آفتاب در وسط آسمان بود که به نزدیکی های زابل رسیده بودند ، با اشاره ماموران ماشین توقف کرد ، شهلا و شقایق که پشت پرده بودند متوجه چیز زیادی نشدند ؛ فقط همین را فهمیدند که بار کامیون قاچاق است ، صدا راننده کامیون بود که این دو را صدا می زد و از آنها خواست تا پیدا شوند . شهلا و این بار شقایق هم متوجه این که چرا راننده کامیون آن ها را به ماموران داده نشدند اما معلوم بود این مساله با بار قاچاقی که راننده کامیون داشت یک ربطی بهم دارند . ماموران شهلا و شقایق را به داخل اتاق حاجی بردند ، حاجی مردی شصت هفتاد ساله ، با مو کم و ریش زیاد جو گندمی ، ابروهای کلفت ، چشم هایی درشت ، بینی کوفته ، دهانی کج و کوله با دندان های زرد ، قدی بلند و هیکلی درشت اندام ؛ حاجی با دیدن این دو از اتاق بیرون رفت و به همکارانش صحبتی کرد و راه افتاد ، از دو سربازی که در کنارش بودند خواست شهلا و شقایق را بیاورند . حاجی شقایق و شهلا را بهمراه دو سرباز سوار بر ماشین دولت کرد و راه افتادند . ماشین نزدیک یک خانه پارک کرد ، حاجی زودتر پیاده شد ، کلید را در داخل قفل انداخت و در را باز کرد ، سپس با اشاره به سرباز ها فهماند که شهلا و شقایق را بیاورند . کسی بغیر از این پنج نفر در خانه نبود . حاجی در حالی که لباس هایش را در می آورد رو به شهلا و شقایق کرد و به آنها گفت اگر دختران خوبی باشید و به من خوش بگذره دیگه شما را تحویل بهزیستی نمی دهم و رهایتان می کنم . شهلا و شقایق با شنیدن این کلمات شوکه شدند ، این دو آمادگی شنیدن هر حرف دیگر را از حاجی داشتند الا این حرف ، برق هوس و شهوت در نگاه حاجی موج می زد . حاجی اول شقایق را صدا کرد ولی شقایق گفت حاضر نیست بمیرد و دست حاجی حتی به مرده او نیز برسد ، حرف های شقایق تمام نشده بود که حاجی محکم تو گوش شقایق زد و نیمی از صورتش سرخ شد ، ولی شقایق دست بردار نبود و حاضر نبود این ننگ را تحمل کند . حاجی می خواست دستش را دور گردن شقایق بیاندازد که با مقاومت تحسین برانگیز شقایق روبرو شد . حاجی شقایق را روی زمین انداخت و چند تا لگد به او زد و به سربازان گفت این بچه سرتق مال شما ، این تحفه ای نیست که بخواهم خودم را به زحمت بیاندازم ، صدای زجه شقایق زیر بدن دو سرباز وطن که از خود دفاع می کرد واقعا زیبا بود اما چه فایده یک دست صدا ندارد . شهلا با دیدن این صحنه به یک باره بر زمین خورد ، صدای نفس زدنش تند شد ، حاجی به سمت شهلا آمد ، شهلا دیگر حتی قدرت از زمین برخواستن را نداشت ، حاجی او را بغل کرد و روی تخت انداخت ، هنوز صدای زجه و ناله شقایق زیر بدن های دو هوس ران می آمد ، تجسم بدن لطیف و نحیف شهلا که حتی جای برگ گل بروی آن می ماند زیر بدن پر از پشم و بزرگ حاجی واقعا سخت بود ، با فشاری که بر قفسه سینه شهلا آمده بود و از طرفی بوی بد دهان حاجی او به سختی نفس می کشید ،شهلا به حاجی با گریه التماس می کرد که او دختر است و لی شهوت بالای حاجی به جایی رسده بود که با ضربه به بدن نحیف شهلا می زد در همین حال ملحفه سفید تخت سرخ شد ولی حاجی روبه سربازها کرد و گفت فاحشه خانوم باکره هم هست . در همین حال ها بود که شهلا بیهوش شد ، ساعتی بعد که بهوش آمد دید اثری از چهار نفر دیگر نیست و تمام در ها قفل و پنجره ها حفاظ دارد .
دیگر خورشید در حال غروب کردن بود که صدای باز شدن در آمد ، تمام وجود شهلا را ترس فرا گرفت ، حدس شهلا درست بود حاجی بود که در را باز کرده بود به سمت شهلا آمد و گفت چون دختر خوبی بودی تو را چند وقت می خواهم پیش خودم نگه دارم ، شهلا شروع به گریه و خواهش کرد که حاجی او را رها کند ، اما شهوت تمام وجود این مامور ایران زمین را فرا گرفته بود و گفت اگر دختر بدی بشوی مثل دوستت به تو را بهزیستی می برم که ناگهان صدای هق هق گریه شهلا بیشتر شد و بر زمین افتاد چون قبلا شقایق به او گفته بود اگر روزی به بهزیستی برود حتما خود کشی می کند چون می دانست بهزیستی چطور جایی است . حاجی دوباره شهلا را با خود به اتاق برد . دو ماهی بهمین منوال گذشت ، در این مدت شهلا چندین بار خواست اقدام به خود کشی کند اما فقط دوباره دیدن چهره مادرش تحمل این درد و رنج را برای او قابل تحمل می کرد ، هر بار به شقایق یگانه دوستی که در تمام زندگیش دیده بود فکر می کرد حال غریبی به او دست می داد ، چندین بار هم به فکر انتقام از حاجی افتاد اما چطور می توانست این کار را انجام دهد . غروب یکی از روزها حاجی به همراه دختری دیگر وارد خانه شد و به شهلا گفت ماموریت تو دیگر تمام شده و می توانی بروی ، با شنیدن این جمله انگار که خون تازه ای به رگ های پوسیده شهلا تزیق شده باشد ، شهلا نگاهی از روی دلسوزی به دخترکی که تازه آمده بود و از چوب فلک بی خبر بود انداخت و با آنچنان لذتی بیگانه راه باقی مانده تا روستا را طی کرد ، حال عجیبی داشت ، دم دمای غروب بود که به روستا رسید ، انگار در و دیوار روستل از مصیبتی بس عظیم تر از آنچه بر سر شهلا آمده سخن می گفتند ، از دور بهمن را شناخت ، هر چه به او نزدیک تر می شد حس انتقام در او بیشتر می شد ، به نزدیکی بهمن که رسید ، آب دهان را بر صورتش پرت کرد و خواست درب خانه را بزند که متوجه سیاهی روی دیوار شد ، و دری که نیمه باز رها شده در اتاق را که باز کرد با بدن نیمه جان مادر روبرو شد ، مادر با دیدن شهلا لبخندی زد اما نتوانست از جایش بلند شود و دخترش را در آغوش بگیرد . شب تا صبح ربابه با شهلا درد دل کرد .
مجید حصارکی


