درآمدی برایم پیدا شد، پس الان سریع به دفتر ثبت ازدواج و طلاق می روم و آن را امضا می کنم و مزد و اجرت چندین روز را که باید کارگری کنم می گیرم .

کارگر ساده به دفتر رفت و گفت : من شوهر این زنم و او را طلاق داده ام ، دفتر را بیاورید تا امضا کنم . موقعی که دفتر طلاق را امضا کرد ، زن به دفتر دار گفت : تکلیف نفقه زمان عده چه میشود ؟

دفتر دار گفت : این مرد باید متحمل پرداخت شود . بالاخره حساب کرد و نفقه زمان عده را از مرد کارگر گرفت .

بعد گفت نگه داری بچه با چه کسی است ؟

گفت : نگهداری و مخارج بچه نیز به عهده مرد است .

زن گفت : من بچه ام را نمی خواهم . بچه را نیز به مرد کارگر بدبخت داد.

بعد ار تمام گرفتاری ها به منزل آمد و دید دوستانش مشغول صبحانه خوردن هستند . گفتند: این بچه کجا بوده که تو آن را به اینجا آورده ای ؟

کارگر نگونبخت جریان را تعریف کرد ، گفتند : مانعی ندارد پولهایی را که داده ای کار میکنی و جبران میشود ؛ اما این بچه را فردا صبح بعد از نماز که مردم به خانه هایشان باز میگردند ، ببر و داخل مسجد بگذار و بدین جا بازگرد . صبح شد بچه را به مسجد برد . هنگامی که مردم نمازشان را خواندند و به منزل بازگشتند ، بسیار آهسته بچه را گوشه مسجد گذاشت ، در حال بیرون آمدن از مسجد بود که صدای گریه بچه بلند شد .

خادم مسجد متوجه شد و به سرعت آمد و گریبان مرد را کارگر را گرفت و گفت : پس تو بچه ها را می آ<ری و در مسجد می گذاری و به امان خدا می روی ؟ چون قبلا نیز دو بچه دیگر را در مسجد رها کرده بودند ، خادم فکر کرد که این کارگر است . بالاخره آن دو بچه دیگر را هم به او دادند و با سه بچه به سمت منزل روانه شد ، برای دوستانش جریان را تعریف کرد .

گفتند : خوب هنگامی که به محل بازگشتیم به آنان بگو ، در فلان شهر بچه های زنازاده را تقسیم میکردند و سه تای از آنان نصیب من شد !!!

 

رسول خدا (ص) :

« شرورترین مردم کسی است ،که دینش را به دنیایش بفروشد و شرورتراز وی ، کسی باشد که دین خود به دنیای دیگری بفروشد .»

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط علی حامدی

سالها پیش، یک مردی عامی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.

پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و  میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گل اندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و  صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و  نعلینی به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای دیار خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.  

باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.  

پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمی الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟  

پسر گفت  که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من  و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی  کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.

  پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.

  اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل ، اثری هیچ ندارد.

نگارش در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم.. 

...................
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

چگونه از زندگی خود لذت ببرید

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، اورده شده است. هر روز انها را به کار بگیرید و از زندگی خود لذت ببرید.

سلامتی

1- اب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.
3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).
5- از نماز و دعا کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.


شخصیت

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید، شما نمی‌دانید که بین انها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته ی شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار ارامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی به مدرسه‌ای می‌ماند که باید در ان چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. گاهی مخالفت هم وجود دارد.


جامعه

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری، شغل شما به کمک شما نمی‌اید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با انها در ارتباط باشید.


زندگی

32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید و زشت دوری بجویید.
34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)
35- هر موقعیتی، خوب یا بد، گذراست.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.
38- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

نگارش در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط علی حامدی

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط علی حامدی

درس سوم :
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان
۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!
بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و
۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…
پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد
۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!
نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!!

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط علی حامدی

درس چهارم :
من خيلي خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلي کمکم کردند  دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…
يه روز خواهر نامزدم از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي.  سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همين الان
۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم  و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط علی حامدی

درس ششم :
چهار تا دوست كه
۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي
۳۰۰۰
متري بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!
چهارمي گفت: پسرمن ورزشکاره ورویهمرفته پسربدی نیست فقط علاوه بر دخترها گهگاه از پسرها هم استفاده میکند  
سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم  در ضمن زندگي بدي هم نداره
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از همان نوع   پسرا يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰
متري هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقي: اول به آنچه که افتخا ر میکنی مطمئن شو بعد زبا ن  به شماتت دیگرا ن بگشا

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط علی حامدی

درس هفتم :
توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ..
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره !
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط علی حامدی

درس هشتم :
يه زوج ۶۰
ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه
۳۰
سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰
سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط علی حامدی

درس نهم :
يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

 

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط علی حامدی
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد.
اولی گفت :من شمع صلح هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم . لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش شد .
دومی گفت :من شمع ایمان هستم وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آنرا خاموش کرد .
شمع سوم با ناراحتی گفت :من توان روشن ماندن را ندارم. مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند. آنها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیکتر است عشق بورزند . زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد …
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع گفت چرا شما خاموش هستید ؟
شما باید همه روشن باشید وبعد به آرامی گریست ….
در این لحظه شمع چهارم گفت : نترس عزیزم تا زمانی که من هنوز می درخشم می توان شمعهای دیگر را دوباره بیفروزیم . من امید هستم ….
بدین ترتیب همه ما می توانیم دوباره روشن باقی بمانیم …
امید و ایمان و صلح و عشق .
xbzi02fdfyzufqk1fd0.jpg
کودک با چشمهای درخشان شمع امید رو برداشت وبا آن شمعهای دیگر رو روشن کرد
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط علی حامدی

نام : کمال

کلاس :
دبستان

موزو انشا :
عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط علی حامدی
یكی از دوستانم به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"



61lwtn6.jpg


پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."




پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."




پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."




پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند
نگارش در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط علی حامدی

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت. سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند. شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم. بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم. مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم. به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند،

وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!

نگارش در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط علی حامدی

در بازگشت از كلیسا، جك از دوستش ماكس می پرسد: «فكر می كنی آیا می شود هنگام دعا كردن سیگار كشید؟»

ماكس جواب می دهد: «چرا از كشیش نمی پرسی؟»

جك نزد كشیش می رود و می پرسد: «جناب كشیش، می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم.»

كشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»

جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو می كند.

ماكس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردی. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشیش می رود و می پرسد:

«آیا وقتی در حال سیگار كشیدنم می توانم دعا كنم ؟»

كشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

نگارش در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط علی حامدی
استاد

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"

مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "-  این که مردنی است و حتماً ارزان... "
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و  انوری و مولوی رو حفظه..."

مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود.... ا

انگار نفس هم نمی کشید.
"-
این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد...."
"-
این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"
"-
آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"-
نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط علی حامدی


روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند .

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه

نگارش در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط علی حامدی
آفتاب در وسط آسمان بود که به نزدیکی های زابل رسیده بودند ، با اشاره ماموران ماشین توقف کرد ، شهلا و شقایق که پشت پرده بودند متوجه چیز زیادی نشدند ؛ فقط همین را فهمیدند که بار کامیون قاچاق است ، صدا راننده کامیون بود که این دو را صدا می زد
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط علی حامدی
حل مسئله به دو روش آمریکایی و روسی

 

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد،با مشکل کوچکی روبرو شد.آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند.(جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد وروی سطح کاغذ نمی ریزد)

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،12میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه،زیر آب وروی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتی گراد کار می کرد..

روس ها راه حل ساده تری داشتند،آنها از مداد استفاده کردند!

این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است.تمرکز روی مشکل یا تمرکز روی راه حل؟

نگارش در تاريخ جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط علی حامدی

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."


آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.


بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!


از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!

نگارش در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط علی حامدی

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.

 

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه  بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما ...........

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط علی حامدی

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.


فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.


و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند! او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.


وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.


و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.


مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.


 

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:
 


 

خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی


 

http://www.extension.umn.edu/distribution/horticulture/images/7564_08_swe.jpg

 

نگارش در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط علی حامدی

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.


    یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

 امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. 


    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. 

 نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. 


    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

 
    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد." 


    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است. برگرفته ازسایتROZANEH::.

نگارش در تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1387 توسط علی حامدی

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حيران مانده بود که چکار کند.

تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387 توسط علی حامدی
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود. نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهی
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387 توسط علی حامدی

جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که نشان از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه "هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت، او توانست نشانی دوشیزه "هالیس" را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن، دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . "هالیس" نوشته بود:"تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام .موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمانش آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال "میس هالیس" را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"

نگارش در تاريخ جمعه بیستم دی 1387 توسط علی حامدی

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید:
'
مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟

مادر جواب داد:

'خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد.'
دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید
.
پدرش پاسخ داد:

'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد.'
دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:

 'مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!'
مادرش گفت:

'عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش

نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط علی حامدی
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط علی حامدی
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند...

سربازان مانع ورودش می شوند !

خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد : چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید: دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!

مرد می گوید من خوابیده بودم!!!

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود ...


مرد می گوید : من خوابیده بودم ، چون فکر می کردم تو بیداری...!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط علی حامدی

يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيچکس نبود.

يک دسته از گنجشکها در صحرايي زندگي مي کردند و در زير بته هاي علف تخم گذاشته بودند و جوجه در آورده بودند.
يک فيل هم در آن صحرا زندگي مي کرد و يک روز که فيل مي خواست برود لب رودخانه آب بخورد سر راهش چند تا از جوجه هاي گنجشک را زير پاي خود له کرد.
گنجشکها خبردار شدند و خيلي غصه دار شدند و هر يکي چيزي گفتند. يکي گفت «سرنوشت اينطور بوده». يکي گفت«چاره اي نيست بايد بسوزيم و بسازيم.»


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387 توسط علی حامدی

گوسفند بع بع مي كرد گاو ماما مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي



ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط علی حامدی
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...
چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:
«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 توسط علی حامدی

داستان: مرا ببخش (Forgive me)


جناب آقای رونگه (Runge)‌ معاون دبیرستان با صدای خواب‌آلوده گفت: "مرا ببخش" (Forgive me)، حرف بزرگی است. انگلیسی‌ها این اصطلاح را فقط در مقابل خداوند، هنگام دعا و احساساتی‌ترین لحظات به‌كار می‌برند. شما به‌ندرت آن را خواهید شنید و به‌ندرت از آن استفاده خواهید كرد. بیشتر اوقات از اصطلاحاتی چون (excuse me) و (sorry) استفاده می‌شود. بله، به‌خصوص (sorry).
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387 توسط علی حامدی

مادر زن

 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.

يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
 
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسيد.
 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
 
امّا داماد از جايش تکان نخورد
.


او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
 
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زن
نگارش در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط علی حامدی
روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 توسط علی حامدی
داوند در وجود تک تک ما حضور دارد . این اوست که از طریق ما عشق خود را به دیگران ارزانی می دارد . ما دستان او هستیم ، پاهای او ، لبخند او ، صبر او و ... . وقتی ما عاشق می شویم ، خدا را حاضر می سازیم و می توانیم او را در دلمان لمس کنیم . ما از طریق عشق می توانیم صدای او را در ژرفای دلمان بشنویم و عظمت ما به عنوان یک انسان در همین است .

 

 

فقرا مردم بزرگی هستند . فقرا نیازی به ترحم و پول ما ندارند . آنها عشق و همدردی ما را می طلبند . فقرا به ما چیزی بیشتر از آنچه به آنها می دهیم می دهند .

 

 

 

با عشق دعا کن . به خدا نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش قربانی کنی . آن کلماتی که از ژرفای دل بیرون می آیند باعث جلای روحت می شوند و شعف و شوق می آفرینند . هر گاه که دعا می خوانی روی هر کلمه مکثی کن و معنای آن را با هر نفس به درون قلبت بفرست . این کلمات را تمام روز در دلت نگاه دار . این واژه های میهمان دلت آرامش و اطمینان را برایت به ارمغان خواهد آورد .

 

 

 

چراغ دلت را روشن نگاه دار . عشق باید ماندگار باشد و شرط ماندگاری آن است که دایم به آن انرژی ببخشی . یک چراغ نفتی تا زمانی روشن می ماند که نفت قطره به قطره به آن برسد . وقتی هیچ نفتی نباشد هیچ نوری نیست و زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید : تو را نمی شناسم !

 

 

 

فرزندم ! قطره های نفت چراغ عشق ما چیست ؟ آنها چیزهای کوچکی هستند که ما می توانیم در هر روز زندگی انجام دهیم . چیزهایی مثل لذت بردن از زندگی ، کمک کردن به دیگران ، صبر و پشتکار و تلاش ، ساکت بودن ، به درد دل دیگران گوش دادن ، بخشیدن درست و مهربانانه صحبت کردن و خیلی کارهای کوچک دیگر .

 

 

 
اینها هر کدام قطران نفتی هستند که ما به چراغ دلمان هدیه می دهیم تا در زندگی هر روز فزون تر از روز قبل بدرخشد .

 

 

خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن . او در درون توست .

مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی

 

مادر ترزا

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 توسط علی حامدی

معلّمی از دبیرستان جعفری نقل كرد:«... شاگرد من پسر تاجر معتبری بود. از نظر استعداد تحصیلی ضعیف بود. تابستان ها مجبور بود در كلاس های تجدیدی شركت كند. روزی در داخل كلاس با او به شور و مشورت پرداختم. به او گفتم: «... هر انسانی با استعداد خاصّی آفریده می شود.  به نظر من استعداد شما در زمینه ی تجارت است. این موضوع را با پدرتان در میان بگذارید. بگویید معلّم من توصیه كرد؛ اگر اجازه دهید به جای اجبار به تحصیل و دچار رنج و ملال شدن، به حجره ی شما بیایم و به تدریج استعداد ذاتّی خود را پرورده سازم. »

روز بعد، شاگرد من كمی گرفته بود. وقتی نتیجه ی شور و مشورت با پدر را از او سؤال كردم. ابتدا از پاسخ دادن خودداری كرد؛ ولی در اثر اصرار من چنین گفت: «... پدرم با تندی و تیزی پاسخ داد. گفت: ... فضولی موقوف، برو درست را بخوان. به معلّم ات بگو : .. در امور داخلی خانواده ها دخالت نكند و به تدریس خود اشتغال داشته باشد.»

ده سال از این ماجرا گذشت. به خاطر ندارم كه آیا این شاگرد موفّق به گرفتن دیپلم شد یا نه. روزی در چهار راه حسن آباد منتظر وسیله ی نقلیه بودم. اتومبیلی از مقابلم رد شد. سپس به عقب برگشت، در برابرم ایستاد. راننده در اتومبیل را باز كرد، من را به سوار شدن دعوت نمود. او را نشناختم. وقتی نام و فامیل او را پرسیدم، معلوم شد كه پسر همان تاجر معروف است. پس از احوال پرسی گفت: «... استاد!... احترام و تكریم شما بر همه ی ما واجب است، ولی من می خواهم دست شما را ببوسم. من سرانجام به حجره ی پدر رفتم. طبق استعداد پدری به كسب و تجارت پرداختم. امّا اقرار می كنم كه ده سال عقب هستم. اگر پدرم سخن شما را پذیرفته بود، من ده سال عقب نمی ماندم و عمرم را با چیزی كه مطابق استعدادم نبود ضایع و باطل نمی كردم.» (1)

 

1. مجله پیوند / بهمن 81  / شماره 280 / ص 19 الی

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 توسط علی حامدی

در جبهه؛خمپاره ی دشمن كنارم افتاد، منفجر شد. تركش‌هاي آن به پيكرم نشست. صورتم پاره پاره شد. بيهوش شدم. وقتي به هوش آمدم ؛ روي تخت بيمارستان بودم. دكترها پس از مدّتي معالجه در مورد جراحي پلاستيك صورتم گفتند:«... بايد به خارج اعزام شوی!.»

براي معالجه به خارج از كشور اعزام شدم. تعجّب دكترها اين بود؛همه ی صورت آسيب ديده بودبه جز دو چشم من!... آن‌ها علّت را نمي‌دانستند.ولي من به خوبي مي‌دانستم چرا؟!... پدرمن نابينا بودا... سال ها عصاكش پدر بودم. ‌پدر برای من دعا ‌كرد: «...پسرم!... اميدوارم نابينا نشوي.» 1

 

1.محمّدي اشتهاردي، داستان‌ها و پندها، ج8، ص1

نگارش در تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1387 توسط علی حامدی
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
 
 
  آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت
نگارش در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط علی حامدی
سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را بر عهده داشت ، میراب را دو کوزه بود که یکی سالم و دیگری را روزنه هایی بود . هر روز که برای پر کردن کوزه ها میرفت نصف آب کوزه سوراخ میریخت . یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخاست : ای میراب ! مرا چه سود به کار تو ؟ مرا کنار بگذار و کوزه دیگری اختیار کن . میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت : تمامی گل ها و سبزه هایی که در اطراف راه دربار روییده اند از سر جود توست ، آن وقت جواب آنها را چه دهم ، ناسالمی تو اگر چه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود می آورد . آیا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟
نگارش در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط علی حامدی

در روزگاران قدیم در جنگل سرسبز و زیبا، برکه‌ای بود که آب صاف و زلالی داشت. حیوانات و موجودات گوناگونی در اطراف این برکه زندگی می‌کردند که هر وقت تشنه می‌شدند، از آب آن می‌نوشیدند.

از قضا در این برکه قورباغه‌ای زندگی می‌کرد که با موشی در همان نزدیکی دوستی دیرینه‌ای داشت. این دو رازهای دلشان را با هم در میان می‌گذاشتند و از هم‌نشینی و هم‌صحبتی با یکدیگر لذت می‌بردند.

تا اینکه یک روز، موش به نزد قورباغه آمد و گفت: دوست عزیز! مدت‌هاست که می‌‌خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. راستش را بخواهی گاهی اوقات که لب برکه می‌آیم و تو را صدا می‌زنم، صدای مرا نمی‌شنوی و مرا از دیدار خود محروم می‌کنی. لانه‌ی من بیرون از آب است و لانه‌ی تو داخل آب. نه صدای تو به من می‌رسد و نه صدای من به تو. کاش می‌شد چاره‌ای بیندیشیم تا همیشه از حال هم با خبر باشیم!

پس از ساعت‌ها بحث و گفتگو  راه حلی برای مشکل‌شان یافتند. قرار بر این شد که طناب درازی را انتخاب کنند و از آن برای خبر کردن یکدیگر استفاده نمایند. به این ترتیب که یک سر آن به پای موش و سر دیگر آن به پای قورباغه بسته شود، تا هر زمان یکی از آنها نیاز به هم صحبتی با دیگری داشت، سرطناب را بکشد و او را به این وسیله با خبر سازد. مدتی گذشت و این دو دوست قدیمی در فرصت‌های مختلف، با کشیدن سرطناب یکدیگر را خبر می‌کردند، گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند و دائما از احوال هم با خبر بودند.

تا اینکه یک روز عقابی تیز چنگال موش را به منقار گرفت. قورباغه هم به گمان آنکه دوستش او را صدا می‌زند با خوشحالی به روی آب آمد.

اما ناگهان متوجه شد طنابی را که یک سر آن به پای موش بسته شده بود تا در مواقع ضروری برای ملاقات همدیگر را خبر کنند او را از زمین بلند کرده و همراه با موش به سوی آسمان می‌برد. قورباغه‌ی بیچاره که از این موضوع هم به شدت خنده‌اش گرفته بود و هم کمی وحشت کرده بود به شانس بد خود لعنت می‌فرستاد.

مردم  شهر هم با دیدن این ماجرا، در حالی که به فکر فرو رفته بودند با تعجب به این صحنه نگاه می‌کردند و آن را به یکدیگر نشان می‌دادند و با خود می‌گفتند: چطور چنین چیزی ممکن است؟ عقاب چگونه به درون آب رفته و همزمان با شکار موش، قورباغه را هم شکار کرده؟

قورباغه بیچاره در حالی که طعنه و سرزنش مردم را می‌شنید جز اینکه به حال خود تاسف بخورد و از این دوستی نابه‌جا پشیمان باشد کار دیگری از دستش بر نمی‌آمد.

 

نگارش در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط علی حامدی
ماهی و سیب

یک سیب کال کوچولو روی شاخه بالایی یک درخت نشسته بود. از تنهایی خسته بود. از آن بالا، رودخانه را تماشا می‌کرد.

رودخانه از درخت سیب، دور بود. توی آن یک ماهی قرمز شنا می‌کرد.

سیب کال، ماهی را دید. داد زد: «سلام ماهی قرمزه! با من دوست می‌شوی؟»

ماهی قرمز سر و دمش را تکان داد.

سیب کال خوشحال شد. در همان وقت، یک کلاغ سیاه آمد و روی درخت سیب نشست. سیب کال به او گفت: «آقا کلاغه، بی‌زحمت یک نوک به شاخه من بزن تا بیفتم پایین، قل بخورم روی زمین، برسم به رودخانه، پیش دوستم ماهی قرمزه.»

کلاغه گفت: «قبول می‌کنم به یک شرط. اول یک نوک به خودت می‌زنم، بعد یک نوک به شاخه‌ات می‌زنم.»

سیب کال قبول کرد. کلاغه یک نوک به سیب زد و گفت: «به به، چه خوشمزه‌ای !»

بعد هم یک نوک به شاخه سیب زد و گفت: «حالا برو پایین!»

سیب کال از شاخه افتاد پایین. قل خورد روی زمین. رفت رفت و رفت. یک مرتبه سرش خورد به یک سنگ سیاه. پشت سنگ سیاه، یک قورباغه سبز خوابیده بود. قورباغه از خواب پرید و گفت: «کی بود، کی بود به در زد؟»

سیب کال گفت: «من بودم، یک سیب کال کوچولو! می‌خواهم بروم تا رودخانه، پیش دوستم ماهی قرمزه. قورباغه جان، قلم می‌دهی تا بروم؟»

قورباغه گفت: «یک گاز بده، تا قلت بدهم!»

سیب کال قبول کرد. قورباغه یک گاز از او خورد، بعد ههم قلش داد.

سیب کال قل خورد و رفت. رفت و رفت و رفت. یک مرتبه افتاد توی یک چاله. توی چاله، یک موش خاکستری خواب بود. موش خاکستری از خواب پرید و گفت: «کی بود، کی بود افتاد پایین؟»

سیب کال گفت: «من بودم، یک سیب کال کوچولو! می‌خواهم بروم تا رودخانه، پیش دوستم ماهی قرمزه. آقا موشه جان، از چاله بیرونم بیار، قلم بده تا بروم.»

موش خاکستری گفت: «یک گاز بده، تا قلت بدهم!»

سیب کال قبول کرد. موش خاکستری یک گاز از سیب خورد. بعد هم او را از چاله بیرون آورد و قلش داد.

سیب کال قل خورد و رفت. رفت و رفت و رفت. هنوز به رودخانه نرسیده بود که غروب شد. هوا تاریک شد. سیب کال دیگر راه را درست نمی‌دید. خودش را به سنگ و برگ روی زمین گیر داد و ایستاد.

یک کرم شب تاب از آن طرف می‌گذشت. سیب کال او را دید. صدایش کرد و گفت: «ای کرم شب تاب، یک گاز به تو می‌دهم، تو هم قلم بده و راهم را تا رودخانه روشن کن.»

کرم شب تاب قبول کرد. یک گاز از سیب خورد. بعد هم نورش را تا رودخانه تاباند و سیب را قل داد.

ماهی و سیب

سیب کال قل خورد و رفت. رفت و رفت و رفت تا به نزدیک رودخانه رسید. ماهی قرمزه را توی آب دید. داد کشید: «سلام دوست من! من سیب کالم، از دیدنت خیلی خوشحالم!»

ماهی قرمزه سرودمش را تکان داد. توی آب چرخ زد. پولک‌هایش زیر نور ماه برق زد.

سیب کال خیلی خوشحال شد و داد زد: «الان می‌آیم به رودخانه!...»

اما یک مرتبه توی شن‌های ساحل رودخانه گیر کرد. هر کار کرد نتوانست قل بخورد و جلو برود. چون که دیگر گرد و قلقلی نبود.

نزدیک سحر، بادی وزید و یک موج کوچک روی آب رودخانه درست کرد. ماهی قرمزه سوار موج شد و آمد تا ساحل. افتاد کنار سیب. آهسته در گوش سیب گفت: «سلام دوست من! تو گردیت را به خاطر من از دست دادی. من هم قرمزیم را به تو می‌دهم.»

سیب کال خجالت کشید. رنگ قرمز از روی ماهی پرید و به تن سیب دوید. آن وقت ماهی قرمزه که دیگر قرمز نبود، که موج بزرگ را صدا زد. موج به ساحل آمد. ماهی و سیب را با خود برد تا رودخانه.

صبح که شد، یک ماهی سفید، با یک سیب گاز زده قرمز، توی رودخانه شنا می‌کردند. گل می گفتند و گل می‌شنیدن
نگارش در تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط علی حامدی
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك. پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود ...
نگارش در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط علی حامدی
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسیهایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند .سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در موردهرکدام ازهمکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پسازاتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانهنوشت ، وسپستمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنهانوشت .روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .معلم این زمزمه ها را ازکلاس شنید " واقعا ؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگرانبه وجود من اهمیت می دهند! " "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرادوست دارند . "دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .معلم نیزندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس بهبحث وصحبتپرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسیهایشان راضی بودند  باگذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سالبعد ، یکی از دانشآموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری اوشرکت کرد .او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ،جوان خوشقیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .کلیسا مملو از دوستانسرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسموداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .به محض اینکه معلم در کنارتابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حملتابوت بود ، به سوی او آمد وپرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ " معلم با تکان دادن سر پاسخداد : " چرا" سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شمایاد می کرد . "پس از مراسمتدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد همآمدند . پدر و مادر مارک نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظرملاقات با معلم مارک هستند .پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبشبیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را بهشما نشان دهیم که فکرمی کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذفرسوده دفتریادداشت که ازظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواریبه هم بسته شده بودند را ازکیفش در آورد .خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانیبودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد وگفت : " منهنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشتهام . "سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچهها نشان داد وگفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسیلیستش را نگهنداشته باشد . "معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگرطاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برایمارک و برای همه دوستانش که دیگر او رانمی دیدند ، گریه می کرد .سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیدهاست که ما فراموش می کنیم این زندگیروزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از مانمی داند که آن روز کی اتفاق خواهدافتاد . بنابراین به کسانیکه دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتانمهم و با ارزشند ، قبلاز آنکه برای گفتن دیر شده باشد.اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستیدکه نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان راصرف فرستادن این پیغام برای دیگرانکنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بودکه شما کوچکترین تلاشی برای ایجادتغییر در روابط تان نکردید ؟هر چه به افراد بیشتری این پیغام رابفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیتبیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت ترخواهد بود .بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از اینکاشته اید.

 

نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط علی حامدی

روزی از روزها دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

 

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.

 

 او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.

 

 پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است.

 

 در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت.

 

 میدانید چـــــرا ؟

 

 دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش .


اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.
نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط علی حامدی
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"
ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود.
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟  
نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط علی حامدی
سپیده كه وقتی به خانه می‌رسد، نامادری‌اش را عصبانی و ناراحت از دیدن دم خوك‌ پیشانی دخترش می‌بیند و بعد به دست نامادری و ناخواهری اسیر می‌شود كه او را از گیس می‌گیرند و روی زمین می‌كشند و توی تنور خالی می‌اندازند و سپیده توی تنور كه هم محل پختن نان و هم جایگاه آتش است، مثل حضرت یونس(ع) در دهان ماهی، در انتظار یاری خداوند سختی می‌كشد و گریان از بریده شدن موهای بلندش كه هم در تصور شرقی تنبیهی زنانه است هم در فرهنگ غربی بدترین نوع حقارتی است كه می‌شود برای زن‌ها اتفاق بیفتد، آتشی می‌شود زیر خاكستر كه دیگر طاقت سیاه‌روزی و حرف‌شنوی و تو‌سری خوردن از آدم‌های احمق را ندارد كه ندارد، برای همین هست كه یواشكی و با صدایی كه فقط مورچه‌ها می‌شنوند، آوازی می‌خواند كه دانه‌های درختی جادویی را بارور می‌كند و وقتی درخت كه نماد زندگی و حیات است بزرگ می‌شود و برگ‌هایش را زیر نور آفتاب می‌گستراند، توجه پسر خان را به شدت جلب می‌كند و وقتی او با خدم و حشم می‌رسد كه این درخت را از نزدیك نگاه كند با صدای فردی كه بر تنور می‌خواند و در حقیقت نماد روشنی است و قرار است با آواز خود سیاهی را رسوا كند، به خانه ماه‌پیشونی، نزدیك می‌شود و متاسفانه نامادری ظالم از این فرصت استفاده می‌كند و سایه زشت و تنبل را به جای ماه‌پیشونی غالب می‌كند و پسر خان را با عروس تازه به خانه می‌فرستد، جایی كه سایه بدبخت با سیاهی صورتش رسوا می‌شود و راز گرفتاری ماه‌پیشونی را می‌گوید و خواهرش را عاقبت بخیر می‌كند و خودش لابد یا مثل كنیز‌ها، دمخور آشپزخانه می‌شود یا لابد از گیس به دم قاطر آویزانش می‌كنند- مثل آخر و عاقبت بقیه آدم بدها توی كتاب‌ها و قصه‌های ایرانی- یا غمگین و دلمرده و زشت و بی‌تقدیر رها می‌شود كه همنشین مادر بددل و سیاهكارش باشد كه با بد‌جنسی می‌خواست دختر خودش را به جای نادختری‌اش به خانه بخت بفرستد، كاری كه اگر آدم خوب دقت كند می‌تواند از مادر ناامید و بدبختی كه دخترش را سیاه‌صورت و بدبخت می‌بیند، سر بزند نه فقط نامادری‌های خطرناك و نه فقط از دختران تنبل و بی‌ریخت... اما هرچه باشد این قصه است، قصه‌ای كه باید برای ما عاقبت‌اندیشی بیاورد كه یادمان بیاورد سیاه‌دلی‌ها و بدخواهی‌هایمان به نتیجه نمی‌رسد و باعث نمی‌شود كه تقدیری خوش به حساب ما بنویسند و لابد به خانه خان و به همنشینی بزرگان برسیم. قصه‌ای دلنشین و بامزه كه گرچه از بعضی جهات غیر‌قابل باور و عجیب به نظر می‌رسد، وسیله‌ای است برای نشان دادن راه‌های زشت و زیبا به آدم‌ها، خیلی قشنگ‌تر از جملات متضاد كه آدم را با خودشان همراه می‌كنند و نه رویایی برای آدم می‌سازند.
نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط علی حامدی
یك پسر كوچك از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی؟
مادرش به او گفت: زیرا من یك زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید.
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می كند.
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می كنند
بالاخره  سوالش را برای خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را می داند. او از خدا پرسید: خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
خدا گفت زمانی كه  زن را خلق كردم می خواستم كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بكشد. و همچنین شانه هایش  آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد.
من به او یك نیروی دورنی قوی  دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد.
به او توانایی دادم  كه در جایی كه همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش  برود. به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی كه مریض یا  پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند.
به او عشقی داده ام كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی  برسانند. به او توانایی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او  بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور  را دادم كه درك كند یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند، اما گاهی  اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می كند و به او این توانایی را دادم كه  تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش باقی بماند.
و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد. این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد. او به  هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد.
خدا گفت : زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست، ودر قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط علی حامدی
مرد نشست با نگاهی ترسان
فنجان قهوه ای را تامل میكرد
طالع بین گفت :‌"‌ پسرم .. غصه نخور
عشق سرنوشت توست ...
پسرم ..‌ طالعت دنیایی هولناك است ... و زندگیت سراسر سفر و پیكار
.. بسیار عاشق خواهی شد .. و بسیار خواهی مرد
و آنگاه عاشق تمام زنان زمین خواهی شد .. و باز خواهی گشت همچون پادشاهی مغلوب
...
...
بسیار بصیرت كرده ام و بسیار ستاره ها دیده ام
اما تاكنون طالعی چون طالعت ندیده ام
پسرم :‌"‌ غصه هایی ندیده ام چون غصه هایت
سرنوشتت است كه تا همیشه بروی .. و در عشق بر لبه خنجر قدم زنی و چون صدف تنها بمانی
سرنوشتت است كه همیشه بگذری..
و میلیونها بار عاشق شوی ... و باز گردی, ‌بازگردی چون پادشاهی خلع شده .
نگارش در تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط علی حامدی
یک شاهد عینی از نیویورک سیتی نقل کرد: در یک روز سرد دسامبر ، چندسال پیش،یه پسر کوچیک ،در حدود 7 ساله، کنار یه مغازه کفش فروشی توی یه خیابون شلوغ واستاده بود./پابرهنه،ضر زده بود به ویترین ، و از سرما به خودش میلرزید./یه خانم به پسر نزدیک شد و گفت، “دوست کوچلوی من،چرا اینقدر ژرف به اون شیشه نگاه میکنی؟” / بچه جواب داد : “من داشتم از خدا میخواستم که یه جفت از اون کفشها بهم بده” / اون خانم دست بچه رو گرفت، رفت توی مغازه، و از فروشنده خواست که نیم دوجین از کفشها رو برای پسر بچه بیاره./ بعدش از مغازه دار خواست اگه میشه یه لگن آب و یه حوله بهش بده. و اونم خیلی سریع اینا رو واسش آورد./خانم دوست کوچولو رو برد عقب مغازه، دستکشهای خودشو در آورد، زانو زد رو زمین، پاهای کوچک پسر رو شست و با حوله خشک کرد./ حالا دیگه فروشنده با کفشها برگشته بود. یه جفت گزاشت جلوی پاهای پسر. اون خانم کفشا رو براش خرید./بقیه کفشها رو هم بست و همشو داد به پسره. نوازشش کرد و بهش گفت: “بدون شک، تو الان احساس راحتی بیشتری میکنی.” / و برگشت که بره. بچه مات و مبهوت با دستش خانم رو گرفت، در حالی که به صورت خانم نگاه میکرد و اشک توی چشماش بود ازش پرسید; شما همسر خدا هستید؟
نگارش در تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط علی حامدی

رد پا

یك شب مردی خوابی دید.

او در رویا دید كه در كنار ساحل رودخانه با خدا قدم می زند.

در سرتاسر آسمان صحنه هایی از زندگی اش نمایان می شد

و او در هر صحنه دو جفت جای پا روی ماسه ها می دید.

یكی متعلق به او و دیگری متعلق به خدا...

هنگامی كه آخرین صحنه زندگی اش در پشت سر او روشن شد، به ردپای روی ماسه ها نگاه كرد.

او متوجه شد كه بسیاری از مواقع در مسیر زندگی اش تنها یك جفت ردپا وجود دارد

و همچنین می دید كه این اتفاق در بدترین و غمگین ترین لحظات زندگی اش رخ داده است.

این موضوع او را بسیار رنجاند، پس در این باره از خداوند پرسید:

خدایا! می گفتی از آن هنگام كه تصمیم بگیرم از تو متابعت كنم، در تمام طول راه با من خواهی بود. اما من دیدم كه درطی رنج آورترین لحظات زندگی ام، تنها یك جفت ردپا روی ماسه ها بود. من نمی فهمم چرا آن هنگام كه بیشترین نیاز را به تو داشتم مرا ترك كرده ای؟ خداوند پاسخ داد:

پسرم، فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هیچگاه ترا ترك نكرده ام.

در تمام لحظات امتحان و رنج تو،

 این یك جفت جای پا كه روی ماسه ها می دیدی،

ردپای من بود، زمانی كه تو را در آغوش خود حمل می كردم....

 

نویسنده ناشناس

نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی

پنجرۀ رو به تپه


دختر، پنجره را گشود. چند بار نفس عمیق کشید. نسیم صبحگاهی روی پوست
لطیف و شاداب صورتش نشست. هوس درتن نیمه لختش سُرید. فکر هماغوشی به سرعت ازنظرش گذشت. یادِ بوسه ها دردلِ سحرگاهان، کنار چادر در بالای تپه در ذهنش شکل گرفت. داغ شد. وسوسه اش گرفت. دستش لغزید روی سینه ش. با کف دست نرمای داغش را مالش داد. امتداد نگاهش سوی تپۀ بلندی رفت که آفتاب، از لای درختان یربرگ جنگلی سرک میکشید. بخاری شیری رنگ ازپای درخت چناز رو به آسمان میرفت.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی

جان و سگ هایش


اول بار درپارک محله دیدم، با چند سگ از نژادهای گوناگون دراطرافش. خیره شده بود به دختر جوانی با یک سگ سفید خال خالی که تازه انگار ازآرایشگری آورده بود برای گردش . چند قدمی نزدیکش شد با لبخندی نگاه به سگ گفت خیلی زیباست! دختر با لبخند ملیحی پاسخ داد: فلور!
- پس دنبال شوهره؟
و...

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی

قضاقدری


با فکرهای قضا قدری زنگ آپارتمان را فشارداد. با کمی تآخیر صدای ظریف زنانه ای که نفس نفس میزد پرسید: بلی؟
منزل آقای تجاری ؟
بلی بفرمائید شما ؟
سلام عرض میکنم خانم من سهراب هستم .
آقا تشریف ندارن رفتن مسافرت چهارپنج هفته دیگه برمیگردند.
میخواستم ببینم ...
و...

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی

اشتباه!



به سرو صدای خفیف ومشکوک که از طبقۀ پایین به گوشش خورد، نفسش را حبس کرد و به دقت گوش خواباند. با دلهره و تردید بلند شد روی تخت نشست. وقتی مطمئن که پائین خبرهایی هست، درتاریکی و سکوت لحظه ای به فکر فرورفت. با تصمیم ناگهانی کاپشن ش را پوشید. درحالیکه خود را به دیوار پله های راهرو چسبانده بود با احتیاط پا روی پله ها گذاشت و پایین رفت. سایۀ چهارنفر را دید که اثاث خانه را بیرون میبردند و درون کامیونی که چسبیده به در خانه پارک شده بود میکردند.
و..

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی

ماجرای یک تابلو!


عکاسخانۀ سپهر، در حوالی میدان مخبرالدوله تهران، درطبقه اول ساختمانی بود که وقتی ازپله ها بالا میرفتی در رو برویت تابلوئی زیبا، با این یک بیت شعر با خط درشتِ خوش نویسی گمنام، جلب توجه میکرد :

هرکه پولی داد و ما انداختیم از شما دادن ز ما انداختن !

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی

اولنگ | رضا خسروزاد

                                                                  
ماه هاست که گزارش اتفاقات روزانه ام یکنواخت شده است.حالا تمام زندگی برایم فراغتی بعد ازشام، نوشیدن لیوانی چای و بیدار نشستن بی دلیل تا اذان صبح شده است. به نظر کار خودم را کرده ام،بارم را بسته ام. حقوق اعمال نیک و بدم هم که محفوظ است بعید به نظر می رسد که کنجکاوی هم بتواند نگاه داردم.
و...

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی
مهام میقانی

داستان: یخ و زرده‌ی تخم مرغ


در زمستان سالی که به خاطر سرمای بی‌سابقه و بارش برف گاه و بی‌گاهش، خوشبخت‌ترین مردم روی زمین بودیم؛ مجبور بودم سه روز در هفته به دندانپزشکی بروم، روی تخت سفید اهرم‌‌دار دراز بکشم و هفته‌ای سه روز دهانم را تا جایی که می‌توانستم باز کنم و دندان‌های خراب و حلق سیاه و زبان پُر زخم و تاولم را نشان دکتری بدهم که هیچ کدام از این‌ها برایش اهمیتی نداشت و حالش را به‌هم نمی‌زد.

و...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی
آرمان سلاح ورزی

داستان: مالدورور


من کنت لوترهآمون بودم و در به در پی زن ایدهآل. چه ماجراها که آدم تو جستوجوی زن  ایدهآل باهاشان برخورد نمیکند. سه زن را دیده بودم که روی ماه راه میرفتند. ماه بابت نقش رد پاهاشان کاغذ دیواری گردی بود.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی
س. محمود حسینی زاد

داستان: پَرسه با چشم‌های نمناک


فقط برای این لحظه است که صبح زود، آفتاب نزده در زمستان و آفتاب پهن نشده در تابستان، بیدار می‌شود و بلند. کش و قوسی می‌رود که مثلأ ورزش کرده. می‌رود زیر آب سردِ سرد دوش و نفسش می‌گیرد، اول؛ بعد نفسی عمیق می‌کشد، چندبار. از حمام بیرون می‌آید و چند دقیقه‌ای راه می‌رود تا رطوبت پوست خشک شود. لباس می‌پوشد. با زن که بیدار شده و چای گذاشته، صبحانه می‌خورد و گاهی با یکی از بچه‌ها، که بیدار شده چون کلاس فوق‌العاده دارد در مدرسه یا دانشگاه؛


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی
علیرضا بهنام

داستان: اتاق سیاه


داشتیم تخمه می‌شکستیم که بصیر آمد توی اتاق سیاه. تخمه‌شکستن یک عادت بود. ما هم عادت کرده بودیم به خودمان بگوییم ما. پس وقتی بصیر آمد توی اتاق تخمه‌شکستن معنایش عوض شد. ما هم همین‌طور. حالا ما تبدیل شده بودیم به آنها و اتاق سیاه شده بود جایی که آنها تویش نشسته‌اند و دارند تخمه می‌شکنند. درست‌تر این است که بگوییم داشتند تخمه می‌شکستند چون که با ورود بصیر از تخمه‌شکستن ما تنها بویی چسبناک توی فضا باقی مانده بود که همراه با پوست تخمه‌های توی پلاستیک وسط اتاق بخشی از تعریف اتاق سیاه می‌شد توی ذهن بصیر.

با این تعریف جدید اتاق سیاه یک اتاق بود مثل اسمش سیاه. اتاق نور نداشت تنها منبع نوری که باعث می‌شد بصیر بتواند آنها را ببیند چراغ کوچکی بود به رنگ قرمز که روی صورت‌های آنها نور می‌تاباند.

بصیر هم کسی بود که آمده بود توی اتاق سیاه. آن‌هم درست وسط تخمه‌شکستن آنها و همین باعث شده بود بصیر چیزی به تعریف اتاق سیاه اضافه کند.

احتمال اول:

بصیر نام خودش را از دست می‌دهد می‌آید می‌نشیند کنار ما . بوی چسبناک اتاق از حفره‌های بینی‌اش کم کم نفوذ می‌کند به عصب‌های خاکستری، می‌رود می‌نشیند روی سلول‌های مغزش و دستش بی‌اراده می‌رود طرف پلاستیک تخمه‌ها. حالا دوباره این‌جا همه چیز برگشته است سر جای خودش. ما دوباره ما هستیم.

احتمال دوم:

بوی چسبناک اتاق بصیر را پس می‌زند. یادش نمی‌آید چرا درِ این اتاق را باز کرده. تلو‌خوران پس می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد. ما دوباره ما هستیم. اگر چه چیزی از تعریف ما و اتاق سیاه سوار بر بوی چسبناک می‌رود توی خاطره‌ی بصیر و از ما جدا می‌شود. حالا اتاق سیاه تعریف دیگری هم دارد. توی ذهن بصیر.

احتمال سوم:

این صحنه می‌شود یک تعریف جدید. برای بصیر، برای اتاق، برای ما، برای آنها.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی
علیرضا ایرانمهر

سه داستانِ کوچولو


دون‌ژوان

توی دانشکده به او می‌گفتند دون‌ژوان. موهای فرق‌سرش کمی ریخته و پیشانی‌اش بلند شده بود. درعوض چشم‌های عسلی وحشی و نگاه تیز و خیره‌ای داشت که دخترها عاشق‌اش بودند. یکی از کم‌حرف‌ترین آدم‌هایی بود که تا آن روز دیده بودیم. اهل لاف‌زدن از هنرهایش نبود. خودمان همه چیز را می‌دیدیم. دانشجوی‌های فنی مهندسی یک بار او را دیده بودند که ساعت یازده شب با دختر سرهنگ بالازاده، لای درختان نارنج باغ پشت خوابگاه قدم می‌زده است. دختر هشتاد کیلویی فرمانده ژاندارمی که بسیاری از دانشجویان گستاخ و حتا چند تا از اساتید دانشکده‌ی‌ معماری به خاطر نگاه‌های بی‌شرمانه‌شان از او سیلی خورده بودند.  دون‌ژوان قهرمان نرم کردن سنگ‌ترین دل‌ها بود. حتا پیردختران دانشگاه ملی او را با همه‌ی بی وفایی‌هایش به عشاق محجوب و خجالتی ترجیح می‌دادند. برای همین وقتی شنیدم دون‌ژوان با یک دختر لاغر و رنگ پریده‌ی ترم اولی ازدواج کرده، مثل آن بود که ببینیم راک‌فلر با کاسه‌ای برنجی توی کوچه‌های نازی‌آباد دوره افتاده و گدایی می‌کند. هر چند شاید چیزی که او در خشت‌خام می‌دید ما در آینه ‌هم نمی‌دیدیم

و....


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی
حسین نوش آذر

«داستانی برای تو»/ پاره‌ای از یک رمان


 

اشاره:

از زمانی که فصلی از رمان «سفرکرده‌ها» را در مجله‌ی ادبیِ دوست نازنیم خانم میترا الیاتی منتشر کردم، دو سال و خرده‌ای می‌گذرد. در این مدت هنوز این رمان که نشر نی آن را به وزارتخانه‌ی ارشاد فرستاده مجوز انتشار دریافت نکرده است. در این فاصله رمان دیگری نوشتم که اکنون صفحات نخستین‌اش از نظر شما می‌گذرد. موضوع این داستان عدالت است و از منظر یک وکیل عدالت‌جو اما ظالم روایت می‌شود که به دلیل ابتلای به سندروم برن اوت حافظه‌اش را از دست داده است، به این شکل که فقط وقایعی را که دوست می‌دارد به یاد می‌آورد، راست و دروغ را به هم می‌آمیزد و با تحریف وقایع، واقعیت را طوری جلوه می‌دهد که می‌پسندد چنان که معلوم نیست چه چیزی واقعی و چه چیزی جعلی‌ست و چه اتفاق‌های به راستی در زندگی او افتاده است. 

 

و...

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط علی حامدی
قاضی ربیحاوی
ghazirabihavi@hotmail.com

داستان / داستان یک عاشق


عشق به زن تنِ او را خواستن و با او درآمیختن است تن به تنش ساییدن در او فرو رفتن

عقیل از خود پرسید اما آیا او زن است

بله چون عقیل او را به زنی می‌خواست می‌خواست آن دو پای لُختِ از پیرهن بیرون‌زده آن پستان‌ها که برجستگی‌شان حالا دیده نمی‌شد چون او نشسته بود روی پنجه‌های پا پیرهنش بالا می‌رفت و پایین می‌آمد یا کشیده می‌شد با دست‌های نازک انگشت‌های بلند و باز به بالا و عقیل را واداشت نوک بیل خود بر زمین بگذارد پشت نخلی پنهان شود به تماشای بچه‌های نشسته پشت بوته‌های گُل خار سه پسر و او تنها دختر بود

و....


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط علی حامدی
  1. پلنگ و فلز/ عماد عبادی

  2. تصلیب / حجت بداغی

  3. «در»/ نیما نقوی

  4. تاریکی/ ‎ ‎غلام‏رضا صفّار

  5. خواب خون/ بهرام صادقی

  6. گلو زخم/ سوری احمد لو

  7. دسـت قرمــز/ محبوبه آب برین

  8. ده داستانک/ نفیسه طوسی

  9. بی‌خوابی/ مصطفی طباطبایی

  10. باله‌ی تخمه‌شکن/ صالح تسبيحی

  11. نگین قرمز انگشتر ماما / آنیتا یارمحمدی

  12. عاشقانه ترین دعایی که به آسمان رفت

  13. آخرین سه‌شنبه‌ی سال / مهدی مرعشی

  14. در این جزیره صدای «ز» می‌آید/ محمد جهانی

  15. مهریه عندالمطالبه است/ مجید تیموری

  16. داستان ِ مشترک:«همین و این + »

  17. بريده رمان انجمن مخفی/ احمد شاكری

  18. «عقده‌ی غورباقه‌ای - یا- قصه‌ی بچه‌ریغماسی»

  19. داستان کوتاه: کوهها نیز می گریند/ علیرضا ذیحق

  20. سحر خيز باش ، تا كامـروا شوی/ دكتر مجتبي كرباسچی

  21. سومین کرانه رود/ خوآو گوئی مارئس روسا/ برگردان مراد فرهادپور

  22. هفته ای يکبار که نمی ميری/ جی دی سلینجر/ برگردان سپیده خوبانی

  23. پنجره ی سرخ/ پروین پژواک

  24. روز گيج كننده / مجتبي صولت پور

  25. کاهگل / علی محمدی

  26. بچه‌ی مردم / جلال آل احمد

  27. سر سرباز سیری چند؟! / سید علی موسوی

  28. پيش آمد و جلوی تخت خم شد/ سروش رهگذر

  29. لاشخور / فرانتس کافکا/ احمد شاملو

  30. کنار دريا /آلن رب گريه/ برگردان: نجف دريابندری

  31. نه داستان از شش نویسنده/ ترجمه علی‌رضا صیامی

  32. داستانک: بیسکوئیت

  33. حکایت پادشاه و هفت فرزندش

  34. نمایشنامه: توپ لاستيكي : صادق چوبك

  35. کلپک/ عباس عبدی

  36. شب/حسین جوکاری

  37. دوازده ساعت/ مهام میقانی

  38. گم که میشوی/ الهام خیراندیش

  39. قهرمانان می‌ميرند/علیرضا ذیحق

  40. حواصیل ِِ گربه ‌لک ‌لک/ ریحانه نامدار

  41. آدم‌ها هربار يك جور خوانده مي‌شوند/ ليلا صادقي

  42. «عقده‌ی غورباقه‌ای - یا- قصه‌ی بچه‌ریغماسی»/ حامد روزی طلب

  43. عقده‌ی ادیپ من /فرانک اکانر / فرشید عطایی

  44. برادر کوچکتر/وارگاس لیوسا برگردان:رامین مولایی

  45. پیش از حمام/ اسماعیل کاداره/ برگردان: اسدالله امرایی

  46. حلقه/ کنوت هامسون/ ترجمه از نروژی: علی رضا صیامی

  47. سس گوجه فرنگی(داستان کوتاه اسپانیایی) هانس هَینتس اِوِرس، ترجمه‌ی رضا نجفی

  48. مرقد آقا / نیمایوشیج

  49. کتاب (رمان)/ نورمراد ساريخانوف

  50. رمان:ستونهای كج/حامد روزی‌طلب

  51. مردی در غربت(رمان)/ نادر ابراهیمی

  52. چند کلمه همراه ارغنون/ مهدی اخوان ثالث

  53. کمدی خودکشی(رمان) /محمدعلی افراشته

  54. مجموعه داستان/سایه‌های بلند/سروش مظفر مقدم

  55. مجموعه داستان/بیهوده‌گی‌های یک قاب/شعبان بالاخيلي

  56. چنار/ هوشنگ گلشیری

  57. خوش نشین/ علی ماتک

  58. وقتی فراموش‌شان کنی/ میثم علیپور

  59. مرغکا جا‌به‌جا/ حسین چراغی

  60. من عاشق آدم‌های پولدارم سیامک گلشیری

  61. تصنیف کوهستان(داستان کوتاه)/eva bell

  62. پشت‌بام/کوروش فهیم

  63. حنابندان/نرگس حسن‌لی

  64. تريلوژی پينوكيو/نسخه‌ی1/پينوكيو در دام نهنگ پير

  65. بچه‌های دریا/ ادویج دانتیکاه / برگردان علیرضا صیامی

  66. بادِ زمينی/ ریچارد براتیگان/ برگردان محمد میرزاخانی

  67. داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت اول)مهسا طایع

  68. داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت دوم)مهسا طایع

  69. داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت سوم)مهسا طایع

  70. داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت چهارم)مهسا طایع

  71. فقط منم که.../زادی اسمیت / برگردان خجسته کیهان

  72. 25 دقيقه به رفتن داستاني از شل سيلور استاين

  73. دومنيكا اثر پيمان هوشمند زاده

  74. فرويد بر تخت روان‌كاوي/ جورج تابوری

  75. جُنگ.../لوئیجی پیراندلو / برگردان علی قانع

  76. فرشته ها«ایپزود دوم»/ میلان کوندرا

  77. ماما الف (داستان کوتاه از:مهسا طایع)‏

  78. چند داستانک/نفیسه طوسی

  79. كتاب كاوه و ضحاك/ بهداد

  80. داستان «ساحل گرد» نوشته‌ی حسین نوش‌آذر

  81. متن کامل رمان «آدمیان که در...» نوشته مظاهر شهامت

  82. در همسایگی حوض کاشی پادشاهان / محمود مسعودی

  83. اولنگ / رضا خسروزاد

  84. از میان آتش و آسمان/ محمد حیاتی

  85. جنون رقصیدن / محمد امین محمدی

  86. دنياي‌ خدا / نجيب‌ محفوظ / محمد جواهرکلام

  87. ارسطو پشت فرمان / سید محمد حسین نواب

  88. خواب ها / حمدی تانپینار / علیرضا سیف‌الدینی

  89. قارچ‌ها در شهر / ایتالو کالوینو / ت: اثمار موسوی‌نیا

  90. متن كامل داستان حماسي گيلگمش

  91. مادرید، 20 مایل/ محمد جواد هرمس

  92. جزء گمشده/ امير حبيبی

  93.  قلم هایی که شکستند.!!!

  94. دور افتاده / محسن صادقی

  95. دختر/جاماييكا كينكيد/برگردان:محمد حياتي

  96. جوراب شلواري/تيم اوبرايان/برگردان: اسدالله امرايي

  97. گرگ پشت در/جيمز تربر/برگردان: مهشيد اميرشاهي

  98. ده نفر سرخ‮پوست / ارنست همينگوي/برگردان: احمد گلشيری

  99. خواسته‌ی قلبی/گارث نيكس/ برگردان: محمد حسین عبدالهی ثابت

  100. زندگی من گلی زرد است که از فراق تو می خشکد .../  علی اکبر رشیدی

  101. قلعه طلسم شده / محمدرضا يوسفي

  102. عارف نامه/ ایرج میرزا

  103. كتاب پياده نظام پارسي

  104. كتاب اردشير بابكان

  105. سمك عيار جلد اول

  106. هري پاتر و مقدسات مرگ

  107. سنگي بر گوري/ جلال آل احمد/ دیباچه

  108.  گذر لوتی‌صالح/ م.ع. سپانلو / جن و پری

  109. بوی خوش سیگار/نویسنده: البادس پدس

  110. من و مثلث برمودا/ سروش مظفر‌مقدم / والس ادبی

  111. داستان تجربی:هم بود وهم نبود/ آنيتا يارمحمدي / دیباچه

  112. داستان حرفه ای: عشاي نيمه‌شب / ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس /دیباچه

  113. داستان کوتاه: جوراب هایتان بو می دهد/ الهه موسی اکبری

  114. خاطره: او را گذشته ایست سزاوار احترام/ محمدرضا صادقی

  115. مجموعه ضرب المثل های ایرانی/ ایران اکتور

  116.  حکم مرگ / فصلی از رمان زيرچاپ «حكم مرگ»/اثر موريس بلانشو

  117. عقرب ‌(كريستا راينيگ‌/ترجمه:‌ پريسا رضايي/ خانه داستان)

  118. شاید مردی آن بالا (از وبلاگ داستان های تقریبا کوتاه)

  119. گسل (رمان)/ساسان قهرمان/ نیم نگاه

  120. کلاس درس (غلامحسین ساعدی)

  121. مرگ در کاسه ی سر (جواد مجابی)

  122. توکایی در قفس (نیمایوشیج)

  123. كنار تو (آنتيگون/ بهزاد باراني)

  124. نمایش نامه: (بازی آخر/ نیلوفر بیضایی)

  125. نمایشنامه - فرودگاه / مرتضی داریوندنژاد

  126. پيرمرد چشم ما بود/ جلال آل احمد / دیباچه

  127. عاشقی ـ فرزانه کرم‌پور/ رادیو زمانه

  128. ستاره ای از جنس دیگر/ کامبیز گیلانی/ واژه

  129. داستان:داستان: روز گودال/شکوفه آذر / نشریه جن و چری

  130. داستان حرفه ای: ويرانه‌هاي مدور /خورخه لوئيس بورخس/ دیباچه

  131. داستان حرف ای:شبي با امپراتريس /ايساک بابل/دیباچه

  132. داستان تجربی: لطفا نه!!/ نادره افشاري / دیباچه

  133. چشم انتظار/ محمود بلالی

  134. زهرا تب كرده! / فتح الله بی نیاز

  135. امّا نه! چیزی هست/ الهه علیخانی

  136. دختری که جهان را دوباره زایید‌./ حجت بداغی

  137. لباس هايت را بپوش دارم مي آيم/ مسعود تارانتاش

  138. آن كه دست تكان می داد، زن نبود / یوسف علیخانی

  139. يك داستان معمولي در يك روز معمولي/ مژگان امیری

  140. فصل سانسور شده «نخستين حلقه» سولژ نيتسين

  141. شش حکایت کوتاه از گیتی سروش/ شمیم بهار

  142. در این جزیره صدای «ز» می‌آید./ محمد جهانی

  143. سرگذشت مرد خسيس/ فتحعلی آخوند زاده

  144. نمایشنامه: بانو در شهر آینه/ نیلوفر بیضایی

  145. فرهادکُشان( 2) احمدرضا تخشید

  146. کلاغ هندی/ فرشته مولوی

  147. مشق عشق:گفته اند که بلال لکنت داشت/ سید مهدی شجاعی

  148. تابلو های ناتمام/ زینت نور

  149. گیسو/ حلقه ی سه شنبه

  150. زن حامله روي درخت/ عزيز معتضدي

  151. زخم/ امیر مهاجر/ والس ادبی

  152. داستان هایی از صادق چوبک/ پارس مارکت

  153. مسخ در پشت آينه /ساقي جمعي / کانون ادبیات ایران

  154. جنرال دو روز و دو شب خنديد /رضا ابراهيمي / کانون ادبیات ایران

  155. موریانه ای پایان آخرین صفحه مرده بود! /پوريا فلاح / کانون ادبیات ایران

  156. شبهاي ورامين/ صادق هدایت(فایلPDF)

  157. وکیل /فرانتس کافکا/ترجمه: فرخ شهریاری /کانون ادبیات ایران

  158. شبي كه من و نازي با هم مرديم / حسین پناهی/ وبلاگ اشک ماه

  159. تابلو های ناتمام/ زینت نور

  160. شلیک/  حمید باباوند/ کتاب نیوز

  161. رحمان/ معصومه مير ابوطالبي/ لوح

  162. گربه اي در پيرهن تور سياه/ رباب محب

  163. شازده/ سید مهدی شجاعی /کتاب نیوز

  164. خُمره‌های شکسته/ هژبر میرتیموری/ سایت ماندگار

  165. زوزه / آلن گینزبرگ / ترجمه علی قنبری / شهر قصه

  166. دسته گلی برای «الجرنون»نوشته: دنیل کیس / برگردان: مریم جوزی/ آکادمی فانتزی

  167. لی لی های دره/ قصه گو

  168. من دیگر «او» نیستم!/ عسل

  169. حلقه ی تاریک چاه/ مریم دلباری/ آتی بان

  170. سمینار روی عرشه ی کشتی/ عزیز معتضدی

  171. من‌هم گريه كردم ؟! / علی اکبر کرمانی نژاد

  172. رمان و وام ضروري/ عباس موذن/ ماندگار

  173. سرگردانی/ سروش علیزاده/ ماندگار

  174. سرسره/ فتح الله بی نیاز/ ماندگار

  175. پروانه/  محمود طلوعی/ ماندگار

  176. من و رستم/ شقایق زعفری

  177. ماری و دیگران / ناصر غیاثی

  178. ایفل / سعید طباطبایی

  179.  اسبان عاشق /عباس موذن

  180. روباهی با چشمان مضطرب! /میترا داور

  181. مکاشفه ما و شیخ - بوی ذهم ماهی! /علي قانع

  182.  کوچک‌ترین حشره‌خوار پستاندار دنیا / هادی نودهی

  183. کارگاه داستان / سایه‌ی کش‌دار / خلیل رشنوی

  184. صفحه ی داستان روزنامه اعتماد

  185. قایق/ کامران محمدی

  186.  50 داستانِ چندکلمه‌ای و یک داستانَک /میلاد ظریف

  187. عشاي نيمه‌شب / ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس/ دیباچه

  188. رضا قاسمی و رمان تازه‌اش «وردی که بره‌ها می‌خوانند»

  189. داستان ترجمه / یک تکه از دیوار برلین /سام شپارد / برگردان اسدالله امرایی

  190. متن کامل کتاب «هدف ادبیات» اثر «ماکسیم گورکی» (pdf)/ نوید نو

  191. دانلود: متن کامل کوری - ژوزه ساراماگو - مترجم: مینو مشیری

  192. دانلود: متن کامل مزرعه ی حیوانات - جورج اورول

  193. دانلود: عروسک پشت پرده - صادق هدایت

  194. دانلود: گیله مرد - بزرگ علوی

  195. سنگ بلورين/ درنا نيری / سایت خزه

  196. خانه‌ی قجری/ علی شیعه‌علی/ سایت خزه

  197. عطر سیگار/ محمد رضايی روشن/ سایت خزه

  198. كشتار در چهار فصل /محمد رضا ابوترابی/ آتی بان

  199. ماهی های سرخ شده/ محمد رضا خردمندان / لوح

  200. این کابوس را آن‌ها نوشته‌اند/ خالد رسول پور/ جن و پری

  201. متن كامل كتاب سينوهه نوشته ميكا والتري/ پرشین تولز

  202. داستان كوتاه «اسمشو چی بذاریم؟» نوشته :حسین خدنگ/ آتی بان

  203. مارمولک‌ها هم غصه می‌خورند(متن کامل رمان)/دکتر پرویز حبیبی/ سایت نوف

  204. داستان آلبوم و آب/ بختیار علی / ترجمه: خالد رسول‌پور /سایت رمزآشوب

  205. هيس زني دارد حرف مي‌زند / تهمينه زاردشت/ سایت کلاغ

  206. داستان حرفه ای:/ عشق در سالن فریز (میترا داور) / دیباچه

  207. داستان حرفه ای:/ خانواده های آواره (فرهاد پیربال)/ دیباچه

  208. داستان تجربی:/  جعفر خان و بانو (نادره افشاری) دیباچه

  209. آسفالت های استانبول/ امیر خالقی/ سایت مانیفست

  210. چهار داستانک از: خلیل جلیل‌زاده/ سایت رمز آشوب

  211. خداوند معبد نپال/ شهلا زرلکی/ والس ادبی

  212. نفوذ /  علیرضا اشتری/ کتاب نیوز

  213. بهمن/ غلامرضا منجزی

  214. جوانه/ وبلاگ سی گال

  215. ناتور دشت/ جی. دی. سلینجر/ برگردان محمد نجفی/  سایت کتابلاگ

  216. شوایک/ یاروسلاو هاشک/ برگردان کمال ظاهری/سایت کتابلاگ

  217. کرگدن/ اوژن یونسکو/ برگردان پری صابری/سایت کتابلاگ

  218. هملت/ ویلیام شکسپیر/ برگردان مسعود فرزاد

  219. پیاله نامه/ لانگ شات/ مجله ی هزار تو

  220. 60 داستان مثنوی به نثر/ دکتر محمود فتوحی

  221. پنج داستان کوتاهِ ارزشمند/خوابگرد

  222. وکیل /فرانتس کافکا/ترجمه: فرخ شهریاری/ کانون ادبیات ایران

  223. ساکن آخر الزمان/علیرضا سیف الدینی/ سایت جن و پری

  224. روزهای متلاشی/ محمد حسین بهرامیان

  225. رنگ ها ادعا کرده بودند / بهنام دهقانی

  226. شغال شاه/ احسان طبری/سایت اخگر

  227. غم نان اگر بگذرد/ وبلاگ پروا

  228. اشیا/ ميثم عليپور/ مجله ادبی هارمجیدون

  229. نقب/سعید طباطبایی/ مجله ادبی هارمجیدون

  230. مرگ نیمروزی/ناتاشا اميري/ مجله ادبی هارمجیدون

  231. اظهار نامه/علي رضا دانش پژوه/ مجله ادبی هارمجیدون

  232. ما همسایه ی خدا بودیم/عرفان نظر آهاری/ وبلاگ داستان های زیبا

  233. از چیزهای مختلفی شروع می شود/سيد مهدي موسوي/ مجله ادبی هارمجیدون

  234. آتش ته نشین (قصه) اهورا هخا / قلمرو

  235. دور سریع، دور کند/ علی چنگیزی/ آتی بان

  236. روسری های سبز/ مهدی نور محمد زاده/ لوح

  237. مثل  چه گوارا/ سیامک مهاجری / وبلاگ قالپاق

  238. شکوه زندگی سگی(ندا زندیه)/ کارگاه داستان جغد

  239. آنگاه که زیستن سکنایی انسان به دور دست می رود/ علی چنگیزی/ آتی بان

  240. بی خبران/ پاتوق ادبی

  241. پارکِ کیو / ویرجینیا وولف / ترجمه‌ی لیلا صمدی/ سایت نام ناپذیر

  242. مهمان:/ دانیل آلارکن/ برگردان: اسدالله امرايی / نشریه جن و پری

  243. متن کامل «سقراط مجروح» نوشته‌ی «برتولت برشت» / محمد قائد

  244. بی عرضه:/ آنتوان پاولویچ چخوف/ ترجمه سروژ استپانیان/ وبلاگ روایت

  245. جورج ریگا / "نمایشنامه ی " سرخپوست / ایرج رحمانی / سایت دیگران

  246. دختری از جای دیگر/  نويسنده:ابلاردو كاستيا (آرژانتين) / مترجم:مينا شايان/ آتی بان

  247. از گوشت ساخته شده‌ن.../تری بیسن / برگردان: احسان شفيعی زرگر / نشریه جن و پری

  248. یازدهمی/ کتایون مقدم/ خانه داستان

  249. راه دور / محمد بهارلو/ دیباچه

  250. روشنايي به روايت سيم خاردار/ وحید حسینی/ والس ادبی

  251. دایره گچی آوگسبورگی/ برتولد برشت/ ترجمه پریسا رضایی/ خانه داستان

  252. نان/ ولفگانگ بورشرت / دیباچه

  253. شرلوک هلمز و تاج الماس/  کتابحانه دیجیتالی

  254. صدای چکمه | کریستال آربوگاست | یوسف حیدری ترکمانی/قابیل

  255. داستان يك خاله‌ي بيچاره | هاروكي موراكامي | مترجم: فرشيد عطايي/قابیل

  256. داستان کوتاه/ زياده قربانت صادق خان: مرضيه ستوده/سخن

  257. داستان کوتاه/ يك روز آفتابي: حسين نوش‌آذر/ سخن

  258. داستان کوتاه/ ديوار مشترك: ميترا داور/ سخن

  259. داستان کوتاه/ باغ غم: ميهن بهرامي/ سخن

  260. داستان کوتاه/ گدِی مَداری/ محمد حسین محمدی/ سایت محبت

  261. داستانک: راه بهشت/ سایت داتیکی

  262. اولین و آخرین داستان/  قادر مرادی/سایت آریائی

  263. مثل سرسره!/ میلاد رضایی خلیق

  264. شب عروس ( بخش نخست )/ سعید بیابانکی

  265. بادكنك تنها/ نوشین استادمحمدی/ سایت پارسی

  266. بريده اي خلاصه وكوتاه از" مكتب بي خدايي"/حلقه سه شنبه

  267. آن زنِ در جایگاه بنزین/نوشته: برنهارد شلينک/ برگردان:محمود حسيني زاد/ سایت جن و پری

  268. ماسک و کلمه/ داستانی از: لوئیزا والنزوئلا/ برگردان: سودابه اشرفی/ سایت جن و پری
  269. حلزونهای خانه به دوش / محمد سرشار/ سایت کتاب نیوز

  270. رنگ، تنها رنگ/ محمد حسینی/ سایت جن و پری

  271. شازده/ سید مهدی شجاعی/ سلیت کتاب نیوز

  272. پشت در.../علی چنگیزی/ سایت پارسی

  273. تله(داستان طنز)/ابوالقاسم حالت/سایت زابغه

  274. داستان زبان اصلی: The Black Cat /دیباچه

  275. THE BIBLE/MARGUERITE DURAS/ دیباچه

  276. داستان هایی از امام علی(ع)/ حمید خرمی

  277. چهل داستان و چهل حديث از امام هادي (ع) مؤلف : عبدالله صالحي

  278. چهل داستان و چهل حديث از امام جواد (ع) مؤلف : عبدالله صالحي

  279. دگرگوني دريا/ ارنست همينگوي / برگردان: احمد گلشيري

  280. ما آدم نمي‌شيم!.. /نوشته: عزيز نسين / برگردان: احمد شاملو

  281. شبي با امپراتريس /ايساک بابل/ برگردان: مژده دقيقي

  282. "در راه گورستان" / توماس مان/ ت: سیمین دانشور

  283. « خورشید زیر پوستین آقاجان »/ مهشید امیرشاهی

  284. افسانه ی سه سنگ/ شیرین سادات صفوی

  285. چنار / هوشنگ گلشیری

  286. ديد و باز ديد عيد/ جلال آل احمد

  287. « آرابی » جیمز جویس /ترجمه: پرتو اعتصامی

  288. نذر کردم گم و گور که بشی.../ زری محمدی خرمی

  289. به‌خاطر زرد آرل/ ایرونیگ استون

  290. قصه: یک فرشته بهتر

  291. لهجه فراگير/ محمد اکبری

  292. « انار بانو و پسرهايش »  گلي ترقي

  293. « كمربند صاعقه »  پرويز دوايي

  294. « سراسر حادثه »  بهرام صادقي

  295. عنكبوت نفرین شده/ اسماعیل زرعی

  296. گنجه ی جادویی/ پانته آ کیانی

  297. وسوسه/ رضا ممسنی

  298. کلمه خارج از متن/ یداله شهرجو

  299. يكصد موضوع ، پانصد داستان نويسنده:سيد على اكبر صداقت

  300. یا ضامن آهو (مجموعه هشت روایت)/ محبوبه بوری

  301. جایی میان زمین و آسمان / شعله آذر

  302. درهای شیشه خور/ اسماعیل زرعی

  303. رمان جن نامه/  هوشنگ گلشیری

  304. داستان باستان/ حسین نوری

  305.  یخ در بهشت/ مختار رنجدیده

  306. شکار خروس/ الهه بهبودی

  307. بابا پیر/ حجت بداغی

  308. شپش/ سایت پارسیفا

  309. باران تابستان/ سایت پارسیفا

  310. اردیبهشت چهل و شش - شمیم بهار

  311. می‌خواهم قلقش بیاید دستم!/ جی دی سلینجر/ ت: علی شیعه علی

  312. نغمه‌های عاشقانه رودخانه هادسِن، افشين رفاعت

  313. افسانه ی ببر/ داریوفو/ ت: صدرالدین زاهد

  314. مهمون باشین/ گیتی رجب زاده

  315. رقص باد و برگ، ماريا تبريزپور

  316. داستان کوتاه «سايه‌ها» ـ مهدی مرعشی

  317. داستان کوتاه «بولداگ» ـ آرتور ميلر ـ برگردان اکرم کبيری

  318. رنجش / بخشی از رمان چاپ نشده مه کامه رحیم زاده

  319. قصه هاى طاقديس حسين استاد ولى

  320. شبی در برزخ/ حسن عسکری راد

  321. « آخرین لحظه »/ بهاره خلیقی

  322. داستانهاى شگفت

  323. پدر / هیوا

  324. خسوف / بهزاد زرهداران

  325. تشنگى/ فتح ‏الله بی نياز

  326. آناهيتاي مقدس /گ. فهيم

  327. استخوان جنگی/ عباس موذن

  328. سیزده دانه آلبالو / زهره محمد پور

  329. عروس ِخودم می‌دونم /سایت آریا بوم

نگارش در تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط علی حامدی
  1. انتری که لوطیش مرده بود/ صادق چوبک

  2. عنکبوت ها دست از سرم برداريد/ علي خانمرادي

  3. داستان ترجمه: زندگی /گریس پا‌لی / برگردان: مهرشید متولی

  4. دو داستان: مقصر اسم من بود- نوشین حسینی نژاد / شب بیاد ماندنی - نازنین حسینی نژاد

  5. وداع(وچند داستان كوتاه ديگر)-حسين نوش آذر

  6. دسيسه-ماكسول گرانت(والتر گيبسون)-قاسم كياني مقدم

  7. يك شاخه شب بو(دوازده داستان كوتاه)-عباس صحرايي

  8. زماني كه باد بوزد(داستان جنايي)-جيمز پاترسون-مرتضي مدني نژاد

  9. قضاوتی بین فرزندان/ سایت غدیر

  10. بومرنگ/ بهزاد باباخانی

  11. پایییز/ نوشته شمیم بهار

  12. تابلوی قاتل/ ایلیا خدابخش

  13. در ولایت هوا / از هوشنگ گلشیری

  14. داستانی که اسم ندارد/ میثم متاجی

  15. داستان: نامه اي به آفروديته ي خودم/مزدک ماشاتوکي

  16. داستان: عكسهاي سياه و سفيد/مهدي صالحي اقدم

  17. نوبت را رعایت کنید/ رضوان نیلی پور

  18. قصه: ماهی طلایی/ مرسده مانی

  19. حاجي آقا-صادق هدايت

  20. داستان عربی/ جیمز جویس

  21. حکایت: شاه عباس شبها لباس درویشی می پوشید/ عرفان سرخ

  22. سفرنامه ایتالیا-فروغ فرخ زاد

  23. نمایشنامه: جعفر خان از فرنگ برگشته/ حسن مقدم /شورای گسترش زبان فارسی

  24. نمایشنامه: چشم در برابر چشم / غلامحسين ساعدي/ شورای گسترش زبان فارسی

  25. نمایشنامه:  توپ لاستيكي / صادق چوبك/ شورای گسترش زبان فارسی

  26. نمایشنامه - عاشق ترین روزگار /سعید تشکری

  27. نمایشنامه: خسیس/ مولیر/ برگردان رضا سید حسینی

  28. نمایشنامه - انتظار با بوی نرگس / زینت صالح پور

  29. نمایش نامه: فاجعه ، ساموئل بكت

  30. نمایشنامه: خواستگاری یا انتخاب/مودب‌پور،م

  31. رستمي ديگر اسفندياري ديگر(نمایشنامه)/ ايرج جنتي عطايي

  32. مرد رویاها(نمایشنامه)/ سید مهدی شجاعی

  33. تستی برای سنجش فضولی! (نمایشنامه)

  34. ماهان کوشیار(نمایشنامه)/رضا قاسمی

  35. نمایش نامه:چشم در برابر چشم /غلامحسین ساعدی

  36. فيلمنامه نون و گلدون(نمایشنامه)/ محسن مخملباف

  37. فیلم نامه: سکوت/ منصور جهانبخش

  38. فیلم نامه: انعکاس/مرضیه عرب/ سایت نسیم کویر

نگارش در تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط علی حامدی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :

" اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم "

 دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت : "نه ... خدا نکنه ... اصلآ کفش نمی خوام

نگارش در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط علی حامدی
 

فکر کن , ايمان داشته باش , آرزو کن , شهامت داشته باش

پسري هشت ساله به پير مردي نزديک شد , به چشمانش نگاه کرد و پرسيد : " ميدانم که شما مردي بسيار خردمند هستيد . ميخواهم که راز زندگي را بدانم. "
پيرمرد به آن پسر بچه نگاه کرد و پاسخ داد : من در دوران زندگيم خيلي فکر کردهام . اين راز ميتواند در چهار کلمه خلاصه شود.
اولين راز فکر کردن است. تفکر درباره ارزشهايي که آرزو داري با آنها زندگي کني.
دومين راز ايمان داشتن است. ايمان به خودت بر مبناي تفکري که درباره ارزش هاي زندگيت داشته اي.
سومين راز آرزو کردن است . آرزو درباره چيزهايي که ميتواند باشد بر مبناي ايمان به خودت  و ارزهايي که ميخواهي با آنها زندگي کني.
آخرين راز شهامت داشتن است. شهامت براي به واقعيت رساندن آرزوهايت , بر مبناي آيمان به خودت و ارزشهايت.

و به اين ترتيب , والت ديزني به آن پسر کوچک گفت : " فکر کن , ايمان داشته باش , آرزو کن و شهامت داشته باش.

نگارش در تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط علی حامدی
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق خود در هتل متوجه مي شود كه هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش اي - ميل بزند .
نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه اشتباهش بشود نامه را مي فرستد.
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين دنياي خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا اي – ميل هاي خود را چك كند اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و درهمان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد .

گيرنده ؛ همسر عزيزم
موضوع ؛ من رسيدم
ميدونم كه ازگرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي ؛ راستش آنها اينجا كامپيوتر دارند و هر كسي به اينجا ميآد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته.
من همين ا لان رسيدم و همه چيز براي ورود تو رو به راهه .
فردا مي بينمت اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من راحت باشه

 

نگارش در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط علی حامدی

سهراب سايبان

دشمن

با چشم‌هاي درشتش با ترس به من خيره شده بود.

گفتم: اينو از كجا آوردي بچه؟! مگر نمي‌دوني چاقو خطرناكه؟

او نمي‌داند،او خيلي چيزها را نمي‌داند. مثلاً نمي‌داند كه چقدر دوستش دارم و پارة تن يعني چه. او نمي‌داند چه وحشتي دارم وقتي به چشم‌هاي درشتش نگاه مي‌كنم. او خيلي چيزهاي ديگر را هم نمي‌داند

بغلش كردم، بوسيدمش صورت سبزه‌اش را به صورتم چسباند بغضش تركيد و من هم


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط علی حامدی

 پادشاه و كنيزك
پادشاه
قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط علی حامدی

 

همه مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسی به او كار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هيچ دردي نمی خوری}...يك شب كه مداد رنگی ها...توی سياهی كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توی جعبه مداد رنگی...جای خالی او...با هيچ رنگی پر نشد.

نگارش در تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387 توسط علی حامدی
 

 

مجموعه  ۱۱۸ داستان کوتاه تقدیم شما دوستان می شود

 امیدوارم این /  هدیه / مورد پسند شما قرار گیرد

کلیک کنید تا داستان را را دانلود شود....

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 توسط علی حامدی
افسانه سیزیف

ترجمه: وحيد مواجي


خدايان سيزيف را محکوم کرده بودند که دائما سنگي را به بالاي
کوهي بغلتاند، تا جائيکه سنگ بخاطر وزنش به پايين مي افتاد. آا
به دلائلي فکر مي کردند که تنبيه وحشتناک تري از کار عبث و بي
اميد وجود ندارد.

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 توسط علی حامدی
حكايتي از زبان مسيح :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند .

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه دوم فروردین 1387 توسط علی حامدی
 

برداشت اول) کتاب می‌خواندم که آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. انگار که تمرین رژه می‌کرد. تا اینکه بالأخره رضایت داد وسط اتاق بایستد. نگاهی به ساعتش انداخت و با خودش گفت: یک و نوزده (۱:۱۹). سراز کتاب برداشتم و به او گفتم: بیست! پرسید: یک و بیسته؟ (۱:۲۰) گفتم: نه! یک و نوزده می‌شه بیست! متوجه نشدم خندید یا سر تکان داد چون حواسم رفت به قلم و کاغذی که برداشتم و نوشتم: کتاب می‌خواندم که آمد...

 

برداشت دوم) کتاب می‌خواندم که آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. انگار که تمرین رژه می‌کرد. تا اینکه بالأخره رضایت داد وسط اتاق بایستد. نگاهی به ساعتش انداخت و با خودش گفت: یک و نوزده (۱:۱۹). سراز کتاب برداشتم و به او گفتم: بیست! پرسید: یک و بیسته؟ (۱:۲۰) گفتم: نه! یک و نوزده می‌شه بیست! خندید و من نگاهم رفت به طرف ساعت روی دیوار: ۱:۲۰ بود.

نگارش در تاريخ جمعه دوم فروردین 1387 توسط علی حامدی
 

جشن تولد: کاترین براش
ترجمه: محمد وجدانی


 

جشن تولد 


 

زوجی بودند تقریبا چهل ساله که معلوم بود زن و شوهر هستند. در رستورانی کوچک بر روی نیمکتی نشسته بودند و شام صرف می‌کردند. مرد، صورتی گرد و از خود راضی و عینکی بر چشم داشت. زن نسبتا زیبا بود و کلاه بزرگی بر سر داشت. چیزی که توجه دیگران را به آنها جلب کند وجود نداشت، مگر وقتی که در پایان صرف غذا یک‌دفعه معلوم شد این شام یک شام معمولی نیست. در واقع تولد شوهر بود و زن برنامه ریخته بود تا او را کمی غافلگیر کند.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط علی حامدی

داستان رز

 
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.
نگارش در تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط علی حامدی
 

خسته ام این دستها خسته اند و چرا انقدر خسته اند؟دقیق می شوم دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم اما نه فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند مغزم درد می کند از حرف زدن چه قدر حرف زده ام چه قدر درذهنم حرف زده ام خروار خروار با لحن و حالت های متفاوت مغایر متضاد و ... گفته ام و شنیده ام خاموش شده و باز بر افروخته ام رخاش کرده و باز خوددارشده ام خشم گرفته ام و لحظااتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند..

                                                                محمود دولت آبادی(از رمان سلوک)

 

درباره وبلاگ

موفقیت...پيروزي....آرمان....هدف
...زندگي با طعم دوست داشتن
.خواستن .توانستن
........

.......
اگر نمي تواني بالا روي ،
سيب باش تا افتادنت انديشه اي را بالا برد .

دکتر شريعتي
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ