در روي امواج تيره ،
خورشيد را به چنگ بياوريد ! نناليد
زندگي دريايي پر طوفاني است كه در هر جايي ممكن است با امواج آن روبرو شد.
امواج را بشكافيد و عبور كنيد .
ويلر
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا /اگه اسمم همه جا هست روی لبها تو کتابا/ اگه رودم رود گنگم/ مث مریم اگه پاک/ اگه نوری به صلیبم/ اگه گنجی زیر خاک /واسه تو قد یه برگم /پیش تو راضی به مرگم.../اگه پاکم مث معبد /اگه عاشق مث هندو /مث بندر واسه قایق/ واسه قایق مث پارو/ اگه عکس چل ستونم/ اگه شهری بی حصار/واسه آرش تیر آخر /واسه جاده یه سوار/ واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم.../اگه قیمتی ترین سنگ زمینم /توی تابستون دستای تو برفم/اگه حرفای قشنگ هر کتابم/برای اسم تو چندتا دونه حرفم/ اگه سیلم پیش تو قد یه قطره/ اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن/اگه تنپوش بلند هر درختم/ پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن/واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم/اگه تلخی مث نفرین/ اکه تندی مث رگبار/ اکه زخمی زخم کهنه/ بغض یه در رو به دیوار/ اگه جام شوکرانی/ تو عزیزی مث آب/ اگه ترسی اگه وحشت / مث مردن توی خواب/ واسه تو قد یه برگم /پیش تو راضی به مرگم...
تو نه بارونی نه شن باد/ تو نه مرهمی نه فریاد/ تو نه خسته ای نه هم پا/ تو نه از غیری نه از ما/ تو نه بیرون نه درونی/ تو نه ارزون نه گرونی/ تو نه خاکی پوشش گنج نه یه مهره توی شطرنج/ تو فقط هستی که باشی تو نه مرگی نه تلاشی/ نمیتونم نمیتونم تو رو هم صدا بدونم/ تو یه روز سبزی یه روز زرد یه روز همدردی یه روز درد/ اگه اشتباه می خونم بگو راست بگو بدونم/ تو کدوم رنگی کدوم بو اگه سکه ای کدوم رو/ که نه ظلمت نه فروغی /نه رکودی نه بلوغ/ی نکنه حرفای خامم خاطر عزیزو آزر/د نکنه اسم حقیرم تو کتابای تو خط خورد....
قصه ی من و غم تو قصه ی گل و تگرگه/ ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه/ ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن/ سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من/ همیشه میون قاب خالی درهای بسته /طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته/ کاش می شد چشام ببینن طرح اندام تو داره/ زنده میشه جون می گیره پا توی اتاق میذاره/
کاش میشد صدای باهات بپیچه تو گوش دالون/ طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون/ کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه /غنچه ی سفید مریم با نوازش تو وا شه/
کاش می شد اما نمیشه، نمیشه بیای دوباره /نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره /کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره/ رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره...
تندیس جاودانه آزادی
تندیس سربلند
قد قامت الصلات هنر
وقتی که چشم میدوزد
بر تحفه ای که سر تا پایش
عین حقارت است
فریاد میزند:
این مظهر فریب و جنایت را
در چاله ی زباله بیندازید!
تندیس عشق میگرید
تصویر مه گرفته ی سهراب
چشمان آفتابی محسن
و یاد بی زوال ندا
در پیش چشم اوست
از آن بلند عالم
تندیس عشق
پروانه های آزادی را
پرواز میدهد
آنسوی آب و خاک
در پهندشت ایران
در بستر خلیج همیشه فارس
در پیش پای کارون
بر بستر جنایت و خون
تندیس سربلند
قد قامت الصلات هنر
شعری به یاد ایران میخواند
ای سرزمین شعر و ترانه
ای شعله ی همیشه فروزان
ای دفتر قدیمی تاریخ
آن لحظه دور نیست
وقتی که تحفه ی آرادان را
در چاله ی زباله بیندازید
روزیکه دین فروشان را
از بستر سیاستشان
یکسر جدا کنی
آن لحظه ای که میکده ها
در طیف بانگ حافظ و خواجو
رقصی چنان که جان و جهانست
آغاز میکنند
آن لحظه دور نیست
تا بوسه بر مزار الف صبح
تنها سه چهار قدم باقی است
شهرام جمع مستان را
آواز میدهد:
گاه رسیدن است بیائید
ایران رها شده است کجائید؟
سلام نرخی را نمی شناسم
زیرا
هزاران سال خفته بودم
خواستم به دیدار آیم
درختان فلزی کاشته بودند
گم کرده ام
خودم و حتی کیف رنگم را
جا گذاشته ام قلب شیشه ایم را
من رفتم
از شهر درختان فلزیت
و حال در بین جماعت دروغین بسیار تنهایم
پیراهن چهار خانه
و تعارفات کودکانه در صف مینی بوس
جا مانده اند
آنان را ندیده ای؟
صداقتم در پیراهن بود
آن را جا گذاشته ام؟
پوستین مادیم و چند تل استخوان بر من مانده اند
به دیدارت خواهم آمد
با یک نسیم
آرام و بی صدا
صدایی شنیده ایی
باور مکن
زیرا صدا نغمه ی دیوار درون تهی است
و سکوت سنگین است.
من با سکوت میروم
اما دوباره می گویم
پیراهن چهار خانه ام را جا گذاشته ام
آن را ندیده اید؟
صداقتم در پیراهن بود
ادامه مطلب...
ترجمان فاجعه
احمد شاملو
صحنه چه می تواند گفت
به هنگامی که از بازیگر و بازی تهی است ؟
اینجا مطلقِ زیبایی به کار نیست
که کاغذِ دیوارپوش نیز
می باید زیبا باشد .
در غیابِ انسان
جهان را هویتی نیست
در غیابِ تاریخ
هنر
عشوه ی بی عار و دردی است
دهانِ بسته
وحشتِ فریبکار از لو رفتن است
دستِ بسته
بازداشتنِ آدمی است از اعجازش
خونِ ریخته
حرمتی به مزبله افکنده است
ما به ازای سیرخواریِ شکم باره یی .
هنر شهادتی است از سر صدق:
نوری که فاجعه را ترجمه می کند
تا آدمی
حشمتِ موهون اش را باز شناسد .
نور
شبکور ...
نور
شبکور...
نور
شبکور...
نور
شبکور...
این دل من
با توام،با تو،خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم،دوستی را بردند
یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با توام،با تو، خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم
این قلب حراج شده
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچوقت اما
هیچکس قلب مرا قرض نکرد،
هیچکس دل نخرید
با توام،باتو،خدا
بیا،این دل من،پس مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
غزل (*) ، نگاه كن ببين كه شهر زير پائ ماست
نگاه كن از آسمان زمين چقدر بئ بهاست
ببين صداي بوق ها ، محله شلوغ ها
برائ ارتفاع ما چقدردور و بئ صداست
تمام شهر روشن است، زمين پراز ستاره هاست !
ببين كه ان ستاره ها چراغ تنگ كوچه هاست
ببين كه خانه هائ ما چه جعبه هائ كوچكي ست
تماممان عروسكيم ، بخند ، خنده ات رهاست
غزل ، مگر خدائ خوب ميان ابرها نبود ؟!
به او سلام كن ، بگو اتاق تازه ات كجاست
ميان قلب آسمان چقدر من شبيه توست
جدا از آن دروغ ها ،جدا از آنچه زير پاست
ببين چه خوب مئ پريم ، ببين كه بال مي زنيم
ولي عزيز نازنين ، زمين به انتظار ماست !
عروسك قشنگ تو ، ميان شهر مانده است
به او دوباره ميرسئ،كه خاك سخت باوفاست
به خاطر دويدنت ، نفس نفس كشيدنت
برائ نغمه هائ تو ، زمين تر از زمين كجاست؟
احمدی نژاد در بیرجند با انتقاد از روشنفکران
ایرانی و منتقدان خود گفته
بود "... اینها شیطان پرستان مدرن اند ، برخی
قیافه روشنفکری می گیرند ،
به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و شعور
ندارند."
پاسخ سیمین بهبهانی به احمدی نژاد :
شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی
دوستت ندارم
چنان که گویی زبر جدی یا گل نمک
یا پرتاب آتشی از درون گل میخک
تو را دوست دارم
همانند بعضی چیزهای سیاه
که باید دوست داشت
محرمانه، بین سایه و روح
تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.
ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه
تو را دوست دارم
بدون آنکه بدانم
چگونه،چه وقت،از کجا
دوستت دارم
صریح،بدون پیچیدگی و غرور
تو را دوست دارم
چون راه دیگری نمیدانم که در آن
"من" وجود ندارم و تو...
چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام،دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی بخواب میروم..
با اين همه آدمي که دورتن
اما دورت بودنشون واقعي نيست
دوست هم دارن
خودشون هم واقعين
دروغم نميگن
پس چرا دورت بودنشون واقعي نيست؟
شايد چون تو واقعي نيستي
آره؟
واقعي نيستم؟
ديگه نيستم
|
ردیف |
نام کتاب |
نویسنده |
زبان | فرمت | حجم |
دریافت |
|
1 |
دانلود كتاب نگراني هاي يك شاعر |
احمد شاملو |
FA |
|
305KB |
Download |
|
2 |
دانلود کتاب شعر مرغان آواره |
رابیندرانات تاگور |
FA |
|
152KB |
Download |
|
3 |
دانلود کتاب نه حتی اگرفراموش کرده باشم |
احمدزاده اردبیلی |
FA |
|
453KB |
Download |
|
4 |
دانلود کتاب شعر مرگ از مدام |
احسان هاشمی |
FA |
|
301KB |
Download |
|
5 |
دانلود کتاب شعر چت روم روزگار |
پدرام مجیدی |
FA |
|
556KB |
Download |
واي كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار شيشه اين پنجره ها كشيدم و..... تو نيامدي
نيامدي تا ببيني بي توچه تنهايم
نيامدي تا شايد وجدانت راحت بماند
نيامدي تا نشوني تمام وجودم فرياد مي زد بي معرفت ترين معشوقه ي دنيا
هستي
ادامه مطلب...
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را.
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.
بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.
بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.
روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.
روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.
روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.
بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.
روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.
بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.
پل الوار
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت, حرف زد, نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه (اکنون) است
باران بهانه بود
که تو
زیر چتر من
تا انتهای کوچه بیایی
و دوستی
مثل گلی
شکوفه کند در میانمانیاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم
هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش
از دوری تو دلگیر است….
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که
چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف
بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم
باشد…
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه
هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را
با تو، به خدا بسپارد….
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و
تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و
سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان
نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می
بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید
شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…
فراتر از خيال
فراتر از عشق
كجاست آن جا كه در من است
كجاست او كه با من؟
نمييابمت تو را در آنجا
دلم بهانه ميگيرد
تو را كه در اينجايي
تو هم بهانه ميگيري مرا
تو هم دست خالي برگشتهاي
و ما از تهيدستي دلهامان
براي هم گلايه ميكنيم
Hanieh
به دنیا می آید آرزوی بچه ای باهوش دارند
منی که از رهگذر هوشم
تمام زندگیم ویران شده است
فقط می توانم امیدوار باشم
بچه ام خنگ و نادان باشد
بعدش در مقام وزیر کابینه
زندگی راحتی خواهد داشت
***
شعر از برتولت برشت ، برگردان علی عبدالهی
فروغ فرخزاد
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم میاندیشم این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
برفراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
درخیابانهای سردشب
جفت ها پیوسته باتردید
یکدیگر را ترک میگویند
درخیابانهای سردشب
جزخداحافظ، خداحافظ، صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی درآن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرارخواهدکرد
وگل قاصدکه بردریاچه باد میراند
اومرا تکرارخواهد کرد
آه می بینی
که چگونه پوست من میدردازهم
که چگونه شیردررگهای آبی رنگ پستانهای سردمن
مایه می بندد
که چگونه خون
رویش غضروفیش رادرکمرگاه صبورمن
میکندآغاز
من توهستم تو
وکسی که دوست میدارد
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربت بار نامعلوم
وتمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آبها را میکشد درخویش
تا تمام دشتها را بارور سازد
گوش کن
به صدای دوردست من
درمه سنگین اوراد سحرگاهی
ومرا درساکت آیینه ها بنگر
که چگونه بازبانه مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس میسازم
ودلم راخالکوبی میکنم چون لکه ی خونین
برسعادتهای معصومانه ی هستی
من پشیمان نیستم
بامن ای محبوب من ازیک من دیگر
که تواورادرخیابانهای سردشب
باهمین چشمان عاشق بازخواهی یافت
گفتگو کن
وبیادآورمرادربوسه اندوهگین او
برخطوط مهربان زیرچشمانت
من قاتلم
آری،یک قاتل بزرگ
من موجودات زیادی را کشته ام،
من هر موجودی را که مزاحمم بود کشته ام،
هر موجودی که مثل من نبود،
و هر موجودی که بگمانم عقل و احساس نداشت.
تعداد جرم هایم سر به فلک می زند
من کلی حشره کشته ام
و کلی پرنده و انواع و اقسام دیگر حیوان
و نیز کلی گیاه
خلاصه بگویم ؛
من هر موجودی که در طبیعت دیدم کشتم!
کشتن آن ها اصلا برایم سخت نبود.
من آن ها را در کمال خونسردی کشتم
چون از طبیعت "من" بهره می بردند.
من قاتلم!
تمام موجودات باید در خدمت من باشند!
آن هایی که نیستند
مرگ نصیبشان باد!!
و اما آن هایی که در خدمتم هستند؛
آن ها نیز مرگ نصیبشان باد
چرا که زنده ی شان چندان بدرد من نمی خورد!!!
از همه ی این ها که بگذریم
من اعتراف دیگری دارم!
این اعتراف ممکن است
کمی ناراحتتان کند!
شاید هم اصلا ناراحت نشوید
چون احتمالا مانند خودم هستید
بهر حال اعتراف می کنم
که این اعترافم کمی با اعترافات دیگرم فرق دارد
من می خواهم اعتراف کنم که...
که من علاوه بر تمام موجوداتی که کشته ام
موجودات دیگری را هم کشته ام!
موجوداتی همجنس خودم!
موجوداتی همنوع و هم شکل خودم!
من قاتلم!!
آری ، یک قاتل بزرگ!
من اعتراف می کنم
که تمام دنیا
و تمام زندگی را با همین دو دست خودم کشته ام!
من هیچ موجودی را زنده نگذاشتم
راستی اسمم را هنوز نگفتم!
اسمم؟!اسمم آدم است!
شما می توانید مرا انسان صدا کنید!
میدانید من چون انسان هستم
حالا آمده ام واعتراف می کنم.
چون کمی از عذاب وجدانم هنوز در وجودم هست.
نام من انسان است
و از انسان بودنم خوشحالم!
چون انسان موجود قدرتمندی است
و انسان روح پاکی دارد
و انسان می تواند اعتراف کند!
آری ، من یک انسانم!
و من یک قاتلم!
یک قاتل بزرگ...!
مها فیروزی
ای چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون
سرخ گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
« اردلان سرفراز
و تو از راه نمي آيي باز
کوچه ها خاموشند
کوچه ها یی که تو هر روز از آن مي گذشتي آرام
و به من با لبخند وعده صبح دگر مي دادی
کوچه ها دلگيرند
بوی عطر تن تو نيست که پيچد در راه
گرمي خنده تو نيست که ريزد بر دل
و تو از راه نمي آيي باز
بي تو در من رنجي است
مثل گم گشتن چيزی در وهم
بي تو در من درديست
که مرا مي کاهد
و کسي نيست که با من باشد
کوچه ها دلگيرند
کوچه هايي که تو را هر بار
در خاطر من مي آرند
و تو از راه نمي آيي باز
بي تو رنجي است از آن کوچه گذشتن...
ممنون از خانم طیبه
بي تو يک شاخه پاييزي تنها هستم!
ميزبانش همه باد
ميهمانش همه خاک
من در انديشه رگبار سپيدي هستم.
که فرو مي بارد به سرم زاسماني غمناک
| محمد علی سپانلو/ علی نادری دو شعر از محمد علی سپانلو و درنگی بر شعر «سکوت طولانی»ی او |
عید در آسمان بیگانه
از فراز این برجها، بیحساب، نمیتوان در آسمان بیگانه
پرواز کرد شبیه ارواح در فیلمهای خیالی
و دید که سوسکِ چراغدار همان موتور سیکلت است
در عالم تبدیل...
و....
ادامه مطلب...
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم؟
من اين شب زنده داري دوست دارم
پريشان روزگاري دوست دارم
به شهر من زمن بيگانه تر نيست
همين دور از دياري دوست دارم
بيابان را كه خلوتگه انس است
چو اهوي فراري دوست دارم
احمد شاملو
پريا
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
تمام تو را در آغاز یک قاب که پرنده ای در لبانت مرده ست
- دلم تو را تنگ است
به آغاز ها ایمانت می دهند که صدا باشیم تنها صدا
و من به بالهایمان برای دور دست می اندیشم
و....
ادامه مطلب...
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ، ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
*و........
ادامه مطلب...
من و تو
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو
من و تو
من و تو
ادامه مطلب...
جاده را زیر گام دارم
آسمان را بر فراز
ستاره ها را به همراه
و راه را در پیش
مقصدم عبور است
سرنوشتم پریشانی است
هر چه توان دارم در گام هایم خواهد بود آن هنگام که به سوی فنا رهسپارم
باید رفت
بوی خاک باران خورده دلم را قلقلک میدهد
مرا با خود به روزگاران گذشته می برد
آن هنگام که خداوند آدم را آفرید
آن هنگام که خدا دل را ساخت
ادامه مطلب...
زن و مرد
زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ...
مرد یعنی غرور، زن یعنی شکست غرور ... مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید ...
مرد یعنی آری،زن یعنی گاهی...مرد یعنی حتما ، زن یعنی هرگز ...
مرد یعنی اصرار ، زن یعنی انکار ... مرد یعنی بودن ، زن یعنی فنا ...
ادامه مطلب...
تقدیم به شما خوبان :
نرم نرمک می رسد اینک بهار![]()
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
"فریدون مشیری"
سال نو بر شما دوستان گلم مبارک باد![]()
منبع:http://malekmohamad.blogfa.com/
قصه ای از شب
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
"مهدی اخوان ثالث"
قصه ای از شب
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
"مهدی اخوان ثالث"
قصه ای از شب
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
"مهدی اخوان ثالث"
کسانی می روند
کسانی باز می گردند
پل عبور مهیا است
لیک ,
پاها وقتی بی حوصله اند
فعل رفتن
با هیچ زمانی صرف نمی شود
من تنهابه افق می نگرم
به قفس
که امنیت غریبی است
وقتی
پرنده آسمان را از خاطر برده است
چرا؟؟؟؟؟
چرا هیچکس
با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟
من هزار سالهام
از پس قرنها میآیم
افسانهی مرا در ،
قرارهای عشق بخوان
عاشقم ، اما
نه در زمین ، نه در آسمان
معشوقی نمی یابم
عشق ، خود معشوق من است
در گیر و دار عشق
گیر و دار معشوق پاره شد
یعنی افسانه شد
من هزار سالهام
هزارعشق دارم
هزارمعشوق دارم
دل سودائیم
هوای پرواز دارم
پرواز در برزخ رویاها
در بی نهایت آرزو
در انتهای خواستن
که خواستنی نیست
آرزوی من نخواستن است
پیوستن نیست
رها شدن است
مرگ نیست
ذوق مرگ شدن است
آرزوی من نخواستن است
با تشکر از شهبانو الهی (فاطمه)
قلبی بزرگ, گرم و خوشبو,
و فکر کردم ((اگر من قلبی از جنس نان داشتم چند کودک می توانست آن را بخورد!
یک لقمه برای تو , دوست من
برای تو که گرسنه ای !
یک لقمه از این نان قلبی برای توست
و برای تو , و برای تو!))
به کودکی که گرسنه است و می ترسد
کافی نیست که بگویی ((دوستت دارم !))
وقتی که کودکی را گریان می بینی
کافی نیست که بگویی : ((طفلک بیچاره !))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندین کودک می توانست آن را بخورد!
و تو ! ای فرمانده
چه چیز مانع از آن می شود که
بمب هایت را به شکل نان نسازی؟
آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی
می توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.
اما این فقط یک رویاست
و دوست گرسنه من هنوز هم می گرید
آه, اگر قلب من از جنس نان بود
/
بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت..
می شوی تنهای تنها می دهم اینسان عذابت..
می روی اما به دنیای فراموشی با غم سردی که می دانم هم آغوشی..
کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بوده بودم..
تو فریبم داده بوده بودی من فریبت خورده بودم..
راه من از راه تو گشته جدا دارم از تو من شکایت با خدا..
ترک جانم کرده ای جانا چرا..بی وفایی بی وفایی بی وفا..
تنها
یادم تو را فراموش
را
خوب بلد بودی
۰
تنها
یادم تو را فراموش
را
خوب بلد بودی
۰
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شب ا
پشت بیشه ها یه پری میاد
ترسون و لرزیه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شب ا
پشت بیشه ها یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میزاره تو آب چشمه
.....![]()


